۱۴۰۵/۰۴/۰۷
۱۳:۲۱
کد خبر : ۱۲۲۵۶
پایان رؤیای خاورمیانه جدید آمریکا و اسرائیل به قلم سامی العریان؛

چگونه ایران بزرگ‌ترین شکست راهبردی تاریخ معاصر را به آمریکا تحمیل کرد؟

ایران توانست راهبرد آمریکا در ساخت خاورمیانه جدید را شکست دهد
رویارویی ایران با آمریکا و اسرائیل در اصل بر سر برنامه هسته‌ای یا توان موشکی نبود، بلکه نبردی بر سر نظم آینده منطقه غرب آسیا بود. آمریکا و اسرائیل در پی تثبیت نظمی منطقه‌ای مبتنی بر برتری اسرائیل، عادی‌سازی روابط اعراب با اسرائیل و به حاشیه راندن مسئله فلسطین بودند؛ پروژه‌ای که در قالب «خاورمیانه جدید»، توافق‌های ابراهیم و کریدور اقتصادی هند - خاورمیانه - اروپا موسوم به «آیمک» دنبال می‌شد.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «سامی العریان»  [1] - مدیر مرکز اسلام و امور جهانی (CIGA) در دانشگاه «زعیم» استانبول - در مقاله‌ای که وب‌سایت «Middleeast Eye» آن را منتشر کرده است، تأکید می‌کند که رویارویی ایران با آمریکا و اسرائیل در اصل بر سر برنامه هسته‌ای یا توان موشکی نبود، بلکه نبردی بر سر نظم آینده منطقه غرب آسیا بود. به باور او، آمریکا و اسرائیل در پی تثبیت نظمی منطقه‌ای مبتنی بر برتری اسرائیل، عادی‌سازی روابط اعراب با اسرائیل و به حاشیه راندن مسئله فلسطین بودند؛ پروژه‌ای که در قالب «خاورمیانه جدید»، توافق‌های ابراهیم و کریدور اقتصادی هند - خاورمیانه - اروپا موسوم به «آیمک» دنبال می‌شد. اما در نهایت و برخلاف انتظارات آمریکا و اسرائیل، ایران در مقابل فشارهای نظامی، تحریم‌ها، عملیات خرابکارانه و تلاش برای بی‌ثبات‌سازی داخلی مقاومت کرد و در جنگ، شکستی راهبردی بر محور آمریکا و اسرائیل تحمیل کرد. به گفته وی، جنگ با درخواست تسلیم ایران آغاز شد، اما با تعهدات آمریکا برای پایان‌دادن به جنگ، احترام به حاکمیت، رفع محاصره‌ها، خروج نیروها، گفت‌وگو درباره کاهش تحریم‌ها، اجازه صادرات نفت، آزادسازی دارایی‌ها و مذاکره درباره مسائل هسته‌ای بدون تحمیل برچیدن زیرساخت‌ها پایان یافت.

 

معیار پیروزی و شکست در جنگ

«رابرت کاگان» - نویسنده نومحافظه‌کار آمریکایی که سال‌ها از جنگ‌های بی‌پایان آمریکا حمایت می‌کرد - هشدار داده بود که رویارویی با ایران ممکن است به یکی از بزرگ‌ترین شکست‌های راهبردی در تاریخ معاصر آمریکا تبدیل شود؛ هشداری که بسیاری آن را اغراق‌آمیز و افراطی تلقی کردند. به هر حال، برداشت رایج در غرب این است که ایران، خسارت‌های گسترده‌ای متحمل شده است. زیرساخت‌های نظامی این کشور هدف حملات قرار گرفت، برجسته‌ترین رهبران، فرماندهان ارشد و دانشمندان آن ترور شدند، اقتصادش آسیب دید و محور مقاومت نیز در چندین جبهه ضربات سنگینی را متحمل شد. در چنین شرایطی، چگونه می‌توان از پیروزی ایران سخن گفت؟ پاسخ به این پرسش، به مسئله‌ای بستگی دارد که کارشناسان جنگ و مورخان نظامی قرن‌هاست با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند: پیروزی را باید چگونه سنجید؟

ایران در جنگ به چیزی بسیار مهم‌تر از یک پیروزی مستقیم نظامی دست یافت: این کشور توانست واشنگتن و تل‌آویو را از دستیابی به اهداف سیاسی که جنگ برای تحقق آن‌ها آغاز شده بود، بازدارد و همین کار، در نهایت، معیار اصلی موفقیت در منازعات نامتقارن است.

اگر جنگ‌ها بر اساس میزان ویرانی واردشده قضاوت شوند، آنگاه طرفی که از برتری قاطع نظامی برخوردار است، تقریباً همیشه پیروز به نظر خواهد رسید. با این حال، تاریخ بارها و بارها نشان داده است که ویرانی و پیروزی یکسان نیستند. آمریکا، بخش‌های وسیعی از ویتنام را ویران کرد، اما همچنان نتوانست به اهداف خود دست یابد؛ همان‌گونه که اتحاد جماهیر شوروی نیز خسارت‌های عظیمی در افغانستان وارد کرد، اما در نهایت ناچار شد شکست‌خورده از آن کشور عقب‌نشینی کند.

آمریکا دو دهه در افغانستان حضور داشت و چند تریلیون دلار هزینه کرد، اما تنها چند روز پس از خروج نیروهایش، شاهد فروپاشی دولتی بود که خودش ایجاد کرده بود. در عراق نیز واشنگتن با سرنگونی حکومت «صدام» و تلاش برای مهندسی اجتماعی وارد عمل شد، اما پس از مواجهه با مقاومت شدید و صرف چند تریلیون دلار، ناچار شد با وضعیتی تحقیرآمیز عقب‌نشینی کند.

در هر یک از این موارد، قدرت نظامی نشان داده است که می‌تواند ویران کند، اما لزوماً قادر نیست نتایج سیاسی را دیکته کند. این تمایز برای درک رویارویی اخیر میان ایران و محور آمریکا - اسرائیل اهمیت اساسی دارد. این جنگ در بنیاد خود هرگز صرفاً بر سر غنی‌سازی هسته‌ای نبود و تنها به موشک‌ها، تحریم‌ها یا حمایت ایران از متحدان منطقه‌ای‌اش محدود نمی‌شد. در ژرف‌ترین سطح، این نبرد بر سر آینده موازنه قدرت در غرب آسیا بود. واشنگتن و تل‌آویو در پی تثبیت نظمی منطقه‌ای مبتنی بر برتری اسرائیل و سلطه آمریکا بودند و هم‌زمان می‌کوشیدند ایران را وادار کنند که از سیاست‌ها و ائتلاف‌هایی که آن را به اصلی‌ترین مانع در برابر این پروژه تبدیل کرده بود، دست بکشد. بر اساس این معیار، جنگ نه با تسلیم ایران، بلکه با شکست عمیق پروژه آمریکایی - صهیونیستی پایان یافت.

 

ساخت نظم جدید منطقه‌ای

برای درک پیروزی ایران، باید به دوره پیش از شلیک نخستین موشک بازگردیم. در ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۳ (یک مهر ۱۴۰۲) «بنیامین نتانیاهو» - نخست‌وزیر اسرائیل - در برابر مجمع عمومی سازمان ملل متحد، چشم‌انداز خود از «خاورمیانه جدید» را رونمایی کرد. نقشه‌ای که او به نمایش گذاشت، عملاً فلسطین را از میان برده بود و مسئله‌ای را که برای مدت‌های طولانی، مهم‌ترین مسئله منطقه تلقی می‌شد، همچون موضوعی حل‌شده به تصویر می‌کشید. بر اساس این چشم‌انداز، آینده متعلق به توافق‌های عادی‌سازی روابط در چارچوب آنچه «توافق‌های ابراهیم» نامیده می‌شود، کریدورهای اقتصادی، یکپارچگی فناورانه و شراکت‌های راهبردی بود که اسرائیل را به خلیج فارس و فراتر از آن پیوند می‌داد.

شاید بزرگ‌ترین دستاورد ایران، نه آن چیزی باشد که ویران کرد، بلکه آن چیزی باشد که آشکار ساخت؛ ایران در جنگ نشان داد که آمریکا دیگر نمی‌تواند به آسانی و با هزینه کم، برتری نظامی و اقتصادی خود را در جهان حفظ کند.

توافق‌های ابراهیم، تنها آغاز راه بودند. ادغام اسرائیل در فرماندهی مرکزی آمریکا، گسترش روابط با کشورهای حاشیه خلیج فارسِ هم‌پیمان آمریکا و طرح «کریدور اقتصادی هند - خاورمیانه - اروپا» (IMEC)همگی نشان‌دهنده شکل‌گیری نظمی منطقه‌ای بودند که در آن، اسرائیل به قدرت مسلط نظامی، اقتصادی و فناوری منطقه تبدیل می‌شد. رژیم صهیونیستی تأمین‌کننده امنیت بود، ایران منزوی می‌شد، فلسطین به حاشیه رانده می‌شد و جنبش‌های مقاومت تضعیف یا حذف می‌شدند. در نهایت، منطقه بر محور برتری اسرائیل و با پشتوانه قدرت آمریکا بازسازمان‌دهی می‌شد.

رویداد ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲) این چشم‌انداز را در هم شکست. آنچه پس از آن رخ داد، صرفاً جنگی علیه غزه نبود؛ بلکه نبردی منطقه‌ای بر سر نظم سیاسی آینده خاورمیانه بود. عملیات‌های بعدی علیه غزه، لبنان، یمن، سوریه، عراق و در نهایت ایران و همچنین تلاش برای تصرف بخش‌های گسترده‌ای از کرانه باختری، همگی با این هدف بزرگ‌تر پیوند داشتند. در نهایت، همان نتیجه‌ای که نتانیاهو و متحدان صهیونیست و امپریالیست او در پی جلوگیری از آن بودند، به مهم‌ترین پیامد جنگ تبدیل شد. فلسطین بار دیگر به مرکز سیاست جهانی بازگشت و ایران نیز از تهاجمی که با هدف درهم شکستن آن طراحی شده بود، جان سالم به در برد.

بخش عمده‌ای از راهبرد آمریکا و اسرائیل بر این باور استوار بود که فشار نظامی مستمر، جنگ اقتصادی، رژیم گسترده تحریم‌ها، عملیات سایبری، ترورها و ناآرامی‌های داخلی می‌تواند در نهایت به فروپاشی سیاسی یا وادارشدن ایران به تسلیم راهبردی منجر شود. سال‌ها بحث در واشنگتن و تل‌آویو پیرامون اشکال گوناگون تغییر رژیم یا فروپاشی آن جریان داشت؛ از طریق سیاست «فشار حداکثری»، گسست‌های داخلی، شکاف در میان نخبگان، فرسایش اقتصادی یا آشفتگی اجتماعی.

هیچ‌یک از این تلاش‌ها موفق نشد. جمهوری اسلامی خسارت‌های سنگینی - به‌ویژه در حوزه اقتصادی - متحمل شد؛ اما ساختار نظام همچنان پابرجا ماند. نهادهای دولتی به کار خود ادامه دادند، ساختارهای فرماندهی، عملیاتی باقی ماندند، انتقال رهبری بدون ایجاد اختلالی در نظام سیاسی انجام شد و وزارتخانه‌ها به فعالیت خود ادامه دادند. تصورات قالبی و برداشت‌هایی که طی سال‌ها از طریق تبلیغات غربی و دیپلماسی عمومی اسرائیل موسوم به «هاسبارا» درباره ایران به‌عنوان «رژیمی» تئوکراتیک و غیرعقلانی ساخته شده بود، نه‌تنها اغراق‌آمیز از آب درآمد، بلکه هزینه‌های راهبردی قابل‌توجهی نیز به همراه داشت.

واشنگتن طی دهه‌ها شبکه گسترده‌ای از پایگاه‌های نظامی را در سراسر خلیج فارس و منطقه وسیع‌تر خاورمیانه حفظ کرده است؛ اما جنگ نشان داد که بسیاری از این پایگاه‌ها به همان اندازه که دارایی راهبردی هستند، به نقطه ضعف نیز تبدیل شده‌اند.

ایران حاکمیت خود را حفظ کرد. جنگ‌هایی از این دست، در اساس نه برای تصرف سرزمین، بلکه برای وادارکردن طرف مقابل به تسلیم سیاسی به راه انداخته می‌شوند. با این حال، با وجود شدت این رویارویی، نه تسلیمی در کار بود، نه توافقی که از بیرون تحمیل شده باشد، نه پذیرش برتری اسرائیل و نه دست‌کشیدن از تصمیم‌گیری مستقل.

 

شاخص‌های شکست آمریکا و اسرائیل

تضاد میان اهدافی که جنگ بر پایه آن‌ها آغاز شد و واقعیت‌هایی که پس از آن پدیدار شد، نمی‌توانست آشکارتر از این باشد. جنگ با خواسته‌هایی آغاز شد که عملاً به معنای تسلیم راهبردی بود. اما با مذاکراتی پایان یافت که در عمل، بسیاری از مواضعی را پذیرفت که ایران از آغاز بحران بر آن‌ها اصرار داشت. تهران در سراسر این رویارویی، موضعی ثابت و منسجم را حفظ کرد: «دیپلماسی تنها زمانی می‌تواند پیش برود که تجاوز متوقف شود.»

منطق دیپلماسی مبتنی بر اجبار بر این فرض استوار است که فشار نظامی، اهرمی برای مذاکره ایجاد می‌کند؛ اما ایران عملاً این معادله را وارونه کرد و اصرار داشت که خودِ فشار، باید پیش از آغاز هرگونه مذاکره معناداری متوقف شود. با تحول روند درگیری، واشنگتن بیش از پیش در پی یافتن راهی دیپلماتیک برای خروج از بحران بود، نه تحمیل شروط خود. روشن‌ترین شاهد این چرخش، نه در میدان نبرد، بلکه بر سر میز مذاکره آشکار شد. تفاهم‌نامه‌ای که در اسلام‌آباد حاصل شد، ابعاد عقب‌نشینی آمریکا از موضع حداکثری اولیه‌اش را نشان داد. این سند، برخلاف شرایطی که معمولاً بر یک دولت شکست‌خورده تحمیل می‌شود، ایران را به‌عنوان بازیگری دارای حاکمیت به رسمیت شناخت که همکاری‌اش برای ثبات منطقه ضروری است.

بنا بر گزارش‌ها، مهم‌ترین دستاورد این تفاهم‌نامه، تعهد آمریکا، ایران و متحدانشان به توقف فوری و دائمی عملیات نظامی در تمامی جبهه‌ها - از جمله لبنان - است. این امر به طور مستقیم به منزله به‌رسمیت‌شناختن سیاسی ماهیت منطقه‌ای جنگ و به طور ضمنی، به‌رسمیت‌شناختن محور مقاومت به‌عنوان بخشی از معادله راهبردی است. واشنگتن و تل‌آویو مدت‌ها تلاش کرده بودند هر جبهه را به‌صورت جداگانه مدیریت کنند و غزه را از لبنان، لبنان را از ایران و ایران را از شبکه گسترده‌تر مقاومت منطقه‌ای جدا سازند. اما ایران بر عکس این دیدگاه تأکید داشت و اصرار می‌کرد که جنگ باید در همه جبهه‌ها پایان یابد، نه صرفاً در برابر خود ایران.

در طول دهه‌های اخیر، دکترین نظامی آمریکا بر این فرض استوار بوده است که برتری قاطع فناوری به این کشور اجازه می‌دهد سرعت و نتیجه درگیری‌ها را تعیین کند. با این حال، رویارویی با ایران نشان داد که برتری فناورانه، الزاماً به موفقیت سیاسی منجر نمی‌شود.

اگر این بند اجرایی شود، دستاوردی بزرگ برای ایران خواهد بود؛ زیرا امنیت لبنان و جبهه گسترده‌تر منطقه‌ای را به پایان تجاوز آمریکایی - صهیونیستی گره می‌زند. هنوز مشخص نیست که غزه چه جایگاهی در این چارچوب خواهد داشت؛ زیرا ایران بر این باور است که غزه نیز مشمول آن می‌شود، درحالی‌که رژیم صهیونیستی همچنان در برابر چنین تفسیری مقاومت می‌کند. نکته مهم آن است که این سند، هر دو طرف را متعهد می‌کند که به حاکمیت و تمامیت ارضی یکدیگر احترام بگذارند و از مداخله در امور داخلی یکدیگر خودداری کنند.

از زمان کودتای ۱۳۳۲ علیه «دکتر محمد مصدق» و به‌ویژه پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، واشنگتن بارها کوشیده است از طریق تحریم، خرابکاری، عملیات پنهانی، فشار سیاسی و حمایت از نیروهای بی‌ثبات‌کننده، بر مسیر تحولات داخلی ایران تأثیر بگذارد. ازاین‌رو، تعهد به عدم مداخله، درصورتی‌که صادقانه اجرا شود، به معنای عقب‌نشینی چشمگیر از دهه‌ها سیاست تغییر رژیم خواهد بود. این بدان معناست که هرگونه تلاش برای مسلح‌کردن گروه‌های جدایی‌طلب، تضعیف ثبات کشور یا مهندسی فروپاشی نظام، نقض خودِ این توافق تلقی خواهد شد.

این تفاهم‌نامه، در یک امتیاز مهم دریایی، واشنگتن را ملزم می‌کند که محاصره دریایی خود را لغو کرده، به موانع اعمال‌شده علیه ایران پایان دهد و در نهایت، نیروهای خود را از مجاورت جمهوری اسلامی ایران خارج کند. این چارچوب همچنین به ایران نقشی محوری در بازگرداندن امنیت کشتیرانی در تنگه هرمز می‌دهد؛ از جمله در زمینه مین‌روبی، ترتیبات فنی و گفت‌وگوهای آتی با عمان و دیگر کشورهای ساحلی درباره اداره امور و خدمات دریایی.

 

عقب‌نشینی‌های بزرگ آمریکا

مفاد گسترده‌تر اقتصادی و دیپلماتیک، ابعاد کامل این عقب‌نشینی را آشکار می‌سازد. بر اساس گزارش‌ها، این توافق به‌جای منزوی‌تر کردن ایران، کمک به بازسازی، ادغام اقتصادی، کاهش تحریم‌ها، ازسرگیری صادرات نفت، دسترسی به دارایی‌های مسدودشده، معافیت‌های بانکی و بیمه‌ای و همچنین چارچوبی برای عادی‌سازی روابط تجاری را در نظر گرفته است.

آنچه ایران به نمایش گذاشت، فراتر از توانایی تهدید جریان نفت بود؛ ایران نشان داد که قادر است هزینه‌هایی بر زیرساخت گسترده‌تر اقتصاد جهانی تحمیل کند.

بنا بر گزارش‌ها، تفاهم‌نامه ایران را ملزم به برچیدن برنامه هسته‌ای خود یا کنارگذاشتن غنی‌سازی نمی‌کند. ایران بار دیگر بر موضع دیرینه خود مبنی بر اینکه در پی دستیابی به سلاح هسته‌ای نیست، تأکید کرده است؛ اما مسائل مربوط به غنی‌سازی و مواد هسته‌ای، همچنان در چارچوب ترتیباتی مذاکره‌شده، نه تحمیل‌شده، مورد بررسی قرار خواهد گرفت. ایران ناچار نشد «الگوی لیبی» را بپذیرد، زیرساخت‌های خود را برچیند یا از توانمندی‌های فناورانه‌اش چشم‌پوشی کند.

همچنین گزارش شده است که این توافق، اعمال تحریم‌های جدید و استقرار نیروهای نظامی بیشتر را در طول مذاکرات ممنوع می‌کند؛ موضوعی که توانایی واشنگتن برای تشدید تنش در جریان گفت‌وگوها را محدود می‌سازد. آزادسازی دارایی‌های مسدودشده ایران و احتمال تأیید نهایی توافق از طریق یک قطعنامه الزام‌آور شورای امنیت سازمان ملل نیز می‌تواند تلاش‌های آینده برای احیای سیاست قدیمی «فشار حداکثری» را بیش از پیش محدود کند.

اگر این مفاد، همان‌گونه که نوشته شده‌اند اجرا شوند، یکی از مهم‌ترین عقب‌نشینی‌های راهبردی در سیاست اخیر آمریکا در قبال ایران رقم خواهد خورد؛ بنابراین، این تفاهم‌نامه صرفاً یک سند دیپلماتیک نیست، بلکه شاخصی از شکست راهبرد آمریکایی - صهیونیستی به شمار می‌رود.

جنگ با درخواست تسلیم ایران آغاز شد، اما با تعهدات آمریکا برای پایان‌دادن به جنگ، احترام به حاکمیت، رفع محاصره‌ها، خروج نیروها، گفت‌وگو درباره کاهش تحریم‌ها، اجازه صادرات نفت، آزادسازی دارایی‌ها و مذاکره درباره مسائل هسته‌ای بدون تحمیل برچیدن زیرساخت‌ها پایان یافت. دقیقاً به همین دلیل بود که رژیم صهیونیستی و حامیانش با چنین شدتی با این توافق مخالفت کردند.

تفاهم‌نامه «اسلام‌آباد» صرفاً یک سند دیپلماتیک نیست، بلکه شاخصی از شکست راهبرد آمریکایی - صهیونیستی به شمار می‌رود.

این تفاهم‌نامه برای «بنیامین نتانیاهو»، یک فاجعه راهبردی بود. او بارها تلاش کرد دامنه درگیری را گسترش دهد و از لبنان به‌عنوان ابزاری برای برهم‌زدن مذاکرات استفاده کند، اما این راهبرد در نهایت با منافع آمریکا در تعارض قرار گرفت. با پیشرفت مذاکرات، ایران نشان داد که آماده است گفت‌وگوها را به حالت تعلیق درآورد، درحالی‌که هم‌زمان این پیام را نیز منتقل کرد که تشدید دوباره تنش‌ها در لبنان می‌تواند به واکنشی گسترده‌تر - به‌ویژه علیه شمال اسرائیل - منجر شود.

در آن مقطع، دولت «دونالد ترامپ» با انتخابی دشوار روبه‌رو شد: یا به حمایت از تلاش‌های «بنیامین نتانیاهو» برای گسترش دامنه درگیری ادامه دهد، یا امکان دستیابی به یک راه‌حل دیپلماتیک را حفظ کند. واشنگتن، گزینه دوم را برگزید. شاید برای نخستین‌بار در چند دهه اخیر، به تشدید تنش از سوی اسرائیل در واشنگتن بیش از آنکه یک دارایی راهبردی تلقی شود، به‌عنوان یک بار و مسئولیت راهبردی نگریسته شد.

ترامپ، نتانیاهو را از سر ملاحظات بشردوستانه مهار نکرد؛ او این کار را انجام داد، چرا که اهداف نتانیاهو با اهداف آمریکا در تعارض قرار گرفته بود و ثبات اقتصاد جهانی - که جایگاه سیاسی داخلی ترامپ تا حد زیادی به آن وابسته بود - را تهدید می‌کرد. در شرایطی که ذخایر موشک‌های رهگیر آمریکا رو به کاهش بود، بازارهای انرژی دچار بی‌ثباتی شده بودند، «ذخایر راهبردی نفت» همچنان موضوعی حساس در سیاست داخلی آمریکا محسوب می‌شد و تنگه هرمز نیز تهدید می‌کرد که یک جنگ منطقه‌ای را به بحرانی اقتصادی در مقیاس جهانی تبدیل کند. تمایل نتانیاهو به تشدید بی‌پایان درگیری‌ها نه‌تنها برای ایران یا لبنان، بلکه برای خود واشنگتن نیز به یک خطر تبدیل شده بود.

 

مسئله‌ای فراتر از نفت

جنگ با درخواست تسلیم ایران آغاز شد، اما با تعهدات آمریکا برای پایان‌دادن به جنگ، احترام به حاکمیت، رفع محاصره، خروج نیروها، گفت‌وگو درباره کاهش تحریم‌ها، اجازه صادرات نفت، آزادسازی دارایی‌ها و مذاکره درباره مسائل هسته‌ای بدون تحمیل برچیدن زیرساخت‌ها پایان یافت.

بخش عمده بحث‌ها درباره تنگه هرمز، بر مسئله نفت و گاز متمرکز بود؛ موضوعی که اگرچه قابل‌درک بود، اما تصویری ناقص ارائه می‌داد. نفت و گاز همچنان اهمیت حیاتی دارند و حدود یک‌پنجم محصولات انرژی معامله‌شده در جهان از این تنگه عبور می‌کنند، اما آنچه این درگیری آشکار کرد، آسیب‌پذیری‌هایی بود که بسیار فراتر از بازارهای انرژی امتداد می‌یافت.

بیش از یک‌سوم ذخایر «هلیوم» جهان از منطقه خلیج فارس - به‌ویژه قطر و امارات متحده عربی - و از مسیرهایی صادر می‌شود که در صورت اختلال در تنگه هرمز، آسیب‌پذیر هستند. «هلیوم» برای فناوری مدرن، نقشی حیاتی دارد و در تولید نیمه‌رساناها، تجهیزات تصویربرداری پزشکی، سامانه‌های هوافضا، تولید فیبر نوری و پژوهش‌های پیشرفته علمی، مورد استفاده قرار می‌گیرد. وضعیت در بازار کودهای شیمیایی نیز مشابه بود. تولیدکنندگان خلیج فارس، سهم عمده‌ای از تجارت جهانی «آمونیاک» و «اوره» را در اختیار دارند؛ به‌گونه‌ای که برخی برآوردها سهم آن‌ها را حدود ۲۳ درصد از تجارت جهانی «آمونیاک» و ۳۴ درصد از تجارت جهانی «اوره» می‌دانند. ازاین‌رو، هرگونه اختلال طولانی‌مدت در تنگه هرمز می‌تواند تولید مواد غذایی، قیمت محصولات کشاورزی و زنجیره‌های تأمین را در چندین قاره تحت‌تأثیر قرار دهد.

آنچه ایران به نمایش گذاشت، فراتر از توانایی تهدید جریان نفت بود؛ ایران نشان داد که قادر است هزینه‌هایی بر زیرساخت گسترده‌تر اقتصاد جهانی تحمیل کند. ایران نیازی نداشت که ایالات متحده را از نظر نظامی شکست دهد؛ فقط کافی بود نشان دهد که تشدید درگیری‌ها، پیامدهای اقتصادی و ژئوپلیتیک غیرقابل‌قبولی به همراه خواهد داشت. این جنگ همچنین ضعف‌های بنیادین در مفهوم «برتری در تشدید تنش» را آشکار کرد. برای دهه‌ها، دکترین نظامی آمریکا بر این فرض استوار بوده است که برتری قاطع فناوری به این کشور اجازه می‌دهد سرعت و نتیجه درگیری‌ها را تعیین کند. با این حال، رویارویی با ایران نشان داد که برتری فناورانه، الزاماً به موفقیت سیاسی منجر نمی‌شود.

واشنگتن و تل‌آویو مدت‌ها تلاش کرده بودند هر جبهه را به‌صورت جداگانه مدیریت کنند؛ غزه را از لبنان، لبنان را از ایران و ایران را از شبکه گسترده‌تر مقاومت منطقه‌ای جدا سازند، اما ایران این معادله را برهم زد.

در طول این درگیری، آمریکا و اسرائیل به طور گسترده به سامانه‌های پیشرفته دفاعی از جمله «تاد» (THAAD)، «پیکان» (Arrow)، «فلاخن داوود» (David's Sling)، رهگیرهای «اس‌ام-۳ SM-3» و «اس‌ام-۶SM-6» متکی بودند. این سامانه‌ها در بسیاری از موارد کارآمد بودند، اما با هزینه‌ای فوق‌العاده سنگین. گزارش‌ها حاکی از آن است که در مراحل مختلف این رویارویی، صدها رهگیر پیشرفته مصرف شده است. دفاع موشکی مدرن، نوعی عدم تقارن عمیق در هزینه‌ها ایجاد می‌کند؛ زیرا موشک‌های تهاجمی اغلب بسیار ارزان‌تر از سامانه‌های دفاعی موردنیاز برای رهگیری آن‌ها هستند. ازاین‌رو، یک دشمن مصمم می‌تواند صرفاً با تداوم فشار، هزینه‌های مالی و لجستیکی عظیمی بر طرف مقابل تحمیل کند.

 

دو ستون یک بحران

پیامدهای این رویارویی، فراتر از ایران در اسرائیل یا حتی خاورمیانه امتداد می‌یابد. این بحران، دو ستونی را آشکار کرد که قدرت جهانی آمریکا بیش از نیم‌قرن بر آن‌ها استوار بوده است: نظام پترودلار و شبکه پایگاه‌های نظامی که نفوذ آمریکا را در سراسر جهان پشتیبانی می‌کنند.

از اوایل دهه ۱۹۷۰، موقعیت ممتاز دلار در اقتصاد جهانی نه‌تنها به‌اندازه اقتصاد آمریکا، بلکه به توانایی واشنگتن در تضمین امنیت جریان انرژی و حفظ نفوذ سیاسی بر مناطق اصلی تولیدکننده نفت در جهان وابسته بوده است. رویارویی با ایران، شکنندگی فزاینده این الگو را آشکار کرد؛ زیرا اختلال موقت در کشتیرانی از طریق تنگه هرمز نشان داد که آمریکا دیگر نمی‌تواند بدون متحمل شدن هزینه‌های عظیم سیاسی، نظامی و اقتصادی، جریان بی‌وقفه انرژی را تضمین کند.

منطق دیپلماسی مبتنی بر اجبار، بر این فرض استوار است که فشار نظامی، اهرمی برای مذاکره ایجاد می‌کند؛ اما ایران عملاً این معادله را وارونه کرد و اصرار داشت که خودِ فشار، باید پیش از آغاز هرگونه مذاکره معناداری متوقف شود.

این رویارویی همچنین بحث‌هایی را که پیش‌تر میان قدرت‌های بزرگ درباره سازوکارهای جایگزین پرداخت، ترتیبات تجاری مبتنی بر ارزهای محلی و تلاش برای کاهش وابستگی به دلار در تجارت بین‌المللی آغاز شده بود، شتاب بخشید. این جنگ، روند دلارزدایی را ایجاد نکرد، اما این برداشت را تقویت کرد که نظام مالیِ گره‌خورده به اجبار ژئوپلیتیکی، مخاطرات فزاینده‌ای در بر دارد.

واشنگتن طی دهه‌ها شبکه گسترده‌ای از پایگاه‌های نظامی را در سراسر خلیج فارس و منطقه وسیع‌تر خاورمیانه حفظ کرده است، اما جنگ نشان داد که بسیاری از این پایگاه‌ها به همان اندازه که دارایی راهبردی هستند، به نقطه ضعف نیز تبدیل شده‌اند. تأسیساتی که زمانی نماد قدرت آمریکا تلقی می‌شدند، اکنون بیش از پیش به‌عنوان اهدافی آسیب‌پذیر در برابر موشک‌ها، پهپادها و دیگر اشکال جنگ نامتقارن ظاهر شده‌اند. منطق حضور دائمی نظامی نیز زمانی دگرگون می‌شود که هر تأسیسات مهمی در معرض حمله قرار گیرد و هر استقرار نظامی، هزینه‌های سیاسی و مالی فزاینده‌ای به همراه داشته باشد.

در نهایت، شاید بزرگ‌ترین دستاورد ایران نه آن چیزی باشد که ویران کرد، بلکه آن چیزی باشد که آشکار ساخت؛ ایران در جنگ نشان داد که آمریکا دیگر نمی‌تواند به آسانی و با هزینه کم، برتری نظامی و اقتصادی خود را در جهان حفظ کند. همین اصل درباره محور مقاومت نیز صدق می‌کند. این شبکه بی‌تردید متحمل خسارت‌های سنگینی شد: حماس، بهای سنگینی پرداخت، حزب‌الله آسیب‌های قابل‌توجهی را متحمل شد و جنبش‌های مقاومت در سراسر منطقه با فشاری بی‌سابقه روبه‌رو شدند. با این حال، هدف جنگ، صرفاً تضعیف آنها نبود؛ بلکه برچیدن کامل این محور بود که این هدف، محقق نشد. حماس به حیات خود ادامه داد، حزب‌الله پابرجا ماند، مقاومت یمن همچنان به فعالیت ادامه داد، گروه‌های مقاومت عراقی فعال باقی ماندند و مهم‌تر از همه، ایران همچنان ستون اصلی کل این شبکه باقی ماند.

جنگ با خواسته‌هایی آغاز شد که عملاً به معنای تسلیم راهبردی بود. اما با مذاکراتی پایان یافت که در عمل، بسیاری از مواضعی را پذیرفت که ایران از آغاز بحران بر آن‌ها اصرار داشت.

شاید بزرگ‌ترین طنز این رویارویی آن باشد که پروژه‌ای که برای به حاشیه راندن فلسطین طراحی شده بود، در نهایت بار دیگر فلسطین را به مرکز سیاست بین‌الملل بازگرداند. پیش از ۷ اکتبر، قرار بود عادی‌سازی روابط، جایگزین آزادی فلسطین شود و «توافق‌های ابراهیم»، «کریدور اقتصادی هند - خاورمیانه - اروپا» (IMEC) و چشم‌انداز گسترده‌تر «خاورمیانه جدید» همگی بر این فرض استوار بودند که می‌توان مسئله فلسطین را دور زد. جنگ این فرض را در هم شکست و بار دیگر نشان داد که هیچ نظم منطقه‌ای پایداری را نمی‌توان بر پایه اشغال، آپارتاید و سلب دائمی حقوق یک ملت بومی بنا کرد.

چشم‌انداز خاورمیانه جدیدی که بر برتری اسرائیل استوار بود، با عقب‌نشینی عمیقی مواجه شده است. ایالات متحده و اسرائیل در پی تغییر ایران بودند؛ اما ایران تنها می‌خواست مانع تحقق این هدف شود. اولی ناکام ماند و دومی موفق شد. ائتلاف آمریکایی - صهیونیستی از برتری قاطع نظامی برخوردار بود. با این حال، پس از ماه‌ها رویارویی، آمریکا خود را در حال مذاکره با همان دولتی یافت که امیدوار بود آن را تضعیف کند؛ در حال مهار همان متحدی که مدت‌ها از جاه‌طلبی‌هایش حمایت کرده بود و در برابر چشم‌اندازی منطقه‌ای که نسبت به پیش از آغاز جنگ، کمتر با اهدافش سازگار بود. در نهایت، ایران به چیزی بسیار مهم‌تر از یک پیروزی مستقیم نظامی دست یافت: این کشور توانست واشنگتن و تل‌آویو را از دستیابی به اهداف سیاسی‌ای که جنگ برای تحقق آن‌ها آغاز شده بود، بازدارد و همین در نهایت، معیار اصلی موفقیت در منازعات نامتقارن است.

 

https://www.middleeasteye.net/opinion/iran-has-emerged-victorious-us-israeli-war

[1] . Sami Al-Arian

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :