۱۴۰۵/۰۳/۱۶
۱۰:۰۶
کد خبر : ۱۱۷۲۵
زوال غرب؛ پیش‌بینی یا پیش‌گویی؟/ بخش چهارم؛

افول رؤیای آمریکایی از دریچه مالکیت

مسئله مالکیت در غرب چگونه قابل بررسی است
زمان به نفع غرب سپری نمی‌شود، روند‌ها عموماً بر ضرر غرب بوده و نشان‌دهنده افول آن در شاخص‌های مهمی نظیر مالکیت و مشارکت، کار، تولید علم، رقابت و... است.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ آیا تمدن غرب روبه زوال است؟ این پرسش ساده اما ژرف که بیش از چند دهه ما را به خود مشغول کرده است را چگونه می‌توان پاسخ داد؟ طبیعتاً یکی از ساده‌ترین و کاربردی‌ترین راه‌ها بررسی نشانه‌های زوال یا صعود است. اما چگونه می‌توان نشانه‌های اصلی را از نشانه‌های فرعی تفکیک کرد؟ چه شاخصه‌ای توان توضیح‌دهندگی بیشتر این پرسش را دارد؟ شاید بهترین شاخصه یا نشانه برای پاسخ به این سؤال، رجوع به اموری است که از اساس، غرب را غرب کردند. این پرسش و مسئله که چه چیزی غرب را به جایگاه امروزی خود رسانده، همواره در کانون نظرورزی ما ایرانیان بوده و کتاب‌های متعددی نیز در خصوص آن نگاشته شده است. طبیعتاً با احصاء این شاخص‌های اصلی که روزگاری به غرب تفوق بخشیدند و سپس سنجش وضعیت آن در شرایط امروز دنیا می‌توان تصویری ساخت که طبق آن به پرسش اصلی بحث یعنی آیا غرب رو به زوال است یا خیر، پاسخ داد. در بخش‌های پیشین این سلسله گزارش، تلاش کردیم تا سه شاخصه اخلاق کار، رقابت و انقلاب علمی را توضیح داده و وضعیت لغزان غرب در این شاخصه‌ها که روزی منجر به تفوق او شده بودند را نمایش دهیم. در این بخش و به‌عنوان شاخص چهارم، به مسئله مالکیت و مشارکت خواهیم پرداخت.

 

دو آمریکا با دو مدل از مشارکت و مالکیت

سال ۱۴۹۲ یعنی ورود «کریستف کلمب» به آمریکا را می‌توان لحظه تولد استعمار در قاره آمریکا دانست. اما تا رسیدن این فرزند به نقطه بلوغ خود نزدیک به صد و پنجاه سال زمان لازم بود. استعمار قاره آمریکا به نحو عمده میان دو کشور تقسیم می‌شد. نخست، استعمار اسپانیا در جنوب و سپس استعمار انگلیس در شمال. اگر به قرن هفده بازگردیم و بخواهیم نگاهی به آینده این دو مستعمره بیندازیم، سخت بتوان پیش‌بینی کرد که آمریکای شمالی با فاصله سه قرن به نقطه مرکزی تمدن غرب تبدیل می‌شود. در این برهه، آمریکای جنوبی منابع بی‌نهایت طلا و نقره را در اختیار امپراتوری اسپانیا قرار می‌داد و آمریکای شمالی در بهترین حالت پنبه را در اختیار صنایع ریسندگی انگلستان قرار می‌داد. همین امر کافی بود تا همگان تصور کنند که آمریکای لاتین آینده تمدن غرب است.

«جان لاک» - فیلسوف بزرگ این برهه - هنگام نگارش قانون اساسی «کارولینا» تصریح می‌کند که «در این دنیای جدید، همه صاحب زمین خواهند بود». البته که مراد از این «همه»، تنها انسان سفیدپوست اروپایی است.

اما همه چیز از دو رویکرد کاملاً متفاوت آغاز شد: مالکیت مشارکتی و مالکیت انحصاری. در آمریکای شمالی بنای امر بر مالکیت مشارکتی زمین‌داران بود. «جان لاک» - فیلسوف بزرگ این برهه - هنگام نگارش قانون اساسی «کارولینا» تصریح می‌کند که «در این دنیای جدید، همه صاحب زمین خواهند بود». البته که مراد از این «همه»، تنها انسان سفیدپوست اروپایی است. لاک باور داشت که آزادی انسان در گرو مالکیت بر زمین خواهد بود. در اعلامیه «بارباداس» چنین طرح شد که «به هر مرد یا زن آزاد که به آنجا (آمریکا) برسد، صد جریب زمین داده می‌شد.» همین امر کافی بود تا اروپایی‌های زیادی را برای مهاجرت به آمریکا تشویق کند. اروپایی‌های فقیر برای مهاجرت به قاره جدید، قراردادی را با تجار بزرگ امضا می‌کردند که به موجب آن، موظف می‌شدند دو سال تمام در مزارع پنبه و توتون آمریکا برای آنها کار کرده و بعد از دو سال کار، آنها صاحب زمین می‌شدند. این‌گونه استعمارگران نیروی کار لازم خود را برای کار در مزارع کشاورزی به دست می‌آوردند. البته که در نهایت، نیروی کار اروپایی‌ها کفاف امر را نداده و بردگان آفریقایی برای این منظور به این قاره آورده شدند. امر سیاسی در قاره آمریکا بر پایه مشارکت سامان یافته بود. اما مشارکت تنها منحصر در کسانی بود که حداقل پنجاه جریب زمین در مالکیت خود داشتند. البته که تقریباً تمام اروپایی‌هایی که دو سال زمان کار خود را تمام می‌کردند، صاحب این مقدار زمین می‌شدند و این‌گونه آمریکای شمالی، تبدیل به سرزمین رؤیایی اروپایی‌ها شد؛ افرادی که هم مالکیت بر زمین و هم مشارکت در سرنوشت سیاسی خود را به دست می‌آوردند. این مدل از اقتصاد و سیاست، جدای از آنکه افراد زیادی را به مهاجرت تشویق می‌کرد، مهاجرین را در ساخت آمریکا به‌شدت فعال کرده و انرژی آنان را به خدمت می‌گرفت.

علی‌رغم چنین پویایی و فعالیتی در آمریکای شمالی، وضعیت اما در آمریکای جنوبی به گونه دیگری دنبال می‌شد. در آمریکای جنوبی همه زمین‌ها، ملک پادشاه اسپانیا بود. پادشاه نیز به فراخور نقش اشراف اروپایی در تأمین اهداف وی، زمین‌های زیادی را به خاندان‌های پرنفوذ اعطا می‌کرد. در این قسمت از آمریکا، حتی بومی‌ها نیز ملک پادشاه به حساب می‌آمدند. پادشاه به دنبال کسب مشارکت و یا از اساس ساخت چیزی نبود، بلکه تنها سودای وی، کسب طلا و نقره بیشتر از این قاره بود. در این قاره عمده بومی‌ها فاقد زمین بودند و از طرف دیگر اموال بسیار وسیعی با خصیصه موروثی در اختیار اسپانیایی‌ها قرار گرفت.

البته برای درک این دو رویکرد لازم است تا به نکته دیگری نیز توجه کرد. آمریکای شمالی از جمعیت بومی بسیار کمی برخوردار بود. آن مقدار از جمعیت بومی نیز عموماً قتل‌عام شدند. از همین رو، زمین به مقدار بی‌نهایت برای افراد کم وجود داشت؛ بنابراین وجود نیروی کار، امری مهم و ضروری بود و مالکیت مشارکتی یکی از ایده‌ها برای جذب نیروی کار لازم بود. اما آمریکای لاتین، جمعیت بومی بسیار بیشتری داشت. همین جمعیت می‌توانست به‌عنوان نیروی کار لازم جهت کار در معادن طلا و نقره به کار گرفته شود؛ بنابراین، استعمار اسپانیا هیچ ضروری در آن نمی‌دید که بخواهد بافت جمعیتی قاره را تغییر دهد یا افرادی را به مشارکت گیرد. چون همه چیز در وضعیت انحصار می‌توانست به‌خوبی پیش رود.

«سیمون بولیوار» - رهبر الهام‌بخش و آزادی‌خواه آمریکای لاتین - در خانواده‌ای به دنیا آمد که بیش از ۱۲۰ هزار هکتار زمین در اختیار داشتند. علی‌رغم آنکه برخی انتظار داشتند با پیروزی بولیوار، همچون آمریکای شمالی نوعی مالکیت مشارکتی استوار شود، اما وی اعتقادی به این سبک از حکمرانی نداشته و آن را غیرقابل‌تحقق در آمریکای لاتین می‌دانست.

با پایان دوره استعمار در بخش شمالی و جنوبی این قاره نیز نهایتاً تفاوت خاصی در مدل مالکیت آن‌ها ایجاد نشد. در آمریکای شمالی، با فروپاشی استعمار انگلیس نهایتاً مالکیت مشارکتی فزونی یافت، اما در آمریکای لاتین وضعیت این‌گونه نبود. «سیمون بولیوار» - رهبر الهام‌بخش و آزادی‌خواه آمریکای لاتین - در خانواده‌ای به دنیا آمد که بیش از ۱۲۰ هزار هکتار زمین در اختیار داشتند. علی‌رغم آنکه برخی انتظار داشتند با پیروزی بولیوار، همچون آمریکای شمالی نوعی مالکیت مشارکتی استوار شود، اما وی اعتقادی به این سبک از حکمرانی نداشته و آن را غیرقابل‌تحقق در آمریکای لاتین می‌دانست. بولیوار معتقد بود هم‌وطنان ما به جایگاهی نرسیده‌اند که بخواهند آزادی آمریکای شمالی را داشته باشند.

این مقایسه به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه مسئله مالکیت مشارکتی به عنصری مهم در تفوق آمریکای شمالی حتی بر اروپا تبدیل شد. این به مدل به‌نوعی رقابت حداکثری، احساس تعلق، هویت، خلاقیت و پویایی را به اوج خود رسانده و زمینه‌های یک جهش بزرگ در پیشرفت برای آمریکای شمالی را فراهم آورد.

 

مالکیت مشارکتی خوب است، اما انحصار بهتر است

سؤال مهم آن است که آیا وضعیت پیشین در تمدن غرب - خصوصاً در آمریکا - همچنان پابرجاست؟ آیا مشارکت سیاسی و اقتصادی امری همگانی است یا جنبه‌های نخبگانی آن تفوق پیدا کرده‌اند؟ به نظر می‌رسد که می‌توان وضعیت جدید را از دل انحصار اقتصادی توضیح داد. در وضعیت امروز اقتصاد آمریکا، نزدیک به چهل درصد از مردم مستأجر بوده و مالک خانه نیستند. از هر هزار آمریکایی حداقل ۲۳ نفر در طول عمر خود بی‌خانمانی را تجربه کرده است. مسئله بحران در تهیه مسکن امروزه تبدیل به چالشی حتی برای طبقه متوسط آمریکایی شده است. این مسئله در حالی صورت می‌گیرد که امپراتوری‌های بزرگ مسکن، بخش‌های زیادی از این بازار و از اساس بازار سرمایه را به کنترل خود درآورده‌اند.

این انحصار اقتصادی، به طور مستقیم به انحصار سیاسی ترجمه شده است. اگر زمانی مالکیت پنجاه جریب زمین، شرط مشارکت در سرنوشت سیاسی بود، امروز شرط مشارکت واقعی، در اختیار داشتن میلیاردها دلار سرمایه برای تأمین مالی کمپین‌های انتخاباتی و لابی‌گری در راهروهای قدرت است. دموکراسی در غرب - به‌ویژه در آمریکا - به یک نمایش پرهزینه تبدیل شده که در آن، مردم هر چند سال یک بار میان دو گزینه که هر دو توسط همان کارتل‌ها و الیگارشی مالی حمایت می‌شوند، یکی را انتخاب می‌کنند.

در وضعیت امروز اقتصاد آمریکا، نزدیک به چهل درصد از مردم مستأجر بوده و مالک خانه نیستند. از هر هزار آمریکایی حداقل ۲۳ نفر در طول عمر خود بی‌خانمانی را تجربه کرده است. مسئله بحران در تهیه مسکن امروزه تبدیل به چالشی حتی برای طبقه متوسط آمریکایی شده است. این مسئله در حالی صورت می‌گیرد که امپراتوری‌های بزرگ مسکن، بخش‌های زیادی از این بازار و از اساس بازار سرمایه را به کنترل خود درآورده‌اند.

مفهوم «مشارکت» تهی از معنای واقعی خود شده است. لابی‌گری به یک صنعت قانونی با گردش مالی میلیاردها دلار تبدیل شده که سیاست‌ها و قوانین را به نفع شرکت‌های بزرگ تغییر می‌دهد. بر اساس آمارها، اعتماد عمومی به نهادهای سیاسی در غرب به پایین‌ترین سطح خود در تاریخ رسیده است. برای مثال، نظرسنجی‌های مؤسسه «گالوپ» نشان می‌دهد که اعتماد آمریکایی‌ها به کنگره به زیر ۱۰ درصد سقوط کرده است. این بی‌اعتمادی فزاینده پیرامون رسانه‌های رسمی، مؤسسات بزرگ و ارگان‌های دولتی نیز وجود دارد. این بی‌اعتمادی گسترده، نشانه تضعیف مشارکت واقعی است. وقتی شهروندان حس کنند که رأی و نظرشان هیچ تأثیر حقیقی بر تصمیمات کلان ندارد و سرنوشتشان در اتاق‌های هیئت‌مدیره شرکت‌های بزرگ رقم می‌خورد، به نحو طبیعی پدیده مشارکت در آنان تحت‌تأثیر این وضعیت قرار خواهد گرفت.

بنابراین، دو ستون اصلی که تمدن غرب بر آن بنا شد و بر رقبای خود برتری یافت - مالکیت گسترده و مشارکت حقیقی - از درون در حال پوسیدن هستند. «مالکیت» جای خود را به «انحصار» داده و «مشارکت» به یک «نمایش» دموکراتیک تقلیل یافته است. اینها صرفاً چند ترک بر دیوار یک تمدن نیستند؛ بلکه فرسایش پی و بنیان آن هستند و نشانه‌هایی واضح از زوالی که دیگر یک افسانه نیست، بلکه واقعیتی است که در برابر چشمان ما در حال وقوع است.

غرب این افول را در حالی تجربه می‌کند که همچون گذشته، تنها خود به مسئله مالکیت و مشارکت وقوف ندارد. در چین امروزه مسئله مالکیت کاملاً پذیرفته شده و سرمایه‌داری با مدلی متفاوت از غرب در حال ظهور است. مسئله مشارکت در کشور ما ایران با مدلی جدید طراحی و به کار گرفته شده است. میزان مشارکت در برخی کشورهای درحال‌توسعه بعضاً از کشورهای توسعه‌یافته نیز پیشی گرفته است؛ بنابراین غرب دو مؤلفه مهم را از دست داده است؛ نخست، انحصار در مدل مالکیت و مشارکت و سپس تضعیف در مدلی که روزی یکی از عوامل اصلی تفوق وی بر دیگر نقاط جهان بود.

علی‌رغم توضیح چنین وضعیتی، به پرسش نخست بازمی‌گردیم؛ آیا غرب رو به افول است؟ پاسخ این سؤال را قطعاً نمی‌توان بر اساس همین یک شاخص داد، اما اگر این بخش از گزارش را به‌عنوان تکه‌ای از پازل در کنار دیگر تکه‌ها لحاظ کنید، تصویر به‌دست‌آمده تا حدی روشن خواهد بود؛ زمان به نفع غرب سپری نمی‌شود، روندها عموماً بر ضرر غرب بوده و نشان‌دهنده افول آن در شاخص‌های مهمی نظیر مالکیت و مشارکت، کار، تولید علم، رقابت و... است. در بخش پنجم این گزارش به بررسی مسئله پزشکی از منظر وضعیت آن در تمدن غرب خواهیم پرداخت.

 

/انتهای‌ بخش چهارم/ ادامه دارد...

گزارش خطا پسندها :