۱۴۰۴/۰۵/۲۶
۱۰:۱۰
کد خبر : ۱۱۲۹۹
فروپاشی رؤیای آمریکایی به قلم لیبی واتسون؛

روایت شاغلان آواره آمریکایی از زندگی!

روایت شاغلان آواره آمریکایی از زندگی!
واقعیت این است که در آمریکا بین ۴۰ تا ۶۰ درصد از بی‌خانمان‌ها، شاغل‌اند. اما این تصور رایج از بی‌خانمانی نیست. شاید، چون چنین واقعیتی، اصول بنیادین اسطوره آمریکایی را به‌کلی زیر سؤال می‌برد.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «لیبی واتسون» [1] - پژوهشگر و روزنامه‌نگار - در مطلبی که وب‌سایت مجله «The nation» آن را منتشر کرده است، به بررسی کتاب «جایی برای ما نیست» اثر «برایان گلدستون» می‌پردازد. وی در این کتاب، تصویری تکان‌دهنده از پدیده بی‌خانمان‌های شاغل در آمریکا ارائه می‌دهد که تاکنون به آن در آمریکا کمتر پرداخته شده است. به گفته وی، این بی‌خانمانی نه نتیجه تنبلی یا بدشانسی فردی، بلکه نتیجه مستقیم سیستم ناکارآمد، معیوب و عمیقاً ناعادلانه آمریکا است. گلدستون سرگذشت پنج خانواده آمریکایی را دنبال می‌کند که باوجود کار، تلاش و پایبندی به قوانین، به ورطه بی‌خانمانی و فقر سقوط می‌کنند. به گفته «واتسون»، این کتاب پرده از دروغ بزرگ «رؤیای آمریکایی» برمی‌دارد؛ این که اگر سخت کار کنی، موفق خواهی شد.

 

یا کار کن یا بمیر!

آمریکایی‌ها به شکلی غیرعادی درگیر مسئله کار هستند. مسئله فقط این نیست که مدام به کار فکر می‌کنیم یا بابت کارنکردن احساس گناه داریم یا حتی از تمام روزهای مرخصی با حقوقمان استفاده نمی‌کنیم. مسئله این است که مدام نگران میزان کار دیگران هم هستیم. حتماً برای شما هم پیش آمده که همکارتان با دیدی مشکوک به روز مرخصی بیماری‌تان نگاه کند یا از اینکه دیگران به اندازه کافی کار نمی‌کنند، شکایت کند. شاید خودتان هم چنین همکاری بوده‌اید. ذهن همه ما - چه در نظر خودمان و چه در نگاه دیگران - در بند چیزی است که «ماکس وبر» از آن با عنوان «اخلاق پروتستانیِ کار» یاد می‌کرد.

پدیده بی‌خانمان‌های شاغل نشان می‌دهد که ایده «کار به‌مثابه نجات» در فرهنگ آمریکایی دروغی بیش نبوده است.

اربابان جدید ما در «سیلیکون‌ولی»، این طرز فکر را به اوج جنون و فریب رسانده‌اند. آن‌ها به خوابیدن در دفتر کار و هفته‌های کاری ۱۲۰ ساعته خود افتخار می‌کنند، درحالی‌که هم‌زمان ادعا می‌کنند هیچ‌کس دیگر در حال کار نیست. این نگرش اکنون به دولت فدرال آمریکا هم سرایت کرده است؛ جایی که گروهی از «میم بازهای» ابله خود را مأمور کرده‌اند که با اخراج هزاران کارمند خدمات دولتی، جلوی هدررفت و تنبلی را بگیرند. شبح میلیون‌ها انسانی که انگار از هیچ، چیزی به دست می‌آورند و حتی نمی‌توانند پنج نکته درباره کاری که هفته پیش انجام داده‌اند بنویسند برای محافظه‌کاران و هر میلیاردر دیگری که بخواهد غارت خزانه فدرال را توجیه کند، ابزاری بسیار سودمند است. می‌گویند بی‌شمار کارمند دولتی داریم که حقوق می‌گیرند برای هیچ یا برای انجام‌دادن کارهای بی‌معنا و بدتر از همه اینکه، برخی از این کارها باعث آگاهی از نابرابری‌های اجتماعی و تبعیض می‌شود.

این سگ‌های نگهبان خودخوانده در وزارتخانه کارآمدی دولت (DOGE) می‌توانند وانمود کنند که در حال تقویت سیستمی مبتنی بر تلاش و شایستگی‌اند، درحالی‌که در عمل، کار زیادی نمی‌کنند جز نابودکردن امکان اتکا به تأمین اجتماعی برای دوران بازنشستگی یا آموزش عمومی برای فرزندان؛ چیزهایی که زمانی از مزایای زندگی در «سرزمین فرصت‌ها» شمرده می‌شدند.

تمام این وسواس‌ها، قضاوت‌گری‌ها و خودستایی‌ها در نهایت کمک می‌کنند تا آن حقیقت تلخ کمی راحت‌تر بلعیده شود: باید کار کنی وگرنه خواهی مرد. حتی گاهی با کارکردن هم ممکن است در معرض مرگ یا آسیب قرار بگیری؛ ممکن است بیمه درمانی نداشته باشی یا حتی سقفی بالای سرت نباشد. واقعیت این است که در آمریکا بین ۴۰ تا ۶۰ درصد از بی‌خانمان‌ها، شاغل‌اند. اما این تصور رایج از بی‌خانمانی نیست؛ شاید چون چنین واقعیتی، اصول بنیادین اسطوره آمریکایی را به‌کلی زیر سؤال می‌برد.

 

بی‌خانمان‌های شاغل

کتاب تازه «برایان گلدستون» [2] به پنج خانواده در «آتلانتا» می‌پردازد که دقیقاً در چنین وضعیتی قرار دارند و با آنکه تماماً به «اخلاق کاریِ» مورد ادعای این کشور وفادارند، نه این وفاداری نجاتشان می‌دهد، نه دولت را به واکنشی وامی‌دارد. عنوان کتاب، برگرفته از گفته یکی از همین افراد، گویای دقیق بن‌بستی است که این مردم با آن مواجه‌اند: «جایی برای ما نیست.»

مخالفان بی‌خانمانی دقیقاً می‌خواهند این افراد به کجا بروند؟ من در لس‌آنجلس زندگی می‌کنم؛ جایی که بی‌خانمان‌ها جلوی درِ رستوران‌های کوچک و لوکسی که کوکتل‌های ۱۹ دلاری سرو می‌کنند، رنج می‌کشند و واکنش مردم به این منظره روزانه، حمایت فزاینده‌ای از سرکوب و تبعید اجباری بی‌خانمان‌ها را به هر جایی - فقط نه همین خیابان - و نه خیابان بعدی - و نه خیابان بعدتر - ایجاد کرده است.

برای بسیاری از آمریکایی‌ها، درک هم‌زمان این دو واقعیت - یعنی بی‌خانمانی و شاغل بودن - چندان آسان نیست.

بعضی از این افراد سر از بیابان در می‌آورند؛ جایی که از نظر زیست‌بومی حتی از لس‌آنجلس هم برای سکونت گسترده انسان‌ها نامناسب‌تر است. برخی دیگر به خانه‌های سیار پناه می‌برند که این موضوع باعث ناراحتی کاربران شبکه اجتماعی Nextdoor شده است. بعضی‌ها هم بارهاوبارها از یک بلوک به بلوک دیگر رانده می‌شوند و در هر بار جابه‌جایی که با عنوان خوش و تحقیرآمیز «پاک‌سازی» نامیده می‌شود، معمولاً وسایلشان را نیز از دست می‌دهند. بعضی‌ها در ماشینشان زندگی می‌کنند یا شب‌ها را روی زمین خانه دوستان یا خویشاوندان می‌خوابند. این افراد، به گفته گلدستون، اغلب حتی جزء آمار بی‌خانمان‌ها به حساب نمی‌آیند.

البته مسئله اصلی واقعاً «کجا» نیست؛ چون این فرض را ایجاد می‌کند که طبقه منتقد و مخالف که از محافظه‌کاران تندرو تا لیبرال‌های شبکه رادیویی «ان پی آر» را شامل می‌شود، واقعاً برای‌شان مهم است که آیا بی‌خانمان‌ها اصلاً جایی برای زندگی داشته باشند یا نه. این گروه‌ها بیشتر نگران دیده‌نشدن بی‌خانمان‌ها در محل خودشان هستند تا اینکه دغدغه واقعی وضعیت زندگی آن‌ها را داشته باشند.

شاید به همین خاطر است که برای بسیاری از آمریکایی‌ها، درک هم‌زمان این دو واقعیت یعنی بی‌خانمانی و شاغل بودن، چندان آسان نیست؛ هرچند شواهد، چیز دیگری می‌گویند: اینکه خیلی‌ها درحالی‌که شغل تمام‌وقت دارند، در پناهگاه‌ها، هتل‌های موقتی یا ماشین زندگی می‌کنند. ما نمی‌خواهیم کسانی را ببینیم که در خیابان زندگی می‌کنند، اما حتی کمتر از آن می‌خواهیم بدانیم که همان افرادی که غذای ما را در رستوران سرو می‌کنند یا بیمارستانمان را تمیز می‌کنند، خودشان بی‌خانمان‌اند. چون اگر این را بدانیم، یعنی آن‌ها درست مثل خود ما هستند.

کتاب «جایی برای ما نیست»، پنج روایت دقیق و ویران‌کننده از سیستم مسکن ارائه می‌دهد و اینکه چرا با سازماندهی فعلی، این سیستم در قبال شمار زیادی از مردم ناکام است را توضیح می‌دهد. بله، شاید به نظر برسد این نظام برای اکثریت کار می‌کند؛ بسته به اینکه «اکثریت» را چطور تعریف کنیم. اما در واقع، همین سیستم خانواده‌هایی را که خانه‌شان در آتش سوخته، به هتل‌هایی گران‌قیمت و سوءاستفاده‌گر می‌فرستد؛ کسانی را که از پس اجاره برنمی‌آیند، به‌سوی بازگشت به الکل سوق می‌دهد و مادران را به آغوش همسر خشن سابقشان بازمی‌گرداند، خانواده‌ها را از هم می‌پاشد و برخی دیگر را ناچار می‌کند که برای کمک به خویشاوندانی متوسل شوند که خودشان به‌سختی دوام می‌آورند. همچنین محله‌ها را نابود می‌کند و اجتماعات را از بین می‌برد.

 

روایت ۵ خانواده بی‌خانمان

گلدستون در این کتاب، مسیر پنج خانواده را از لحظه‌ای که به‌سوی بی‌خانمانی رانده می‌شوند تا تلاش نومیدانه‌شان برای ایستادگی و ادامه‌دادن را به طور دقیق شرح می‌دهد. بسیاری از این افراد، تجارب مشترکی را از سر می‌گذرانند، اما هر یک از آن‌ها، بُعد متفاوتی از خشونت و قساوت این سیستم را آشکار می‌سازد.

ما ابتدا با «بریت» آشنا می‌شویم؛ زنی که همراه با دو فرزند خردسالش در آپارتمان کوچک مادربزرگش زندگی می‌کند و منتظر دریافت یک کمک‌هزینه مسکن است. سرانجام این یارانه می‌رسد و او موفق می‌شود با آن آپارتمانی اجاره کند. اما این خانه را هم از دست می‌دهد؛ چرا که وقتی یکی از بستگانش پس از آزادی از زندان برای چند هفته نزد او می‌مانَد، صاحبخانه قرارداد را تمدید نمی‌کند. خانه بعدی‌اش را نیز به دلیل فروش ساختمان و برنامه تخریب آن برای ساخت آپارتمان‌های گران‌قیمت، فروشگاه‌ها و رستوران‌های جدید از دست می‌دهد. «بریت» و فرزندانش چند ماه پرتنش را در اتاق نشیمن یکی از دوستان سپری می‌کنند تا اینکه وضعیت از آن هم بدتر می‌شود.

 شواهد نشان می‌دهد که میلیون‌ها آمریکایی درحالی‌که شغل تمام‌وقت دارند، در پناهگاه‌ها، هتل‌های موقتی یا ماشین زندگی می‌کنند.

داستان بی‌ثباتی مسکن «کارا» نیز زمانی شروع می‌شود که پس از هفته‌ها بدون داشتن آب گرم به دلیل خودداری از پرداخت اجاره، از خانه‌اش اخراج می‌شود و قاضی هم به نفع صاحبخانه حکم می‌دهد. او و چهار فرزندش - که یکی از آن‌ها نوزاد است - شب را در ماشین می‌گذرانند. ناتوانی «کارا» در یافتن پرستار کودک در زمانی که به دنبال کار یا مسکن است، محور اصلیِ بحران‌هایش می‌شود؛ بحرانی که با فراگیرشدن کووید ۱۹ بدتر هم می‌شود. حتی زمانی که او بالاخره موفق می‌شود از سوی مؤسسه غیرانتفاعی «نیکولاس هاوس» [3] کمک‌هزینه مسکن بگیرد، بحران دیگری به سراغش می‌آید: حساب کاربری‌اش در شرکت «دوردش» که تنها منبع درآمدش بود، به دلیل «چند مورد تأخیر شدید» (یعنی تحویل سفارش بیش از ۱۱ دقیقه دیرتر) غیرفعال می‌شود. درعین‌حال، آپارتمانی که قرار بود اجاره کند، به فرد دیگری واگذار می‌شود. «کارا» که به‌شدت دنبال سقفی برای خانواده‌اش است، تصمیم می‌گیرد از یک سال کمک‌هزینه اجاره‌ای که «نیکولاس هاوس» پیشنهاد داده بود، صرف‌نظر کند؛ چون آن کمک، نیازمند بازبینی زیست‌محیطی آپارتمان جدید بود. او با خود عهد می‌بندد که دو شغل، سه شغل، نود ساعت کار در هفته یا هر کاری که لازم باشد را انجام خواهد داد. وقتی داستان او را ترک می‌کنیم، او و فرزندانش سرپناهی پیدا کرده‌اند، اما شرایط آن‌قدر متزلزل است که پایداری آن منوط به این است که «کارا» بتواند بی‌وقفه کار کند و برای این کار، ناگزیر است فرزندانش را بی‌سرپرست بگذارد.

«سلست» پس از آنکه خانه‌اش در آتش سوخت، در هتلی مخروبه زندگی می‌کند. صاحبخانه، بی‌اطلاع او به طور رسمی حکم اخراج از آن ملک سوخته را ثبت کرده و همین باعث شده «سلست» عملاً نتواند از هیچ جای دیگری برای سکونت تأییدیه بگیرد. در همین زمان، او متوجه می‌شود که به سرطان تخمدان و پستان مبتلا شده است. در نهایت با دو پسر کوچک خود به ساختمانی متروکه نقل‌مکان می‌کند که در آن اتاق‌هایی به افراد و خانواده‌های بی‌خانمان اجاره داده می‌شود. او از این مکان با عنوان «خانه جهنمی» یاد می‌کند؛ جایی پر از موش، کثیف، نمور و بشقاب‌های نشسته‌ای که رویشان کرم افتاده است. در جریان درمان سرطان، وزن «سلست» به ۸۵ پوند (حدود ۳۸ کیلوگرم) می‌رسد. سرانجام داستان او با صحنه‌ای تمام می‌شود که در آن «سلست» در حال جمع‌کردن وسایل خود و دو فرزندش است تا راهی شهر «تَمپا» در فلوریدا شود، بی‌آنکه کوچک‌ترین تصوری از این داشته باشد که آیا آنجا سرپناهی در انتظارشان هست یا نه.

«موریس» و «ناتالیا» پس از آنکه صاحبخانه‌شان ساختمان را می‌فروشد، به آپارتمان جدیدی نقل‌مکان می‌کنند، اما در پرداخت اجاره عقب می‌افتند؛ چون تمام پس‌اندازشان را صرف ورود به این خانه کرده بودند، آن هم از طریق شرکتی به نام «Liberty Rent» که در ازای دریافت مبلغ هنگفتی به‌صورت پیش‌پرداخت، برای مستأجرانی با اعتبار مالی پایین، ضامن اجاره‌نامه می‌شود. آن‌ها از خانه جدیدشان هم اخراج می‌شوند و به یک هتل پناه می‌برند؛ جایی که اجاره ماهانه‌اش ۲۲۰۰ دلار است؛ درحالی‌که هنوز به شرکت «Liberty Rent» بابت پولی که شرکت پس از اخراجشان به صاحبخانه پرداخت کرده، بدهکار هستند.

ما همچنین «میشل» را داریم؛ مادر سه فرزند که خانه‌اش را وقتی دوست‌پسرش - که پدر کوچک‌ترین فرزندش هم هست - از دست می‌دهد. او هم‌زمان کارش را هم از دست می‌دهد. داستان میشل از خلال روایت پسر بزرگش - «دی جی» - نیز بیان می‌شود؛ کسی که ناگهان نقش والد را برای خواهر و برادرهایش به عهده می‌گیرد؛ چرا که مادرش دوباره گرفتار اعتیاد به الکل می‌شود. میشل از کارش در مؤسسه خیریه «ارتش رستگاری» [4] استعفا می‌دهد؛ جایی که پیش‌تر در همان پناهگاه، مسئول پذیرش بوده و سرانجام به رابطه‌ای خشونت‌بار بازمی‌گردد. «دی جی» خواهر و برادرهایش را به خانه عمه مادربزرگشان می‌برد و میشل ابتدا به زندان می‌افتد. سپس در خیابان می‌خوابد. بعد هم بدون وسایلش از دست شریک زندگی خشنش فرار می‌کند و سرانجام از طریق اپلیکیشن تماس تصویری «فِیس تایم» با بچه‌هایش تماس می‌گیرد و با گریه به آن‌ها می‌گوید که باید برود تا خودش را «سر و سامان دهد». کجا؟ چطور؟ معلوم نیست و بعد ناپدید می‌شود.

 

سیستم معیوب و سوءاستفاده‌گر

گلدستون تلاش نمی‌کند که این روایت‌ها را با پایانی منسجم یا خوش، تمام کند؛ چون هیچ‌کدام از این داستان‌ها هنوز به پایان نرسیده‌اند. ما فقط برای مدتی فرصت داشته‌ایم که به زندگی این افراد سرکی بکشیم. روایت‌های کتاب «جایی برای ما نیست»، صرفاً مجموعه‌ای از اتفاقات بد و پراکنده نیستند؛ گرچه پیچ‌وخم‌های هر داستان واقعاً تلخ و نفس‌گیرند. کتاب روایتی قدرتمند از این واقعیت است که چرا حتی کسانی که نهایت تلاششان را می‌کنند، باز هم نمی‌توانند به مسکن پایدار برسند: صاحبخانه‌های سودجو، هتل‌های موقت با اجاره‌های گزاف، خدمات اجتماعی و کمک‌هزینه‌های مسکن که دسترسی به آن‌ها تقریباً ناممکن است. آن‌ها هر کاری از دستشان برمی‌آید انجام می‌دهند و باز هم در «جهنم» گرفتار می‌شوند. این افراد، محصول سیستمی به‌شدت سوءاستفاده‌گر و معیوب هستند.

اما چه کسانی این سیستم را ساخته و اداره می‌کنند؟ در درجه اول، پای مالکان خانه‌ها در میان است؛ از شرکت‌های عظیمی که با الگوریتم‌ها، اجاره‌ها را افزایش می‌دهند، هزاران واحد مسکونی را یک‌جا مالک‌اند و به طور نابرابری خانه‌های ارزان‌قیمت را خریداری می‌کنند، تا افراد فرصت‌طلبی که اتاق‌های مخروبه در هتل‌های موقت را به قیمت‌های گزاف اجاره می‌دهند. گرفتن پول زیاد از کسانی که پولی ندارند، تجارت بسیار پرسودی است.

بی‌خانمان‌های شاغل، محصول سیستمی به‌شدت سوءاستفاده‌گر و معیوب هستند.

همچنین دادگاه‌ها و قضاتی در کارند که قوانین حامی مالکان را اجرا می‌کنند؛ برای مثال، حکمی صادر می‌کنند که مستأجری که تنها راه مقابله‌اش با صاحبخانه ظالم، پرداخت‌نکردن اجاره بوده، کار اشتباهی کرده است. این بخش از سیستم شامل پلیس هم می‌شود که با اسلحه، حکم تخلیه را اجرا می‌کند. بعد، کارمندان محلی دولت هستند؛ مثل همان کارمندی که وقتی «سلست» با ناباوری می‌فهمد سرطانش باعث نمی‌شود امتیاز آسیب‌پذیری‌اش بالا برود و واجد شرایط کمک دولتی نیست، تنها با آهی همدلانه پاسخ می‌دهد: «بله، این دیوانه‌کننده است... ولی مقررات همین است و وظیفه من این است که همین کار دیوانه‌کننده را بارهاوبارها انجام بدهم.» و بعد: «نفر بعدی لطفاً.»

اما آن کارمند دولتی چه کار دیگری از دستش برمی‌آید؟ هیچ. او توان قانون‌گذاری در حوزه مسکن یا اختصاص بودجه بیشتر را ندارد. او هم صرفاً بخشی از همین نظام است و نقشش اجرای حدود و مقررات برنامه‌هاست. او نگهبان مرزهای دولت رفاه است و تنها می‌تواند در همین چارچوب عمل کند. حتی اگر این برنامه‌ها در ظاهر برای کمک به نیازمندان طراحی شده باشند، در عمل کارکرد دیگری هم دارند: برگرداندن همه به چرخه کار. این نظام، بقا را به‌وضوح و بی‌رحمانه با کار گره می‌زند. هیچ راهی پیش پای‌تان نمی‌گذارد، جز این‌که سر وقت کارت بزنید تا شاید و فقط شاید، شانس داشتن یک سقف بالای سرتان را به دست بیاورید (که البته هیچ تضمینی هم نیست).

 

اوضاعی که درست نمی‌شود

این چرخه، زمانی بهتر عمل می‌کند که با چشم خود ببینید اگر چنین نکنید، چه خواهد شد: بی‌خانمانیِ فزاینده، کسب‌وکارهای تعطیل‌شده در محله‌های در حال افول، انسان‌هایی که از شدت بیماری یا اعتیاد از خود بی‌خود شده‌اند، زندان‌های جدید، آژیرها، شیشه شکسته و خون ریخته شده در پیاده‌رو و در نهایت مرگ. همیشه ممکن است اوضاع بدتر شود.

این قرارداد اجتماعی نانوشته، هسته اصلی پژوهش گلدستون است؛ بی‌خانمان‌های شاغل، جمعیت بزرگی از مردمانی هستند که نظامی استثماری همچنان نیروی کارشان را استخراج می‌کند؛ حتی درحالی‌که همه مزایای ادعایی زندگی و کار در این کشور از آنان دریغ شده است. اقتصاد به نیروی کار آن‌ها وابسته است و این کار، نتیجه مستقیم نیاز مبرم روزانه آنان به زنده‌ماندن است. اگر زندگی‌شان این‌چنین به لبه تیغ نزدیک نبود، شاید می‌توانستند کار بهتری انجام دهند.

افراد حاضر در کتاب تلاش می‌کنند راه‌حل‌هایی پیدا کنند. آنها به کمک‌های عمومیِ باقیمانده پناه می‌برند؛ کمک‌هایی که گرفتن یا حفظشان اغلب ناممکن است. تقلاهایشان برای بقا، کافی نیست. میشل برای آنکه بتواند اجاره اتاق هتلی را بپردازد که همراه با فرزندانش در آن زندگی می‌کند، کوپن‌های غذا را به نصف قیمت می‌فروشد؛ یعنی یکی از نیازهای پایه بقا را موقتاً فدای نیاز دیگری می‌کند. «کارا» با همین کوپن‌ها فریزرش را از گوشت پر می‌کند، اما وقتی برق خانه‌اش بعد از ماه‌ها قبض‌های غیرواقع‌بینانه و سنگین قطع می‌شود، تمام مواد غذایی فاسد می‌شوند. مدیریت ساختمان و شرکت برق، مسئولیت را به گردن یکدیگر می‌اندازند و کارا هیچ راهی برای جبران این وضعیت ندارد.

وقتی کمک دولتی وجود ندارد و دیگران همگی درگیر مشکلات خودشان هستند، تنها راه باقی‌مانده این است که آن‌قدر کار کنی تا دیگر نتوانی. مسئله اینجا «بیکاری» نیست، بلکه مسئله این است که تنها مشاغلی که شخصیت‌های کتاب گلدستون می‌توانند پیدا کنند، کارهایی خسته‌کننده، تحقیرآمیز و همیشه کم‌دستمزد هستند.

ظرافتی که گلدستون در پیونددادن این تراژدی‌های شخصی با جزئیات بی‌رحمی‌های سیستماتیک از خود نشان می‌دهد، تحسین‌برانگیز است. «سلست» از خانه‌ای که در آتش سوخته اخراج می‌شود؛ چون ایالت «جورجیا»، به طرزی باورنکردنی به صاحبخانه‌ها اجازه چنین کاری را می‌دهد. این یک انتخاب سیاسی است؛ تصمیمی آگاهانه و عامدانه. حتی زمانی که «بریت» به طور موقتی موفق می‌شود از یک کمک‌هزینه مسکن که دسترسی به آن در حد معجزه نادر است، استفاده کند (در کلِ آن سال تنها ۱٬۶۷۴ عدد در سراسر ایالت صادر شده)، باز هم نمی‌تواند صاحبخانه‌ای پیدا کند که آن را بپذیرد. چرا؟ چون هیچ الزامی به پذیرش آن‌ها ندارند و چون بازار مسکن در آتلانتا به‌شدت داغ شده است؛ فرایندی که با نوسازی شهری، خانواده‌های عمدتاً سیاه‌پوست را هرچه بیشتر از مرکز شهر بیرون می‌زند. (از میان آن ۱٬۶۷۴ کمک‌هزینه، به نوشته گلدستون، ۱٬۰۵۵ عدد اصلاً قبل از استفاده منقضی شده‌اند.)

«بریت» بعدها از ساختمانی متروکه هم اخراج می‌شود. چرا؟ فقط به این دلیل که سرمایه‌گذاران می‌توانند با فروش آن، پول بیشتری به دست آورند و اثرات موج‌دار این تصمیمات سیاسی، بیش از همه دامن کسانی را می‌گیرد که هیچ نقشی در اتخاذ آن‌ها نداشته‌اند. پیچیدگی این مسائل همواره یکی از چالش‌های اساسی «گزارشگری سیاست‌گذاری» بوده است؛ حداقل در تجربه شخصی من در نوشتن درباره مراقبت‌های بهداشتی.

 

پیچیدگی سخن‌گفتن از بدبختی‌ها

چگونه می‌توان روایت‌هایی از تأثیر سیاست‌ها و قوانینِ عامدانه پیچیده بر زندگی مردم نوشت، وقتی جزئیات آن‌قدر دشوار و فنی هستند که بیشتر خوانندگان احتمالاً نخ داستان را از دست می‌دهند؟ چطور می‌توان به‌درستی توضیح داد که چرا کسی به دلایل بروکراتیک بیمه درمانی‌اش را از دست داده، درحالی‌که این معمولاً حاصل تلفن‌های بی‌پاسخ، نامه‌های گم‌شده یا توضیح‌های غلط از سوی اپراتورهای خدمات مشتری است؟ بااین‌حال، گلدستون موفق شده این کار را برای یکی از پیچیده‌ترین مسائل کشور، آن هم با علت‌ها و پیامدهایی وسیع که به بخش‌های متعددی از زندگی مدرن آمریکایی گره خورده، انجام دهد. این دستاوردی فوق‌العاده است.

در نهایت، تأثیر کتاب «جایی برای ما نیست» هم تکان‌دهنده و هم تیره‌وتار است. گلدستون، روایتگر داستان‌هایی از بی‌عدالتی‌های انکارناپذیر است؛ داستان‌هایی که هیچ‌یک پایان خوش یا پیروزی‌ای برای آدم‌های خوب ندارند. هر داستان، مدرکی انکارناپذیر است بر اینکه رؤیای آمریکایی دروغی بیش نیست؛ اینکه کار سخت، دوست‌داشتن خانواده، گرفتن نمره‌های خوب یا هر مزخرف دیگری که این کشور مدعی تقدیس آن است، هیچ تضمینی برای داشتن یک سرپناه امن به شما نمی‌دهد. در واقع هیچ‌کدام از این چیزها، تأثیری بر این ندارند که آیا شما در وضعیت خوبی خواهید بود یا باید با سه فرزندتان در ماشین بخوابید.

این روایت‌ها، پنج مورد استثنایی و تصادفی از آدم‌هایی که صرفاً بدشانس بوده‌اند، نیست؛ بلکه پنج نمونه از میلیون‌ها داستان مشابه‌اند. وقتی خواننده کتاب «جایی برای ما نیست» را به پایان می‌برد، نه‌تنها تأثیرات عمیق و شخصیِ این تراژدی‌ها را حس می‌کند (آن اسباب‌بازی‌های دوست‌داشتنی کودکان که هنگام تصور دور ریخته‌شدنشان در جریان تخلیه اجباری، دل والدین را به درد می‌آوردند؛ غذاهایی که خانواده‌ها می‌خوردند یا برای دیگران می‌پختند؛ صبح‌هایی که بدون حتی یک ساعت خواب، مجبور بودند سوار اتوبوس شده و به سر کار بروند و...) بلکه مقیاس هولناک این فاجعه را نیز درمی‌یابد. هر تراژدی‌ای منحصربه‌فرد است و درعین‌حال، از جهاتی منحصربه‌فرد نیست؛ این تراژدی‌ها همه جا هستند؛ در تمام لحظات. فقط اغلب از دید ما پنهان‌اند.

بی‌خانمان‌های شاغل، جمعیت بزرگی از مردمانی هستند که نظامی استثماری همچنان از آنها بهره‌کشی می‌کند.

اما گفتن این داستان‌ها چه اهمیتی دارد؟ اگر در این جهان عدالتی وجود داشت، این کتاب باید به تغییرات عظیمی منجر می‌شد. این روایت‌ها درباره انسان‌هایی است که به‌روشنی زیر بار ستم نهادها و نیروهایی قرار دارند که هیچ کنترلی بر آن‌ها ندارند؛ افرادی که نه بدشانس‌اند و نه تصمیم‌های بدی گرفته‌اند. پس نیاز به تغییر باید بدیهی باشد. چنین کتابی باید به‌مثابه فریاد بیدارباش باشد؛ هم‌سنگِ کتاب «جنگل»، نوشته «آپتون سینکلر» [5] در قرن بیست‌ویکم.

مسئله ما قطعاً کمبود اطلاعات در مراکز قدرت نیست. بااین‌حال، تجربه پنج ماه نخست دولت ترامپ نشان داد که حتی وقتی اطلاعات زیادی بیرون از آن مراکز وجود دارد، باز هم این اطلاعات به سختی بر روند تغییر سیاست‌ها اثر می‌گذارد. شاید خواندن این کتاب نتواند سیاستی را تغییر دهد، اما باید نگاه آمریکایی‌ها به یکدیگر و به خودشان یا دست‌کم آن فرضیات دیرپا درباره اینکه «کار سخت» چه نتیجه‌ای دارد را تغییر دهد.

اگر قرارداد دیگر برقرار نیست، اگر سخت‌کوشی، قانون‌مداری و جان‌کندن برای جمع‌وجور کردن حداقل‌ها هم تضمین‌کننده یک زندگی خوب برای شما و فرزندانتان نباشد، شاید دیگر وقت آن رسیده است که خیال‌پردازی درباره اینکه مشکل از آدم‌های تنبلی است که به‌اندازه شما زحمت نمی‌کشند را کنار بگذاریم. شاید اگر تعداد کافی از مردم به این درک برسند و بعد از گذشت سال‌ها این درک در آن‌ها نهادینه شود، بتوانیم درمانی برای ویروس ذهنیِ «کار به‌مثابه نجات» در فرهنگ آمریکایی پیدا کنیم.

https://www.thenation.com/article/society/brian-goldstone-there-is-no-place-for-us

 

[1] . Libby Watson

[2] . Brian Goldstone

[3] . Nicholas House

[4] . Salvation Army

[5] . Upton Sinclair

 

/ انتهای پیام /