گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ در دهههای اخیر، سپهر سیاسی و فکری ایران همواره با عینک دوگانه «چپ» و «راست» تحلیل شده است. از شخصیتهای طراز اول انقلاب تا جریانهای فکری معاصر، بسیاری در این قالبهای ازپیشتعیینشده جای گرفتهاند و مفاهیمی چون «چپ اسلامی» یا «راست سنتی» به واژگانی رایج بدل شدهاند. اما این تقسیمبندی تا چه اندازه کارآمد و دقیق است؟ آیا میتوان عقلانیت ریشهدار در سنت حکمی و دینی ایران را در این چارچوبهای وارداتی خلاصه کرد؟ نسبت متفکران بزرگی چون علامه طباطبایی و شاگردان ایشان با این مفاهیم مدرن چیست؟ آیا اصرار بر این دوگانه، ما را از فهم یک «راه سوم» که برآمده از بنیانهای فکری خودمان است، غافل نمیکند؟ ما در گفتوگو با حجتالاسلام دکتر محمد وحید سهیلی - عضو هیئتعلمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی - به دنبال پاسخ به این پرسشها هستیم.
بی بنیادی چپ و راست حتی در غرب
موضوعی که پیرامون آن قصد داریم گفتوگو کنیم، بحث از دوگانهسازیهای چپ و راست و عقلانیت حکمی و دینی است. بالاخره شاهدیم که طی چند دهه گذشته، شخصیتهای بزرگی اعم از شهید مطهری تا شهید بهشتی را ذیل ایده چپ و راست توضیح میدهند و بعضاً واژگان نامأنوسی نظیر چپ اسلامی یا راست اسلامی را نیز میسازند. به باور شما، آیا عقلانیت دینی و حکمی ما قابل جایابی در این عناوین هست؟ چگونه میتوان نسبت بزرگان دینی را با اندیشههای مدرن توضیح داد؟
سهیلی: برای پاسخ به این سؤال، من ناچار از توضیح عقلانیت حکمی هستم که در طول تاریخ، در نزد ما تکوین و ذرهذره بسط یافته و امروزه به ما رسیده است. بهنوعی شاید کلیدیترین شخصیت این عقلانیت در دوره معاصر، مرحوم علامه طباطبایی است و بزرگانی که اشاره کردید، همگی از شاگردان علامه هستند.
در واقع، مواجهه با غرب بر بنیانهای عقلانی ویژهای استوار است که ما در اختیار داریم و به ما امکان فهم دیگری را میدهد؛ لذا هنگام سخنگفتن از مواجهه، از تاریخی صحبت میکنم که امکان فهم عالم را برای من فراهم کرده و اکنون بر اساس همان، با دیگریِ عینی و تمدنی به نام غرب گفتوگو میکند. این یک پیوستار است که از فارابی آغاز میشود و تا علامه طباطبایی ادامه مییابد، هرچند در هر مقطعی آوردههایی دارد. ممکن است از برخی لایههای گذشته عبور کند؛ حکمت اشراق و حکمت متعالیه میآید، اما در نهایت به یکدیگر پیوستهاند و یک پیوستار تشکیل میدهند.
مفهوم چپ و راست از انقلاب فرانسه آغاز شد. در مجلس مؤسسان فرانسه و بعد مجلس مقننه آنجا، یک مفهوم ابتدایی از چپ و راست شکل گرفت. بعداً این مفهوم در انقلاب صنعتی ضرب شد و ادبیاتهایی که به سمت طبقهبندی جامعه رفت، شکل گرفت. بعد با «مارکس» به اوج رسید و یک طبقهبندی پیدا کرد.
نکته جالب این است که هم فارابی و هم علامه طباطبایی در نقطهای هستند که با یک دیگری تمدنی برخورد میکنند و روبرو میشوند. یکی از آنها با یونان و دیگری با غرب جدید این رویارویی را دارند. نکته جالب آن است که حضرت استاد جوادی آملی در کتاب «شمس الوحی تبریزی» - که در واقع نوآوریهای فکری و عملی علامه را توضیح میدهد و این کتاب ادای دین آقای جوادی به علامه است - میگویند که «علامه میخواست نقشی مانند فارابی را داشته باشد.» همین مطلب، موقعیت را خاصتر میکند. اما من این مواجهه تمدنی را به مسئله خاصی به نام مواجهه با غرب و ذیل ادبیاتی به نام ادبیات چپ و راست برده که میخواهم آن را توضیح دهم.
یک تقسیمبندی وجود دارد که جامعه و جریانهای جامعه را میشناسد. هر از چند گاهی هم با این تقسیمبندی روبرو هستیم: چپ اسلامی، راست اسلامی و چپ غیراسلامی. این تقسیمبندیها را با انگیزههای مختلف و نیتهای گوناگون ایجاد میکنند. میخواهم به طور خاص درباره این تقسیمبندیها صحبت کنم و ببینم که سنت حکمی ما و به طور خاص شخصیت مؤسس آن - علامه طباطبایی - شخصیتی است که جایگاه ویژهای دارد. با این چپ و راست باید چگونه برخورد کرد؟ آیا این تقسیمبندی، تقسیم موجهی برای ماست؟ آیا در خود غرب، امروزه این تقسیمبندی موجه است؟
من در این گفتوگو میخواهم نشان دهم که اصلاً این ایده چپ و راست، از یک بنیاد محکمی برخوردار نیست. آن موقع جدیگرفتن آن و اینکه ما خودمان را با این مفاهیم دستهبندی و قالببندی کنیم، اشتباه مضاعفی است. برای اینکه طولانی نشود، فقط اشاره میکنم که مفهوم چپ و راست از انقلاب فرانسه آغاز شد. در مجلس مؤسسان فرانسه و بعد مجلس مقننه آنجا، یک مفهوم ابتدایی از چپ و راست شکل گرفت. بعداً این مفهوم در انقلاب صنعتی ضرب شد و ادبیاتهایی که به سمت طبقهبندی جامعه رفت، شکل گرفت. بعد با «مارکس» به اوج رسید و یک طبقهبندی پیدا کرد.
بعداً جریانهای مارکسیست - جریانهایی که بعد از مارکس آمدند اعم از سوسیالدموکراتهای آلمانی تا لوکزامبورگ که مارکسیست رادیکال دستهبندی میشوند - در مقابل جریانی که از عنوان لیبرال استفاده میکند و بعد در آمریکا نمایندگی پیدا میکند، قرار گرفتند. این کار، فرازوفرودهایی داشته است. یکی از نکات جالب این تاریخچه این است که هر از چند گاهی کسانی که مثلاً تا دیروز چپ بودند، جزء راستها دستهبندی شدند. خود چپها مثلاً در مجلس مقننه فرانسه اختلاف پیدا کردند؛ بعداً یک گروهشان طرفدار جنگ بودند و عدهای طرفدار ورود به جنگ نبودند. بعداً آنهایی که طرفدار جنگ بودند، بقیه را ملحق به جریان راست کردند.
تغییرات مفهوم چپ و راست در طول تاریخ
این مفهوم، تغییرات شدیدی تا قرن بیستم داشته که به غیر از لیبرالیسم و مارکسیسم، ادبیات و جریانهای محافظهکار و فاشیستی وارد شدند که با لیبرالها متفاوت بودند. این همه اتفاقات تا جنبش ۱۹۶۸ به ما یک نکته را میگوید و آن این است که چپ و راست، واژگان مطلقی نیستند. اصولاً مفاهیم علوم اجتماعی مطلق نیستند، اما این تاریخ مختصر که من دیگر وارد آن نمیشوم، میگوید نه به آن نحوی که تمام مفاهیم علومانسانی شاید مطلق نباشند، اما این یکی، عدم ثباتی فراتر از مفاهیم دیگر دارد. این مفهوم آنقدر مستقر نیست؛ بیشتر مفهومی است که در حوزه عمل سیاسی بهمثابه ابزار استفاده میشود، نه همچون واژگانی که کمک میکند تا ما بفهمیم و بشناسیم. بیشتر یک ابزار است و ثمرهای که داشته، بیشتر گسستها و انشقاقها را توضیح داده و بیان کرده است.
گیدنز کتابی دارد به نام «فراسوی چپ و راست». حرف او این است که اصلاً چپ و راست، متعلق به عصر صنعتی است. در شرایط امروز در جامعه جهانی دیگر این مفهوم کفایت ندارد. یعنی چپ و راست دو مفهومی نیستند که مرجع باشند و بتوانند سازماندهی امر سیاسی را انجام دهند. این دو مفهوم دیگر این توانایی را ندارند. اگر هم کار میکردند، در یک دوره زمانی خاصی بود که اصلشان به پایان رسیده است. گیدنز مقداری همدلانه توضیح میدهد، اما عرض من این است که چپ و راست حتی در آن موقع که به تعبیر گیدنز کاربست آن معتبر بود، بیش از آنکه اثر علمی داشته باشد و صورتبندی علمی ارائه دهد، این مفاهیم بهعنوان ابزار سیاسی به کار گرفته میشوند.
اما اگر بخواهیم آنها را تصاحب کنیم، به ادبیات گیدنز باید بگوییم امروزه دیگر کفایت ندارند و نمیتوانند مسائل را حل کنند و هر دوی آنها خلأ دارند. بحران چپ، بحران طبقه و دولت رفاه است که این مفاهیم فروریختهاند. بحران راست هم بحران بازار آزاد و ایده بازار آزاد و سنتهایی است که برخی جریانهای محافظهکارانه میخواهند از آن دفاع کنند. اینها هر دو با چالش روبرو شدهاند. در جامعهای که همه چیز جهانی شده، زندگی روزمره معنای پررنگتری پیدا کرده و سبک زندگی بهعنوان یک مفهوم مهم توسعهیافته است، اینها دیگر فروریختهاند.
گیدنز و «راه سوم»
اگر به این بیان که شما میگویید چپ و راست دیگر فروریخته و توضیحدهنده نیست، راهحلی که بتواند این تمایزها را توضیح دهد و راهکارها را برساخت کند، چیست؟
سهیلی: راهکار گیدنز که در مقالات دیگرش هم مطرح شده، «راه سوم» است. او میگوید بازاندیشی باید صورت بگیرد. بازاندیشی مداوم یعنی چه؟ نقد دائمی سیاستهای خود، تصمیمگیری بر پایه ذخیره دانشی، پذیرش خطا و اصلاح. این یک راهکار است که بازاندیشی مداوم باید انجام دهیم.
دوم، باید سراغ ترکیب آزادی و عدالت برویم. با ترکیب آزادی و عدالت و فراروی از این دوگانگی، به جای اینکه در این چالش حلنشدنی چپ و راست بمانیم، مسائل انسان عصر پساصنعتی را حل کنیم. این را در نظر داشته باشید که چپ و راست، مفهومی است که در غرب تکوین پیدا کرده و ریشه بنیادین خیلی عمیقی ندارد. بعداً مفاهیم اطراف آن شکل گرفتند. نیازی نبوده که چنین ترکیب و صورتبندیای ساخته شود. هرچند اگر این سخن را هم نپذیریم، به تعبیر گیدنز، امروزه و در عصر پساصنعتی این معانی دیگر اصلاً کارایی ندارد.
ورود چپ و راست به ایران
گذشته از خواستگاه مسئله، نحوه آشنایی ما ایرانیان با این مفاهیم چگونه بوده است؟ بهعبارتدیگر، چپ و راست در کشور ما چه تاریخی را سپری کرده است؟
بحران چپ، بحران طبقه و دولت رفاه است که این مفاهیم فروریختهاند. بحران راست هم بحران بازار آزاد و ایده بازار آزاد و سنتهایی است که برخی جریانهای محافظهکارانه میخواهند از آن دفاع کنند.
سهیلی: ابتدا این مواجهه در زمان قاجار رخ داد. کسانی که به خارج رفتند، درس خواندند و برگشتند، منشأ شدند که انجمنها و گروههایی شکل گرفت که بیشتر مخفیانه عمل میکردند. یک لژی شکل گرفت و یک مجمعی به نام «مجمع آدمیت» تشکیل شد. مجمع آدمیت بعداً به دو گروه تقسیم شد: یک گروه شاهزادگانی بودند که جذب شده بودند و یک گروه، جریان دیگری بودند که «بیداری ایرانیان» نام گرفتند. شاهزادگان - مثل سلیمان میرزا اسکندری و دیگران - انجمن حقوق راهاندازی کردند. بعد متأثر از وقایع قفقاز، اولین سازمانها و احزاب سوسیالیستی را تشکیل دادند که منتهی به حزب توده شد.
میخواهم بگویم که این مفهوم چقدر توخالی است. اصلاً تشکیلدهندگان جریان چپ در ایران، شاهزادگان بودند! یعنی اصلاً از دغدغه کارگر یا طبقه پایین و طبقه فرودست برنیامد. لژ بیداری ایرانیان، روشنفکرانی بودند که بعداً در صدر مشروطه نقشآفرینی کردند. یکی از شخصیتهای معروف آنها «تقیزاده» است.
هر دو جریان از این باب که بنیان شکلگیریشان تأثیراتی بود که از این افراد فرنگرفته گرفته بودند، اینها نیز به خارج نرفته بودند که درک عمیقی پیدا کنند؛ یعنی مواجهه ظاهری با غرب داشتند. هر دو جریان در تاریخ خودشان تابع وضعیت جهانی بودند. در زمانی که جریان چپ در دنیا قدرت دارد، جریان چپ در ایران - یا کسانی که خودشان را چپ میدانند - قدرت پیدا میکنند. زمانی که آن منفعل میشود، اینها منفعل میشوند. زمانی که آمریکا در اوج است و رشد میکند، جریان راست روشنفکری ایران فعال میشود و بعد به انقلاب سفید منتهی میشود.
آنها کاملاً تابع بودند؛ یعنی ایده شخصی و ایده بومی که مال خودشان باشد و از خودشان فکر کرده باشند، نداشتند. مخصوصاً از ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲ این وضعیت خیلی پررنگ و قابلمشاهده است. اما بالاخره اینها آمدند، شاخوبرگ پیدا کردند، جمعیتی را فراهم کردند، کتابها را تدوین کردند و افرادی را جذب کردند.
علامه طباطبایی و احیای علوم عقلی
شما بحث را به نقطه خوبی رساندید. پس از استقرار این جریانها در داخل، پرسش آن است که جریانهای اصیل حوزوی نظیر علامه طباطبایی و دیگران، چه مواجههای با آنها داشتند؟
سهیلی: نقش علامه طباطبایی این بود که در مقابل اینها، علوم عقلی را احیا کرد. احیای علوم عقلی فقط در مقابل یک طیف نبود. ایشان احساس کرد که فضای رکودی وجود دارد و لازم است بحثهای ناظر به مباحث روز مطرح میشود. هرچند این بحثهای روز، ریشهای ندارد، اما بالاخره شکل گرفته بود و باید به آنها پاسخ داده میشد.
احیای علوم عقلی ایشان فقط در کتابهای فلسفی نبود؛ در دیگر آثار ایشان - از جمله در تفسیر قرآن - هم رقم خورد. اینجا به طرح علامه طباطبایی میرسیم که نه چپ است و نه راست؛ به این معنا که ذیل هیچکدام با مؤلفههای مرسوم آنها دستهبندی نمیشود. بعضی وقتها میگویند «نه چپ، نه راست» اما در حکم فرار است؛ یعنی نمیخواهند مسئولیت ایده ایجابی را بر عهده بگیرند. من نمیخواهم چنین تفسیری کنم. لذا میخواهم به سراغ ایده علامه طباطبایی بروم. آن ایده ممکن است یک جایی با حرفهایی که از زبان جریانهای موسوم به چپ زده میشود، همراه باشد؛ یک جایی هم ممکن است با ادبیات افرادی که موسوم به جریان راست هستند، در بخشی از بحثها همراه باشد. نه اینکه یک خورده از اینجا گرفته، یک خورده از آنجا گذاشته و همراه شده باشد. ایشان عقلانیتی را پایه گذاشته که این عقلانیت ممکن است در یک نقطه با چپ و در نقطه دیگری با راست همراه شود. لذا این پروژه شکستخورده است که بگوییم حضرت امام خمینی (ره) گرایشهای چپ داشته یا راست داشته یا فلان شخصیت در اوایل انقلاب گرایش چپ یا راست دارد. برخی از شخصیتهای انقلاب یک موضعی میگیرد و به نظر میآید که دارند مثل چپها صحبت میکنند؛ اما در جای دیگر، مواضع متفاوتی وجود دارد. خود حضرت امام خمینی (ره) که ادبیات مستضعفین را دارند، مواجهه سختی نیز با جریانهای چپ انجام میدهند. برای حلوفصل باید برگردیم به این که اصلاً چرا ما میخواهیم این آدمها را ذیل قالب چپ و راست بفهمیم؟
بنا بر تعبیر شما، ما باید بزرگان انقلاب را در قالب یک جریان سوم فهم کنیم که ممکن است نسبتی نیز با چپ و راست داشته باشند. درست است؟
سهیلی: دقیقاً. آنها با عقلانیتی آمدهاند و جریان سومی در عصر روشنگری شکل گرفته که با هم اختلاف نداشتند. این یک عقلانیت دیگر در آثار فلسفی و حکمی علامه یا دیگران از معاصرین ما است که نه با چپ میتواند خودش را کاملاً منطبق ببیند، نه با راست. ایدهای دارد که ممکن است در مقام برخی دلالتها یا طرحهای انضمامی یا با یکی همراه باشد و با دیگری فاصلهاش زیاد شود؛ یک جا با یکی همراه باشد و از آن یکی فاصله بگیرد.
نظریه استخدام و عدالت
آیا میتوانید آن ایده ایجابی را مقداری بسط داده و توضیح دهید تا تمایز آن با دو مسیر چپ و راست بیشتر روشن شود؟
سهیلی: برای پاسخ به سؤال شما میخواهم به بحثی که ایشان ذیل آیه ۲۱۳ سوره بقره دارند، اشاره کنم. در ذیل این آیه، نظریه استخدام را مطرح میکنند و با نظریه استخدام، تکوین جامعه را توضیح میدهند. آنجا بحثی دارند که انسان بر اساس اراده و آگاهی، میل دارد همه چیز را به استخدام خود درآورد. اما میل به استخدام مقید به یک میل دیگر هم هست؛ مقید به امر دیگری به نام عدالت است؛ لذا نظریه استخدام کنار نظریه عدالت قرار میگیرد. عدالت به این معنا که حد و حدود میخواهد بزند؛ یعنی وارد زندگی اجتماعی شود. یعنی من در عین اینکه میل دارم همه چیز و همه کس در استخدام من باشند، میلم به پذیرش محدودیتها هم هست. این دو با یکدیگر هماهنگ میشوند و ترکیب آنها آن «انسان مدنیالطبع» را میسازد.
طرح علامه مشکل ما را حل کند و یک بار برای همیشه، به جای اینکه خودمان را ذیل ادبیاتی بفهمیم که اصلاً با ما تولید نشده و با ما نسبت ندارد و در ایران هم مریض متولد شده، یک ادبیات مناسب برای صورتبندی و توضیح جریانهای فکری در جامعه داشته باشیم.
چه چیزی این دو را با هم هماهنگ و همراه میکند؟ علامه طباطبایی خودش اینجا یک شبهه مقدر را دفع میکند و میگوید: «مگر میشود میل به اراده مطلق و میل به محدودکردن اراده، هر دو در درون انسان بهصورت فطری باشند؟» بعد پاسخ میدهند که همانطور که در ابعاد طبیعی انسان اتفاق میافتد، هم میل به خوردن هست، هم میل بدن برای حفظ خود و پسزدن این خوردن هست و یک قوه عاقلهای وجود دارد که این قوا را تنظیم میکند. یعنی چند قوا که هرکدام یک میلی دارند، بهوسیله عقلی که بالا نشسته، کنترل و هدایت میشوند و حد و حدودشان مشخص میشود.
در بُعد اجتماعی نیز همین است: یک عقلی هست و یک دینی هست که این عقل و دین با هم منافات ندارند، بلکه همراهی دارند. اینها حکومت میکنند و امیال مختلف را تنظیم میکنند. نمود عینی آن عقلانیت دینی که تنظیم و کنترل میکند، میشود عدالت اجتماعی؛ لذا عدالت اجتماعی و بنیاد عقلانی عدالت اجتماعی در علامه به شما این ظرفیت را میدهد که نقد کنید، دنبال ساختن باشید، دنبال رهاییبخشی باشید و با ظلم یا با سلطه مقابله کنید. از این جهت ممکن است ادبیات شما شبیه ادبیاتهایی باشد که در مقابل ظلم و سلطه قرار میگیرد. این به معنای آن نیست که علامه طباطبایی چپ باشد.
علامه در این نقطه ممکن است از امر فردی و آزادی دفاع کند؛ این به معنای آن نیست که لیبرال شده باشند. هر دو تفسیر، تفسیر نادرستی است. علامه از آزادی دفاع میکند و نظریه استخدام را مطرح میکند؛ در کنارش، عدالت اجتماعی را ضمیمه میکند و ترکیب این دو میشود آن انسان اجتماعی. ترکیب این دو ثمراتی دارد؛ حتماً از ثمرات آن، انتقاد و رهاییبخشی و مبارزه با ظلم و سلطه است. اما نه به این معنا که جامعه را طبقه کارگر و کارفرما ببیند یا روابط را فقط روابط عینی تولید ببیند. ایشان اینطور نگاه و تحلیل نمیکند.
فراسوی چپ و راست
حالا اگر بخواهم این بخش را خلاصه و جمعبندی کنم، نتیجهای که میتوان گرفت آن است که پس اگر علامه از عدالت اجتماعی صحبت میکند، در کنارش از استخدام هم صحبت میکند؛ از آزادی هم صحبت میکند و از اراده مؤثر و عاملیت فردی انسان نیز حرف میزند؛ همچنین از رهاییبخشی و نقد وضع موجود صحبت میکند؛ مفهوم سعادت را هم به تبع فلاسفه در خود دارد. پس یک عقلانیتی است که رهاییبخشی آن سمت و سو دارد.
از این جهت، علامه نه چپ است، نه راست. ایده چپ و راست اینجا اصلاً جوابگو نیست. اگر ما به جای مفهوم «نقد»، «چپ» بگذاریم، یک تقلیل ایجاد کردهایم و اگر «رهاییبخشی» را چپ بدانیم، آنگاه مجبوریم آدمها را دستهبندی کنیم که اینها چپ و اینها راستاند. اینها چپ اسلامی و اینها چپ غیراسلامیاند. نشانه اینکه این تقسیم به لحاظ نظری غلط است، این است که این قالب بر هیچ فردی منطبق نمیشود. این قالب را بر هرکس بگذارید، پس زده میشود. هر کسی که مثلاً الگوی توسعه را در جمهوری اسلامی نقد کند، نمیتوانید به او چپ بگویید. این نقد را بر چه بنیادی انجام میدهد؟ به جای آنکه از چپ و راست صحبت کنیم، بگوییم این آدم بر چه ایدهای ایستاده است؟ از آن ایده چه مسیری را به وضعیت امروز ما باز میکند؟ بعد آن موقع میتوانیم بگوییم انواع و اقسام الگوهای عدالت اجتماعی و عدالتطلبی را داریم. این یک الگو و آن یک الگو است و دلالتهای هرکدام را نیز مشخص کنیم. آن موقع عدالت، مفهومی میشود که در دستگاه اندیشه دینی ما هضم میشود. لازم نیست که عدالت را به مارکسیسم نزدیک کنیم. لازم نیست یک تعبیر محافظهکارانه از عدالت بدهیم که نزدیک به راست بشویم یا یک تعبیر رادیکال از عدالت ارائه دهیم که نزدیک به جریانهای چپ مثلاً مارکسیستی بشویم.
عدالت، مفهوم محوری در عقلانیت و در حکمت عملی ماست. شما میتوانید اندیشهها را در نسبت با این عدالت صورتبندی کنید، بسنجید و نقد کنید. لازم هم نیست که با مفهوم چپ و راست قضیه را توضیح دهیم. فکر میکنم این طرح علامه مشکل ما را حل کند و یک بار برای همیشه، به جای اینکه خودمان را ذیل ادبیاتی بفهمیم که اصلاً با ما تولید نشده و با ما نسبت ندارد و در ایران هم مریض متولد شده، یک ادبیات مناسب برای صورتبندی و توضیح جریانهای فکری در جامعه داشته باشیم.
/انتهای پیام/