۱۴۰۵/۰۴/۲۱
۱۱:۰۸
کد خبر : ۱۲۲۵۵
بررسی انتقادی چپ‌انگاری انقلاب اسلامی در گفت‌وگو با یعقوب توکلی/ بخش دوم؛

وقتی مدافعان اقتصاد کوپنی به کارگزاران سرمایه‌داری تبدیل می‌شوند

یعقوب توکلی
نتیجه گرفتند که باید اقتصاد را از حالت توزیع متعادل ثروت، به سمت توزیع نامتعادل سرمایه سوق داد. لازمه این کار، حرکت به سمت توسعه سرمایه‌داری در داخل ایران بود. کسانی که پیش از آن در صدد کنترل و محدودکردن سرمایه‌داری بودند، اکنون خودشان به مروج سرمایه‌داری تبدیل شدند و در وهلۀ نخست، سرمایه‌ها و امکانات را میان خودشان توزیع کردند؛ لذا شما با کارگزارانی مواجه شدید که خود آن‌ها ثروتمند بودند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ تاریخ سیاسی و اقتصادی ایران پس از انقلاب اسلامی، عرصۀ صف‌آرایی گفتمان‌های گوناگونی بوده است که هر یک داعیه‌دار تحقق عدالت و پیشرفت در ساختار جامعه بوده‌اند. جریان «چپ» با خوانش‌های متفاوت اجتماعی، سیاسی و فلسفی خود، نقشی پررنگ در دهه‌های آغازین انقلاب ایفا کرد. این جریان از پایه‌گذاری سیاست‌های اصلاحات ارضی تا اجرای اقتصاد کوپنی در مقطع جنگ تحمیلی، تلاش داشت تا با کوتاه‌کردن دست انحصارگران بازار، توزیع ثروت را مدیریت کند. بااین‌حال، پایان جنگ و تغییر مناسبات فکری در دانشگاه‌ها، نقطۀ عطفی در تغییر رویکردها و دگردیسی شگرف این جریان بود. اما چه شد که مدافعان سرسخت عدالت اجتماعی و مخالفان سرمایه‌داری در دهه شصت، در دهه‌های بعد به تئوریسین‌های اقتصاد بازار آزاد و حامیان نظریۀ «توزیع نامتعادل سرمایه» تبدیل شدند؟ آیا این چرخش بنیادین به سمت مدل‌های لیبرالی یک ضرورت تاریخی برای عبور از اقتصاد دولتی بود یا نتیجۀ تغییر هندسه فکری نخبگان سیاسی؟ چگونه جایگاه و مطالبات جریان‌های چپ و راست در سپهر سیاسی ایران جابه‌جا شد؟ برای بررسی ابعاد این مسئله و خوانش انتقادی چپ‌انگاری انقلاب اسلامی، در بخش دوم این گفتگو با دکتر یعقوب توکلی - تاریخ‌دان و عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی - به تبارشناسی این جریان و پیامدهای آن پرداخته‌ایم.

 

تبارشناسی جریان چپ در ایران

در بخش نخست این گفتگو، شما به این مسئله پرداختید که اگرچه مبانی اعتقادی مارکسیسم با سد محکم نقدهای فلسفی روحانیت اصیل متوقف شد، اما آرمان‌های عدالت‌خواهانه و روش‌های مبارزاتی آن‌ها، سایه سنگینی بر فضای سیاسی ایران انداخت. این تقابل تاریخی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به پایان نرسید، بلکه میدان نبرد آن از عرصۀ تئوری به صحنۀ اقتصاد و حکمرانی کشیده شد. با این مقدمه، شما تا پایان دهه پنجاه را برای ما روایت کردید. در دهه شصت، جریان چپ در ایران چه وضعیتی پیدا کرد؟

توکلی: باید عرض کنم که در دهۀ ۶۰، یا به عبارتی در سال‌های آغازین این دهه، نظام و جامعه با جنگ مسلحانه روبه‌رو شد. جنگ مسلحانه‌ای که عمدتاً توسط نیروهای چپ (به معنای مارکسیست) و نیروهای چپ التقاطی آغاز گردید. از روزهای نخست انقلاب، درگیری با چریک‌های فدایی خلق را به‌عنوان یک جریان چپ ارتدوکس شاهد هستید. شعارهای تندوتیز حزب «پیکار» را می‌بینید؛ پس از آن، شعارهای حزب توده، حزب رنجبران ایران و در نهایت اتحادیۀ کمونیست‌ها به چشم می‌خورد. تمامی این گروه‌ها به‌نحوی دست به عملیات مسلحانه زدند و ورود نظامی به فضای امنیتی و اجتماعی کشور داشتند. حتی چپ‌های تجزیه‌طلب مانند کومله و حزب دموکرات کردستان نیز اسلحه به دست گرفتند.

در سازمان مجاهدین خلق، طیف وسیعی از ادبیات چپ جریان دارد. هرچند بدنۀ اصلی آن در سال ۱۳۵۴ کاملاً مارکسیست شد، اما در درون آن، یک گرایش چپ جدی با رهبری «محمدرضا سعادتی» حضور داشت که اصلاً با شوروی نیز همکاری می‌کردند. اما گروه «مسعود رجوی» به دنبال حذف این جریان در سازمان بود که با ماجرای پروندۀ سرلشکر «مقربی»، بدنۀ چپ سازمان، جذب مسعود رجوی شد و عملاً رهبری آن گروه‌ها از دست رفت.

شاید به تعبیر خودشان، بی‌ادعاترین آن‌ها، حزب رنجبران بود که مسلح شدند و به مبارزات چریکی دست زدند. آخرین گروه نیز اتحادیۀ کمونیست‌ها در آمل بود که تلاش کردند استراتژی «جنگ جنگل» را در آنجا پیاده‌سازی کنند. هرچند در عمل، ادعاهای متفاوتی مطرح می‌شد مبنی بر اینکه آیا آن‌ها قصد داشتند منطقه‌ای را تصرف کنند یا صرفاً کانون درگیری ایجاد نمایند. ماجرای جنگل آمل تقریباً به حضور مارکسیسم در ایران پایان داد. با روی‌دادن قصۀ اتحادیۀ کمونیست‌ها، ما به نقطه‌ای به نام «پایان مارکسیسم در ایران» می‌رسیم. حتی اعضای حزب توده که بعدها دستگیر شدند، با آن ماجرا دیگر به فعالیت خود خاتمه دادند. کمونیست‌های چریک‌های فدایی خلق نیز به دو شاخۀ اکثریت و اقلیت تقسیم شدند و تندروترین آن‌ها گروه کوچکی بودند که به همراه همسر اشرف دهقانی در جنگل حضور داشتند. عمدۀ انفجارهای دکل «سوردار» و سپس قتل روحانی گرگانی به نام مرحوم آقای شریعتی و فرزندش در جادۀ هراز، کار همین گروه بود. بدین ترتیب، عملیات نظامی چپ‌های مارکسیست در ایران خاتمه یافت.

اما جالب اینجاست که در فضای اقتصادی، دو طیف جدی در درون نظام وجود داشتند که عمدۀ آن‌ها یک سر در حزب جمهوری اسلامی حضور داشتند. در اختلاف میان آقای بادامچیان و آقای میرحسین موسوی، آقای بادامچیان نماد جریان راست و آقای میرحسین موسوی نماد جریان چپ محسوب می‌شد. در میان دانشجویان پیرو خط امام نیز، آن‌ها نماد چپ اسلامی یا چپ مسلمان محسوب می‌شدند. دفتر تحکیم وحدت نیز به همین صورت یک طیف را تشکیل می‌داد. در این میان، در کنار مارکسیست‌ها، گروه مسلح دیگری نیز داشتیم که به دنبال جنگ مسلحانه بودند و گرایش‌های چپ داشتند. یک طیف از آن‌ها سازمان مجاهدین خلق بود که ترکیبی از چپ فرانسوی و چپ روسی، به علاوۀ گرایش‌های ناسیونالیستی لیبرال از نوع فرانسوی را در خود جای داده بود.

در سازمان مجاهدین خلق، طیف وسیعی از ادبیات چپ جریان دارد. هرچند بدنۀ اصلی آن در سال ۱۳۵۴ کاملاً مارکسیست شد، اما در درون آن، یک گرایش چپ جدی با رهبری «محمدرضا سعادتی» حضور داشت که اصلاً با شوروی نیز همکاری می‌کردند. اما گروه «مسعود رجوی» به دنبال حذف این جریان در سازمان بود که با ماجرای پروندۀ سرلشکر «مقربی»، بدنۀ چپ سازمان، جذب مسعود رجوی شد و عملاً رهبری آن گروه‌ها از دست رفت. در این خصوص، اختلاف‌نظری وجود دارد که آیا در ماجرای لورفتن محمدرضا سعادتی، نیروی ویژۀ نخست‌وزیری متوجه موضوع شد یا اینکه تیم رجوی او را لو دادند تا بتوانند بقیۀ اعضا را جذب کرده و فضایی مظلوم‌نمایانه برای خود ایجاد کنند. طیف دیگر، گروه فرقان است. گروه فرقان یک پای در تفسیر دلخواه از قرآن داشت و پای دیگر در ترجمۀ قرآن به ادبیات چپ.

 

چهارگانۀ چپ در ایران

اگر امکان دارد یک تعریف روشنی از چپ برای ما بیان کنید. امروزه «چپ» معنای وسیعی پیدا کرده که هرچه غیر از راست را در آن داخل می‌کنند.

توکلی: بله، هنگامی که ما از ادبیات چپ سخن می‌گوییم، باید چند طیف را در نظر بگیریم: چپ فلسفی، چپ سیاسی، چپ اجتماعی و چپ سنتی. چپ‌های سنتی آن طیف از عناصر حاضر در جریان سیاسی و اجتماعی کشور بودند که از گذشته روابطی با شوروی داشتند و اصطلاحاً «روسوفیل» بودند. تمایلات و روابط این روسوفیل‌ها با روس‌ها پس از انقلاب اکتبر، همچنان پابرجا ماند. «سلیمان میرزا اسکندری»، «مریم فیروز» - دختر فرمانفرما که با کیانوری ازدواج کرد - و «اردشیر آوانسیان» از نمونه‌های بارز این گروه هستند. حتی گمانه‌زنی‌هایی وجود داشت که تیمورتاش نیز به آن علت که در روسیه آموزش دیده، با روس‌ها همکاری داشته است. چپ‌های سنتی روابط اقتصادی، تجاری یا سیاسی با شوروی داشتند؛ برای نمونه، اسکندر فیروز که بعدها سفیر ایران در شوروی شد و واسطۀ روابط ایران و شوروی در دولت قوام گردید. وقتی آقای سلیمان میرزا اسکندری هم‌سفر امام خمینی (ره) در راه مکه می‌شود، امام (ره) به او می‌فرمایند «شما که دبیر اول حزب توده هستید، در سفر مکه چه می‌کنید؟» او پاسخ می‌دهد که آن مسئله مربوط به سیاست و مناسبات ماست. فرصت کاپیتولاسیون روسی به عده‌ای این امکان را می‌داد که به روس‌ها ملحق شوند تا از این امتیازات بهره‌مند گردند.

چپ اجتماعی چپی بود که به برابری‌های اجتماعی و نوعی عدالت اجتماعی اعتقاد داشت؛ عدالتی که از دل آن، برابری نشئت بگیرد. نظام اقتصادی و اجتماعی ایران در آن زمان، مبتنی بر حاکمیت اشراف بود؛ اشرافی که هم زمین‌دار بودند و هم زمان‌دار. حکومت در دست آن‌ها بود؛ نمایندۀ مجلس، فرماندار و استاندار می‌شدند و قدرت میان خودشان دست‌به‌دست می‌شد. کسانی که این فضا را برنمی‌تابیدند و به تقسیم اراضی و منابع مالی علاقه‌مند بودند، با یک بدیل دیگر یعنی نظام اقتصادی چپ و مارکسیست‌ها مواجه شدند؛ بنابراین، خوانش آن نظام اقتصادی و درخواست آن نظام اجتماعی، صرف‌نظر از وابستگی‌های فردی، تعلقات سیاسی و باورهای فلسفی، «چپ اجتماعی» را در ایران شکل می‌داد؛ چپ‌هایی که معتقد به نوعی برابری بودند. کما اینکه در حال حاضر نیز بسیاری از دولت‌های اروپایی، سوسیالیست و چپ اجتماعی هستند.

 

اگر ممکن است توضیحی نیز در مورد رویکرد خود روحانیت در آن مقطع ارائه دهید. دعوایی در این زمینه وجود دارد که در بیانات امام (ره) نیز چندین بار تکرار شده است. به‌عنوان‌مثال، در نامه‌ای که آقای گلپایگانی می‌نویسند، امام صراحتاً بیان می‌کنند که گویی یک دوگانه در میان روحانیت در حال شکل‌گیری است: روحانیت سنتی که لیبرال و بازاری است و روحانیت مبارز که چپ است. امام خمینی (ره) در آنجا این دوگانه را به‌صراحت رد می‌کنند و می‌فرمایند «روحانیت، هیچ‌گاه طرف‌دار لیبرال‌ها و طرف‌دار سرمایه‌داری نمی‌شود.»

توکلی: بله. در ادامه عرض می‌کنم که چه اتفاقی رخ داد. چپ اجتماعی به دنبال عدالت اجتماعی است. حتی در میان مذهبی‌ها نیز کسانی که گرایش‌های «ابوذرخوانی» داشتند، در این دسته قرار می‌گرفتند. برای مثال، دکتر شریعتی یک چپ اجتماعی بود؛ ایشان کمونیست نبودند. یا حتی کسانی که می‌گفتند ما «سوسیالیست‌های خداپرست» هستیم؛ یعنی مؤمن هستیم، اما به اصول سوسیالیسم نیز باور داریم. این افراد، وابستگی به روسیه نداشتند، از رانت کاپیتولاسیون استفاده نمی‌کردند، سیاست‌های حزب توده را برنمی‌تابیدند، اما به یک‌سری برابری‌ها اعتقاد داشتند. پس یک طرف طیف، چپ اجتماعی بود و بخش زیادی از انگاره‌های انقلابی در همین چپ اجتماعی قرار داشت. نخستین کسی که در ایران اصلاحات ارضی را اجرایی کرد چه کسی بود؟ «میرزا کوچک‌خان جنگلی.» او اصلاحات ارضی را در شمال ایران اجرا کرد و زمین‌ها را تقسیم نمود؛ لذا مطالبۀ اصلاحات ارضی تاریخچۀ بسیار طولانی‌تری در میان انقلابیون دارد. زیرا نخستین موضوعی که مطرح می‌شد این بود که چرا یک نفر زمین‌دار است و دیگری باید برای او کار کند و تنها یک‌چهارم محصول را دریافت نماید، در حالی که خانواده‌اش گرسنه می‌مانند. این در دسترس‌ترین و فاحش‌ترین ظلم اجتماعی در آن زمان بود.

هنگامی که یک فرد مذهبی تمایلات چپ پیدا می‌کرد، معمولاً بسیار افراطی می‌شد. اکبر گودرزی - رهبر گروه فرقان - یکی از همین نمونه‌هاست؛ او به قدری افراطی شد که حتی کسانی را که در دوره‌ای از زندگی به او کمک کرده بودند (مانند حاج‌طرخانی که او را از دست ساواک نجات داد و به او پناه و کمک مالی رساند)، نماد «زر» تشخیص داد، شهید مطهری را نماد «تزویر» و سپهبد قرنی را نماد «زور» معرفی کرد و دست به ترور آن‌ها زد؛.

طیف دیگر، چپ‌های سیاسی بودند. چپ سیاسی چه کسانی بودند؟ آن‌هایی که معتقد بودند در فضای فعلی نظام بین‌الملل، ما راهی جز متحدشدن با اتحاد جماهیر شوروی نداریم؛ زیرا نظام جهانی مبتنی بر امپریالیسم، غارت و جذب منابع کشورهای فقیر است. از دیدگاه آن‌ها، تنها نیرویی که با این فضا مخالفت می‌کرد و قراردادهای استعماری را لغو نموده بود تا بتوان با همراهی او اندکی فرصت تنفس پیدا کرد، اردوگاه سوسیالیسم و کمونیست‌ها بودند؛ بنابراین، این افراد تمایل به چپ سیاسی داشتند و الزاماً به این معنا نبود که از لحاظ فلسفی نیز چپ باشند.

 

یعنی به لحاظ دینی و هستی‌شناختی ممکن بود مسلمان باشند و کاری به مبانی فلسفی مارکسیسم نداشته باشند؟

توکلی: بله. به همین دلیل، هنگامی که این افراد به مظاهر دینی شیعه می‌رسیدند، به‌ویژه در رویارویی با سیرۀ امیرالمؤمنین (ع) یا داستان ابوذر و مقاومت او در برابر عثمان، این تطبیق‌ها را انجام می‌دادند. در این نگاه، عثمان مظهر سرمایه‌داری تلقی می‌شد. آنها خودشان تصریح داشتند که ابوذر، نخستین سوسیالیست بود؛ در حالی که همه می‌دانستند ابوذر موحد است. در مورد امام علی (ع) نیز همین مسئله صدق می‌کرد. ایشان بیت‌المال را به طور مساوی تقسیم کردند و فرمودند «به عرب و عجم، قریشی و حبشی، سیاه و سفید و زن و مرد، به طور مساوی سه دینار بپردازید.» این رویکرد، مشابهت‌های بیشتری با مفهوم اشتراک داشت.

 

چپ‌ها در اوج افراط‌ گرایی

آیا آن‌ها جامعۀ بی‌طبقه را دنبال می‌کردند؟ یعنی فهمشان از عدالت، ایجاد جامعۀ بی‌طبقه بود یا صرفاً رفع تبعیض‌های ساختاری را مدنظر داشتند؟

توکلی: کسانی که چپ اجتماعی بودند، عمدتاً رفع تبعیض‌ها را مدنظر داشتند. البته حتی سازمان مجاهدین خلق نیز تئوری مدونی برای «جامعۀ بی‌طبقه» ارائه نداد. یکی از مسائل دوران انقلاب این بود که بسیاری از این گروه‌ها، شعارها و ایده‌هایی را مطرح می‌کردند، اما این شعارها تعریف تبیین‌شده و بسط‌یافته‌ای نداشتند. به همین دلیل، مشاهده می‌کنید که آن‌ها در میان ادبیات «ژان پل سارتر»، «چگوارا»، نوشته‌های «فرانتس فانون» و رهبران الجزایری سرگردان بودند و بسیاری از آن‌ها واقعاً نمی‌دانستند که دقیقاً چه چیزی را مطالبه می‌کنند. مانند کودکی که گریه می‌کند و می‌داند چیزی را می‌خواهد، اما دقیقاً نمی‌داند آن خواسته چیست. برای مثال، «خسرو گلسرخی» یک چپ اجتماعی است؛ او به اردوگاه سوسیالیسم اعتقادی ندارد و خدا را نیز انکار نمی‌کند. یا «صمد بهرنگی» که او نیز چپ اجتماعی است؛ طبق خاطرات برادرش و دیگران، او در محله مداحی می‌کرده و به امام حسین (ع) اعتقاد داشته است، اما درعین‌حال، یک چپ اجتماعی بود. در مقابل، افرادی مانند «کیانوری» چپ سیاسی بودند.

در این میان، طیف دیگری نیز در فضای آن زمان به وجود آمدند که «چپ فلسفی» بودند. یعنی به لحاظ هستی‌شناسی به وقوع تصادف در هستی باور داشتند. آنها معتقد به نظریات فوئرباخ و انگاره‌های فلسفی معطوف به طبیعت بودند و قائل به نظام خلقت نبودند. آن‌ها جهان را محصول تضاد تعریف می‌کردند. حتی انبیاء را در انگاره‌های تاریخی خود به‌عنوان صاحبان ابزار زر، زور و تزویر می‌شناختند و آن‌ها را نماد تزویر معرفی می‌کردند؛ در کنار حکومت که نماد زور بود و ثروتمندان که نماد زر بودند؛ بنابراین، جامعه را بر اساس این سه‌گانه تقسیم می‌کردند. گاهی دکتر شریعتی نیز از این ادبیات استفاده می‌کرد. مشخص بود که او متأثر از آثاری مانند کتاب‌های «ژرژ گورویچ» است؛ زیرا تأثیر این آثار در سخنرانی‌های ایشان کاملاً مشهود بود.

 

سؤالی که در اینجا مطرح می‌شود، این است که آیا روحانیت در آن زمان قائل به این تفکیک بود؟ به لحاظ بُعد فلسفی، آن‌ها با چپ‌ها مقابله کرده بودند، اما آیا این تفکیک را می‌پذیرفتند که می‌توان با طیف‌هایی از چپ همراهی کرد؟ به این معنا که آن‌ها خداناباور نیستند، بلکه عدالت‌خواه و حسینی‌اند، اما صرفاً گرایش‌های سوسیالیستی دارند.

توکلی: نماد بارز چپ فلسفی در ایران، «تقی ارانی» و پس از او «احسان طبری» بودند. عمدۀ نظریات این جریان را تقی ارانی به نگارش درآورد. روحانیت در این زمان وارد مباحث فلسفی شد تا به این جریان پاسخ دهد. از کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» علامه طباطبایی تا کتاب‌های شهید مطهری، جزوات «درس‌هایی درباره مارکسیسم» و آثار مختلفی که در ایران تحت عناوینی نظیر «فیلسوف‌نماها» (نوشتۀ آیت‌الله مکارم شیرازی) به نگارش درآمد که همگی تلاشی برای ایستادگی در برابر چپ فلسفی بودند. ضمن اینکه نوعی مقاومت در برابر چپ اجتماعی نیز شکل گرفت. حتی یکی از صریح‌ترین آثار مربوط به نقد چپ فلسفی در این دوره، کتاب «حلاج نامه» نوشتۀ «علی میر فطروس» است که به‌شدت آن فضا را نقد می‌کند.

مسئله اصلاحات ارضی از اساس یک ایده چپ بود. این ایده، انگاره چپی بود که می‌خواست جلوی نفوذ مارکسیسم را بگیرد؛ لذا آنچه را که والت روستو (Walt Rostow) طراحی کرد، پیشی‌گرفتن از آن ساختار اجتماعی مورد بحث مارکسیست‌ها بود.

هنگامی که یک فرد مذهبی تمایلات چپ پیدا می‌کرد، معمولاً بسیار افراطی می‌شد. اکبر گودرزی - رهبر گروه فرقان - یکی از همین نمونه‌هاست؛ او به قدری افراطی شد که حتی کسانی را که در دوره‌ای از زندگی به او کمک کرده بودند (مانند حاج‌طرخانی که او را از دست ساواک نجات داد و به او پناه و کمک مالی رساند)، نماد «زر» تشخیص داد، شهید مطهری را نماد «تزویر» و سپهبد قرنی را نماد «زور» معرفی کرد و دست به ترور آن‌ها زد؛ بنابراین، کسانی که تمایلات چپ پیدا می‌کردند، تندروتر می‌شدند. بخشی از این ادبیات نیز، کم‌وبیش در آثار افرادی مانند «داریوش آشوری» دیده می‌شد. پیش از آن نیز، در دورۀ مشروطه و دورۀ ملی‌شدن صنعت نفت، طیفی از این ادبیات را در میان برخی روحانیون آن دوره شاهد بودیم که تمایلات نزدیکی به این مفاهیم داشتند. بااین‌حال، در حوزه‌های علمیه، اساساً این نگاه مورد طعن و پرسش بود و کمتر کسی می‌توانست با انگاره‌های چپ و حتی چپ اجتماعی در حوزه دوام بیاورد.

 

اصلاحات ارضی؛ پاتک سرمایه‌داری برای مهار «چپ سیاسی»

آقای دکتر! اگر موافق باشید به موضوع زمین و اصلاحات ارضی بپردازیم. همان‌طور که فرمودید، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مطالبۀ جدی پیرامون مسئلۀ زمین از سوی مردم وجود داشت. شورای انقلاب در آن برهه، با طراحی مرحوم شهید بهشتی، آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله منتظری، طرحی را تدارک دیدند و هیئت‌های هفت‌نفره برای اصلاحات ارضی تشکیل شدند. پس از استقرار مجلس، این طرح به شکل رسمی‌تری از طریق مجلس پیگیری شد که متعاقب آن، دعواها و اختلافات سنگینی میان شهید بهشتی، آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله منتظری با مرحوم آیت‌الله صافی گلپایگانی و شورای نگهبان به وجود آمد. تا جایی که آیت‌الله مشکینی با لحنی تند بیان می‌کنند که امیدواریم این طرح از دالان بهشت ذبح شرعی نرسد یا شهید بهشتی نیز در دیدار با طلاب کرمانشاه و همچنین در دومین کنفرانس هیئت‌های هفت‌نفره از این فضا گلایه کرده و می‌فرمایند «این چه ادبیاتی است که می‌گویید این‌ها چپ هستند؟ ما دو فقیه هستیم با دو خوانش متفاوت از اسلام. ما با استناد به حیطۀ ولایت‌فقیه و نظریه‌ای که از امام (ره) گرفته‌ایم، معتقدیم که ولی‌فقیه می‌تواند در این حوزه‌ها دخالت کرده و مالکیت را سلب نماید.» اما از سوی دیگر، منتقدان، این رویکرد را به گرایش‌های چپ متهم می‌کردند. پیش‌تر که من به نامه امام خمینی (ره) به آیت‌الله گلپایگانی در باب نفی دوگانه روحانیت راست سرمایه‌دار و چپ مبارز ارجاع دادم، این نشان می‌دهد که ما شاهد شکل‌گیری یک دوقطبی اجتماعی نیز هستیم. توضیح شما پیرامون این مسئله چیست؟ نسبت این ایده با رویکردهای چپ چگونه است؟

توکلی: مسئله اصلاحات ارضی از اساس یک ایده چپ بود. این ایده، انگاره چپی بود که می‌خواست جلوی نفوذ مارکسیسم را بگیرد؛ لذا آنچه را که والت روستو (Walt Rostow) طراحی کرد، پیشی‌گرفتن از آن ساختار اجتماعی مورد بحث مارکسیست‌ها بود. به این معنا که به جای اینکه احزاب کمونیستی بتوانند جوانان را جذب کنند و از آن طریق به دنبال عدالت اجتماعی باشند، ما خودمان یک عدالت اجتماعی ایجاد می‌کنیم، زمین می‌دهیم و ثروت را تقسیم می‌کنیم.

 

یعنی علی‌رغم اینکه مجری این طرح آمریکایی بود، اما نرم‌افزار آن کاملاً چپی بود؟

توکلی: بله. اساساً این تئوری، یک نظریه چپی بود که بتواند بر جریان چپ مسلط شود و اجازه ندهد که جوانان از «چپ اجتماعی» به «چپ سیاسی» کشیده شوند؛ بلکه آن‌ها را در همان دایرۀ چپ اجتماعی نگه دارد. «جان اف. کندی» می‌گوید «ورزیده‌ترین نیروهای ضدچریکی نیز نمی‌توانند جوانانی را که می‌خواهند برای تغییر شرایط سرزمین خود مبارزه کنند، متوقف سازند؛ لذا ما باید برای این‌ها آسایش بیاوریم و رفاه زندگی را برایشان فراهم کنیم.» بنابراین، اساس این مسئله بر پایه نظریات چپ بنا شده بود؛ کما اینکه دموکرات‌ها در ادبیات سیاسی دنیا، جناح چپ محسوب می‌شوند. این مسئله، بُعد سیاسی و حزبی نیز پیدا کرد.

شما تصور کنید اگر هم‌زمان صد میلیون دلار بودجه در اختیار داشته باشید، می‌توانید با این مبلغ، هزار دستگاه خودروی لوکس وارد کنید یا دویست دستگاه اتوبوس بخرید. اگر نگاه چپ اجتماعی داشته باشید، می‌گویید این صد میلیون دلار را خرج خرید دویست دستگاه اتوبوس کنند تا همه مردم بتوانند از آن استفاده کنند. اما وقتی انگاره اقتصادی سرمایه‌داری دارید، می‌گویید من هزار دستگاه خودروی لوکس وارد می‌کنم، به ثروتمندان می‌فروشم و چرخه اقتصاد آن‌ها را فعال می‌کنم؛ وضعیت آن‌ها که بهتر شد، بالاخره صدقه‌ای هم می‌دهند و طبقات فرودست بهره‌مند می‌شوند و ما نیز می‌توانیم در این میان سودی به دست بیاوریم. این نگاه در آن زمان حاکم بود.

آیت‌الله بروجردی با اصلاحات ارضی مخالفت کردند. پس از اینکه ایشان از دنیا رفتند، علی امینی این بحث را نزد مراجع مطرح کرد، اما مراجع چندان موافق نبودند. جالب اینجاست که امام خمینی (ره) در آنجا راه‌حل ارائه می‌دهند و می‌فرمایند: «ما به شما اجازه شرعی می‌دهیم که اراضی موات و سایر زمین‌های بدون صاحب را بین مردم تقسیم کنید، اما اراضی مالکان را خُرد نکنید. وقتی شما به کشاورز زمین دادید، او دیگر زیر بار مالک نمی‌رود. مالک نیز وقتی نیرویی برای کشت نداشته باشد، ناچار می‌شود خودبه‌خود زمینش را بفروشد یا با شرایط بهتری واگذار کند تا آن ظلم و ستم تاریخی رخ ندهد؛ در این صورت شما نیز مرتکب غصب نمی‌شوید. آن‌ها را تقسیم کنید تا اقتصاد کشاورزی کشور از بین نرود.» این دعوا در پشت صحنه به‌صورت جدی جریان داشت، اما اصلاحات ارضی در نهایت اتفاق افتاد و اتفاقاً همین اصلاحات، روند انقلاب را به تأخیر انداخت. آن‌ها کاملاً نظریات «والت روستو» و پس از او «چستر پاولز» را پیاده‌سازی کردند.

 

بر چه اساس می‌گویید انقلاب را به تأخیر انداخت، به این معنا که مردم را راضی نگه داشت؟

توکلی: بله. بخش دهقانی جامعه را راضی نگه داشت.

 

علت اینکه می‌گویند این طرح، زمین‌های کشاورزی کشور را از بین برد، ما را واردکننده کرد و کشاورزها حاشیه‌نشین شدند، چیست؟

توکلی: همه درست است و این بلا را بر سر کشور آورد، اما مسئله این است که جوان روستایی برای یافتن کار به حاشیه شهر رفت و قدرت خرید پیدا کرد. سرمایه‌داری جهانی قصد داشت ثروت را توزیع کند تا همه بتوانند از بازار جهانی خرید کنند، نه اینکه فقط ارباب‌ها مصرف‌کننده باشند. معضل اصلی این بود که کالای تولیدشده را چه کسانی می‌توانستند بخرند؟ تنها زمین‌داران و افراد متمکن. طبقه متمکن درصد بسیار محدودی از جامعه را تشکیل می‌داد؛ جامعه فقیر بسیار گسترده بود و طبقه متوسط نیز بنیه اقتصادی ضعیفی داشت. وقتی اصلاحات ارضی اجرا شد، چه کسانی که زمین‌دار شدند و چه کسانی که زمین‌هایشان را فروختند و به شهر مهاجرت کردند، به طبقه متوسط نزدیک‌تر شدند و قدرت خرید پیدا کردند. یک مثال می‌زنم؛ اگر مغازه‌ای روبه‌روی مدرسه‌ای با دویست دانش‌آموز قرار داشته باشد، اگر تمام پول آن مدرسه فقط در دست پنج نفر باشد، آن‌ها روزانه چقدر می‌توانند خرید کنند؟ بهترین حالت برای مغازه‌دار چیست؟ اینکه آن پول میان هر دویست نفر تقسیم شود تا همه از او خرید کنند و او قدرت جذب بازار بیشتری به دست بیاورد. سرمایه‌داری جهانی این موضوع را به‌خوبی درک می‌کرد که با تقسیم زمین و به گردش درآمدن پول، انحصار مصرف از دست یک اشرافیت خاص خارج می‌شود و طبقه متوسطی که اندکی از فقر فاصله گرفته است، می‌تواند کالای شهری و محصولات دنیای سرمایه‌داری را خریداری کند. این نکته در آن مقطع کاملاً قابل‌فهم بود. در مقالات مجله «وظیفه» که آقای حجازی در سال‌های ۱۳۴۱ و ۱۳۴۲ سردبیر آن بود، این مباحث به‌روشنی مطرح و تبیین می‌شد. طی سال‌های پس از پیروزی انقلاب، هنگامی که بحث تشکیل حکومت پیش آمد، در ابتدا عده‌ای از بزرگان ناراضی بودند و این رویکردها چندان خوشایندشان نبود. در واقع قدرت و نفوذ امام خمینی (ره) بود که بسیاری از مسائل را پیش برد. حتی در موضوع جنگ تحمیلی نیز برخی از آقایان قائل به دفاع نبودند و بعضاً مخالفت می‌کردند.

دوقطبی چپ و راست، با انگاره‌های سیاسی در عرصه بین‌الملل نیز گره خورد؛ جناح چپ معتقد به گرایش به سمت کشورهای سوسیالیستی و بلوک شرق بود و جناح راست، گرایش به کشورهای غربی و اقتصاد بازار آزاد را ترویج می‌کرد. در اینجا، گفتمان تمایلات چپ‌گرایانه را آقای هاشمی، دفتر تحکیم وحدت و شخص مهندس موسوی ترویج می‌کردند. در مقابل، وزرایی مانند آقای عسگراولادی یا آقای ناطق نوری که ارتباط نزدیکی با بدنه بازار داشتند، به‌مرور از ترکیب دولت کنار گذاشته شدند.

چرا ناراضی بودند؟ زیرا خوانینی که زمین‌ها در دستشان بود، غالباً با دستگاه پهلوی همسو بودند و از آنها زمین گرفته بودند. شما خاطرات «اسدالله علم» یا «حمیدی نوری» را مطالعه کنید؛ علم اشاره می‌کند که شاه، فلان منطقه را به من بخشید و حمیدی نوری می‌نویسد که هفتصد هکتار زمین به او داده شد. در منطقه خود ما در شمال کشور، جنگل را به‌صورت رایگان به یک سرهنگ ارتش واگذار کرده بودند. او زمین را به شخص دیگری فروخت و همین‌طور دست‌به‌دست شد تا ثروت کلانی به جیب زدند. جالب اینجاست که در سال‌های انقلاب، بخش وسیعی از این زمین‌های متعلق به مالکان، توسط مردم تصرف شد؛ ملت هجوم بردند و زمین‌ها را گرفتند. امکان بازپس‌گیری این اراضی نیز اصلاً وجود نداشت. مضاف بر اینکه قراردادهای واگذاری دوره پهلوی، قراردادهایی کاملاً معیوب بود. برای مثال، در جنگل اوجاک آمل، چهارصد هکتار زمین جنگلی را طی قرارداد نود و نه‌ساله با مبلغ نهصد هزار تومان واگذار کرده بودند. وقتی درختان جنگل را قطع کردند، ارزش زغال کنده‌های آن بسیار فراتر از این بود؛ آن‌ها حتی تنۀ درختان را فروختند و فقط کنده‌هایی را که از ریشه درآورده بودند، تبدیل به زغال کردند و مبلغ قرارداد، تنها از فروش همان زغال‌ها تأمین شد! در مناطق دیگر مازندران نیز رژیم پهلوی واگذاری‌های مشابهی انجام داده بود. لذا این مسئله چالش‌های جدی داشت.

یک روز من برای تبلیغ به نور رفته بودم؛ منطقه‌ای شصت هکتاری در بهترین نقطه جنگل وجود داشت. پرسیدم این زمین متعلق به کیست؟ گفتند متعلق به عبدالمجید مجیدی - رئیس سازمان برنامه پهلوی - بوده که مردم آن را تصرف و میان خود تقسیم کرده‌اند. در مکان‌های دیگر نیز وضعیت به همین منوال بود و اراضی ارباب‌ها و خوانین، هدف تصرف مردم قرار گرفته بود؛ مردمی که حاضر به بازگرداندن زمین‌ها نبودند. نظام نوپا نیز نمی‌توانست با مردم وارد جنگ شود و اساساً تمایلی هم به این کار نداشت. ملتی که سال‌ها گرسنگی کشیده است، چرا باید نظاره‌گر ثروت‌اندوزی نامشروع دو نفر باشد؟ اغلب این زمین‌ها نیز متعلق به کسانی بود که به‌شدت با انقلاب مخالفت می‌کردند. بهترین راهکار، توزیع آن میان مردم بود. در برخی مناطق، قرارداد اجاره منعقد کردند و بعدها به‌صورت اجاره‌به‌شرط‌تملیک، سند صادر نمودند. این تصمیمات از باب اختیارات ولی‌فقیه اتخاذ شد.

یکی از دعواهایی که در همان دوره شکل گرفت، مخالفت آیت‌الله گلپایگانی با این مسئله بود. امام خمینی (ره) در پاسخ، از منظر فقهی فرمودند: «شما فقیه هستید، ما نیز فقیه هستیم. شما تشخیص می‌دهید که این اراضی نباید واگذار شود، اما من تشخیص دادم که واگذار شود.» لذا آن دسته از آقایانی که موافق اصلاحات ارضی پس از انقلاب نبودند، نظام را به چپ‌گرایی متهم می‌کردند.

 

کوپنیزاسیون در برابر شبکۀ احتکار

اتفاق دیگری نیز رخ داد و آن آغاز جنگ بود. اقتصاد جنگ، اقتضای توزیع کوپنی را داشت. کوپنی شدن اقتصاد، انحصار و منافع کلان را از دست تجار بازار خارج می‌کرد. بخش تجارت و بازار ایران از گذشته نسبت به مردم عادی و فقیر بی‌رحم بود و اکنون نیز هست. در آن زمان، احتکار و انبارکردن کالا رواج داشت. وقتی شما با محتکر برخورد می‌کردید، در واقع در نظام مالکیت او دخالت کرده بودید. او می‌گفت: «کالا متعلق به من است. من انبار کرده‌ام و شما کمونیست هستید که دخالت می‌کنید!»

این انتقاد توسط طیفی از آقایان نیز مطرح می‌شد که چرا اقتصاد را کوپنی می‌کنید؟ در حالی که سیستم توزیع کوپنی را پیش‌تر انگلیسی‌ها و روس‌ها در اقتصاد جنگی خود پیاده کرده بودند. بااین‌حال، اغلب کسانی که در آن مقطع سکان‌دار اقتصاد کوپنی کشور بودند، در گذشته گرایش‌های چپ داشتند. مشهورترین آن‌ها آقای «بهزاد نبوی» بودند. آقای بهزاد نبوی پیش‌تر به‌شدت مجذوب «مصطفی شعاعیان» - از تئوریسین‌های مارکسیسم فلسفی - شده بود. سپس توسط شهید رجایی به مسیر انقلاب بازگشت، مسلمان انقلابی شد و از دوستان نزدیک ایشان بود. اقتصاد کوپنی که ایشان بنیان نهاد، دست بازار را کوتاه کرد. تاجر اگر می‌توانست یک حلب روغن را به‌صورت آزاد صد تومان بفروشد، با توزیع کوپن، دیگر چنین امکانی نداشت و اگر کوپن نبود، همان کالا را با قیمت‌های گزاف به مردم تحمیل می‌کرد؛ بنابراین، کوپنی شدن اقتصاد این بهانه را به منتقدان داد تا ادعا کنند شما کشور را به سمت کمونیسم می‌برید. این در حالی بود که طراح اصلی اقتصاد در دولت مهندس موسوی، مرحوم «عالی‌نسب» بود. ایشان اصرار داشتند مکانیزمی طراحی شود که اقلام اساسی به دست همه آحاد جامعه برسد. فضای توزیع عادلانه کالا در اقلامی نظیر مرغ، تخم‌مرغ، گوشت و برنج اجرا شد.

برای مثال، ما طلب سنگین حدود یک‌میلیارددلاری از شرکت فرانسوی «یورودیف» داشتیم. به‌واسطة عملیات نیروهای حزب‌الله لبنان و دستگیری شش فرانسوی، دولت فرانسه ناچار به ارائه امتیاز شد تا طلب ما را پس بدهد. آن‌ها پول نقد ندادند، بلکه در ازای آن، گوشت دادند و دولت نیز آن را به‌صورت کوپنی توزیع کرد. در چنین فضایی، اگر کسی خارج از سیستم دولتی می‌توانست تنها یک کامیون گوشت یا برنج را جابه‌جا کند، ثروت هنگفتی به دست می‌آورد. وقتی دولت، مرغ را با قیمت مصوب و سوبسید در اختیار مردم قرار می‌داد، مشتری دیگر نیازی نداشت به بازار آزاد مراجعه کند و مرغ را با سه برابر قیمت بخرد؛ در نتیجه، دست بازار آزاد خالی می‌ماند؛ لذا یکی از فشارهای سنگینی که بر اقتصاد آن دوره وارد شد، ناشی از این مسئله بود و آنان به دولت و علما فشار می‌آوردند.

 

عبور دانشگاه از آرمان «چگوارا» به مدل توسعه «جان اف. کندی»

دانشجوی سابقاً چپ‌گرا که روزگاری آرمانش تبدیل‌شدن به شخصیتی مانند «چگوارا» بود، در محضر اساتیدی با گرایش‌های لیبرال آموزش دید و آموخت که باید بر اساس مدل‌های «فریدمنی» تفکر کند؛ تا جایی که شخصیت مطلوب او به «جان اف. کندی» تغییر یافت.

یعنی بازار برای عبور از این وضعیت به علما که حامی سنتی آن بودند، فشار می‌آوردند تا این صحنه را تغییر دهند؟

توکلی: بله، به علما فشار می‌آوردند و ادعا می‌کردند که این اقتصاد، کمونیستی است. از طرفی، دولت و به‌ویژه آقای هاشمی رفسنجانی در خطبه‌های نمازجمعه، شعارهای عدالت‌محورانه و سوسیالیستی سر می‌دادند. اعضای دفتر تحکیم وحدت نیز که به دولت نزدیک بودند، از این رویکرد حمایت می‌کردند. کار به جایی رسید که اجازه نمی‌دادند روزنامه رسالت (متعلق به آقای آذری قمی) به جبهه‌ها ارسال شود و آن را تریبون «اسلام مرفهین و سرمایه‌داری» می‌دانستند. فضای عمومی کشور چنین اقتضایی داشت. آقای هاشمی و دیگران نیز، همین رویکرد را داشتند. متقابلاً آقای آذری قمی نیز به طعنه می‌گفتند که بالای سر آقای هاشمی، «داس و چکش» می‌بینم.

ضمناً این دوقطبی چپ و راست، با انگاره‌های سیاسی در عرصه بین‌الملل نیز گره خورد؛ جناح چپ معتقد به گرایش به سمت کشورهای سوسیالیستی و بلوک شرق بود و جناح راست، گرایش به کشورهای غربی و اقتصاد بازار آزاد را ترویج می‌کرد. در اینجا، گفتمان تمایلات چپ‌گرایانه را آقای هاشمی، دفتر تحکیم وحدت و شخص مهندس موسوی ترویج می‌کردند. در مقابل، وزرایی مانند آقای عسگراولادی یا آقای ناطق نوری که ارتباط نزدیکی با بدنه بازار داشتند، به‌مرور از ترکیب دولت کنار گذاشته شدند. اختلافات به حدی رسید که مجموعه‌هایی در قم برای مطالعات اقتصاد اسلامی شکل گرفت که آقای احمد توکلی (وزیر کار وقت) از بنیان‌گذاران آن بودند و در مقابل اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی (نظیر آقای سرحدی زاده) قرار گرفتند. استفتائاتی که در آن مقطع از امام (ره) پیرامون قراردادهای کار و حقوق کارگر و کارفرما انجام شد نیز کاملاً متأثر از همین فضای پُرتنش بود.

مسئله این بود که آیا دولت می‌تواند برای مواردی نظیر میزان حقوق و بیمه شروطی تعیین کند؟ امام (ره) در پاسخ به نامۀ آقای قدیری توضیح دادند که چون دولت مجموعه‌ای از خدمات را ارائه می‌دهد، در ازای این خدمات می‌تواند شروطی نیز وضع نماید. ایشان فرمودند: «من آب و برق شما را تأمین می‌کنم؛ شرط من این است که شما کارگر خود را بیمه کنید.» این همان مفهومی است که بعدها در اقتصاد نئولیبرال مورد نقد قرار گرفت و عنوان می‌کردند که چرا باید به کارفرما فشار بیاورید؟ بنابراین، اقتصاد زمان جنگ، اقتصادی با تمایلات چپ اجتماعی بود و باید اقدامی صورت می‌گرفت تا غذا و مایحتاج اولیه به دست فقیرترین اقشار جامعه برسد.

پس از جنگ، یک اتفاق رخ داد و آن هم بازگشایی و فعالیت مجدد دانشگاه‌ها بود. دانشجویان چپ فعال در عرصه سیاست، وارد دانشگاه‌ها شدند. در آن مقطع، عمده اساتید دانشگاه لیبرال بودند؛ چه به لحاظ اندیشه سیاسی که به جهان غرب گرایش داشتند، چه به لحاظ فرهنگی که غرب را ستایش می‌کردند و چه به لحاظ اقتصادی که مدافع تمام‌عیار سرمایه‌داری بودند. هنگامی که این جوانان چپ‌گرا وارد دانشگاه شدند، در محضر همین اساتید تلمذ کردند. به همین دلیل، افرادی مانند عباس عبدی و ابراهیم اصغرزاده که از نیروهای چپ دفتر تحکیم وحدت بودند، بعدها به سمت شعارها و انگاره‌های راست‌گرایانه چرخش پیدا کردند.

جالب اینجاست که آقای هاشمی رفسنجانی در این زمینه پیشگام بودند. هنگامی که پس از جنگ، قدرت را در دست گرفتند، تمام آن شعارهای عدالت‌خواهانه به شعارهای توسعه‌طلبانه تبدیل گردید. در ابتدا، اعضای دفتر تحکیم وحدت مقاومت کردند، اما وقتی نزد آقای هاشمی رفتند، ایشان بیان کردند که این مواضع را خودم پیش‌تر به شما آموزش داده بودم و اکنون می‌گویم که اشتباه می‌کنید. هنگامی که این دانشجویان وارد دانشگاه شدند، انگارۀ لیبرالیسم بر اندیشه، نظریه، اقتصاد و سیاست محیط آکادمیک حاکم بود. به همین دلیل، دانشجوی سابقاً چپ‌گرا که روزگاری آرمانش تبدیل‌شدن به شخصیتی مانند «چگوارا» بود، در محضر اساتیدی با گرایش‌های لیبرال آموزش دید و آموخت که باید بر اساس مدل‌های «فریدمنی» تفکر کند؛ تا جایی که شخصیت مطلوب او به «جان اف. کندی» تغییر یافت. در واقع، شما در ایران با طیفی از جریان چپ روبه‌رو شدید که اگرچه ظاهر خود را حفظ کرده بودند، اما افکارشان کاملاً دگرگون شد و نئولیبرالیسم بر ذهن آن‌ها سیطره یافت.

 

دولت آقای هاشمی سیاست‌مدارانی را بر سر کار آورد که صراحتاً به تئوری اقتصاد سرمایه‌داری باور داشتند؛ افرادی نظیر آقای محمدحسین عادلی، مرحوم دکتر نوربخش و آقای مسعود نیلی.

آیا چرخش این جریان صرفاً معلول محیط دانشگاه بود؟ برخی معتقدند که ساختار اقتصادی کشور دیگر نمی‌توانست با رویه سابق پیش برود.

توکلی: این مسئله، تک عاملی نیست. علاوه بر این، دولت آقای هاشمی سیاست‌مدارانی را بر سر کار آورد که صراحتاً به تئوری اقتصاد سرمایه‌داری باور داشتند؛ افرادی نظیر آقای محمدحسین عادلی، مرحوم دکتر نوربخش و آقای مسعود نیلی. مبنای اقتصادی این افراد چه بود؟ تنها عامل، دانشگاه نبود. پایۀ اصلی نظریات اقتصادی این طیف، دیدگاه‌های آقای عادلی در کتاب «بازسازی ژاپن پس از جنگ» بود که در آن به نظریۀ «توزیع نامتعادل سرمایه» تأکید داشتند. توزیع نامتعادل سرمایه چه مفهومی دارد؟ این نظریه می‌گوید اگر شما دو میلیارد تومان ثروت و هزار نفر جمعیت پیش رو دارید، چنانچه این دو میلیارد تومان را میان این هزار نفر تقسیم کنید، به هر نفر دو میلیون تومان می‌رسد؛ این مبلغ تبدیل به غذا و مایحتاج روزمره می‌شود، مصرف می‌گردد و از بین می‌رود. اما اگر این دو میلیارد تومان را به جای هزار نفر، در اختیار چهار نفر قرار دهید، آن‌ها با این سرمایۀ انباشته‌شده، کارخانه تأسیس می‌کنند، تعدادی از همان مردم را به کار می‌گیرند، ثروت تولید می‌کنند و سرمایه در کشور حفظ می‌شود؛ لذا نتیجه گرفتند که باید اقتصاد را از حالت توزیع متعادل ثروت، به سمت توزیع نامتعادل سرمایه سوق داد. لازمه این کار، حرکت به سمت توسعه سرمایه‌داری در داخل ایران بود. کسانی که پیش از آن در صدد کنترل و محدودکردن سرمایه‌داری بودند، اکنون خودشان به مروج سرمایه‌داری تبدیل شدند و در وهلۀ نخست، سرمایه‌ها و امکانات را میان خودشان توزیع کردند؛ لذا شما با کارگزارانی مواجه شدید که خود آن‌ها ثروتمند بودند.

موضع رهبر شهید انقلاب در زمان جنگ، بیشتر به سمت اقتصاد راست بود. ایشان منتقد رویکرد سوسیالیستی بودند، اما هنگامی که رهبری جامعه را بر عهده گرفتند و اقتصاد سرمایه‌داری تعدیل‌یافته بر کشور حاکم شد، مشاهده کردند که این مدل اقتصادی، معیشت مردم را در تنگنای شدیدی قرار داده است. متعاقب آن، شاهد شورش‌های داخلی و اعتراضات در شهرهایی نظیر اسلام‌شهر و مشهد بودیم. دولت وقت، همان حداقل حمایت‌های رفاهی را نیز قطع کرد و بدون آنکه بررسی کند آیا فرصت شغلی و منابع تولید فراهم است یا خیر، جامعه را به حال خود رها ساخت. در این مقطع شاهد آن بودیم که جریان راستی که سابقاً مدافع سرسخت اقتصاد بازار آزاد بود، به منتقد این وضعیت و مدافع اقتصاد اجتماعی تبدیل شد. جالب اینجاست که حتی کسانی که پیش‌تر مخالف سرسخت آمریکا بودند (نظیر آقای محتشمی‌پور و اعضای دفتر تحکیم وحدت)، مواضعشان کاملاً دگرگون شد.

به خاطر بیاورید هنگامی که آقای عطاءالله مهاجرانی با توصیه آقای هاشمی مقاله «مذاکره مستقیم» را به نگارش درآورد، چه جنجال و اعتراضی در دانشگاه‌ها شکل گرفت. من در کلاس درس مرحوم آیت‌الله عمید زنجانی حضور داشتم؛ ایشان با مذاکره به‌شدت مخالفت کردند و صراحتاً می‌گفتند ما اساساً بر سر چه موضوعی با آمریکا مذاکره کنیم؟ همان مواضعی که رهبر شهید انقلاب با متانت بیان می‌کنند، در آن زمان با لحنی بسیار تندتر توسط این طیف مطرح می‌شد. کار به جایی رسید که آقای مهاجرانی در آن مقطع دچار سقوط سیاسی شد و اگر رهبر شهید انقلاب با نامه‌ای از ایشان حمایت و اوضاع را آرام نمی‌کردند، از عرصه سیاسی کاملاً حذف می‌شدند. حتی خود آقای هاشمی نیز مسئولیت آن مقاله را نپذیرفت.

شگفت‌انگیز اینکه جریان راستی که در دهه شصت موافق حل‌وفصل مسائل با غرب و تعامل بود، اکنون به مخالف مذاکره تبدیل گردید. متقابلاً چهره‌هایی نظیر آقای مهاجرانی که در ابتدای انقلاب از نمادهای چپ تندرو و ضدآمریکایی بودند و سخنرانی‌های پرشوری علیه کارتر در مجلس داشتند، منادی مذاکره مستقیم شدند. به مرور زمان، جبهۀ چپ‌ها به سمت لیبرالیسم حرکت کردند و در نقطۀ مقابل، افرادی نظیر آقای احمد توکلی و دست‌اندرکاران روزنامه رسالت، مطالبه‌گر عدالت اقتصادی شدند. در فضای فرهنگی نیز این دوقطبی مشهود بود. نیروهای چپ در آن مقطع به‌شدت با آزادی‌های اجتماعی مخالف بودند؛ کارهایی نظیر مخالفت‌های آقای خاتمی با داشتن دستگاه ویدئو یا برخوردهای فیزیکی و تند افرادی مانند اکبر گنجی با بی‌حجابی. حتی بخش عمده‌ای از محدودیت‌ها و سانسورهای آن دهه، توسط همین جریان اعمال می‌شد.

آن‌ها در عرصه‌های هنر، رسانه و اقتصاد، رویکردی کاملاً محدودکننده داشتند. اما با رسیدن به اواسط دولت آقای هاشمی، رویکرد این جریان تغییر کرد و صداهای لیبرالی از آن‌ها شنیده شد. تا جایی که در دولت اصلاحات، افرادی که شناسنامۀ چپ داشتند، کاملاً لیبرال شده بودند. به‌عنوان‌مثال «مرتضی الویری» که یکی از شخصیت‌های برجسته و طراح برنامه‌های دولت موسوی بود، در دهه هفتاد کاملاً لیبرال شده بود.

 

یک قرائت تاریخی وجود دارد که می‌گوید در فضای دهه شصت، نوعی عقلانیت و ضرورت تاریخی در میان مسئولین شکل گرفت که اقتصاد دولتی دیگر قابلیت تداوم ندارد؛ لذا ناگزیر به سمت اقتصاد بازار آزاد عبور کردیم و آقای هاشمی مدیریت این گذار را بر عهده داشت. آیا این گذار از چپ به راست یک ضرورت تاریخی بود؟

توکلی: خیر، این عبور یک ضرورت تاریخی نبود و می‌توانستیم به سمت مدل‌های بومی و کارآمدتری حرکت کنیم. متأسفانه یک تئوریسین و اقتصاددان قوی در ایران تربیت نشد و اساتید ما بیشتر در حد مترجم نظریات «کینز» و «فریدمن» باقی ماندند. سیاست تیم اقتصادی آقای هاشمی، رهاسازی ناگهانی اقتصاد و حذف یارانه‌ها بود. آن‌ها مدام جامعه را دچار شوک قیمتی می‌کردند. گویی عده‌ای با افزایش قیمت‌ها و شوک‌های تورمی، در حال تنبیه جامعه بودند تا تاوان انقلاب‌کردن را بپردازند.

قوانینی به نام حمایت از رزمندگان و ایثارگران تصویب شد، اما در عمل، منافع آن به جیب طیف دیگری رفت. مارکسیست‌های سابق بسیاری را می‌شناسم که در آن دوره، پروژه‌های سنگین و امکانات کلان دریافت کردند و امروز، جدی‌ترین مدافعان اقتصاد لیبرالی در ایران، همان جریان چپ افراطی سابق هستند.

جوان عدالت‌خواه چند سال پیش به رانت‌خواری تبدیل شده بود که حتی تحمل شعر «ملا ویلا نداشت» آقای غزوه را هم نمی‌کرد. در آن برهه، احساس آنکه در نوعی از عثمانیسم سیاسی - اقتصادی فرو می‌رویم، به طور جدی شکل گرفت.

با تثبیت دولت سازندگی، سیاست‌ها به سمت تقویت طبقۀ ثروتمند جامعه سوق یافت. این مسئله تا آنجا پیش رفت که نوعی کاپیتولاسیون داخلی و مصونیت ویژه برای مدیران شکل گرفت. روحیۀ اشرافیت در مدیران تقویت شد و مطالبۀ امتیازات ویژه برای آنان به یک رویه عادی تبدیل گردید. شما این مسئله را در دادگاه آقای کرباسچی می‌بینید. او به صراحت می‌گوید «چرا من نباید بتوانم مدیر خود را برای درمان به کانادا بفرستم؟» خروجی این وضعیت، انتصاب افراد فاقد صلاحیت در مناصب کلیدی بود. جوان عدالت‌خواه چند سال پیش به رانت‌خواری تبدیل شده بود که حتی تحمل شعر «ملا ویلا نداشت» آقای غزوه را هم نمی‌کرد. در آن برهه، احساس آنکه در نوعی از عثمانیسم سیاسی - اقتصادی فرو می‌رویم، به طور جدی شکل گرفت. در این میان، روحانیت به واسطه فشار آقای هاشمی، اجازه اعتراض نمی‌یافت؛ لذا نهاد روحانیت به مدافع ساختاری تبدیل شد که هیچ منفعتی از آن نمی‌برد، اما پاسخگوی تبعات و بی‌عدالتی‌های ناشی از آن بود.

 

/پایان پیام/

گزارش خطا پسندها :