۱۴۰۴/۱۱/۱۴
۱۴:۰۰
کد خبر : ۱۱۶۴۲
روایت دانشجوی فلسطینی از اراده تزلزل‌ناپذیر مردم غزه پس از آتش‌بس؛

سخت است ولی عاشقانه می‌مانیم!

سخت است ولی عاشقانه می‌مانیم!
غزه حتی در سخت‌ترین لحظه‌ها، جان و دل ماست. هرچقدر هم ارتش اسرائیل بکوشد ما را در هم بشکند، نمی‌تواند اراده‌مان را بشکند یا عشقمان به این سرزمین را بکشد. ما می‌مانیم، زندگی می‌کنیم، عشق می‌ورزیم و مقاومت می‌کنیم!

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ زینب اکبری: «دالیا ابو رمضان» [1] - دانشجوی فلسطینی دانشگاه اسلامی غزه - در مطلبی که وب‌سایت «truthout» آن را منتشر کرده است، به روایت آتش‌بس و روزهای پس از آن در غزه می‌پردازد. به گفته وی، غم و اندوه گسترده‌ای مردم غزه را فرا گرفته است؛ چرا که در دو سال نسل‌کشی اسرائیل، هیچ‌کس را در غزه پیدا نمی‌کنید که بخشی از وجود خود را از دست نداده باشد. خانه همه مردم نابود شده است و همه عزیزی را از دست داده‌اند. بیش از ۶۷ هزار نفر کشته، ۱۷۰ هزار زخمی و نزدیک ۱۰ هزار نفر ناپدید شده‌اند و هزاران کودک و بزرگسال با جراحت‌های دائمی زندگی می‌کنند. بسیاری از خانواده‌ها، تمامی اعضای خود را از دست داده‌اند و بسیاری دیگر، خانه و زندگی خود را نابود شده یافته‌اند. اما با وجود همه این مصیبت‌ها، مردم غزه مصمم به زندگی، مقاومت و بازسازی عشق خود به سرزمینشان هستند.

 

جز اندوه چیزی ندیدم

ما با وجود ویرانی، با وجود خرابه‌ها، با وجود همه آنچه از کف داده‌ایم، هنوز غزه را دوست داریم.

فکر می‌کردم پس از تأیید آتش‌بس در غزه در ساعات پیش از سحرِ دهم اکتبر (۱۸ مهر)، شادی خواب را از چشمانم بگیرد؛ اما آنچه بیدارم نگه داشت، اشک بود. گوشی‌ام را برداشتم تا از حال مردمم باخبر شوم، اما جز اندوهِ گسترده، چیزی ندیدم. پس از دو سال جنگ بی‌پایان، آنچه از دل بسیاری از ما فوران کرد، نه شادی، بلکه اندوهی بود که مدت‌ها در قلبمان دفن شده بود.

دیگر از فریادهای واقعی شادی خبری نبود؛ چنان‌که در آغاز آتش‌بس شصت‌روزه پیشین در ژانویه (دی ۱۴۰۳) بود؛ آتش‌بسی که زود شکسته شد و جنگ بازگشت. همان تجربه دردناک برای شکستن روحیه ما کافی بود و سبب شد که جشن آتش‌بس کنونی، رنگ احتیاط و غم به خود بگیرد. تا زمانی که خبر آتش‌بس رسید، ارتش اسرائیل ۶۷۸۰۶ نفر را در غزه کشته و ۱۷۰۰۶۶ نفر را زخمی کرده بود. هنوز ۹۵۰۰ نفر ناپدید هستند؛ اسرائیل، شهرهایی را از نقشه زدوده و آنها را غیرقابل‌سکونت کرده بود و هیچ نشانی از زندگی بر جای نمانده بود.

صبح نهم اکتبر ۲۰۲۵ (۱۷ مهر) در چادرم در خان‌یونس بیدار شدم؛ در همان بخش جنوبی غزه که از ۲۳ سپتامبر (۱ مهر)، پس از آن‌که زندگی‌ام در شمال از هر نشانه انسانی تهی شد، به آن پناه آورده بودم. در آن چادر، می‌کوشیدم به امید فارغ‌التحصیلی چنگ بزنم؛ این که بتوانم با وجود همه چیز، کاری را که آغاز کرده بودم، به پایان برسانم. بین خاموشی‌های پی‌درپی برق و قطع اینترنت، در چادری که به زحمت مرا از سرما پناه می‌داد، فقط برای اینکه به خودم ثابت کنم جنگ هنوز مرا شکست نداده است، درس می‌خواندم. هر روز نبردی میان اراده برای زنده‌ماندن و احساس ناتوانی بود.

 

در سکوت اشک ریختم

مردم خارج از فلسطین از من می‌پرسند: «آیا مهاجرت می‌کنی؟» پاسخ می‌دهم: چطور ممکن است؟ دو سال در دل مرگ زیستم و نرفتم! غزه جان و دل ماست؛ حتی در سخت‌ترین لحظه‌ها.

آن روز، وقتی شنیدم ترامپ قصد دارد از آتش‌بس خبر دهد، باور نکردم؛ او پیش‌تر بارها چنین وعده‌ای داده بود. در ناامیدی‌ای زندگی می‌کردم که تا آن زمان تجربه‌اش نکرده بودم. با شگفتی شنیدم که با وجود خبر نزدیک بودن آتش‌بس، حملات هوایی و گلوله‌باران همچنان در منطقه‌ای که به آن پناه آورده بودم، ادامه دارد. وضعیت هولناک بود؛ به‌ویژه در واپسین ساعت‌های بحرانی جنگ که هیچ‌کس احساس امنیت نمی‌کرد. پس از دو سال درگیری، تصور اینکه غیرنظامیان هنوز می‌توانند حتی در آستانه آتش‌بس جان ببازند، دشوار بود.

ناامیدی بر من چیره شد و به خواب رفتم تا اینکه ساعت دو بامداد تماس عمویم از شمال غزه بیدارم کرد. او گفت که ترامپ، رسماً موفقیت مرحله نخست آتش‌بس را اعلام کرده است. بقیه اعضای خسته خانواده‌ام هم بیدار شدند؛ خبر را شنیدند، گفتند «الحمدلله» و دوباره خوابیدند. من اما بیدار ماندم و در سکوت اشک ریختم و غمِ مدفون درونم را زنده کردم.

آتش‌بس از ظهر دهم اکتبر ۲۰۲۵ رسماً اجرایی شد. صدای هلهله در اردوگاه‌ها پیچید؛ فریادهایی از آسودگی، نه از شادی. ما می‌دانیم که جنگ‌های تازه‌ای در پیش است، حتی اگر دیگر با سلاح روبه‌رو نباشیم، اکنون باید با بزرگی غم و اندوه خانواده‌ها و عزیزانی که از دست داده‌ایم، دست‌وپنجه نرم کنیم.

آن‌ها که خانواده‌هایشان را از دست داده‌اند، باید با ویرانیِ نبودن کنار بیایند، با یاد کوچک‌ترین جزئیاتِ زندگی‌ای که دیگر وجود ندارد. من همچون بسیاری دیگر، با ویرانی دیگری روبه‌رو هستم: ویرانیِ خانه‌ام. خانه‌ام ویران شد؛ نه فقط دیوارهایی که فروریختند، بلکه مکانی که در آن امنیت، خنده و خاطره جریان داشت. اکنون خانه‌ام را در درونم حمل می‌کنم، نه روی زمین.

«وفاء الاسطال» - همسر پسرعموی پدرم - پسرش «عبدالله حیدر الاسطال» را در حمله‌ای اسرائیلی در منطقه المواصیِ خان‌یونس از دست داد. مقامات اسرائیلی پیش‌تر به ساکنان شمال غزه توصیه کرده بودند که به آن منطقه پناه ببرند و آن را «امن» خوانده بودند. با این حال، «عبدالله» و دوستانش همان جا هدف قرار گرفتند. «وفاء» به من گفت: «وقتی شنیدم جنگ تمام شده، عمق درد را حس کردم. پسرم که ۲۱ سال داشت، منتظر آن روز بود. اما به‌عنوان یک مادر، هنوز خودم را خوشبخت‌تر از کسانی می‌دانم که همه فرزندانشان را از دست داده‌اند و هیچ‌کدام برایشان نمانده است».

هرچقدر هم ارتش اسرائیل بکوشد ما را در هم بشکند، نمی‌تواند اراده‌مان را بشکند یا عشقمان به این سرزمین را بکشد. ما می‌مانیم و زندگی و مقاومت می‌کنیم!

با این حال، نیروهای اسرائیلی هنوز به طور کامل از نوار غزه عقب‌نشینی نکرده‌اند؛ اسرائیل همچنان حدود ۵۸ درصد از خاک غزه را در کنترل دارد. تنها از مناطق مرکزی شهر غزه و محله‌های «تل‌الهوا» و «الرمال» بیرون رفته است؛ اما در بخش‌هایی از شمال غزه از جمله «بیت‌لاهیا»، «بیت‌حانون» و قسمت‌هایی از شرق و غرب «شجاعیه» باقی مانده است.

 

ما می‌مانیم و مقاومت می‌کنیم

پس از این عقب‌نشینی جزئی، بسیاری از مردم به ویرانه‌های خانه‌های خود بازگشتند تا ببینند از زندگی‌شان چه باقی مانده است. اما آتش‌بس، در واقع آغاز مرحله‌ای تازه از رنج بود. تمام دوستان پدرم که به شمال بازگشتند، خانه‌هایشان را کاملاً ویران یافتند. خانه ما در تل‌الهوا - محله‌ای در بخش شمالی غزه - نیز در همان ماه نخست جنگ، به تلی از خاک تبدیل شده بود.

حتی در منطقه المواصیِ خان‌یونس در جنوب غزه - جایی که پس از شدت‌گرفتن نبردها در شمال به آن پناه آورده بودم - شاهد بودم که بسیاری از ساکنان به شهر خان‌یونس - مرکز استان - بازمی‌گردند؛ درحالی‌که اندوهی مشترک بر چهره‌شان نقش بسته بود. در میان آنها پسرِ پسرعموی پدرم نیز بود که به شهر خان‌یونس - یکی از مناطقی که نیروهای اسرائیلی از آن خارج شده بودند - بازگشت، اما دریافت که تمام دارایی‌اش به‌کلی نابود شده است.

اگر جنگ خیلی پیش‌تر پایان یافته بود، شادی سراسر خانه‌ها را پر می‌کرد؛ اما اکنون اوضاع متفاوت است. تقریباً در هر خانه - چه در شمال و چه در جنوب - خانواده‌ای در سوگ عزیزی نشسته که در جریان این نسل‌کشی به دست اسرائیل کشته شده است. پس از دو سال از یک جنگ خانمان‌سوز و وحشیانه، همه ما بخشی از وجود خود را از دست داده‌ایم؛ هیچ‌کس بی‌نصیب نمانده است. بیشتر ما عزیزانمان را برای همیشه از دست داده‌ایم. بسیاری نیز اعضای بدنشان مانند دست یا پا را از دست دادند و تا پایان عمر رنج خواهند کشید. حدود ۴ هزار کودک با چنین جراحت‌هایی زندگی می‌کنند.

ما می‌دانیم که جنگ‌های تازه‌ای در پیش است؛ حتی اگر دیگر با سلاح روبه‌رو نباشیم، اکنون باید با بزرگی غم و اندوه خانواده‌ها و عزیزانی که از دست داده‌ایم، دست‌وپنجه نرم کنیم.

جهان گمان می‌کند که اکنون ما «خوشحالیم»، اما چطور ممکن است؟ شهر من کاملاً مرده است؛ اسرائیل بیشتر خانه‌ها، بیمارستان‌ها، دانشگاه‌ها و مدارسش را نابود کرده است. دو سال جهنمی، زندگی ما را از بنیاد بر هم زده است. پرسش این است: چه زمانی غزه پیشین را باز پس خواهیم گرفت؟ آیا روزی ۵۸ درصد از غزه را دوباره به دست خواهیم آورد؟

ما با وجود ویرانی و خرابه‌ها و با وجود همه آنچه از کف داده‌ایم، هنوز غزه را دوست داریم. مردم خارج از کشور از من می‌پرسند: «آیا مهاجرت می‌کنی؟» من پاسخ می‌دهم: «چطور ممکن است؟ دو سال در دل مرگ زیسته‌ام و نرفتم!» ما اینجا زندگی می‌کنیم؛ در میان ویرانه‌ها و هر روز را به امید روز بعد می‌گذرانیم. غزه حتی در سخت‌ترین لحظه‌ها، جان و دل ماست. هرچقدر هم ارتش اسرائیل بکوشد ما را در هم بشکند، نمی‌تواند اراده‌مان را بشکند یا عشقمان به این سرزمین را بکشد. ما می‌مانیم، زندگی می‌کنیم، عشق می‌ورزیم و مقاومت می‌کنیم!

https://truthout.org/articles/when-ceasefire-finally-arrived-here-in-gaza-what-poured-out-of-me-was-grief/

 

 Dalia Abu Ramadan.[1] 

 

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :