گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ هر واژهای پیرامون خود، شبکهای از واژگان را شکل داده و از مجموع شبکه واژگان است که تصویری پیرامون آن مسئله به وجود میآید. هنگامی که ما از واژه «استعمار» یاد میکنیم، این مفهوم در ذهن ما با چند چیز دیگر، پیوند ایجاد کرده و تصویری شکل میگیرد. این تصویر برساخت شده، علیرغم ظرافتها و دقتهایی که دارد، اما از خلأهایی رنج میبرد که چهبسا وجود این خلأها، اصل آن تصویر برساختی را مطلوب استعمار کند. اما این شبکه مفهومی، پیرامون مقوله استعمار چیست؟
از تصویر استعمار تا انواع استعمار
استعمار بر شبکهای از مفاهیم نظیر قتل، کشتار، غارت، چپاول، سرخپوستان، بومیان، آفریقا، هند، طلا و امثال آن دلالت میکند. برای ادراک این مسئله، تنها کافی است که جستجوی مختصری با کلیدواژههای استعمار و کلمات ناظر بر این معنا در فضای اینترنت داشته باشید. تصاویر، مستندها، فیلمها و متون، بهوضوح غلبه حداکثری این شبکه مفهومی را نشان میدهند. این شبکه مفاهیم، هر چند در نشاندادن ماهیت خشونتبار استعمار کافی هستند، اما از خلأ جدی رنج میبرند. این شبکه مفاهیم، استعمار را برای ما بهمثابه پدیدهای قدیمی، کهنه، منسوخ و خارج از حدود جغرافیایی ما (ایران) نشان میدهد. چهبسا با تمسک به همین تصاویر، کشورهای استعمارگر کنونی بتوانند خود را تبرئه کرده و جنایات رخداده را به نیاکان خود منتسب سازند. اما واقعیت آن است که استعمار، یک فعل مضارع استمراری است که تا به امروز ادامه دارد. استعمار همچون یک تاریخ و یک فضا، ما را دربرگرفته است و اگر کسی حضور استعمار در وضعیت امروز ما را انکار کند، بخشی از واقعیت فعلی را نادیده انگاشته است؛ لذا بهطورقطع، میتوان مدعی بود که استعمار، بخشی از وضع فعلی ما و تکهای از پازل معاصرت دنیا و جامعه ایرانی است.
چالش دیگر تصویر مذکور، ناتوانی در نشاندادن تطورهای استعمار است. این شبکه مفهومی بر استعمار بهمثابه عنصری نظامی تأکید دارد؛ حال آنکه استعمار در قالب پول، جهانیشدن، سازمانهای بینالمللی، ترانزیت، زبان، علم و آگاهی، شعر و سینما یا هر عنصر دیگری قابلیت بازتولید را داشته است. برای تأکید بر چندوجهی و معاصر بودن استعمار، دلایل و شواهد فراوانی وجود دارد که در اینجا صرفاً بهعنوان نمونه، به ذکر یک مورد که با کشور خود ما نیز در ارتباط است، اشاره میکنیم.
چه نیرویی این فشار را بر کشور ما تحمیل میکند تا بندر چابهار بهعنوان مرکز ترانزیت کالا در منطقه قرار نگیرد؟ چه نیرویی این فشار را ایجاد کرده تا «ریال» ما بر اساس ارز امارات قیمتگذاری شود؟ چه نیرویی این فشار را اعمال کرده تا امارات بهعنوان دروازه ارزی کشور ما ایفای نقش کند؟
کشور امارات متحده عربی، سالهاست که ادعای مالکیت جزایر سهگانه ایرانی در خلیجفارس را دارد. هر از چند گاهی نیز بر سر این موضوع، چالشی ایجاد کرده و سروصدای رسانهای درست میکند. از طرف دیگر، سیاستهای بینالمللی این کشور، ظنی را ایجاد کرده که این کشور نوپا، در صدد راهاندازی یک امپراتوری در منطقه بوده و سیاستهای آنها در یمن و سودان، بهوضوح در تعارض مستقیم با سیاستهای کشور ما بوده و به محور مقاومت نیز ضرباتی را وارد کرده است. اخیراً هم نشانههای فراوانی از نقش امارات در دورکردن «بشار اسد» از ایران و فروپاشی سوریه نمایان شده است. اما پرسش مهم آن است که چرا کشور ما، فعلاً ارادهای بر ارائه پاسخی درخور به امارات نداشته است؟ جدای از منطق خاص سیاست خارجی، پاسخ را باید در دو نکته مهم جستجو کرد: نخست آنکه عمده زنجیره تأمین داخلی کشور ما از طریق بندر «جبل علی» امارات تأمین شده و این بندر نقش زیادی در تجارت خارجی ما دارد. از طرف دیگر، شبکه ارزی ما نیز بهشدت وابسته به امارات بوده و به نوعی میتوان گفت که امارات، دروازه ورود ارز به ایران تلقی میشود. اما پرسش مهم آن است که چه نیرویی این فشار را بر کشور ما تحمیل میکند تا بندر چابهار بهعنوان مرکز ترانزیت کالا در منطقه قرار نگیرد؟ چه نیرویی این فشار را ایجاد کرده تا «ریال» ما بر اساس ارز امارات قیمتگذاری شود؟ چه نیرویی این فشار را اعمال کرده تا امارات بهعنوان دروازه ارزی کشور ما ایفای نقش کند؟ از این دست سؤالها زیاد است. بهعنوانمثال، تلاشهای گستردهای طی سالیان گذشته صورت گرفته تا مسیرهای ترانزیتی در کشور همسایه ما - عراق - بهصورت شمال به جنوب سامان داده شود و هدف آن، خلعید ایران از ترانزیت منطقه است. پرسش اینجاست که چه نیرویی باعث میشود توسعه عراق در تضاد با توسعه ایران طراحی شود؟ همانطور که گفته شد، میتوان این پرسشها را به نحو حداکثری مطرح کرد، اما پاسخ همه آنها نیروی «استعمار» است.
استعمار بهعنوان عامل اصلی فشار بر توسعه ایران، در کل تاریخ معاصر ما حاضر بوده است. این سخن را نباید در چهارچوب دوگانه «استعمار خارجی - ناکارآمدی داخلی» فهم نمود. بهطورقطع، فشار استعمار نافی ناکارآمدیهای داخلی در تحقق توسعه نبوده و این مطلب یک خطای راهبردی است که با برجستهسازی مفهوم استعمار، اشکالات داخل را لاپوشانی کنیم؛ اما مسئله مهم آن است که نادیدهانگاشتن فشار استعمار بر کشور ما به طور خاص و دیگر کشورهای دنیا به طور عام، در حکم نادیدهانگاشتن بخشهای بزرگی از وضعیت امروز ماست؛ بنابراین، هنگام سخنگفتن از استعمار، باید دقت کنیم که از یک فعل مضارع استمراری و یک وضعیت کنونی سخن میگوییم، نه صرفاً تعدادی انسان سرخپوست و بومی که بهناحق در آمریکا و آفریقا نسلکشی شدهاند.
استعمار بهمثابه عامل برساخت ساختار توسعهنایافتگی
برای بیشتر روشنشدن ابعاد بحث، لازم است ابتدا تعریفی از استعمار ارائه کنیم. اگر در لابهلای سطور علمی و آکادمیک که در باب استعمار سخن گفتهاند، گشت و گذاری داشته باشیم، به مفاهیمی نظیر استعمار پول، استعمار دلار، استعمار ناشی از جهانیشدن، استعمار ذهن، استعمار آگاهی، علم استعماری و مفاهیم دیگری از این دست میرسیم. اما آیا واژه استعمار در میان این همه کلمات، صرفاً یک مشترک لفظی است یا آنکه میتوان یک مفهوم واحد برای آن تعیین کرد که در همه جا حضور دارد؟
به نظر میرسد اگر بتوان استعمار را به «هر نوع وضع یا ساختار تحمیلی توسط عنصر خارجی که نتیجه آن، برساخت وضعیتی ناعادلانه است» تعریف نمود، آنگاه میتوان کاربست استعمار در کنار دیگر واژگان را کاربستی حقیقی دانست. در تعریف مذکور، دو عنصر تعیینکننده وجود دارد که باید به آنها توجه کنیم. نخست آنکه استعمار رویکردی نهادی دارد. بهعبارتدیگر، استعمار صرفاً بر مبنای اراده یک فرد/جماعت و مبتنی بر عاملیت صرف صورت نمیگیرد، بلکه استعمار تلاش بر نهادسازی/ساختارسازی در کشور مستعمره داشته و همین امر، حضور وی را استمرار میبخشد. از طرف دیگر، استعمار توسط نیروی خارجی و بیگانه تحمیل میشود؛ لذا اگر ساختار ناعادلانهای توسط نیروهای داخلی و بومی یک کشور تحمیل شود، آن را نمیتوان استعمار دانست. چهبسا واژه استبداد برای چنین ساختار ناعادلانه برآمده از نیروهای بومی، مناسبتر باشد. البته که گاهی منافع استعمار و استبداد در یک نقطه تمرکز کرده و همراستا میشود و هر دو نیرو بر چپاول جامعه اتحاد میکنند.
تطورات استعمار؛ از غارتگری ابتدایی تا غارتگری هوشمند
برای آن که درک بهتری از استعمار داشته باشیم، باید در ابتدا نگاهی به تطورات استعمار بیندازیم. حسب آنچه در کتب و مقالات تاریخی ذکر شد، آغاز آنچه عصر استعمار مینامیم را میتوان از قرن ۱۷ به بعد دانست. بهعبارتدیگر، آنچه از غارت کشورهای آفریقایی و آمریکایی میان قرن ۱۴ تا ۱۷ صورتگرفته را عصر غارتگری مینامند. عصر غارتگری دارای مشخصات متفاوتی است که آن را از عصر استعمار تفکیک میکند. در عصر غارتگری، جنوب اروپا یعنی ایتالیای امروز (به واسطه استقرار دستگاه کلیسا) و اسپانیا و پرتغال از اهمیت دوچندانی برخوردار هستند. این بر خلاف عصر استعمار است که در رأس کشورها انگلیس و سپس با تأخیری مختصر فرانسه، آلمان، بلژیک، هلند و... وارد عرصه میشوند. در عصر غارتگری، اسپانیا و پرتغال خود را بهمثابه نماینده دستگاه کلیسا دانسته و غارتگری آنان جنبههایی دینی داشت.
اگر بتوان استعمار را به «هر نوع وضع یا ساختار تحمیلی توسط عنصر خارجی که نتیجه آن، برساخت وضعیتی ناعادلانه است» تعریف نمود، آنگاه میتوان کاربست استعمار در کنار دیگر واژگان را کاربستی حقیقی دانست.
پیرامون ریشههای آغاز این عصر، چنین گفته شده که همه چیز از افزایش تعرفه ادویه توسط عثمانی آغاز شد. ادویه در قرون گذشته که یخچال و سیستمهای سرمایشی وجود نداشت، به واسطه نقش آنان در جلوگیری از فساد اجناس، دارای اهمیت بسیار بالایی بود؛ لذا ادویه را نباید صرفاً وسیلهای برای طعم بخشی به غذا لحاظ کرد. منبع ادویه در آن قرون، شرق آسیا یعنی هند و چین بود. این ادویه از طریق مسیر ترانزیتی ایران به عثمانی رفته و از آنجا به اروپا میرسید. اروپا همواره تلاش میکرد تا بتواند مسیری دریایی برای دستیابی به شرق پیدا کند. افزایش سنگین تعرفهها توسط عثمانی، منجر به بحران ادویه در اروپا شده و همین امر، شوق اروپا برای دستیابی به این مسیر را دوچندان کرد. در این برهه دو مسیر مختلف آزموده شد. نخستین مسیر آن بود که از نواحی غربی قاره آفریقا تا دماغه «امید نیک»، کشتیهای پرتغالی و اسپانیایی پایین آمده و از آن جا به هند راه یابند.
مسیر دوم توسط «کریستف کلمب» پیموده شد. کلمب باتوجهبه باور خود پیرامون گرد و کوچک بودن زمین، معتقد بود اگر بتواند به سمت شرق حرکت کند، نهایتاً به سمت دیگر زمین یعنی هند خواهد رسید. وی با پیمودن مسیر به سمت شرق، نهایتاً به قاره آمریکا دست یافت. در عصر غارتگری، دو نیروی غارت گر یعنی اسپانیا و پرتغال، جدارههای مرزی قاره آفریقا و همچنین قاره آمریکا را مورد چپاول قرار دادند. در خاطرات کلمب چنین آمده است که وی در مواجهه با بومیان سرخپوست آمریکای لاتین، در مییابد که آنان از معادن طلای بسیاری برخوردار هستند. وی از طریق اعطای وسایل بیارزش نظیر آینه، زیورآلات مفرغ و... مکان معادن طلا را از آنان پیجویی کرده و طی چند سفر دریایی، مقادیر بالایی طلا به اسپانیا منتقل میکند. دریانوردان مشهور نظیر واسکودوگاما، امریکو وسپوچی و دهها دریانورد غارت گر مشهور، متعلق به همین دوره از تاریخ هستند.
دوره استعمار محصول دوران نوزایی است. به واسطه تکنولوژیهای پیشرفته در آن برهه ناشی از انقلاب صنعتی، تحولات انفسی انسان ناشی از انقلاب فکری آلمان و تحولات سیاسی - اجتماعی ناشی از انقلاب فرانسه، نظمی بر اروپا مستولی گشت که تلاش میکرد تا خود را بهمثابه سوژه فهم کرده و تمام عالم را در حکم ابژه، به خدمت خود آورد. به واسطه انقلاب فرانسه، شاهد انفجار نیروی ویرانگر انقلابیون در کل اروپا هستیم. اسپانیا تحتتأثیر این مورد، درگیر جنگها و اختلافات داخلی شده و عصر طلایی استعمار آن رو به افول میگذارد. انگلستان بهعنوان کشوری صنعتی، احساس نیاز جدی به مواد اولیه و بازارهای مصرف پیدا میکند؛ لذا بهعنوان بازیگری قدرتمند پا به عرصه میگذارد. فرانسه نیز که درگیر مراتب و مراحل مختلف انقلاب خود است، سرانجام با تأخیری مختصر نسبت به انگلیس، به جرگه استعمارگران میپیوندد. در این برهه روسیه نیز با تفوق نیروی تزاری بر خود، تبدیل به یک امپراتوری استعمارگر شده و خود را توسعه میدهد. ساختار سنتی قدرت در اروپا، برای مهار نیروی انقلابی بورژوازی در آن برهه، ترجیح میدهد تا تنش درونی خود را صادر کرده و لذا استعمار بهعنوان پدیدهای جدی رخ میدهد.
استعمار را در این تعریف، دارای سه دوره میدانند:
۱: استعمار کلاسیک: استعمار کلاسیک دوره استعمار مستقیم است که در آن حضور فیزیکی نیروی استعمارگر، دارای محوریت است. برای درک بهتر این مسئله تنها کافی است که توجه کنیم در کل دوره غارتگری، میزان اروپاییهایی که در قاره آمریکا حضور یافتند، به یک میلیون نفر نمیرسید، اما طی مدت کوتاهی در استعمار کلاسیک، این رقم رشدی یک میلیون نفری طی هر سال را تجربه کرد؛ لذا حضور گسترده مستقیم، نخستین مؤلفه این سبک از استعمار است. دومین مؤلفه آن تمرکز بر زمین است. بر خلاف عصر غارتگری که تمرکز بر چپاول طلا و کالا صورت میگرفت، در این برهه بر تصاحب زمین و بهخدمتگرفتن نیروهای بومی تمرکز وجود داشت. ویژگی مشترک تمام تطورات استعمار، تمرکز بر ساختارسازی/نهادسازی است. راهاندازی وزارتخانههای استعمار، شرکتهای استعماری، بازارسازی، دولتسازی و... از نمونههای این مسئله هستند.
۲: استعمار نو: استعمار کلاسیک، علیرغم تمام منافعی که برای دولتهای استعمارگر به همراه داشت، با چالشهایی همراه بود. حضور مستقیم نیروهای نظامی در کشورهای مستعمره، زمینه اصطکاک و بروز تنش را بالا میبرد. البته که برای نیروهای استعمارگر، تنها عنصری که در این میان دارای اهمیت نبود، جان انسانهای استعمار شده بود؛ اما افزایش مقاومتهای محلی و بروز جنبشهای استقلالطلبانه، هزینه نگهداری کشورهای مستعمره را بالا میبرد. از همین رو استعمارگران، با استفاده از شکافهای اقتصادی و اجتماعی کشورهای مستعمره، ضمن تقویت نیروهای بومی وابسته به خود، خاندانها، افراد یا خانوادههای بومی را در پوشش دولتهای ملی، بهعنوان کارگزار خود برمیگزیدند. بسیاری از خاندانهایی که امروزه در کشورهای عربی کوچک نظیر اردن یا حتی بزرگ نظیر عربستان بر اریکه قدرت تکیه دارند، از همین سنخ هستند. در کشور ما نیز حکومت پهلوی، نمونه کاملی از حضور استعمار نو بود. این مسئله در آفریقا و حتی شرق آسیا نیز مثالهای فراوانی دارد. مزیت جدی این رویکرد آن بود که ضمن کاهش هزینههای نگهداری کشورهای مستعمره، اصطکاک میان نیروهای نظامی بیگانه و مردم بومی را نیز کاهش میداد. علاوه بر این، پوستهای از استقلال را نیز به نمایش گذاشته و اینگونه مانع از بروز جنبشهای مردمی میشد؛ اما درعینحال، منافع به طور بهتری به کشورهای پیشرفته استعمارگر سرازیر میگشت.
۳: استعمار فرانو: مراد از استعمار فرانو، عموماً لایههای پنهانتر استعمار است که تحت عناوینی نظیر استعمار ذهن، علم استعماری، جهانیسازی، استعمار پول و... متعرض آن میشوند. در استعمار فرانو، ما با ساختارها و نظمهای جهانی روبرو هستیم که توسط نهاد علم تئوریزه شده و مشروعیت آن کاملاً توسط جوامع استعماری پذیرفته شده است.
در کل دوره غارتگری، میزان اروپاییهایی که در قاره آمریکا حضور یافتند، به یک میلیون نفر نمیرسید، اما طی مدت کوتاهی در استعمار کلاسیک، این رقم رشدی یک میلیون نفری طی هر سال را تجربه کرد.
اگر بخواهیم در قالب تمثیل زندان، سه مدل از استعمار را با یکدیگر مقایسه کنیم، میتوانیم بگوییم که استعمار کلاسیک، در حکم زندانی با نردههای فولادی و دیوارهای بلند است که زندانبانها، همگی نیروهای بیگانه و غریبه هستند. استعمار نو در حکم زندانهایی با دیوار بلند و میلههای فولادین است که زندانبانهای آنان، قوموخویش یا همقبیلههای خود زندانی هستند. اما استعمار فرانو در حکم زندانی با میلهها و دیوارهای نامرئی است که اساساً زندانبانهای آن، نه چماقی به دست دارند و نه قدرتی به خرج میدهند، بلکه خود شما به نحو طبیعی، سلطه آنها پذیرفته و در ساختار ناعادلانه آنان مشارکت میجویید.
نکته مهمی که باید در نظر داشت، این است که گذار از استعمار کلاسیک به نو و سپس فرانو به معنای پایانیافتن مدل قبلی و ظهور مدل بعدی نیست. اینها سه سنخ از استعمار هستند که حتی هر سه آنان میتوانند در کنار هم فعال باشند. به همین ترتیب، نمیتوان بر روی خط زمان، به طور دقیق زمانبندی کرد که هریک در کدام برهه تاریخ ظهور کرده و در کدام برهه افول یافتهاند؛ بلکه آنچه میتوان گفت، آن است که هر چه به دوره معاصر نزدیک شدهایم، بهرهمندی کشورهای استعمارگر از مدلهای جدید بیشتر شده است. علت این موضوع را نیز در دو امر میتوان جستجو کرد. نخست آنکه جنگهای جهانی، توان فیزیکی استعمار را دچار فرسایش جدی کرده است. نکته دوم آن است که استعمارگران در استعمار خود به بلوغی رسیدهاند که از قبال آن، روی به طراحیهای پیچیده ناظر به نظم آورده و از این طریق، به طور هوشمندتری دنیا را استعمار میکنند. همین مسئله زمینه را برای خلق واژه «استعمار هوشمند» فراهم کرده است.
نکته پایانی در این بخش، آن است که اگر طراحیهای هوشمند نتواند منافع استعمار را استیفا کند، آنها هیچ باکی از بازگشت به دوره استعمار کلاسیک ندارند. بسیاری از تحلیلگران، ظهور ترامپ و سیاستهای وی را به منزله بازگشت به عصر استعمار کلاسیک تفسیر میکنند.
پرسشها و مسائلی مهم در مطالعات استعمار
اگر این نگاشته را به منزله برشی اولیه به مسئله استعمار بدانیم، در گامهای بعدی این سلسله از نگاشتهها، پیرامون چه سؤالها و مسائل مهمی میتوانیم به گفتگو و مباحثه بپردازیم؟ در ادامه تلاش داریم تا فهرستی از مسائلی را که میتوان از منظر مطالعات استعمار به بحث گذاشت را ارائه دهیم:
۱. استعمار و کالاهای خونین: همانطور که در این نگاشته گفته شد، ادویه بهعنوان یک کالای مهم، نقش مهمی در آغاز عصر استعمار داشت. استعمارگران همواره به دنبال کالاهای استراتژیک، طرحهای استعماری خود را سامان دادهاند. ادویه، طلا، نفت و گاز، مواد معدنی کمیاب و استراتژیک و امروزه «اطلاعات» همگی در حکم کالاهایی هستند که میتوان تاریخ تطورات استعمار را بر اساس آنان بازگو کرد. با بررسی این مسئله، بینشی در ما شکل میگیرد که میتوانیم مسیرهای بعدی استعمار را شناسایی کنیم.
۲. استعمار و مسئله پول: سخن از نظم مالی مبتنی بر دلار، چرخه بازیافت دلار نفتی، فرانک آفریقا و مسائلی ازایندست فراوان است. نظمدهی به مجاری گردش سرمایه و پول در دنیا یکی از اصلیترین طراحیهای استعمار برای برساخت نظمهای غارت گر است. پول آنگونه که ما فکر میکنم، صرفاً یک وسیله مبادلاتی نیست، بلکه ابزاری مهم برای مدیریت دنیای جدید است.
۳. شرقشناسی و استعمار معرفتی: استعمار ذهن و آگاهی یکی از ارکان مدلهای جدید استعمار است. غرب با نفی هویت، فرهنگ، زبان و... کشورهای مستعمره و مستولی ساختن نظمی آکادمیک بر آنان، ضمن انکار تاریخ کشورها، آنان را در نظم خودساخته منحل میسازد. همین مسئله، زمینه را برای طرح مفهوم «استعمارزدایی از علم» و «شرقشناسی وارونه» فراهم ساخته و این مضامین، شأنیت پرداخت تفصیلی را داراست.
۴. استعمار و مسئله جغرافیا: تجزیه کشورها به کشورهای کوچکتر، یکی از مهمترین ابزارهای استعمار برای پیش برد اهداف خود است. کشور ما در گذشته این موضوع را با عمق جان خود تجربه کرده و در تجربه معاصر نیز خاورمیانه و سرنوشت بسیاری از کشورها در پیش چشم ما وجود دارد. تجزیه جغرافیا، یکی از مهمترین راهبردهای استعمار برای بقای نظم خود است. اما منطق و روش این عمل چگونه است؟ این پرسش مهم از آن رو ضرورت دارد که امروزه استعمار به جغرافیای فعلی دنیا راضی نبوده و تلاش دارد تا کشورهایی از جمله کشور ما را چندپاره کند.
۵. استعمار و حافظه تاریخی: کشورهای مختلفی در دنیا، سابقه استعمارهای خونین را داشتهاند. نسلکشیهای گستردهای رقم خوردهاند که شاید یک یا دو قرن از آنان نمیگذرد. امروزه این کشورها در آمریکا، آفریقا و حتی آسیا چگونه با تجربه خود کنار آمدهاند؟ نوع نگاه مردم آنان به استعمارگران سابق خود چگونه است؟ این پرسشها خصوصاً آنگاه مهم میشود که توجه کنیم استعمار با مدلهای جدیدتری هنوز هم بر این کشورها تسلط دارد.
سخن از نظم مالی مبتنی بر دلار، چرخه بازیافت دلار نفتی، فرانک آفریقا و مسائلی ازایندست فراوان است. نظمدهی به مجاری گردش سرمایه و پول در دنیا یکی از اصلیترین طراحیهای استعمار برای برساخت نظمهای غارت گر است.
۶. استعمار و مسئله اطلاعات: این عنوان با مسئله استعمار معرفتی دارای مشابهتهای زیادی است. خروجی هر دو به استعمار ذهن مبتنی میشود، اما روش استعمار معرفتی مبتنی بر نظامهای آکادمیک و علومانسانی بوده و روش این مدل از استعمار، بر شبکههای اجتماعی و رسانه تمرکز دارد. باتوجهبه اهمیت یافتن این مسئله، خصوصاً طی دو دهه گذشته و همچنین روندهای آینده، لازم است تا فصل جدایی را برای این موضوع تدارک دید.
۷. استعمار و نظام ارزشی مدرنیته: اگر نظام اخلاقی غرب را مبتنی بر ارزشهای انقلاب اجتماعی فرانسه یعنی برابری، برادری و آزادی بدانیم و همچنین توجه کنیم که استعمارگران با این توجیه، دست به جنایت میزدند که میخواهند ارزشهای مدرنیته را به دنیا صادر کنند، آنگاه این پرسش مهم مطرح میشود که چگونه این ارزشها منتهی به جنایت میشوند؟ چگونه شاهد ظهور مفاهیم نامتجانسی همچون «جمهوری بربرها» هستیم؟ غرب چگونه برای حفظ نظام استعماری خود از کشورهای آزاد دوری جسته و با نظامهای پادشاهی ارتباط برقرار میکند؟ آیا غرب توانسته تنها یک مصداق موفق از دموکراسی به دنیا صادر کند؟ یا ارزشهای مدرنیته صرفاً سرپوشی بر جنایات استعمار بوده است؟
۸. کلیسا و مسئله استعمار: امروزه کلیسا در چشم ما به منزله دستگاهی دینی با باور به «صلح کل» است. پاپ، مظهر صلح بوده و همچون یک منجی جهانی عمل میکند. اما آیا سابقه کلیسا نیز به همین میزان منزه و صلحطلب است؟ کلیسا چه نقشی در توجیهگری استعمار داشته است؟
۹. استعمار و مسئله جهانیشدن: آخرین عنوان در این سلسله نگاشتهها، مسئله استعمار و جهانیشدن است. جهانیشدن که آخرین ورژن از نسخه استعمار است، پس از جنگهای جهانی توسط آمریکا مطرح شد. اما چگونه میتوان جهانیشدن را نسخهای پیچیده از استعمار تلقی کرد؟ سرنوشت جهانیشدن در دورههای متأخر بهویژه در دوره ترامپ چگونه است؟
به نظر میرسد که اگر بتوان تصویر جامعی از مسائل پیشین به دست داد، میتوان به درکی عمیق و صحیح از مسئله استعمار بهمثابه یک فعل مضارع استمراری و بخشی از وضعیت امروزین خود برسیم.
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...