گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ برای ما که در عصر صنعت و ارتباطات، هوش مصنوعی و دیگر اعجازهای بشر مدرن پا در این دنیا گذاشتهایم، پرسش از آنکه آیا تمدن غرب دچار فروپاشی میشود یا خیر، شاید اندکی عجیب به نظر برسد. ما هیچ ذهنیتی نسبت به آینده بدون غرب نداریم، اما واقعیت تاریخ، آمد ورفت تمدنها را به ما نشان میدهد. هر تمدنی باتکیهبر مزیتهایی انحصاریاش، هژمونی پیدا کرده و بهمرور با ازدستدادن انحصار خود بر منابع قدرت و ظهور رقبای جدید، به ضمیمه پیری تمدنی، ناچار از هژمونی سابق خود دور شده و اینگونه یک تمدن دچار زوال میشود. اما برای پاسخ به پرسش پیشین، قطعاً یکی از راهها، کنکاش در منابع قدرتی است که تمدن غرب باتکیهبر آنها توانسته هژمونی خود بر جهان را استمرار ببخشد. پزشکی یکی از مؤلفههای مهمی بود که از اساس غرب را تبدیل به غرب مدرن کرد. اما امروزه غرب تا چه میزان از شاخصه مذکور بهره انحصاری دارد؟
بیماریهای تمدن سوز
با نگاهی تاریخی، بیماریهای همهگیر همواره یکی از قدرتمندترین و ویرانگرترین نیروها در تضعیف و حتی فروپاشی کامل تمدنها، فرهنگها و جوامع انسانی بودهاند. آنها صرفاً یک بحران بهداشت عمومی نیستند، بلکه کاتالیزورهایی هستند که تمام ارکان یک جامعه را به لرزه در میآورند؛ از جمعیت و اقتصاد گرفته تا ساختار سیاسی، باورهای دینی و انسجام اجتماعی. برای توضیح بیشتر میشود به چند مثال تاریخی رجوع کرد:
۱. طاعون آتن در ۴۳۰ سال پیش از میلاد مسیح: آتن در عصر طلایی «پریکلس»، در اوج قدرت دموکراتیک و فرهنگی خود قرار داشت. بااینحال، بیماری ناشناختهای (احتمالاً تب تیفوئید) که در جریان جنگ پلوپونزی بین آتن و اسپارت شیوع یافت، همه چیز را دگرگون کرد. این همهگیری دو تأثیر مهم بر آتن داشت: نخست، فروپاشی اجتماعی و اخلاقی. توسیدید - مورخ بزرگ - که خود شاهد این واقعه بود، به شکلی تکاندهنده توصیف میکند که چگونه نظم اجتماعی و قوانین فروریخت. مردم با دیدن مرگ ناگهانی ثروتمندان و فقرا، دیگر به قوانین الهی یا انسانی پایبند نبودند و به لذتجویی آنی و بیقانونی روی آوردند. اثر دوم این همهگیری، تضعیف نظامی بود. این طاعون حدود یکچهارم تا یکسوم جمعیت آتن، از جمله رهبر بزرگشان «پریکلس» را کشت. ارتش و نیروی دریایی آتن نیز بهشدت تضعیف شد. بسیاری از مورخان معتقدند که این طاعون، نقطه عطفی بود که منجر به شکست نهایی آتن از اسپارت و پایان عصر طلایی آن شد.
۲. طاعون آنتونین بین سالهای ۱۶۵ تا ۱۸۰ میلادی: این طاعون را برخی آغازِ پایان امپراتوری روم دانستهاند. در دوره پیش از همهگیری، امپراتوری روم در اوج قدرت و گستردگی خود قرار داشت اما یک بیماری که احتمالاً آبله یا سرخک بود، توسط سربازان از خاور نزدیک بازگشته، به امپراتوری آورده شد. این بیماری سه تأثیر جدی بر امپراتوری روم داشت؛ نخست، فروپاشی جمعیتی. این بیماری بین ۵ تا ۱۰ میلیون نفر - حدود یکسوم جمعیت امپراتوری - را کشت. شهرها خالی شدند و مزارع به حال خود رها گشتند. اثر دوم همهگیری، بحران اقتصادی بود. کاهش شدید جمعیت به معنای کاهش نیروی کار برای کشاورزی و کاهش مالیاتدهندگان برای دولت بود. تجارت مختل شد و اقتصاد روم وارد یک دوره رکود طولانی شد. اثر سوم آن، تضعیف ارتش بود. لژیونهای روم برای یافتن سرباز با مشکل جدی مواجه شدند و امپراتوری مجبور شد به طور فزایندهای به استخدام مزدوران «بربر» روی آورد که وفاداری کمتری داشتند. این طاعون، امپراتوری را از درون توخالی کرد و آن را در برابر حملات خارجی و بحرانهای قرن سوم آسیبپذیر ساخت و زمینه را برای فروپاشی نهایی آن فراهم کرد.
اروپای فئودالی قرون وسطی به واسطه بیماری طاعون خیارکی در ویرانگرترین شکل خود قرار گرفت. این طاعون بین ۳۰ تا ۶۰ درصد جمعیت اروپا را کشت. این فاجعه منجر به کمبود شدید نیروی کار شد.
۳. طاعون ژوستینین بین سالهای ۵۴۱ تا ۵۴۲ میلادی: امپراتوری روم شرقی (بیزانس) تحت فرمانروایی امپراتور قدرتمند - ژوستینین - در اوج خود قرار داشت که ناگهان اولین شیوع ثبتشده طاعون خیارکی یا همان عامل «مرگ سیاه» همه چیز را تغییر داد. ژوستینین در میانه پروژه بلندپروازانه خود برای بازپسگیری سرزمینهای غربی امپراتوری روم (ایتالیا و شمال آفریقا) بود. این طاعون، پایتخت (قسطنطنیه) را در هم کوبید و روزانه هزاران نفر را میکشت. ارتش و دستگاه اداری به دلیل مرگ سربازان و مقامات فلج شدند. درآمدهای مالیاتی بهشدت کاهش یافت و خزانه خالی شد. به دنبال این مسائل، پروژه ژوستینین برای احیای امپراتوری روم شکست خورد. بیزانس برای همیشه تضعیف شد و این خلأ قدرت، راه را برای فتوحات بعدی اعراب مسلمان در خاورمیانه و شمال آفریقا هموار کرد.
۴. مرگ سیاه در سالهای ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۱ میلادی: این همهگیری را برخی بهمثابه پایان قرون وسطی تلقی کردهاند. اروپای فئودالی قرون وسطی به واسطه بیماری طاعون خیارکی در ویرانگرترین شکل خود قرار گرفت. این طاعون بین ۳۰ تا ۶۰ درصد جمعیت اروپا را کشت. این فاجعه منجر به کمبود شدید نیروی کار شد. در نتیجه، رعیتها (سرفها) که پیش از این به زمین اربابان وابسته بودند، برای اولینبار قدرت چانهزنی پیدا کردند. آنها توانستند درخواست دستمزد کنند یا به جایی بروند که دستمزد بهتری بگیرند. این امر نظام فئودالی را از هم پاشید و زمینه را برای ظهور اقتصاد مبتنی بر بازار و سرمایهداری اولیه فراهم کرد. همچنین کلیسای کاتولیک نتوانست هیچ توضیح قانعکننده یا راهحل معنوی برای این فاجعه ارائه دهد. ناتوانی روحانیون در متوقف کردن طاعون، ایمان بسیاری از مردم را به مرجعیت کلیسا متزلزل کرد و یکی از زمینههای فکری برای جنبش اصلاح دینی - پروتستان - در قرن بعد شد.
پزشکی بهمثابه منبع قدرت
از مثالهای گفته شده چه نتیجهای میتوان گرفت؟ این مثالها ما را به این مسئله رهنمون میسازند که پزشکی بهمثابه منبعی از قدرت میتواند برای یک تمدن عمل کند. غرب دقیقاً باتکیهبر همین منبع توانست تفوق نسبی نسبت به دیگر تمدنها به دست بیاورد. درحالیکه تمدنهای دیگر همچنان بیماریهای همهگیر را بهعنوان بلایای آسمانی یا سرنوشت محتوم میپذیرفتند، غرب مدرن باتکیهبر همان روحیه علمی که در بخشهای قبلی این سلسله گزارش به آن اشاره شد، رویکردی کاملاً متفاوت در پیش گرفت. این رویکرد، بیماری را از یک مجازات الهی یا محصول «بخاری مسمومکننده برخاسته از یونان باستان» (نظریه میاسما) به یک دشمن مادی و قابلشناسایی (میکروب) تبدیل نمود که میشد با آن مبارزه کرد و شکستش داد. چند دستاورد کلیدی در این زمینه، انقلاب کردند:
- نظریه میکروبی بیماریها: کارهای پیشگامانه «لویی پاستور» و «رابرت کخ» در نیمه دوم قرن نوزدهم، اثبات کرد که میکروارگانیسمها عامل اصلی بیماریهای عفونی هستند. این کشف، بهتنهایی بزرگترین انقلاب در تاریخ پزشکی بود. برای اولینبار، دشمن مشخص شده بود و میشد راهی برای نابودی آن پیدا کرد. این نظریه مستقیماً به ابداع روشهای ضدعفونی و پاستوریزاسیون منجر شد.
- واکسیناسیون: «ادوارد جنر» در اواخر قرن هجدهم با ابداع واکسن آبله، نشان داد که میتوان بدن انسان را در برابر بیماریها «مسلح» کرد. این یک تغییر پارادایم از درمان به پیشگیری بود. غرب با واکسیناسیون گسترده توانست بیماریهای مهلکی مانند آبله را که قرنها قربانی میگرفت، ابتدا کنترل و سپس ریشهکن کند.
- بهداشت عمومی و آنتیبیوتیکها: ایجاد سیستمهای فاضلاب شهری، تأمین آب آشامیدنی سالم و آموزش اصول بهداشت، نرخ مرگومیر را بهشدت کاهش داد. در کنار آن، کشف تصادفی «پنیسیلین» توسط «الکساندر فلمینگ» در سال ۱۹۲۸ و تولید انبوه آن در دهه ۱۹۴۰، سلاحی جادویی برای مبارزه با عفونتهای باکتریایی در اختیار غرب قرار داد.
این دستاوردها، مرگ را از یک واقعیت روزمره و قریبالوقوع به یک اتفاق قابل تأخیر تبدیل کرد و به غرب قدرتی داد که هیچ تمدنی پیش از آن در اختیار نداشت: قدرت کنترل بر مرگ و ادامه زندگی جمعیتها. البته که عموم این دستاوردها رویههای تاریک بسیار زیادی دارند. این دستاوردها عموماً در آزمایشهای بالینی بر روی آفریقاییها تست شده و از همین رو فجایع بسیاری از گذشته تا به امروز، برای دستیافتن به این دستاوردها بر انسان تحمیل شده است.
جمعیت بهمثابه سلاح؛ انفجار جمعیتی در غرب
موفقیت در مهار بیماریها بهسرعت خود را در مهمترین شاخص قدرت یک تمدن نشان داد: جمعیت. تا پیش از قرن هجدهم، جمعیت جهان رشد بسیار کندی داشت؛ زیرا نرخ بالای زادوولد توسط نرخ بالای مرگومیر (بهویژه در کودکان) خنثی میشد. اما انقلاب پزشکی در غرب این معادله را برای همیشه به هم زد:
امروزه بیش از ۹۹.۵٪ کودکان متولد شده در غرب، شانس بقا و رسیدن به بزرگسالی را دارند. این تحول چیزی کمتر از یک معجزه جمعیتی نبود و به غرب اجازه داد تا برای اولینبار در تاریخ بشر، از یک «جمعیت مازاد» مطمئن برخوردار شود.
- کاهش چشمگیر مرگومیر کودکان: یکی از بزرگترین دستاوردهای پزشکی مدرن، زنده نگهداشتن نوزادان و کودکان بود. کودکانی که در گذشته قربانی سرخک، دیفتری، آبله یا عفونتهای ساده میشدند، اکنون زنده میماندند و به بزرگسالی میرسیدند. در دوران پیشامدرن (پیش از سال ۱۸۰۰)، مرگ کودک یک تراژدی رایج و بخشی پذیرفته شده از زندگی بود که بقای خانوادهها و جوامع را دائماً تهدید میکرد. آمارها در این زمینه تکاندهنده هستند. در بهترین سالها در کشورهایی مانند سوئد و انگلستان که از قدیمیترین و دقیقترین آمارها برخوردارند، نرخ مرگومیر کودکان زیر ۵ سال به طور میانگین بین ۳۰۰ تا ۴۰۰ در هر هزار تولد زنده بود. این یعنی از هر سه یا چهار کودکی که به دنیا میآمد، حداقل یک نفر به سن پنجسالگی نمیرسید. در سالهای قحطی یا شیوع بیماریهای همهگیر، این رقم بهراحتی به ۵۰۰ از هزار نیز میرسید؛ یعنی از هر دو کودک، یکی میمرد. این روند با آغاز انقلاب پزشکی و بهبود بهداشت عمومی در قرن نوزدهم بهآرامی شروع به تغییر کرد، اما جهش واقعی در قرن بیستم و با کشف آنتیبیوتیکها و واکسیناسیون همگانی رخ داد. برای مقایسه، امروز در اکثر کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی، این نرخ به زیر ۵ در هر هزار تولد زنده رسیده است. در کشورهایی مانند فنلاند یا ایسلند، این رقم نزدیک به ۲ در هزار است. این بدان معناست که امروزه بیش از ۹۹.۵٪ کودکان متولد شده در غرب، شانس بقا و رسیدن به بزرگسالی را دارند. این تحول چیزی کمتر از یک معجزه جمعیتی نبود و به غرب اجازه داد تا برای اولینبار در تاریخ بشر، از یک «جمعیت مازاد» مطمئن برخوردار شود؛ تعداد زیادی از کودکانی که در گذشته قربانی سرخک، دیفتری، آبله یا عفونتهای ساده میشدند، اکنون زنده میماندند و به بزرگسالی میرسیدند.
- افزایش امید به زندگی: امید به زندگی در اروپا از حدود ۳۵ سال در سال ۱۸۰۰ به نزدیک ۸۰ سال در دوران معاصر جهش کرد.
این دو عامل منجر به پدیدهای شد که به آن «انفجار جمعیت» میگویند. جمعیت اروپا بین سالهای ۱۷۵۰ تا ۱۹۰۰ تقریباً سه برابر شد. این رشد جمعیتی بیسابقه، به طور مستقیم به قدرت غرب در سه حوزه کلیدی تبدیل شد:
- قدرت اقتصادی: این جمعیت جوان و روبهرشد، نیروی کار ارزان و فراوانی را برای کارخانههای نوظهور انقلاب صنعتی فراهم کرد. شهرهای صنعتی با کارگرانی که از روستاها میآمدند، پر شد و تولید انبوه کالاها را ممکن ساخت.
- قدرت نظامی: دولتهای اروپایی اکنون مخزن تقریباً بیپایانی از سربازان سالم برای ارتشها و نیروی دریایی خود در اختیار داشتند. این امر به آنها اجازه داد تا ارتشهای دائمی و بزرگی را سازماندهی کنند که برای پروژههای استعماری و جنگ با رقبایشان ضروری بود.
- قدرت استعماری: پزشکی مدرن به اروپاییان این توانایی را داد که در مناطقی که پیشتر به «گورستان مرد سفید» معروف بود (مانند آفریقا و مناطق استوایی)، زنده بمانند و سلطه خود را برقرار کنند. داروهایی مانند «کینین» برای مقابله با «مالاریا» به ابزاری استراتژیک برای نفوذ و استعمار تبدیل شد. درحالیکه جمعیت بومی توسط بیماریهای قدیمی و جدید از پا در میآمد، اروپاییان باتکیهبر دانش پزشکی خود، برتری جمعیتی و بیولوژیک تعیینکنندهای پیدا کردند.
بنابراین، تفوق پزشکی غرب نهتنها کیفیت زندگی را در داخل بهبود بخشید، بلکه به یک ابزار قدرت استراتژیک برای سلطه بر جهان تبدیل شد. این انحصار بر سلامت و جمعیت، یکی از ستونهای اصلی هژمونی غرب بود. حالا باید پرسید که آیا این ستون همچنان به همان استحکام گذشته باقی مانده است؟
همهگیری کرونا و حقایقی که آشکار شد
پرسش مهم اکنون آن است که ابزار پزشکی امروزه تا چه میزان به غرب برتری میدهد؟ آیا این ابزار از اساس کار میکند؟ همهگیری ویروس کووید-۱۹ بهمثابه یک «آزمون استرس» جهانی، پاسخهای روشنی برای این پرسشها فراهم آورد و نشان داد که ستون پزشکی غرب، اگرچه هنوز پابرجاست، اما هم انحصار خود را از دست داده و هم دچار ترکهای عمیقی شده است. این مسئله را در سه لایه میتوان به شرح زیر بررسی کرد:
بزرگترین تغییری که در ۷۰ سال گذشته رخداده، «جهانیشدن» دستاوردهای پزشکی غرب است. واکسنها، آنتیبیوتیکها و اصول بهداشت عمومی که زمانی مزیت انحصاری غرب بودند، بهتدریج به میراث مشترک بشری تبدیل شدند.
۱. جهانیشدن سلامت: پایان انحصار غرب بر بقا
بزرگترین تغییری که در ۷۰ سال گذشته رخداده، «جهانیشدن» دستاوردهای پزشکی غرب است. واکسنها، آنتیبیوتیکها و اصول بهداشت عمومی که زمانی مزیت انحصاری غرب بودند، بهتدریج به میراث مشترک بشری تبدیل شدند. این امر منجر به یک همگرایی بزرگ در شاخصهای بهداشتی در سراسر جهان شده است:
- جهش در امید به زندگی: درحالیکه غرب این مسیر را طی دو قرن پیمود، بسیاری از کشورهای درحالتوسعه در چند دهه به آن دست یافتند. برای مثال، امید به زندگی در کشوری مانند چین از حدود ۴۳ سال در سال ۱۹۶۰ به بیش از ۷۷ سال در دوران معاصر رسیده است. در ایران نیز این شاخص از حدود ۵۰ سال به نزدیک ۷۷ سال جهش پیدا کرده است. این ارقام نشان میدهد که مزیت بقا دیگر در انحصار غرب نیست.
- مهار اپیدمیها و کاهش مرگومیر نوزادان: کشورهایی که زمانی توسط بیماریهای عفونی نابود میشدند، با استفاده از همان ابزارهای غربی (واکسیناسیون همگانی و بهداشت)، توانستند بخش بزرگی از این بیماریها را کنترل کنند. نرخ مرگومیر نوزادان در سراسر جهان بهشدت کاهش یافته و شکاف عظیمی که میان غرب و «جهان سوم» وجود داشت، به طور چشمگیری پر شده است. امروزه کشورهایی نظیر چین و کشور ما - ایران - در زمینه واکسیناسیون سراسری و مهار بیماریهای واگیردار، کارنامه بسیار درخشانی دارند.
این همگرایی به این معناست که آن «انفجار جمعیتی» که زمانی به غرب، قدرت اقتصادی و نظامی بخشید، اکنون در نقاط دیگر جهان رخداده و موازنه جمعیتی را به ضرر غرب تغییر داده است.
۲. گذار از مصرف به تولید، ظهور نوآوران جدید
مهمتر از مصرف دستاوردهای پزشکی، توانایی تولید و نوآوری در این حوزه است. برای قرنها، غرب تنها «لابراتوار» جهان بود. اما این انحصار نیز از میان رفته است. امروز رقبای جدی در حال به چالش کشیدن این برتری هستند
مهمتر از مصرف دستاوردهای پزشکی، توانایی تولید و نوآوری در این حوزه است. برای قرنها، غرب تنها «لابراتوار» جهان بود. اما این انحصار نیز از میان رفته است. امروز رقبای جدی در حال به چالش کشیدن این برتری هستند:
- چین، غول داروسازی و بیوتکنولوژی: چین دیگر فقط تولیدکننده داروهای ژنریک نیست. این کشور در حال سرمایهگذاریهای عظیم در حوزه تحقیقوتوسعه، بهویژه در بیوتکنولوژی، مهندسی ژنتیک و هوش مصنوعی در پزشکی است. در جریان همهگیری کرونا، چین بهسرعت چندین واکسن مؤثر (سینوفارم و سینوواک) را تولید و به سراسر جهان صادر کرد و انحصار شرکتهای غربی (فایزر، مدرنا) را شکست.
- ایران، قدرت منطقهای در پزشکی پیشرفته: با وجود تحریمهای شدید، ایران توانسته است در حوزههای پیچیدهای مانند پزشکی هستهای (تولید رادیو داروها)، سلولهای بنیادی، و بیوتکنولوژی به یک بازیگر مهم تبدیل شود. توسعه چندین واکسن کرونا در داخل کشور، نمادی از این خوداتکایی و توانایی علمی بود که نشان داد نوآوری پزشکی دیگر محدود به مرزهای غرب نیست.
این مثالها نشان میدهد که شرق بهسرعت در حال پیشرفت بوده و حداقل انحصار غرب بر حوزه پزشکی را به چالش کشیده است.
۳. آزمون کرونا: کارآمدی شرق در برابر آسیبپذیری غرب
مسئله اما تنها به از میان برداشتن انحصارها ختم نمیشود. شاید هیچ رویدادی به اندازه همهگیری کووید-۱۹ نتوانست شکنندگی نظام بهداشتی غرب و ظهور کارآمدی مدلهای شرقی را آشکار کند. این همهگیری یک مقایسه مستقیم میان نظامهای مختلف مدیریتی را فراهم آورد:
ناتوانی غرب در مدیریت این بحران، ضربهای سنگین به اعتبار و افسانه «برتری» نظام پزشکی آن وارد کرد. برخی از پژوهشگران با مقایسه دو مدل حکمرانی پیشین در عرصه سلامت، به مرز تجدیدنظرطلبی در دیدگاههای خود پیرامون توسعه رسیدند.
این تضاد فاحش، یک پرسش بنیادین را مطرح میکند: آیا نظام بهداشت و مدیریت بحران در شرق، با تمام ویژگیهای خود، در عمل کارآمدتر از مدلهای لیبرال غربی نیست؟ ناتوانی غرب در مدیریت این بحران، ضربهای سنگین به اعتبار و افسانه «برتری» نظام پزشکی آن وارد کرد. برخی از پژوهشگران با مقایسه دو مدل حکمرانی پیشین در عرصه سلامت، به مرز تجدیدنظرطلبی در دیدگاههای خود پیرامون توسعه رسیدند. درحالیکه تا پیش از شیوع کرونا، آزادیهای فردی، نظام چندحزبی، تمرکززدایی و... از ارکان بنیادین توسعه به شمار میآمد، پس از همهگیری کرونا، برخی بر این باور بودند که چهبسا مدل تمرکز گرای چینی برای توسعه کارآمدتر از مدل غربی باشد.
حالا به پرسش اصلی این نوشتار بازگردیم: آیا تمدن غرب در حال افول است؟ آیا باید منتظر ازبینرفتن هژمونی آمریکا باشیم؟ از منظر شاخص پزشکی، اگرچه غرب همچنان یک قدرت علمی و پزشکی بزرگ بوده، اما انحصار چندصدساله خود را بر ابزار سلامت و بقا از دست داده است. رقبایی ظهور کردهاند که نهتنها مصرفکننده، بلکه تولیدکننده دانش پزشکی هستند و در آزمونهای عملی مانند همهگیری کرونا، کارآمدی بیشتری از خود نشان دادهاند. ستون پزشکی که زمانی بهتنهایی هژمونی غرب را استوار نگه میداشت، اکنون به یک ستون مشترک در بنای یک جهان چندقطبی تبدیل شده است. این مسئله هرچند نمیتواند پاسخ قاطع و محکمی را به پرسش اصلی ما دهد، اما بهدرستی همچون دیگر بخشهای این گزارش، تکهای از پازل را رسم میکند که از برهم چینش آنها میتوانیم به پاسخ مطمئنتری برسیم.
/انتهای بخش پنجم/ ادامه دارد...