۱۴۰۵/۰۲/۲۷
۱۰:۱۳
کد خبر : ۱۲۰۶۳
بررسی بستر‌ها و راهکار‌های افزایش مشارکت اجتماعی نوجوان ایرانی در گفت‌و‌گو با سجاد مهدی‌زاده/ بخش اول؛

چرا نوجوان امروز «همه‌چیزخواه» شده است؟

سجاد مهدی زاده از مشارکت نوجوان می گوید
اتفاق عجیبی که در این میان توسط خانواده می‌افتد، یک دوگانه ظاهراً متضاد است: دوگانه فرزندسالاری و کنترل‌گری. این دو با هم در نوجوان امروز جمع می‌شوند. فرزندسالاری یعنی همه چیز را برای او می‌خواهد و درعین‌حال، داشتن همه چیز او را توانمند نمی‌کند.
سجاد مهدی زاده پژوهشگر حوزه نوجوان : سجاد مهدی زاده

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ مسئله «نوجوان» در وضعیت کنونی جامعه ایرانی، دیگر یک مقطع سنی ساده یا یک برچسب جداکننده در عرصه آموزش نیست، بلکه گره‌گاهی از تحولات هویتی، فرهنگی، خانوادگی و سیاستی است. از همین رو، پرسش‌ها پیرامون وضعیت‌سنجی نوجوان امروز جامعه ایرانی، صرفاً یک بحث نظری نیست، بلکه پیامدهای مستقیم تربیتی، فرهنگی و حکمرانی دارد. در گفت‌وگوی پیش‌رو با دکتر سجاد مهدی‌زاده، تلاش شده تا با عبور از کلی‌گویی‌های رایج، تصویری واقع‌بینانه‌تر از نوجوان امروز ترسیم شود؛ نوجوانی که نه یک تیپ واحد، بلکه مجموعه‌ای از تجربه‌های ناهمگون است: از نوجوانِ درگیر بازی و زیست کودکانه تا نوجوانِ زودبالغِ مسئولیت‌پذیر، از زیست شهریِ رسانه‌محور تا تجربه‌های حاشیه‌ای، از رؤیای استقلال فانتزی تا فشارهای واقعی معیشتی و خانوادگی. دکتر مهدی‌زاده عضو هیئت‌علمی دانشکده فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق (ع) و عضو شورای برنامه‌ریزی تألیف کتاب درسی «سبک زندگی و خانواده» (ویژه پسران) است و در این گفت‌وگو درباره چگونگی زیست «نوجوانی» می‌گوید. مشروح بخش اول این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید.

 

نوجوانان متکثرند

اساساً وقتی می‌خواهیم درباره نوجوان صحبت کنیم، آیا این دوره را به‌عنوان یک سیر تحول در نظام زندگی انسان می‌بینیم یا خیر؟ چون سیاست‌گذاری‌ها ذیل «کودک‌ونوجوان» است؛ یعنی در دید سیاست‌گذار، انگار کودک‌ونوجوان کنار هم نشسته‌اند و دو مقوله جدا از هم نیستند. باتوجه‌به نگاه تربیتی، بفرمایید ما در شرایط امروز، نوجوان را یک مقوله جدا فرض کنیم و بگوییم جدای از کودک و جدای از جوان است یا اینکه این دو دوره در هم آمیخته‌اند؟

مهدی‌زاده: من فکر می‌کنم ماهیت ورود به بحث نوجوان، بسته به اینکه نوجوان را کجا می‌بینیم، تغییر می‌کند. امروز نوجوانانی داریم که مانند دهه شصتی‌ها فکر می‌کنند و نوجوانانی هم داریم که دقیقاً مانند نوجوانانِ مثلاً مرکز «نیویورک» فکر می‌کنند و این تنوع بسیار زیاد است. نوجوانانی داریم که اصلاً نوجوانی را درک نکرده‌اند. نوجوانانی هم داریم که نوجوانی‌شان تا دوره دانشجویی‌شان امتداد یافته است. به این علت که شاید ما کودکیِ به‌هم‌ریخته‌ای داریم. واقعیت این است که تقریباً همه قائل‌اند به اینکه نوجوانی - چه جدا باشد یا نباشد - یک برزخ است یعنی میانه‌ای بین کودکی و بزرگسالی. یا این‌طور بگویی که؛ قسمت متقدم جوانی و متأخر کودکی که فقط یک حلقه وصل است. به نظرم این دوره وصل در دوره‌های مختلف و در فرهنگ‌های مختلف، می‌تواند قطرش کمتر یا بیشتر شود و لزوماً هم بر اساس سیاست‌های حاکمیت نیست. گاهی اوقات، بافت فرهنگی این کار را می‌کند. ترجمه تقریبی واژه لاتین نوجوانی هم به معنای «ورود به بزرگسالی» است. ما هم وقتی تعبیر نوجوانی را به کار می‌بریم، مبنای‌مان بر این است که او یک «جوان» است؛ یعنی در کلام و بیان، هم در ادبیات لاتین و هم در فارسی، آن را به بزرگسالی ملحق می‌کنیم، اما در عمل این‌طور رفتار نمی‌کنیم. نقطه آغاز آن هم خانواده است. البته سیاست‌گذار، چندان توجهی نمی‌کند و چه‌بسا گاهی بسیار بزرگ‌سالانه‌تر به آن نگاه می‌کند؛ آنجایی که مثلاً سن گواهینامه را ۱۶ سال تعیین کرده یا آنجا که حق رأی به او می‌دهد یا در موقعیت‌هایی که فرد انتخاب رشته می‌کند یا در فنی - حرفه‌ای به سراغ شغل می‌رود. اتفاقاً علی‌رغم تصور ما، گاهی اوقات سیاست‌گذار در چنین مواردی نوجوان را جدی گرفته است.

در تهران، متوسط سن ازدواج در آقایان به سی سال می‌رسد و فرد تا سن ۲۵-۲۶ سالگی هنوز می‌گوید «می‌خواهم جوانی کنم.» یعنی می‌خواهد دوران رها بودن خودش را تجربه کند

ما برای سال دوازدهم تحصیلی در مورد ازدواج کتابی وضع کردیم با عنوان «مدیریت خانواده.» فارغ از خوبی و بدی خود کتاب، نگاه این است که نوجوان باید برای ازدواج آماده شود. در سال‌های اولیه ورود به دانشگاه نیز به او درباره ازدواج آموزش داده می‌شود، اما ورود جوان ایرانی به ازدواج در مناطق مختلف، متفاوت است. مثلاً در تهران، متوسط سن ازدواج در آقایان به سی سال می‌رسد و فرد تا سن ۲۵-۲۶ سالگی هنوز می‌گوید «می‌خواهم جوانی کنم.» یعنی می‌خواهد دوران رها بودن خودش را تجربه کند؛ بنابراین چه‌بسا سیاست‌گذار سعی می‌کند حتی در مقام کاغذ و قانون‌گذاری، حتی به‌صورت ناموفق در دیدن نوجوان (شاید اصلاً نوجوانی را نمی‌بیند و در حقیقت جوانی را می‌بیند) به‌هرحال تمهیداتی برای آن داشته باشد. یعنی می‌توانیم یک سیاست پنهانی را کشف کنیم، اما اتفاقاً خانواده شاید این‌طور به نوجوان نگاه نمی‌کند.

 

تربیت بسیار زنانه و مادرانه شده است

یعنی خانواده تصور می‌کند نوجوان هنوز کودک است؟ به چه دلیل؟

مهدی‌زاده: بله. یک بخش آن نظر، ذوقی است. یک بخش شاید به‌خاطر این باشد که تربیت بسیار زنانه و مادرانه شده است و حتی پسران ما هم کاملاً توسط مادران تربیت می‌شوند. یک مثال بزنم؛ در گذشته پسر نوجوان، کنار دست پدرش کار می‌کرد و مشاغل از پدر به پسر به ارث می‌رسید. دختر نیز همین‌طور در سن نوجوانی وارد فرایند کار می‌شد و باید خواهر یا برادر کوچک‌تر را بزرگ می‌کرد. دختر باید آشپزی می‌کرد و... خوب یا بد، در این ساختار، دختر نوجوان باید به سمت بزرگسالی می‌رفت. یعنی شاید آن انتظار بزرگسالی از او در آن حد اعلی را نداشتند، اما کمک‌کار پدر و مادر بود. سوادی هم نداشت، ولی روی او حساب می‌کردند. اما در حال حاضر ما دانش‌آموزانی داریم که سال دوازدهم هستند ولی درگیری مادر این است که فرزندش بسیار بازی می‌کند. یا دامادی سراغ دارم که فردای ازدواجش، به گیم‌نت رفته است و هر روز این کار را انجام می‌دهد و وقتی همسرش به او می‌گوید بیا با هم بازی کنیم، می‌گوید: «نه! با تو لذتی ندارد. تو در مراحل عقب‌تر هستی!» این نشان می‌دهد که او خیلی کودک است.

 

کودکیِ امتدادیافته که ناشی از یک تربیت با زیست زنانه است.

مهدی‌زاده: البته منظورم از این زنانه شدن، نگاه منفی نیست. بلکه منظورم نگاه کودک‌انگارانه است؛ پسرانی که زنانه تربیت می‌شوند، به‌خاطر نظارت بیش از حد مادر است. یعنی مادر نپذیرفته که او بزرگ شده است و می‌توان به او اعتماد و تکیه کرد. یا دخترانی که از نظر مادر زود است ازدواج کنند نیز همین‌طورند. هم‌نسلان ما در دوره نوجوانی کارهای مختلفی انجام می‌دادند، اما نوجوانان این دوره - چه دختر و چه پسر - این‌طور هستند که تا زمان دانشجویی‌شان، وقتشان را صرف درس و کلاس‌های هنری و ورزشی می‌کنند. یعنی فضای کلی این‌طور است که انگار بچه مانده‌اند؛ چون مادر قبول نکرده این فرد، بزرگ شده است. وقتی شما هم در ساختار آموزشی می‌خواهید در مورد ازدواج با بچه‌ها صحبت کنید، والدین آنها به شما اعتراض می‌کنند که بگذارید بچه ما درسش را بخواند؛ این نوع رفتار، گاهی اوقات به دلیل بچه‌انگاری است و گاهی به دلیل اینکه غایت دیگری از قبیل درس‌خواندن و به این معنا رشد اجتماعی یا مشهورشدن را برای فرزندش طراحی کرده است و این مسئله آن‌قدر مهم است که چه اینکه بچه‌اش بتواند تفریح کند، بگردد، هیجان داشته باشد یا اینکه وارد کار شود و مسئولیت بپذیرد، هر دو را نمی‌پذیرد! یعنی چه به معنای جذاب، پرشور، پرخطر و چه به معنای مسئولیت‌پذیری که وارد بزرگسالی شود. این مادر فقط به فرزندش می‌گوید: «تو فقط درس بخوان که کنکور قبول شوی.» به نظرم این نوع نگاه‌ها بسیار مؤثر است و اتفاقاً همین آدم‌ها هستند که یکجا نشسته‌اند و فردا مدیر هم می‌شوند و در آموزش‌وپرورش، در مسئولیت فرهنگی و... سیاست‌ها را دنبال می‌کنند. یعنی جامعه به‌هم‌پیوسته است. من فکر می‌کنم این‌طور است. ما بچه‌ها را بسیار کودک می‌بینیم و آن‌قدر کودک دیده‌ایم که خود من هم می‌گویم شاید واقعاً کودک باشند و از پس کاری برنیایند. یک بخش هم در مورد فضای بافت فرهنگی است که در این باره، خود سنخ شغل در بحث هویت‌دهی بسیار نقش دارد.

 

نوجوان تهرانی یا نوجوان شهرهای بزرگ، نوجوانی است که غالباً از سمت خانواده، کودک شمرده می‌شود. سیاستگذار هم بیشتر او را رها می‌کند و کاری با نوجوان ندارد. نه اینکه فقط خانواده مقصر باشد، بلکه به‌خاطر اینکه فضای کلی جامعه به سمت این رفته که «بچه‌ها درس بخوانند» و آن درس با چیزی جمع نمی‌شود

دوره نوجوانی متزلزل و سیالی داریم

ما با هر نوجوانی که صحبت می‌کنیم، می‌گوید: «پدر و مادرم من را نمی‌فهمند، درکی ندارند و...» اختلاف در خانواده‌ها بسیار زیاد است. یعنی پدر و مادر آنجایی خوب هستند که امر فرزندِ نوجوان را اطاعت کنند. یا نوجوان‌هایی را می‌بینیم که اختلاف فاحشی - در پوشش، عقاید و... - با رفتار خانواده دارند. یا نوجوانی که خود را در شبکه‌های اجتماعی تعریف کرده یا نوجوانی که به دنبال کار بوده و کارکردن برایش دغدغه شده است. این قشر از نوجوان که دوست دارد کار کند، چگونه باز هم کودک می‌ماند؟

مهدی‌زاده: ما باید مشخص کنیم که از کدام نوجوان صحبت می‌کنیم؟ این نوجوان امروز، کدام نوجوان است؟ شهری؟ روستایی؟ مذهبی؟ غیرمذهبی؟ خانواده چه سبک ارتباطی با او دارد؟ جنس اینها با هم متفاوت است. در گذشته، چون یک بافت فرهنگی یکسان داشتیم، حتی بین مذهبی و غیرمذهبی هم کاملاً شفاف بود. هم نقاط مشترک واضحی داشتند، هم تفاوت‌هایشان معلوم بود. اما در حال حاضر، بافت فرهنگی یک به‌هم‌ریختگی دارد که شما در آن تکثر و تنوع می‌بینید. بعضی‌ها ممکن است از این استقبال کنند، اما شناسایی اینها سخت شده است. یک زمانی می‌توانستیم طبقه اجتماعی، خرده‌فرهنگ‌ها و آدم‌ها را شناسایی کنیم، اما الان سبک زندگی متعدد شده است. یعنی سبک زندگی دختر و پسر، واقعاً متفاوت است. حتی در دانشگاه مذهبی هم که وارد می‌شوید این تفاوت را می‌بینید. می‌خواهم بگویم این تکثر و تنوع، سبب شده این حرفی که می‌زنیم مطلق نباشد، ولی نوجوان تهرانی یا نوجوان شهرهای بزرگ، نوجوانی است که غالباً از سمت خانواده، کودک شمرده می‌شود. سیاست‌گذار هم بیشتر او را رها می‌کند و کاری با نوجوان ندارد. نه اینکه فقط خانواده مقصر باشد، بلکه به‌خاطر اینکه فضای کلی جامعه به سمت این رفته که «بچه‌ها درس بخوانند» و آن درس با چیزی جمع نمی‌شود. در گذشته وقتی فردی می‌خواست کار کند، باید درس را کنار می‌گذاشت. اما الان حداقل‌های مسئولیت را هم در خانه قبول نمی‌کند. البته خانواده‌هایی داریم که دختر، نقش شوهر را برای مادرشان بازی می‌کنند! مثلاً در یکی از مدارس تهران، در کلاس ۲۵ نفره، شش - هفت نفر فرزند طلاق هستند. دختر اصلاً به ازدواج فکر نمی‌کند و کار می‌کند تا کمک‌خرج یا گاهی اوقات حامی مادرش باشد. این دختر، فارغ از اینکه کودک هم نیست، نوجوان هم نیست و حتی دیگر زن هم نیست. او برای خودش مردی شده و کار می‌کند تا مراقب مادرش باشد. برای همین، یک نوجوانیِ متزلزل و سیالی داریم و اگر بخواهیم روزی سیاست‌گذاری کنیم، باید برای تمام این مدل‌های نوجوانی طراحی کنیم. البته این مسئله در زمینه‌های دیگر نیز صدق می‌کند؛ به‌عنوان نمونه، در مسئله جمعیت، اقدام به دادن وام می‌شود؛ درحالی‌که عده‌ای نیاز به وام ندارند و انگیزه می‌خواهند. برخی هم پول می‌خواهند و برخی دیگر سبک زندگی‌شان به‌گونه‌ای شده که فرد نازا شده و نیاز به درمان دارد. ما آدم‌هایی داریم که هم ازدواج کرده، هم پول و هم انگیزه دارد؛ یعنی شما در یک مسئله ظاهراً بسیار عینی و بیرونی، سه یا چهار دسته و بلکه بیشتر مخاطب دارید. در مسئله نوجوان نیز همین است.

نوجوان خیلی متغیر و متفاوت است؛ از نوجوانی که هنوز درگیر بازی است تا نوجوانی که اتفاقاً از همان بازی می‌خواهد پول دربیاورد. در شش ماه اخیر، چندین مورد مشاوره داشتم در مورد پسران نوجوانی که در حال ترک تحصیل هستند و می‌خواهند سراغ کارکردن بروند یا دختران نوجوانی که دغدغه دارند مثلاً پزشک شوند. این کارکردن پسران نوجوان هم در دنیای کودکانه خودش است. مثلاً بخش زیادی از نوجوانان را داریم که می‌خواهند «گیم استریمر» شوند. یک بار نوجوانی به من می‌گفت که «در یک دوراهی مانده‌ام؛ راهی که خودم می‌خواهم و راهی که خواهرم رفته است. خواهرم جراح مغز و اعصاب است». او بین این دو مانده بود. چه‌بسا هوشش را هم داشت که جراح شود. مثل این نوجوان، نمونه‌های زیادی داریم که فرد می‌خواهد کار کند و مستقل شود، اما نگاهش بسیار فانتزی و در فضای کودکانه‌ای است. واقعی نگاه نمی‌کند و می‌خواهد یک‌شبه پول‌دار شود.

این توضیحات، من را به یک جمله می‌رساند: «نوجوان هیچ فرقی با بزرگسال و کودک ندارد.» اینها تفاوت خاصی ندارند و فقط ضریب‌هایی می‌خورند. این نوجوان، همان خود ما هستیم. نوجوان همان انسان است. انسان چالش‌هایی دارد، نوجوان هم چالش دارد. فقط نوجوان نسبت به بزرگسال و کودک، یک سری تمایزها دارد. تمایز نسل Z، مصرف رسانه‌ای خاصش است. مگر مثلاً پیرمرد الان با پیرمرد قدیم فرق می‌کند؟ بله، بسیار فرق می‌کند. حتی مادربزرگ الان هم به دنبال این است که خود را زیبا کند، ورزش کند و... نمی‌گویم همه، اما فضا این‌طور شده است. وقتی نسل قدیم تغییر کرده، نوجوان و کودک هم تغییر می‌کند و دغدغه‌ها هم در فضای خانواده تغییر می‌کند.

 

مدرنیته، «نوجوانی» را دستخوش تغییرات کرده است

آیا می‌توانیم بگوییم نرم‌افزاری که اکنون روی ذهن آدم‌ها به‌عنوان نرم‌افزار مدرنیته نصب شده، فارغ از محیط زندگی‌شان، اینها را دچار یک تغییر و تحولات هویتی کرده است؟

مهدی‌زاده: چون نوجوان در سن هویت‌یابی است، تأثیرپذیری و به هم ریختگی‌اش بیشتر شده است. هویت او از طریق ارتباطات شکل می‌گیرد و ازآنجایی‌که در عصر ارتباطات قرار داریم، این روند شتاب بیشتری می‌گیرد. من اعتقاد دارم که دوره نوجوانی تا اوایل دانشگاه ادامه می‌یابد. در دانشکده فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق (ع) از سال ۹۵-۹۶ به بعد، تقریباً ده سال است که تفاوت نسلی بین دانشجویان ورودی جدید را می‌فهمم. حتی دانشجویان ورودی ۱۴۰۱ دانشکده نیز بارها به من گفته‌اند: «ما از دانشجویان ورودی ۱۴۰۴ هیچ درکی نداریم. اینها یک‌جوری هستند!» یعنی آن کسی که خودش نوجوان است، می‌گوید «من، نوجوانِ ورودی ۱۴۰۴ را نمی‌فهمم.» دقیقاً این اتفاق برای دانشجویان ورودی ۱۴۰۳ هم رخ می‌دهد. این اتفاق دیگر ربطی به نوجوان ندارد و به دلیل سیر تحولاتی است که رخ می‌دهد. این مسئله در مورد مذهب هم مطرح می‌شود؛ به‌طوری‌که فرد مذهبیِ الان مانند فرد مذهبی گذشته نیست. دختر نوجوان الان هم مانند گذشته نیست؛ گویی همه مفاهیم در دوره مدرن، دوره ارتباطات اجتماعی و شبکه‌های اجتماعی، تغییر کرده‌اند. نوجوانی هم دستخوش این تغییرات شده است. برای همین، فهم اینکه دوره نوجوانی دوره مستقلی است یا وابسته به کودکی، یکی از سؤالات مطرح است و باتوجه‌به این اتفاقات، گاهی اوقات ملحق به کودکی شده که درصد زیادی از افراد در کودکی مانده‌اند و برخی زود بزرگسال شده‌اند و نوجوانی را تجربه نکرده‌اند. این هم لزوماً تقصیر نوجوان نیست و این از کودکی نشئت می‌گیرد. یعنی ما باید ببینیم در کودکی چه اتفاقی افتاده است.

 

به‌هم‌ریختگی در کودکی موجب به‌هم‌ریختگی در نوجوانی شده است. نمی‌خواهم خیلی با ادبیات فرویدی و روانکاوی مسئله را ببینم، اما به‌هرحال، آورده‌ای که فرد در دوره کودکی دارد و آن سبک تربیتی که تجربه می‌کند، در همه چیز - از آسیب‌هایی که می‌بیند تا اتفاقات خوبی که برایش می‌افتد - ارتباط و امتدادش در نوجوانی است

به‌هم‌ریختگی در نوجوانی، ریشه در کودکی دارد

پس می‌توانیم بگوییم که فرد در کودکی هر مدلی باشد، در نوجوانی خودش را نشان می‌دهد.

مهدی‌زاده: بله. به‌هم‌ریختگی در کودکی موجب به‌هم‌ریختگی در نوجوانی شده است. نمی‌خواهم خیلی با ادبیات فرویدی و روانکاوی مسئله را ببینم، اما به‌هرحال، آورده‌ای که فرد در دوره کودکی دارد و آن سبک تربیتی که تجربه می‌کند، در همه چیز - از آسیب‌هایی که می‌بیند تا اتفاقات خوبی که برایش می‌افتد - ارتباط و امتدادش در نوجوانی است. به‌عنوان‌مثال، ما یک مسئله مهمی که برای نوجوان داریم، بحث هویت‌یابی، مشارکت و ارتباط است. وقتی فرد در کودکی تجربه نکرده، در نوجوانی که انقلابی رخ نمی‌دهد. یعنی ریشه همکاری و همیاری از دوره کودکی شروع می‌شود. وقتی در کودکی آن همکاری و مسئولیت‌پذیری نیست، حالا ما فکر می‌کنیم در نوجوانی چه کاری برایش انجام دهیم. مگر در کودکی کاری کرده‌ایم؟ چون این یک طیف که سیال است و به جز مسئله بلوغ جنسی که یک آلارم مشخصی دارد - که آن هم لزوماً خیلی واضح نیست - هیچ‌چیز دیگری نیست که بگوییم از امروز یک‌طور دیگر با بچه رفتار کنیم و از امروز به او مسئولیت بدهیم. این‌طور نیست. برای همین، ممکن است یک خانواده‌ای سه - چهار سال، مسئله ورود به نوجوانی را متفاوت ببیند.

اتفاق عجیبی که در این میان توسط خانواده می‌افتد، یک دوگانه ظاهراً متضاد است: دوگانه فرزندسالاری و کنترل‌گری. این دو با هم در نوجوان امروز جمع می‌شوند. فرزندسالاری یعنی همه چیز را برای او می‌خواهد و درعین‌حال، داشتن همه چیز او را توانمند نمی‌کند. به‌عنوان‌مثال، خانواده برای نوجوان خود گوشی می‌خرد، اما می‌خواهد به حریم خصوصی‌اش نیز وارد شود. همه امکانات را فراهم می‌کند ولی مسئولیت هم به او نمی‌سپارد و به او می‌گوید «باید همان رشته‌ای که من می‌گویم درس بخوانی». البته به نظرم در حال حاضر این سیالیت برای برخی فضاها و فرهنگ‌ها تغییر کرده است. اما می‌خواهم بگویم آن در مرکز قرارگرفتن فرزند، هم کنترل‌گری را با خود می‌آورد - که موجب اذیت او می‌شود - و هم او را خیلی بالا می‌برد؛ مانند یک سلبریتی که در عین بسیار دیده‌شدن، اعصابش نیز زیاد خورد می‌شود، نوجوان نیز این‌گونه می‌شود. نوجوان توسط خانواده مرکز توجه قرار می‌گیرد، البته نه به‌مثابه نوجوان، بلکه به‌مثابه کودک و فرزند و لذا درصد بالایی از جوانان ازدواج کرده را می‌بینیم که نوجوان و بلکه کودک هستند؛ چون هنوز هم تمام کارهایشان را با مادرشان چک می‌کنند و وابستگی‌شان به خانواده بسیار زیاد است.

الان درصد بالایی از پسران وجود دارند که طبق ادبیات فضای مجازی «پرنسس» شده‌اند یا مثلاً مردانی که رفتارهای زنانه دارند و از آن قوّامیت برخوردار نیستند. بخشی از این مشکل برمی‌گردد به اینکه او هنوز آن کودکی و نوجوانی‌اش را دارد و پدر و مادر هنوز کنترل‌گر هستند و هنوز جزئیات را چک می‌کنند. این مسئله نشان می‌دهد که یک پیچیدگی در این میان داریم که نمی‌توانیم بسیار ساده و بسیط آن را کنار بگذاریم و بگوییم یک نوجوان داریم؛ بنابراین رویکرد ما نسبت به اینکه چطور آنها را به مشارکت بگیریم، بسیار متفاوت است. یک نوجوان، وسط مشارکت است و اتفاقاً باید او را به تنظیمات کارخانه‌اش برگردانیم! او قرار نیست این مقدار کار کند و مسئولیت شوهرِ مادرش را هم به عهده بگیرد. او قرار نیست دستش در جیب خودش باشد و خودش مسیر را برود. قرار است طبق ادبیات دینی ما «وزیر» باشد و کنار یک عاقله مرد یا یک عاقله زنی باشد، اما این اتفاق نمی‌افتد و مسائل خاصی در این دوره پیش می‌آید.

 

نوجوان و عرصه مسئولیت‌پذیری

ما با یک وضعیت دوگانه نسبت به نوجوان مواجه هستیم؛ برخی می‌گویند نوجوان امروز توانایی این را دارد که ما مسائل کوچک‌تر کشور را به او بسپاریم تا آنها را حل کند. برخی هم می‌گویند اینکه از نوجوان حل مسئله بخواهیم، از عهده او برنمی‌آید؛ چرا که نوجوان در دوره‌ای است که باید تربیت شود و مسئله مشارکت را از جنس تربیتی می‌بینند. باتوجه‌به فضایی که تصویر کردید و دسته‌بندی‌های متکثری که نوجوان ایرانی دارد، آیا قائل به این هستید که نوجوان امروز، می‌تواند در مواردی به حل مسائل کمک کند؟ مثلاً در مسئله بی‌آبی سیاست‌گذاری کنیم که نوجوانان مسئله بی‌آبی را حل کنند؟ چون هم بر خانواده تأثیر دارند، هم خودشان می‌توانند رعایت کنند و هم از فضای مدرسه استفاده کنند.

آیا می‌توانیم مدیریت کلان را به نوجوانان بسپاریم که خودشان از پس خودشان بربیایند؟ ما نمی‌توانیم این اعتماد را بکنیم؛ همانطور که در مورد جوان هم این اتفاق می‌افتد و نمی‌توان همه تصمیمات کلان جامعه را به عهده عامه جامعه گذاشت.

مهدی‌زاده: به نظرم در مسائل مختلف، متفاوت است. حتماً مسائلی داریم که نوجوان هیچ ورودی به آن ندارد و نمی‌تواند داشته باشد. ممکن است مسائل کلان جامعه، این‌طور باشد. به‌عنوان‌مثال، در فضای خانواده ما می‌گوییم آن پدر قوی، پدری نیست که همه تصمیمات را خودش بگیرد؛ بلکه یک سری تصمیمات را باید با هماهنگی بگیرد. یک جایی حتماً باید تصمیم مادرانه باشد. مادر تصمیم می‌گیرد و پدر تبعیت می‌کند. در یک جایی هم تعبیر روایت این است که «المؤمن یَأْکل بشَهْوه أهله»؛ یعنی فرد بر اساس میل خانواده‌اش - حتی در خوردن و آشامیدن - عمل می‌کند. یعنی در آن رفتاری که قرار است آنها در آن ذی‌نفع باشند، باید مشارکت وجود داشته باشد. در یک خانواده چندنفره باید به این شیوه مدیریت کرد. در سطح کلان جامعه هم شما نمی‌توانید تصمیم بگیرید و یک سری از اقشار جامعه را - چه در فهم و چه در ارائه راهکار - در نظر نگیرید. مانند اینکه من بخواهم یک انیمیشن برای کودک طراحی کنم و اصرار داشته باشم که طبق سلیقه خودم باشد؛ درحالی‌که سلیقه کودک‌ونوجوان حتماً مهم است و مسئله را باید از دل او کشف کنم. اما آیا می‌توانم انیمیشن را همان‌طور که او لزوماً می‌گوید، بسازم؟ خیر. یک سطحی از تصمیم‌گیری و حل مسئله، حتماً در انحصار آن آدم عاقل و پخته است و یک حد آن هم در سطح آدم میانی است که مشارکت یعنی همراهی می‌کند و یک جایی هم کاملاً مستقل است.

ما باید نظام مسائل را روی میز قرار دهیم. مثلاً می‌خواهیم مسئله حجاب را برای نوجوان حل کنیم؛ ما بدون اینکه نوجوان را بفهمیم و او را مشارکت دهیم، نمی‌توانیم از بیرون کاری برای او انجام دهیم. اما آیا می‌توانیم مدیریت کلان را به نوجوانان بسپاریم که خودشان از پس خودشان بربیایند؟ ما نمی‌توانیم این اعتماد را بکنیم؛ همان‌طور که در مورد جوان هم این اتفاق می‌افتد و نمی‌توان همه تصمیمات کلان جامعه را به عهده عامه جامعه گذاشت.

ما اصطلاحاً در نظام تصمیم‌گیری، «تصمیم من»، «تصمیم ما» و «تصمیم من و او» را داریم. در واقع تصمیمات یک سطح‌بندی و لایه‌بندی دارد؛ لذا وقتی از مشارکت صحبت می‌کنیم، از تفویض اختیار شروع می‌شود که شما کاملاً کار را می‌سپارید تا مشارکت و تا اینکه آنها فقط مطلع می‌شوند و باید تبعیت کنند. اگر این طیف را در نظر بگیریم، بسته به موضوعش حتماً نوجوان در یکی از این رده‌ها قرار می‌گیرد و ملاک آن را هم ذی‌نفع بودن می‌گذاریم. اگر قرار است مسئله‌ای باشد که اثرش روی نوجوان باشد، مثلاً می‌خواهید یک شهر جدید بسازید، نوجوان چه نیازی دارد؟ باید در آن دیده شود. می‌خواهید مدرسه یا محصول آموزشی طراحی کنید، حتماً نوجوان باید در آن مشارکت داشته باشد. ولی ممکن است آن گرافیستی که آن را طراحی می‌کند، نوجوان نباشد.

نکته بعدی اینکه آیا نوجوان می‌تواند؟ بله، استعدادش را دارد. اما آیا این استعداد او را پرورش داده‌ایم؟ من می‌گویم این به دوران کودکی برمی گردد. وقتی ما در فضای خانواده و بافت فرهنگی، نوجوان را کودک در نظر گرفتیم، این نوجوان نمی‌تواند موفق شود. اما اگر روی این نوجوان سرمایه‌گذاری کنیم، بله می‌تواند. چرا نتواند؟ مگر مثلاً در گذشته همین نوجوان این کار را نمی‌کرد؟ آیا آدم‌های امروز با آدم‌های گذشته فرق کرده‌اند؟ آن جمله کلیدی که می‌خواستم بگویم این است: «نوجوان با آدم بزرگ فرقی نمی‌کند و فقط ضریب هیجان بیشتری دارد و دوبله سوبله چوبله درک می‌کند»؛ یعنی وقتی ما از یک اتفاقی خوشحال می‌شویم او خیلی خوشحال می‌شود. به‌عنوان‌مثال، به این جمله من با ضریب چندبرابر می‌خندد. اما ما صرفاً یک لبخند زدیم. نوجوان ما شادی، غم، اعتراض و آرمان‌خواهی را با ضریب چندبرابر تجربه می‌کند. نوجوان همچنین شجاعت را بیشتر می‌فهمد؛ لذا تهور در او دیده می‌شود. اگر این را در نظر بگیریم، پس نوجوان مانند بزرگسال، همه توانایی‌ها را دارد. فقط چون در دوره‌ای است که هورمون‌های جنسی ظاهر می‌شوند، همه چیز پر از هیجان است. اگر این هیجان کنترل شود، اتفاقاً قدرت این از بزرگسال بیشتر است.

در ادبیات دینی وقتی فرد به سن نوجوانی می‌رسد، یعنی آدم کامل می‌شود؛ این نقطه آغاز یک انسان تمام بودن است. انسان تمام، یعنی مسئله جنسی هم تازه روی او آمده است؛ پس می‌تواند ارتباط عمیق با دوستانش برقرار کند و بفهمد عشق چیست. مانند نهال است، اما از او انتظار نداریم فوراً میوه بدهد. وارد چرخه انسان کامل‌شدن می‌شود، چون تمام اجزایش موجود است. فقط فرقش با جوان این است که چون همه اینها را تازه تجربه می‌کند، باید به او کمک کنیم مدیریت کند. یعنی اتفاقاً نکات بدیع و خلاقیت‌هایی دارد و چیزهایی می‌بیند که اصلاً آن بزرگسال نمی‌بیند، اما چون هیجان و نشاط دارد، باید از فیلتر عقل بزرگسال عبورش دهیم. عموم نوجوانان در فضای دانشگاه و حتی طلبگی این نشاط و هیجان را دارند، اما بعد از گذشت یک سنی، به دلیل روزمرگی هیجانشان فروکش می‌کند. یک درصدی می‌توانند این را حفظ کنند و با آن جلو بروند. پس این نیرو چیز خوبی است و آفتش این است که چرا این هیجان فروکش می‌کند. ما می‌فهمیم این هیجانی که دارد، فیک است و باید قدری تعدیل شود. مثلاً در فضای دینی با علم دینی روبه‌رو می‌شویم. اینکه «من می‌خواهم دنیا را تغییر دهم»، یک آرمان‌خواهی خیلی خوب و مبارک است؛ اما خامی دارد و فرد بزرگسال هیچ‌وقت سمت این سطح از آرمان‌خواهی نمی‌رود؛ بنابراین فکر می‌کنم نوجوان، به‌صورت پیش‌فرض، استعداد واردشدن به عرصه و پذیرفتن مسئولیت‌ها را دارد. اما آیا ما در دوره کودکی، زمینه را به اقتضایی که اینجا بتواند کاری کند، فراهم کرده‌ایم؟

یک نوجوان ممکن است در همان ۱۸-۱۹ سالگی بتواند ازدواج هم بکند. اصطلاحاً به آن «کودک‌همسری» می‌گویند؛ اما یک دختری آنقدر بالغ شده که در همان سن و یا کمتر مثلاً ۱۳-۱۴ سالگی می‌تواند مادر شود. اما یک دختری هم ممکن است تا سی‌سالگی عقلِ ازدواج نداشته باشد.

 

مداخله فرهنگی نوجوان را بی‌مسئولیت می‌کند!

 

ممکن است درباره سیاست‌گذار هم بگوییم که به‌عنوان‌مثال، وقتی نوجوان یک جا کار می‌کند، به او کودک کار اطلاق می‌شود. یعنی یک برچسبی به او می‌زنیم که نباید کار کند. یا دوگانه‌ای که بعضاً پررنگ شده این است که در کشورهای خارجی، دانش‌آموز در ایام تعطیلات می‌تواند هر کاری انجام دهد و ما به‌ازای آن دریافتی داشته باشد. این اتفاق بد که در ذهن‌های ما افتاده، آیا به دلیل این است که سیاست‌گذار به این سمت رفته یا این از درون خانواده بیرون آمده است؟

مهدی‌زاده: من از فضای فرهنگ جدید وام می‌گیرم؛ اینکه مثلاً یک بچه در این سن، دغدغه پول دارد، لزوماً از سنخ مسئولیت‌پذیری او نیست. میل جامعه به پول و ثروت پررنگ شده است. نوجوان قدیم برای پول گرفتن کار نمی‌کرد، اما ما ادبیات را این‌گونه کردیم که نوجوان در خانه کار کند و ما به او پول بدهیم. در گذشته کارکردن وظیفه بود. نه فقط نوجوان، بلکه همه وظیفه داشتند کار کنند. یکی از اتفاقاتی که ما در جلب مشارکت نوجوان با آن مواجه می‌شویم، این است که گاهی اوقات ما فقط می‌خواهیم او را سر کار بگذاریم، یعنی می‌خواهیم از او بیگاری بکشیم. واقعاً این مشارکت بر اساس سطح مسئله نیست.

به نظرم ما دو دسته فضای مشارکت داریم. یک بخش، فضای مشارکت‌هایی که هدفش خود مشارکت نیست، هدفش عزت‌نفس دادن، حال خوب دادن و احساس شخصیت دادن است که این خوب است. اما بخش دیگری از مشارکت، مشارکتی است که طرف می‌فهمد واقعاً باید آنجا باشد و نقش دارد. حتی ممکن است یک درصد باشد. به نظرم برخی مدارس این‌گونه است که باید شما کلاستان را تمیز کنید. نه اینکه در صورت انجام‌ندادن، تنبیه می‌شوید. مانند هر کسی که از سر سفره بشقاب خود را برمی‌دارد. آیا من می‌توانم به فرزندم بگویم «چون بشقابت را از سر سفره برداشتی، جایزه دریافت می‌کنی؟» خیر. باید بردارد، حتی اگر چهار - پنج‌ساله باشد.

در گذشته کارکردن وظیفه بود. نه فقط نوجوان، بلکه همه وظیفه داشتند کار کنند. یکی از اتفاقاتی که ما در جلب مشارکت نوجوان با آن مواجه می‌شویم، این است که گاهی اوقات ما فقط می‌خواهیم او را سر کار بگذاریم، یعنی می‌خواهیم از او بیگاری بکشیم.

بنابراین، فرهنگ فعلی، کار را خراب کرده است. یعنی وقتی نوجوان بخواهد مسئولیت بپذیرد و در کارها مشارکت کند، حرف بزند و حرفش اثرگذار باشد، فرهنگ در آن مداخله کرده و آن را خراب کرده است؛ لذا بچه تربیت نمی‌شود، بی‌تربیت می‌شود. فردا اگر بخواهد یک کار ساده هم انجام دهد، طلبکار از خانواده می‌شود. چون مسئله‌اش کار نیست، مسئله‌اش پول است. هویت نوجوان شکل گرفته، اما بر اساس پول درآوردن شکل گرفته، نه کارکردن و نه بزرگ‌شدن. پس یک بخش جلب مشارکت کودکان و نوجوانان، هدفش می‌تواند مشارکت نباشد؛ گاهی اوقات خود مشارکت موضوعیت دارد. به نظرم برای هر دو باید برنامه‌ریزی کرد. نکته بعدی اینکه سیاست‌گذاری، پله‌پله حرکت‌کردن است. آن نوجوانی که طبق بحث شرعی باید مثلاً در سن ۱۲، ۱۳، ۱۴سالگی روزه بگیرد، به او گفته می‌شود از زمانی که دندانش افتاد، نماز و روزه‌اش را «کله‌گنجشکی» بگیرد؛ یعنی او باید شروع کند. برای همین من این‌قدر اصرار دارم که تصمیم‌گیری برای نوجوانی، باید از کودکی شروع شود. کودکی که در کودکی‌اش فقط کودکی کرده، الان که وارد حوزه نوجوانی می‌شود، نمی‌تواند به یکباره به این کارها ورود پیدا کند.

اگر شما در کودکی، با یک شیبی وارد نوجوانی شوید، این نوجوان باید مشارکت کند و وارد بازار کار هم بشود. یک نوجوان ممکن است در همان ۱۸-۱۹ سالگی بتواند ازدواج هم بکند. اصطلاحاً به آن «کودک‌همسری» می‌گویند؛ اما یک دختری آن‌قدر بالغ شده که در همان سن و یا کمتر مثلاً ۱۳-۱۴ سالگی می‌تواند مادر شود. اما یک دختری هم ممکن است تا سی‌سالگی عقلِ ازدواج نداشته باشد. به این دلیل که او برای این فضا و قبول مسئولیت آماده شده است. من به‌عنوان کسی که در فضای ازدواج کار می‌کنم، با ازدواج سن کم مخالف هستم، اما دلیل بر این نیست که آن آدم نمی‌تواند. چه‌بسا ظرفیتش را دارد. فضای عاطفی و فضای جنسی‌اش را دارد و چه‌بسا فضای خلاقیت را هم دارد؛ اما در این سال‌هایی که به اینجا رسیده، یاد نگرفته است. مانند بچه‌ای که روزه کله‌گنجشکی نگرفته و الان می‌خواهد روزه کامل بگیرد. سیاست‌گذار هم باید این کار را انجام دهد. وقتی این شیوه را رعایت نمی‌کند، اینکه الان یک حکمی را می‌دهد و از او می‌خواهد، طبیعتاً محقق نمی‌شود.

/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...

گزارش خطا پسندها :