گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «هند سلامه ابو هلو» [1] پژوهشگر، نویسنده و دانشجوی پزشکی در دانشگاه الازهر غزه در مطلبی که وبسایت «truthout» آن را منتشر کرده است به موضوع آموزش در میانه نسلکشی در غزه میپردازد. به گفته وی در غزه، جنگ و نسلکشی، زندگی کودکان و آموزش آنها را بهشدت مختل کرده است. بیش از ۱۵ هزار کودک و بیش از ۸۰۰ معلم و کادر آموزشی کشته شدهاند و مدارس به پناهگاه یا ویرانه تبدیل شدهاند. بسیاری از دانشآموزان در شرایط سخت مجبور شدهاند برای بقا کتابها و وسایل تحصیلی خود را بسوزانند و شاهد از دست رفتن همکلاسیها و آینده خود باشند. با وجود همه مشکلات، معلمان و دانشآموزان همچنان تلاش میکنند آموزش را در غزه ادامه دهند. آنها آموزش را در غزه مانند شمع مقاومتی میبینند که نباید خاموش شود.
سرمایهگذاری در آموزش
زندگی در غزه یعنی هیچچیز برای شما تضمین شده نیست؛ نه دارایی، نه خانه، نه شغل و نه حتی میراث. تنها چیزی که باقی میماند ذهن تو و اصولی است که به آن پایبند هستی. بزرگشدن در واقعیتی جنگزده ما را وادار کرده است که به آموزش چنگ بزنیم؛ همانطور که پدرم، یک معلم بازنشسته ریاضی، همیشه به من میگفت: «من در کارآفرینان سرمایهگذاری نکردهام، بلکه در یک پروژه ماندگار، ثمربخش و همواره حاضر سرمایهگذاری کردنم یعنی آموزش تو»
این تنها طرز فکر پدرم نیست، بلکه اندیشه بسیاری از مردم در غزه است؛ مردمی که پس از تحمل دههها جنایتهای تکرارشونده دریافتهاند که آموزش نه یک امتیاز و نه یک تجمل، بلکه ضرورتی است برای مقابله با رژیم استعماری و آپارتایدی که بیوقفه میکوشد وجود ما را محو کند. با وجود همه موانع - محاصره کامل، اشغالگری خودسرانه، فقر و جنگهای بیامان - غزه به جهان نشان داده است که ما هیچچیز کمتر از دیگران نیستیم. ما نیز معلم، دانشآموز، پژوهشگر، خواننده و نویسندهایم، با نرخ سواد ۹۸ درصد، ثبتنام در مدارس ۹۰ درصد و ثبتنام در آموزش عالی ۴۵ درصد.
اسرائیل بیش از ۸۰۰ معلم و عضو کادر آموزشی را همراه با ۱۵ هزار کودک در سن مدرسه کشته است.
اما نسلکشی جاری هیچچیز را دستنخورده باقی نگذاشته است حتی آنچه بنا بر قوانین بینالمللی باید حفاظت شود: مدارس، بیمارستانها و ساختمانهای مسکونی. برعکس، اسرائیل به شکلی آشکار و سازمانیافته این مراکز را هدف قرار میدهد. به گفته دفتر رسانهای دولت غزه، از اکتبر ۲۰۲۳ تا کنون(سپتامبر ۲۰۲۵) ۱۱۶۰ مرکز آموزشی - از جمله ۹۲۷ مدرسه، دانشگاه، مهدکودک و مرکز علمی - تخریب یا آسیبدیدهاند. بیش از ۸۸۰ معلم و عضو کادر آموزشی بیرحمانه کشته شدهاند. دستکم ۱۵ هزار کودک در سن مدرسه جان خود را از دست دادهاند، پیش از آنکه فرصتی برای زندگی، آموختن یا بازی داشته باشند، درحالیکه ۶۰۰ هزار کودک دیگر مجبورند خیلی زود بزرگ شوند؛ از حق بنیادین آموزش محروم، و زیر بار همیشگی ترس، بمبارانهای بیوقفه، فقدان و آوارگی اجباری دفن شدهاند.
بسیاری از این کودکان در دسته «کودک مجروح، بیهیچ خانواده بازمانده» (WCNSF) قرار گرفتهاند. برخی دیگر به نانآور اصلی خانوادههایشان تبدیل شدهاند؛ ساعتها زیر آفتاب سوزان در صف غذا میایستند، اما بیشتر وقتها دست خالی بازمیگردند. بسیاری از کودکان برای بستههای کوچک غذایی که از سوی «بنیاد بشردوستانه غزه» توزیع میشود، با مرگ دست به قمار زدهاند و برخی جانشان را در همین راه از دست دادهاند.
همین دانشآموزان دو سال تحصیلی گذشته را از دست دادهاند و اکنون در آستانه از دست دادن سال سوم قرار دارند. بهجای آنکه سال جدید را با اشتیاق آغاز کنند، موفقیتهایشان را جشن بگیرند و دانش خود را گسترش دهند، ناچارند زندگیای را تحمل کنند که بیرحمانه معصومیتشان را میدزدد. بهجای آمادهکردن لباسهای نو یا خرید لوازم رنگارنگ مدرسه، وسایلشان را برای فرار جمع میکنند، پس از آنکه نیروهای اسرائیلی پیش از تهاجم کامل، دستور تخلیه شمال غزه را صادر کردند. مدارسشان بهجای آنکه نماد دانش و آموزش بمانند، به پناهگاههایی آغشته به خون بدل شدهاند و دیوارهایی که با فریادهای فقدان و اندوه حک شدهاند.
«محمد» دیگر نیست
کتابهای تازه چاپشده دانشآموزان به سوخت تبدیل شدهاند و در بحبوحه قحطی ویرانگر برای بقا سوزانده میشوند. خود من ناچار شدم یک کتاب درسی را آتش بزنم تا شعلهای برای پختن غذا و جلوگیری از گرسنگی فراهم شود. آنها بارها و بارها طعم فقدان را چشیدهاند همکلاسیهایشان در حملات هوایی هولناک از دست رفتهاند، برای معلمانشان سوگواری کردهاند و شاهد بودهاند که آیندهشان به خاکستر بدل میشود، درحالیکه خود ناتوان ایستادهاند. روزی در بازار مقابل دکهای ایستادم که پسربچهای حدوداً یازدهساله ادارهاش میکرد؛ همسن برادرزادهام احمد. با کنجکاوی از او پرسیدم: «دلت برای مدرسه تنگ نشده؟ این روزهای سخت خودت درس میخوانی؟ پیگیر ابتکارهایی که برای ازسرگیری آموزش آنلاین راه افتادهاند هستی؟» نگاهش پر از شرم شد و آرام پاسخ داد: «نه. اصلاً به مدرسه فکر نمیکنم. مسئولیتهای دیگری هست، خیلی مهمتر، که باید بعد از مرگ پدرم به دوش بکشم».
نزدیک به دو سال از این نسلکشی آخرالزمانی گذشته و آموزش به خاطرهای دور بدل شده است. بااینحال، ابتکارهایی همچنان شکل میگیرند؛ برنامههایی به رهبری «آنروا»، مدارس مجازی دولتی، و تلاشهای کوچکِ محلی در مناطقی با دسترسی اندک یا بدون اینترنت. بسیاری از دانشآموزان علاقه نشان دادهاند، اما شمار زیادی در این شرایط طاقتفرسا قادر به ادامه نیستند. برادرزادهام احمد از جمله منضبطهاست، هرچند کار برایش بسیار سخت است.
اغلب با طعنهای تلخ به پایبندیاش به درس میگویم: «آخرالزمان درست همینجا در غزه شروع شد، آن هم وقتی که تو مشغول درس خواندن بودی. معلوم نیست اصلاً زنده بمانیم احمد. سعی کن بقا پیدا کنی؛ درس را کنار بگذار.» اما مادرم، «حلیمه النعیمی» [2]، معلم بازنشسته و ارجمند زبان عربی، همیشه محکم پاسخ میدهد: «آموزش سلاح بیدفاعان است. تنها راهی است که پیوند عمیق ما را با این سرزمین و میراثش بازتاب میدهد. با آموزش مقاومت میکنیم، و با آموزش آزاد خواهیم شد».
سفر آموزشی احمد در فضای مجازی دشوار و پرخطر بوده است؛ از تقلا برای یافتن اتصال اینترنت پایدار فقط برای حضور در کلاس، تا حمل بار هولناک کودکی که شاهد هولوکاست قرن بیستویکم است. بااینهمه، او استوار ماند و هرگز تسلیم نشد. یکبار در کلاس آنلاین، صدای معلم را شنیدم که هنگام حضور و غیاب نامی را چند بار تکرار کرد و سپس پرسید: «محمد اینجاست؟» کسی پاسخی نداد. بعد، با صدایی شکسته، مادری پاسخ داد: «محمد دیروز کشته شد و دیگر در این کلاس حاضر نخواهد شد».
آموزش در فلسطین نه یک امتیاز و نه یک تجمل، بلکه ضرورتی است برای مقابله با رژیم استعماری و آپارتایدی که بیوقفه میکوشد وجود ما را محو کند.
این صحنه قلب انسان را میشکند، واقعیتی بیرحم. هر روز، کلاس مجازی یک دانشآموز دیگر را از دست میداد. برادرزاده هفتسالهام، «بدر»، مانند صدها هزار کودک در غزه، حتی فرصت آن را نیافت که طعم واقعی زندگی در مدرسه را بچشد. تنها چند روز پس از آغاز نخستین سال تحصیلیاش، نسلکشی شعلهور شد. او بهترین دوستش، احمد، را از دست داد و سپس خانهاش نیز ویران شد. به یاد دارم در یکی از جلسات آنلاین ریاضی، دختری ناگهان از معلم پرسید: «شما غذا دارید؟» دانشآموز دیگری ادامه داد: «آنجا که هستید جنگ هست؟» و برادرزادهام با معصومیت پرسید: «در شهر شما بستنی هست؟» معلم سکوت کرد، از شدت احساسات در هم شکست و در اشک فروریخت.
بااینحال، «لمیا حاتم عثمان» [3]، فارغالتحصیل روزنامهنگاری انگلیسی و معلم زبان انگلیسی، نتوانست کودکان آسیبپذیر را در بلاتکلیفی رها کند. او در یک چادر موقت به تدریس زبان انگلیسی پرداخت؛ فضایی کوچک و امن که با آواز، نقاشی و بازی پر شده بود. والدین از دگرگونی فرزندانشان شگفتزده شدند: کودکانی که دیگر میلی به زندگی نداشتند، حالا با اشتیاق لحظهشماری میکردند تا کلاس او شروع شود. او به من گفت: «دانشآموزانم از جنوب آمده بودند و بسیاری از شمال آواره شده بودند. تصمیم گرفتم دفتر خاطراتم را با آنها بهصورت آنلاین به اشتراک بگذارم.» او ادامه داد: «من فقط روی جنبههای روشن تمرکز میکنم. نه رمانتیکسازی میکنم و نه تلخیها را شیرین جلوه میدهم، اما با تمام وجود تلاش میکنم آنها را از سایه نسلکشی بیرون بکشم؛ جایی که وحشت همدم همیشگیشان است.»
«رجا» هرگز بازنگشت
«لیما» داستانی را بازگو کرد که هنوز لرزه بر اندامش میاندازد. دانشآموزی به نام «رجا» مسافتهای طولانی را پیاده طی میکرد تا در کلاسهای او حاضر شود. ماهیگیری تنها راه فرارش بود، هرچند اسرائیل محدودیتهای شدیدی بر دریا اعمال کرده بود. هر بار با یک یا دو ماهی بازمیگشت و با افتخار آنها را با همکلاسیهایش تقسیم میکرد. یک روز به او گفت: «ماهی بعدی برای شماست خانم لمیا.» اما رجا هرگز بازنگشت. بعدتر، عثمان نام او را در فهرست کشتهشدگان یافت. خواهرش با صدایی شکسته تأیید کرد: «او خیلی شما را دوست داشت. ماهیای که برایتان گرفت هنوز اینجاست، داخل یک کیسه پلاستیکی تزئینشده.» «لیما» پس از مرگ رجا چند روز نتوانست به تدریس ادامه دهد.
بااینحال، «لیما» به من گفت: «من خوشبختم و بابت فرصت تدریس به این روحهای پاک شکرگزارم. کودکان حتی فراموش کرده بودند چگونه قلم را به دست بگیرند یا الفبا را بخوانند، پس از نو از صفر شروع کردم. اگر آموزش پیوسته باشد، همیشه پیشرفت صورت خواهد گرفت.» وقتی از دانشآموزانش خواستم پیامشان را به جهان بگویند، پیامها ساده و خام بودند: «میخواهیم این قتلعام به هر قیمت که شده پایان یابد.»
«ابراهیم فرجالله» [4]، یکی از دانشآموزان پرتلاش لیما، گفت: «بینهایت آرزو دارم در یک خانه واقعی زندگی کنم، نه در چادری فرسوده؛ پشتم را به بتن تکیه دهم نه به پارچه نازک». «ابراهیم البهنساوی» [5]، دانشآموز دیگر لیما، آرزوی دیدار دوباره با پدرش را داشت که در راه آوردن غذا برایشان کشته شده بود. دانشآموزی به نام «عبود» برای یک عدد انبه التماس میکرد، درحالیکه دانشآموزی به نام «بینان» گفت فقط آرزو دارد تکهای مرغ بخورد.
لیما با لبخندی نرم گفت: «من تنها کسی نبودم که تدریس میکرد آنها هم به من آموختند.» «آموختم صبور باشم، در لحظه زندگی کنم بدون ترس. آموزش در شرایط نسلکشی صرفاً برنامه درسی نیست این مراقبت، عشق، حافظه و مقاومت است. لبخندی بر لبانشان، جرقهای از رضایت در چشمانشان همین برای غلبه بر هر مشکلی کافی است.»
کتابهایی که سوزانده میشوند
اما وضعیت برای دانشآموزان مقطع دیپلم (کسانی که خود را برای امتحانات نهایی دبیرستان و ورود به دانشگاه آماده میکنند) حتی وخیمتر است. «مرح محمد الخطیب» [6]، ۱۹ساله، حالا باید دانشجوی سال دوم دانشگاه میبود. اما او دو سال پیاپی در دیپلم گرفتار مانده و سال سومی هم در راه است. او گفت: «تصور کنید در میان یک نسلکشی، در همان سال تحصیلی گیر افتاده باشید. هر بار که برای امتحانها آماده میشوید، مانع تازهای پیش میآید، تشدید درگیریها، آوارگی اجباری. حتی اگر بخواهید تلاش کنید، ممکن است به قیمت جانتان تمام شود.»
چگونه حافظه یک دانشآموز میتواند آنقدر التیام یابد که دوباره به همان کلاس بازگردد، جایی که خانوادهاش در یک کشتار به قتل رسیدند؟
او افزود: «مسئولیتهایم تغییر کرده است. قرار بود خودم را برای دانشگاه آماده کنم. اما حالا در حال بقا در دل نسلکشی هستم. دیگر اولویتم امتحان دیپلم نیست، بلکه مسئولیتهای روزمره است - مثل ورز دادن خمیر چون مادرم نمیتواند، ترس آوارگی». با وجود همهچیز، الخطیب کوشیده است رنج خود را به چیزی معنادار بدل کند. او شروع به نوشتن شعر و مقاله کرده است.
اخیراً وزارت آموزش عالی فلسطین طرحی تازه اعلام کرد که بر اساس آن دانشآموزان از ششم سپتامبر (۱۵ شهریور) امتحانها را بهصورت آنلاین برگزار کنند. اما در صدای الخطیب هیچ نشانی از آسودگی نبود. او گفت: «مرحلهای که باید با جشن پایان مییافت، به این تقلیل پیدا کرده است. من فقط میخواهم سال را تمام کنم، فارغ از پیامدهایش. رنج من در برابر دیگران هیچ است. بعضی از همکلاسیهایم برای زندهماندن کتابهای خود را سوزاندند. دوستم، میار جوده، پیش از آنکه فرصت جشن گرفتن موفقیت در آزمون دیپلم را پیدا کند، کشته شد.»
شرایط دانشجویان در دانشگاه نیز بهتر از این نیست. ما موظفیم ادامه دهیم و درس بخوانیم، حتی زمانی که خودِ بقا نامطمئن است. خود من در امتحان بخش قلب و عروق شرکت کردم، پس از شبی که فکر میکردم اصلاً زنده نمانم. سنگینی نسلکشی بر هر کلاس، هر صفحه و هر آزمون فشار میآورد، تا جایی که حتی پیگیری دانش هم به عملی از جنس استقامت بدل میشود.
شمعی که نباید خاموش شود
معلمان و استادان نیز در رنج هستند. «منیره النجار» [7]، معلم دبیرستان و مادری که همزمان موظف به انجام امور اداری شده است، زیرا مدارس به پناهگاه تبدیل شدهاند، گفت: «با پیش رفتن سال تحصیلی، تنها چیزی که در ذهنم میگذرد این است که آموزش چگونه تحریف شده است.»
او ادامه داد: «مدارس دیگر قلعههای دانش نیستند، بلکه تبدیل به پناهگاه شدهاند یا حتی تودهای از ویرانهها. همواره از خود میپرسم: چگونه حافظه یک دانشآموز میتواند آنقدر التیام یابد که دوباره به همان کلاس بازگردد، جایی که خانوادهاش در یک کشتار به قتل رسیدند؟»
النجار توضیح داد که نسلکشی هر جنبهای از زندگی او را وارونه کرده است. او گفت: «دیگر آموزش را بهعنوان یک انتخاب نمیبینم بلکه آموزش یک عمل مقاومت است. وقتی وارد سال تحصیلی سوم بدون مدارس میشویم، احساساتم ترکیبی از خستگی و عزم است. خستگی، زیرا شکاف آموزشی عمیقتر میشود. عزم، زیرا چارهای جز ادامهدادن نداریم. این مسئله آنقدر عمیق است که تنها معلمان و دانشآموزان نمیتوانند آن را حل کنند. نیازمند تلاش سیستماتیک و بالاتر از همه، فراهمکردن محیط آموزشی امن است.»
در نسلکشی، آموزش مانند یک شمع است، ما تمام تلاشمان را میکنیم که خاموش نشود.
بهعنوان یک مادر، او بار دوگانهای بر دوش دارد. او گفت: «سعی میکنم بقای فرزندانم را با تلاششان برای دانشآموزی متعادل کنم. در نسلکشی، آموزش مانند یک شمع است، ما تمام تلاشمان را میکنیم که خاموش نشود.»
به گفته سازمان «آنروا»، آموزش کودکان در غزه تقریباً پنج سال به عقب افتاده و آنها را در معرض خطر تبدیلشدن به یک نسل از دست رفته قرار داده است. گزارشی تازه از سوی سازمان ملل نیز هشدار داد که کودکان غزه در حال تجربه سومین سال متوالی بدون مدرسه هستند. سخنگوی سازمان ملل، «استفان دوجاریک» [8]، تأکید کرد: «آموزش یک حق بنیادین است و هیچ کودکی نباید از این حق محروم شود. دسترسی به آموزش باید حفاظت شود و باید بازگردانده شود.»
مطالعه دیگری نشان میدهد هرچه سالهای تحصیلی بیشتری از دست برود، جبران آن دشوارتر میشود من از یک ناظر آموزشی «آنروا» درباره این موضوع پرسیدم. او ترجیح داد نامش فاش نشود، اما صریح گفت: «آموزش در بحران باید به اندازه آب و غذا برای بقا ضروری باشد. ترک مدرسه اغلب به توانایی خانوادهها برای حمایت از کودک بستگی دارد. اما برای بسیاری، هرچه مدت طولانیتری از مدرسه دور باشند، احتمال بازگشت آنها به مدرسه کمتر میشود.»
https://truthout.org/articles/15k-gaza-students-have-been-killed-survivors-are-denied-their-education/
[1] . Hend Salama Abo Helow
[2] . Halima Al-Na’ami
[3] . Lamia Hatem Othman
[4] . Ibrahim Farajallah
[5] . Ibrahim al-Bahnasawi,
[6] . Marah Mohamed El Khatib
[7] . Munira El-Najar,
[8] . Stéphane Dujarric
/انتهای پیام/