گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ خانم «کاملا» - معلم زبان انگلیسی آژانس امدادرسانی به پناهندگان فلسطینی (آنروا) - برخی از تجربیاتش راجع به این که چگونه او و خانوادهاش در هولوکاست غزه زنده ماندهاند را به اشتراک گذاشته است. چهار روز بعد از برقراری آتشبس و ورود کمکها به غزه، «جودی» - دختر ۴ساله کاملا - از وی میپرسد: «این چیست؟» او که یک سال بود هیچ موزی ندیده بود، قصد داشت یک موز را با پوستش بخورد؛ اما مادر به او نشان داد که چگونه باید آن را پوست بکند و بعد بخورد. این تنها بخشی از درد و رنجی است که زنان و کودکان فلسطینی در جهنم غزه آن را تجربه کردهاند. بمبارانهای مداوم، بدون غذا، میوه، آب، دارو، سرپناه و مدارسی که تنها پناهگاه آنها هستند، جزئی از روزمرههای مردم فلسطین شده است؛ اما اسرائیل همچنان به آنها حمله میکند. روایت پیش رو بر اساس گفتوگوهای واتساپی با خانم کاملا در اوایل آگوست ۲۰۲۴ (مرداد ۱۴۰۳) و ۲۴ ژانویه ۲۰۲۵ (۵ بهمن ۱۴۰۳) و چند پیام متنی پراکنده است.
لحظهشماری برای آتشبس
۱۹ ژانویه ۲۰۲۵ (۳۰ دی ۱۴۰۴) بعد از ۴۶۶ نسلکشی اسرائیل با حمایت ایالات متحده آمریکا در غزه، خانم «کاملا» معلم زبان انگلیسی شجاع و باهوش ۳۰ساله، شوهرش «حازم» که معلم ریاضی است و سه فرزند کوچکشان یعنی دختر چهارسالهاش «جودی»، پسر پنجسالهاش «ثائر» و دختر هشتسالهاش «بلسام»، در طبقه سوم خانه نیمهویرانشان در «المغازی» در کنار هم بودند.
[در همین روزها] به دلایلی که هنوز مبهم هستند، حاکمان بیرحم ایالات متحده بالاخره زنجیر اسرائیل را کشیدند؛ زنجیری که بیش از یک سال به نرمی و آزادانه در دست داشتند و همزمان میلیاردها دلار سلاحهای پیشرفته برای اسرائیل تأمین میکردند و اسرائیلیهای خشمگین را مجبور کردند تا آتشبس را بپذیرند. این همان توافقی بود که بیش از یک سال پیش پیشنهاد شده بود و فلسطینیها - از جمله خانم کاملا و خانوادهاش - هر روز از آن مدت را به شکلی وصفناپذیر و دردناک رنجکشیده بودند. آنها با دلاوری در برابر نسلکشی اسرائیلیها مقاومت میکردند.
«کاملا» و خانوادهاش بارهاوبارها در طول جنگ غزه آواره شده بودند. آنها حتی باوجود آتشبس، صدای پهپادها را بالای سر خود میشنیدند.
در آن روزها، این خانواده لحظهشماری میکردند تا آتشبس به اجرا درآید. پهپادی از بالای سرشان عبور میکرد و صدایی وزوزکنان به گوش میرسید؛ هیچوقت نمیتوانستی بدانی که این صدا به معنای وقوع فاجعهای هست یا نه... احساسات متناقضی در دلها موج میزد. خانم کاملا به تمام بستگان ازدسترفته و مجروحان فکر میکرد، به زندگیهایی که ناتمام مانده بودند و آیندههایی که گاهی به طور برگشتناپذیری دگرگون شده بودند.
«کاملا» و خانوادهاش بارهاوبارها آواره شده بودند. آن اوایل، والدین و خواهر و برادرانش بهخاطر حمله تانکهای اسرائیلی به محلهشان در «البریج»، آنجا را ترک کردند و نزد کاملا آمدند. سه روز بعد، در تاریخ ۲۸ دسامبر ۲۰۲۳ (۷ دی ۱۴۰۲) یعنی دو ماه پس از آغاز تجاوز، اسرائیلیها به محله «کاملا» حمله کردند، خانههای اطرافش و یک مدرسه وابسته به آنروا را نیز بمباران کردند. بسیاری از مردم جان باختند. یکی از تانکهای اسرائیلی گلولهای به داخل اتاق نشیمن خانهاش شلیک کرد. خوشبختانه هیچیک از اعضای خانوادهاش آسیب ندیدند، اما خانه دیگر قابلسکونت نبود؛ بنابراین آنها به اردوگاهی در «دیرالبلح» نقلمکان کردند و با استفاده از یک برزنت، مقداری چوب و چرم، چادری ساده ساختند.
بدترین شب زندگی
۱۳ فوریه ۲۰۲۴ (۲۴ بهمن ۱۴۰۲) بدترین شب زندگی خانم کاملا بود. آنها هنوز در چادر زندگی میکردند. دخترش «بلسام» به دلیل شلیک یک کوادکوپتر به پایش مجروح شده بود و نیاز به جراحی اورژانسی در بیمارستان شهدای الاقصی در دیر البلح داشت؛ اما آنجا هیچ تخت خالی نداشت. اسرائیلیها نهتنها از سلاحهای ترسآوری استفاده کرده بودند، بلکه با محاصرهای به سبک قرونوسطی، ورود دارو و غذا به غزه را نیز محدود کرده بودند. کاملا تمام تلاشش را کرد تا «بلسام» را دلداری دهد و پس از جستوجوی بسیار در بازارها، چند عدد تخممرغ گرانقیمت برای تغذیه او پیدا کرد. پزشکان خسته اما قهرمان، گلوله را در طی سه ساعت جراحی بدون بیهوشی از پای او خارج کردند و «بلسام» کوچک دوباره توانست راه برود.
در اولین روز آتشبس، کاملا به ساحل غزه رفت. مدیترانه شرقی همچنان با زیبایی طبیعی خود پابرجا بود؛ حتی باوجود تمام ظلمهایی که در حق غزه شده بود.
خانم کاملا تقریباً یک سال را در چادرها زندگی کرد، از سرویس بهداشتی مسجد محله استفاده میکرد و تنها غذای کنسروی میخورد؛ چرا که هیچ گازی برای پختوپز در دسترس نبود. تقریباً هیچوقت آبی برای شستن بچهها وجود نداشت. وقتی باران میبارید، همهجا گلآلود میشد. بارهاوبارها خانوادهها مجبور میشدند برای یک هفته یا بیشتر، اردوگاههای المغازی را تخلیه کرده و به دلیل حملات وحشیانه اسرائیلیها به پناهندگان، دوباره به آنجا بازگردند. در زمستان این وضعیت سختتر هم میشد؛ چون هوا اغلب سرد و بارانی بود. در مقطعی، آنها برای مدتی کوتاه در یک موتورخانه زندگی کردند. یکبار دیگر نزد خواهرش رفتند که خودش در میان آوارها زندگی میکرد؛ چون خانهاش ماهها پیش ویران شده بود.
همه آنها وزن زیادی از دست داده بودند. حازم ۲۰ کیلوگرم وزن کم کرده بود. این به دلیل رژیم غذایی نبود، بلکه به دلیل گرسنگی اجباری در غزه و تمام دویدنهایی بود که باید انجام میدادند. خانم کاملا، حازم را بسیار تحسین میکرد. او مانند کوه قوی بود، هرگز استراحت یا شکایت نمیکرد و به کاملا و بچهها انرژی میداد. بسیاری از مردان غزه در آن زمان برای کسانی که به آنها نیاز داشتند، همینطور بودند. حازم برادرش را در جنگ از دست داده بود. برادرش در خیابان بر اثر بمباران شهید شده بود.
اسرائیلیها همیشه به طور واضح اعلام نمیکردند که میخواهند مردم منطقهای را تخلیه کنند و بهجای آن، ناگهان بمبارانهای سنگین آغاز میشد و برخی بمبها مستقیماً به چادرها یا خانهها اصابت میکردند. تازه بعد از آن بود که مردم میفهمیدند منظور ارتش اسرائیل از «تخلیه» چه بوده است. یکبار پهپاد اسرائیلی چادری را بمباران کرد که در نتیجه آن سه نفر به شهادت رسیدند و چندین چادر دیگر در آتش سوختند. خوشبختانه کاملا پیشتر به مدرسهای در نزدیکی آنجا پناه برده بود و خانوادهاش آسیبی ندیدند.
آموزش در میانه جنگ
تا جولای ۲۰۲۴ (تیر ۱۴۰۳) بچهها صدها روز بود که به مدرسه نرفته بودند. هم کاملا و هم حازم آنقدر مشغول کارهای روزمره زندگی بودند که نمیتوانستند خودشان به آموزش بچهها بپردازند. نه برق بود و نه گاز. همه چیز باید بهصورت دستی شسته میشد و آب باید به طور دستی - اگر موجود بود - آورده میشد. آنها تنها غذای کنسروی را روی آتش چوب و هیزمها میپختند. کاملا بهویژه از جودی ۴ساله مراقبت میکرد که همیشه ترسیده بود و بهخاطر بمبارانهای مداوم کابوس میدید.
در اردوگاه، برخی ابتکارات آموزشی محلی وجود داشت؛ اما نگرانیهایی وجود داشت که این برنامهها ممکن است به هدف حمله تبدیل شوند. اسرائیلیها به بدنامی در بمباران و حمله به مدارس شناخته میشدند. در سپتامبر ۲۰۲۴ (شهریور ۱۴۰۳) «آنروا» گزارش داد که ۸۵ درصد از تمام مدارس مورد اصابت قرار گرفته یا آسیب دیدهاند و ۷۰ از مدارس «آنروا» نیز هدف حمله قرار گرفتهاند؛ برخی از آنها چندین بار و بعضی بهشدت آسیب دیده یا کاملا ویران شدهاند. تنها در ماه ژوئیه (تیر ۱۴۰۳) ۲۱ حمله به مدارسی که بهعنوان پناهگاه مورد استفاده بودند، در غزه ثبت شد که منجر به کشتهشدن صدها نفر گردید.
آتشبس احساس متناقضی از شادی، ترس و غم شهادت نزدیکان را در بین فلسطینیها به وجود آورده بود.
این وضعیت کاملا غیرقابلتحمل بود. آیا باید اجازه میدادند بچهها بیسواد و بیاطلاع از ریاضیات بزرگ شوند؟ اسرائیلیها از همان ابتدا گفته بودند که این وضعیت ممکن است سالها ادامه داشته باشد. آنها در نهایت تصمیم گرفتند که بچهها را به کلاسهای غیررسمی بفرستند، به این امید که شاید این ابتکارات از چشم صهیونیستها پنهان بماند. کاملا به خدا توکل کرد و دعا میکرد که از آنها محافظت شود. خوشبختانه این دعاها مستجاب شد و آسیبی به کودکان نرسید.
ثائر و بلسام در گروهی ۵۰ نفره از دانشآموزان در یک اتاق بدون صندلی یا میز درس میخواندند. با این حال، دیوارهای اتاق با نقاشیهای دیواری زیبایی با مضامین فلسطینی تزیین شده بود تا فضایی دلنشین و امیدبخش ایجاد کند. در تمام طول کلاسها، صدای بمباران بیوقفه شنیده میشد. آنها عربی، انگلیسی و ریاضی یاد میگرفتند و تکالیف سادهای برای خانه داشتند. ثائر، پسر ساکت و باهوشی بود که عاشق ریاضی بود و با اشتیاق همراه با بلسام آن را یاد میگرفت؛ با اینکه از او کوچکتر بود. کاملا با شور و شوق گفت: «حداقل یک چیزی یاد گرفتند! ما مردم غزه عاشق یادگیری هستیم و مشتاقیم که فرزندانمان را آموزش دهیم».
اینها افکاری بودند که در ذهنشان میچرخیدند؛ در حالی که با نگرانی و اضطراب منتظر آتشبس بودند. وقتی کاملا برای اولینبار از آتشبس شنیده بود، احساسات متناقضی داشت. او به بستگانش فکر میکرد. به تمام کسانی که زخمی شده بودند. آیا اسرائیل واقعاً به توافق عمل خواهد کرد؟ آیا در آخرین لحظه عقبنشینی خواهند کرد؟ آنها به بدنامی در شکستن وعدهها شناخته میشدند.
اسرائیل حملات را در آستانه آتشبس شدت بخشیده بود. بیست دقیقه قبل از ساعت ۸:۳۰ صبح، تانکهای اسرائیلی اطراف خانه کاملا را گلولهباران کردند و قطعهای داغ و زشت از فلز تیز و بدشکلی به آشپزخانهاش برخورد کرد. باز هم خوشبختانه کسی در آنجا نبود و آسیبی ندیدند، اما این حادثه احساس وحشتی در همه کسانی که در طبقه سوم بودند، ایجاد کرد. آنها تصمیم گرفتند به طبقه اول منتقل شوند تا در صورت نیاز به تخلیه ساختمان، آماده باشند.
اعصابشان بهشدت تحتفشار بود و در نهایت ساعت ۸:۳۰ صبح فرارسید و بیشتر درگیریها متوقف شد. آیا این احساس آرامش بود؟ کاملا میدانست که اسرائیلیها ممکن است هر لحظه آنها را فریب دهند و ناگهان برای بمباران احتمالاً بدون اطلاع قبلی بازگردند. علیرغم آتشبس، احساس امنیت واقعی امکانپذیر نبود.
اولین روز آتشبس
در اولین روز آتشبس، کاملا به ساحل غزه رفت. مدیترانه شرقی حتی باوجود تمام ظلمهایی که در حق غزه شده بود، همچنان با زیبایی طبیعی خود پابرجا بود؛ آسمان آبی روشن بر فراز رنگهای آبی و سبز عمیق دریا قرار داشت. چند چادر در امتداد ساحل پراکنده بودند. هوای داخل شهر، طعمی مسموم از بمبارانهای نظامی، ساختمانهای سوخته و ویران و همچنین از آشپزی پناهندگانی که مجبور بودند روی چوبهای کثیف یا آتشهای پلاستیکی بسوزانند، داشت. اما هوای ساحل تازه بود و بالاخره برای اولینبار پس از ۴۶۶ روز، کاملا توانست لحظهای در یک ساختمان موقت استراحت و به دریا نگاه کند.
«کاملا» یک بازمانده از نسلکشی بود؛ یک بازمانده از هولوکاست. همه آنها همینطور بودند. هر کسی که آن را تجربه کرده بود؛ از جمله کسانی که شهید شده بودند. اراده آنها در شرایط سادهای به فولاد تبدیل شده بود. کاملا خیلی قوی شده بود و میتوانست به خود برای انجام هر کاری تکیه کند. اما قدرت زیاد به این معنا نیست که انسان بیاحساس شود. افکار کاملا با دیگر مردم در حال دویدن بودند. صحنههای شهدا، آسیبهای وحشتناک و حفره سیاه مطلقی که ویرانیهای بیرحمانهای که توسط اسرائیلیهای حمایتشده از سوی ایالات متحده به بار آمده بود، اثر خود را بر جای گذاشته بود.
پزشکان گلوله را در طی سه ساعت جراحی بدون بیهوشی از پای «بلسام» - دختر کوچولوی ۸ساله کاملا - خارج کردند و او دوباره توانست راه برود.
پس از آتشبس، فلسطینیها بلافاصله شروع به کندن در میان آوارهایی کردند که پیش از این نمیتوانستند. بدنهای شهیدان یکی پس از دیگری از ساختمانهای ویران شده بیرون کشیده میشد. پس از رفتن تانکها، پیکرها در خیابانها رها شده بودند. این صحنهها هیچگاه از ذهن کاملا پاک نمیشوند. وقتی به دوستان و بستگان ازدسترفتهاش فکر میکند، قلبش عذاب میکشد.
خانه کاملا در شرق المغازی نزدیک به دیوار مرزی اشغالی است. درحالیکه نیروهای اسرائیلی از بیشتر نقاط غزه عقبنشینی کرده بودند، اما همچنان در کنار دیوار باقی مانده بودند. هر کسی که میخواست پس از ۴۷۰ روز خانهاش را ببیند، خطر شلیک تانکها یا پهپادها را به جان میخرید. پیشتر، کاملا و حازم تصمیم گرفته بودند که این ریسک را بپذیرند تا ببینند چه بر سر خانهشان آمده است؛ آیا اسرائیلیها به آن آسیب زدهاند یا دزدان آن را غارت کردهاند؟ آنها بالای سر خود مدام صدای کوادکوپترهای اسرائیلی را میشنیدند که برای هدفگیری مردان، زنان، بچهها و خانهها یا چادرها را تحت نظارت داشتند. آن صدای زنبور، در ذهن همه کسانی که نسلکشی را تجربه کردهاند، آشکارا شده است.
از سوی دیگر، سرانجام پس از ۴۷۰ روز، شکلاتها، بیسکویتها، میوهها، تخممرغها و مرغها دوباره وارد غزه شدند. شرایط مانند قبل از جنگ نبود. آن زمان فروشگاهها پر از انواع غذاها بودند. هنوز هم این یک گام مثبت بود که چیزی تازه برای خوردن پیدا شود، هرچند قیمتها حدود سه برابر قبل از جنگ بودند. در یکی از مراحل ابتدایی، قیمت یک کیلو آرد ۲۵ شِکل، حدود ۷ دلار آمریکا بود.
کسی از جنبش همبستگی فلسطین در ایالات متحده به «کاملا» پیامک زد و پرسید که نظرش درباره آتشبس چیست؟ آینده چه خواهد شد؟ کاملا پاسخ داد: اول باید مطمئن شویم که نسلکشی تمام شده است و دوباره باز نخواهد گشت. سپس میتوانیم به آیندهمان فکر کنیم.
حالا که آتشبس برقرار شده بود، تمام مردم فقط به این فکر میکردند که به خانههایشان بازگردند، نه به بازگشتی واقعی به جایی که فلسطینیها از آنجا در خارج از دیوار مرزی آواره شده بودند، بلکه به خانههایشان در غزه برای بازسازی. برای ساختن بر اساس صلحی که امیدوارند مدتی دوام بیاورد.
آپارتمان «کاملا» به تعمیرات زیادی نیاز دارد تا خانواده وی بتوانند در آنجا به درستی زندگی کنند. سقف اتاق خوابش همان ابتدا و پس از اولین حمله تانکها فروریخت. حمام نیز خراب شد. تمام پنجرهها توسط امواج ناشی از بمبارانها شکستهاند. او و خانوادهاش باید راهی پیدا کنند تا پول کافی برای تعمیر همه اینها به دست بیاورند.
«ثائر» از کاملا پرسید: «آیا میتوانم بیرون بازی کنم؟ آنجا امن است؟» همه بچهها هر روز این سؤال را میپرسند. آنها هنوز در فضای جنگ زندگی میکنند. هیچ اسباببازیای ندارند و راستش را بگویم، اوضاع خیلی امن نیست. جایی امن برای بازیکردن ندارند. کسی از جنبش همبستگی فلسطین در ایالات متحده به «کاملا» پیامک زد و پرسید که نظرش درباره آتشبس چیست؟ آینده چه خواهد شد؟ کاملا پاسخ داد: «اول باید مطمئن شویم که نسلکشی تمام شده است و دوباره باز نخواهد گشت. سپس میتوانیم به آیندهمان فکر کنیم. من همیشه آرزو داشتم سفر کنم و ببینم که دنیا چگونه است، اما نمیدانم کجا بروم، چطور بروم و چطور هزینههای سفر را بپردازم. من هیچگاه از غزه خارج نشدهام؛ بنابراین فکر ترککردن غزه خیلی برایم سخت است. غزه را دوست دارم؛ خیابانهایش، ساحلش، ساختمانها و مردمش را.
ما شایستهایم که دوباره غزه را بازسازی کنیم و در آن به طور صلحآمیز زندگی کنیم. ما شایسته این هستیم که فرصتی برای کارکردن و بهدستآوردن دستمزدهای خوب داشته باشیم. ما شایسته این هستیم که در خانههای خود در صلح زندگی کنیم. ما شایسته این هستیم که بدون جنگ در صلح و آرامش زندگی کنیم. ما زندگی را دوست داریم و شایسته زندگیکردن هستیم.»
https://www.counterpunch.org/2025/04/04/shrapnel-in-my-kitchen-my-ceiling-on-my-pillow-surviving-the-gaza-holocaust/
/ انتهای پیام /