۱۴۰۵/۰۲/۲۴
۱۰:۵۵
کد خبر : ۱۲۰۸۵
مروری بر جایگاه استعمار در حافظه تاریخی ملت‌ها/ بخش ششم؛

وقتی استعمارگر، خودی می‌شود!

استعمارگران چگونه خودی می شوند
آنچه امروزه ما در آمریکای لاتین مشاهده می‌کنیم، محصول یک فرآیند پیچیده از «بازتعریف هویت» است. استعمار در این مناطق، نه به‌عنوان یک پرانتز تاریخی که باید بسته شود، بلکه به‌عنوان «نقطه صفر پیدایش» پذیرفته شده است. این امر نشان می‌دهد که موفق‌ترین فرم استعمار، مدلی است که در آن استعمارگر نه‌تنها خاک، بلکه «هویت» و «تعریفِ خود» در ذهن مستعمره را تسخیر و بازنویسی می‌کند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ در بخش‌های پیشین این مجموعه یادداشت، از تاریخ استعمار و تطورات آن سخن فراوان به میان آمد. هر چه در مسیر تاریخ به سمت دنیای معاصر پیش رفتیم، استعمارگران به واسطه موانع و مشکلات مختلف - اعم از فرسایش توان استعماری در نتیجه جنگ‌های جهانی تا بیداری ملت‌های دنیا - روی به مدل‌های جدیدی از استعمار آوردند. این مدل‌های جدید که با عناوینی نظیر استعمار نو و فرانو از آنها یاد می‌شود، ابتناء بیشتری بر استعمار ذهن، فرهنگ و انسان‌ها داشته و از ساختار پیچیده‌تری برخوردار هستند. پرسش مهمی که در این مجال قصد پرداخت به آن را داریم، این است که کشورهای سابقاً مستعمره، امروزه با تاریخ مبارزاتی خود علیه استعمار چه مواجهه‌ای داشته‌اند؟ آنان اکنون چه نگاهی به استعمار دارند؟ خصوصیت خاص استعمارهای جدید آن است که نفس خودآگاهی به مکانیسم‌های آنان می‌تواند به‌مثابه باطل‌السحر جادوی استعمار عمل کرده و آن را ناکارآمد سازد. اما کشورهایی که تاریخی را در مبارزه با استعمار گذرانده‌اند، نوعاً شاهد صحنه‌های بسیار خشن و دردناکی از قتل و غارت و قحطی بوده‌اند، امروزه هنگام رجوع به تاریخ خود، چه ادراکی نسبت به استعمار به دست می‌آورند؟ آیا این کشورها توانسته‌اند از تاریخ مبارزات ضد استعماری خود، برای امروز بهره‌ای بگیرند؟ به‌منظور پرهیز از ساخت کلیشه‌های ذهنی، باید با بررسی انضمامی به این سؤال، پاسخ دهیم.

 

آمریکای لاتین؛ از تغییر دین تا تحول در بافت جمعیتی

اگر اخبار ورزشی را با جزئیات دنبال کنید، متوجه می‌شوید که در لیگ دسته اول فوتبال برزیل، تیمی به نام «واسکودوگاما» وجود دارد. واسکودوگاما یک دریانورد بی‌رحم پرتغالی بود که به‌عنوان یکی از نشانه‌های برجسته عصر غارتگری در سطح جهان شناخته می‌شود. هرچند عمده غارتگری دوگاما در آفریقا بود، اما نام‌گذاری چنین فرد خون‌ریزی بر روی یک باشگاه معتبر ورزشی در کشوری که تاریخ خونینی از استعمار را دارد، پرسش‌برانگیز است. سؤال مهم آن است که آمریکای لاتین - خصوصاً کشورهای برجسته امروزی آن نظیر برزیل - با تاریخ استعمار خود چه کرده‌اند؟ آیا این تاریخ در وجود آنها زنده مانده یا با یک حافظه تاریخی سرد و بی‌نسبت با گذشته روبرو هستیم؟

در مدل‌های کلاسیک استعمار (مانند هند یا ایران)، استعمارگر به‌مثابه یک «دیگری» وارد شد و پس از دوره‌ای، به‌صورت فیزیکی خارج گردید؛ لذا مرز میان «ما» (بومیان) و «آنها» (اشغالگران) همواره شفاف باقی ماند.

واقعیت آن است که استعمار با حضور خود در این قاره، شکافی میان مردمان بومی و حافظه تاریخی آن ایجاد کرده است. اما پرسش مهم بعدی، سازوکار آن است که در ادامه توضیح می‌دهیم:

 

۱. استحاله «دیگری» در «خود»؛ پارادوکس هویتی و بیولوژیک

نخستین و بنیادی‌ترین عامل در این «سردی تاریخی»، تفاوت ماهوی الگوی استعمار در آمریکای لاتین نسبت به آسیا یا آفریقاست. در مدل‌های کلاسیک استعمار (مانند هند یا ایران)، استعمارگر به‌مثابه یک «دیگری» وارد شد و پس از دوره‌ای، به‌صورت فیزیکی خارج گردید؛ لذا مرز میان «ما» (بومیان) و «آنها» (اشغالگران) همواره شفاف باقی ماند.

اما در برزیل، استعمارگر هرگز خارج نشد، بلکه در بافت جامعه حل گردید. آمارهای امروزین نشان می‌دهد که بین ۴۳ تا ۴۷ درصد از جمعیت برزیل، خود را سفیدپوست معرفی می‌کنند که تبارشان مستقیماً به مهاجران اروپایی باز می‌گردد. بخش عظیمی از بقیه جمعیت نیز، دورگه هستند. در چنین بستری، نفرت‌ورزی نسبت به استعمارگر، به معنای نوعی «نفرت از خویشتن» و انکار تبار اجدادی است؛ بنابراین، جامعه ناخودآگاه برای حفظ انسجام روانی خود، به جای طرد کامل گذشته استعماری، آن را به‌عنوان بخشی از تکوین هویت خود پذیرفته است.

 

۲. برساخت اسطوره «لوزوتروپیکالیسم»

دومین مکانیزم، یک مهندسی نرم‌افزاری در تاریخ‌نگاری است. برخلاف استعمار آنگلوساکسون که بر جدایی نژادی تأکید داشت، در حوزه تمدنی پرتغال، نظریه‌پردازانی همچون «ژیلبرتو فریره» مفهوم «لوزوتروپیکالیسم» را تئوریزه کردند. این نظریه، مدعی بود که استعمارگران پرتغالی به دلیل خلقیات خاص خود، فاقد تعصبات نژادی بوده و به جای سرکوب مطلق، به سمت «آمیختگی نژادی» و خلق یک تمدن جدید و منعطف حرکت کرده‌اند.

این گفتمان که دهه‌ها توسط نظام‌های آموزشی و سیاسی ترویج شد، تاریخ «خشونت و تجاوز» را در ذهنیت عمومی به تاریخ «عاشقانه شکل‌گیری یک ملت» تغییر ماهیت داد. در نتیجه، چهره‌هایی مانند واسکودوگاما نه به‌عنوان نمادهای سبعیت، بلکه به‌عنوان پدران بنیان‌گذارِ یک تمدن جدید بازنمایی شدند.

 

۳. هژمونی مذهب و مشروعیت‌بخشی لاهوتی

استعمار در آمریکای لاتین تنها یک پروژه سیاسی - اقتصادی نبود، بلکه یک پروژه الهیاتی نیز محسوب می‌شد. کلیسای کاتولیک با ایفای نقش محوری، توانست استعمار را به‌عنوان فرآیند «نجات‌بخشی» معنا کند. وقتی مقدس‌ترین باورهای یک ملت نظیر خدا، پیامبر و مناسک دینی، همان باورهایی باشد که توسط استعمارگر آورده شده است، نوعی «سندرم استکهلم فرهنگی» شکل می‌گیرد.

استعمار در آمریکای لاتین تنها یک پروژه سیاسی - اقتصادی نبود، بلکه یک پروژه الهیاتی نیز محسوب می‌شد. کلیسای کاتولیک با ایفای نقش محوری، توانست استعمار را به‌عنوان فرآیند «نجات‌بخشی» معنا کند. وقتی مقدس‌ترین باورهای یک ملت نظیر خدا، پیامبر و مناسک دینی، همان باورهایی باشد که توسط استعمارگر آورده شده است، نوعی «سندرم استکهلم فرهنگی» شکل می‌گیرد. بومیان و بردگان سابق، فرهنگ اجدادی خود را از دریچه نگاه فاتحان (به‌عنوان امری کفرآمیز یا بدوی) نگریستند و پذیرش دین فاتح، به معنای پذیرش ناخودآگاهِ برتری فرهنگی او بود. این اشتراک در امر قدسی، زهرِ تضاد تاریخی را خنثی کرده است.

 

۴. تغییر در هندسه دشمن؛ از استعمار کهن به امپریالیسم مدرن

در ساحت جامعه‌شناسی سیاسی، هویت‌های مبارزاتی نیازمند یک «دشمن حی‌وحاضر» هستند. در قرن بیستم، با افول قدرت پرتغال و اسپانیا و ظهور هژمونی ایالات متحده آمریکا در نیمکره غربی، نوک پیکان مبارزات ضد استعماری در آمریکای لاتین تغییر جهت داد. جریان‌های روشنفکری و چپ‌گرا در کشورهایی نظیر برزیل، «امپریالیسم یانکی» را به‌عنوان تهدید وجودی شناسایی کردند. در این دوقطبی جدید، استعمارگر پیر (پرتغال) که خود در برابر هژمونی آنگلوساکسون‌ها در حاشیه قرار گرفته بود، از جایگاه «دشمن» خارج شده و به جایگاه «ریشه فرهنگی مشترک» در برابر نفوذ آمریکا ارتقا یافت.

 

۵. گسست تاریخی به واسطه حذف فیزیکی

در نهایت، باید به تلخ‌ترین واقعیت اشاره کرد: «تاریخ را فاتحان می‌نویسند؛ زیرا بازنده‌ای برای روایت باقی نمانده است». جمعیت بومیان که حافظان اصلی حافظه تاریخیِ رنج و مقاومت بودند، در طی قرون متمادی به واسطه بیماری، جنگ و کشتار سیستماتیک به حاشیه رانده شده یا حذف شدند؛

بنابراین، صدایی که امروز از برزیل یا بسیاری دیگر کشورهای آمریکای لاتین شنیده می‌شود، صدای نوادگان همان ساختار استعماری یا گروه‌های استحاله شده در آن است، نه صدای قربانیان اصلی. فقدان یک «توده انتقادی» از بومیان اصیل، باعث شده است که روایت مقاومت، فاقد حاملان اجتماعی قدرتمند باشد. آنچه امروزه ما در آمریکای لاتین مشاهده می‌کنیم، محصول یک فرآیند پیچیده از «بازتعریف هویت» است. استعمار در این مناطق، نه به‌عنوان یک پرانتز تاریخی که باید بسته شود، بلکه به‌عنوان «نقطه صفر پیدایش» پذیرفته شده است. این امر نشان می‌دهد که موفق‌ترین فرم استعمار، مدلی است که در آن استعمارگر نه‌تنها خاک، بلکه «هویت» و «تعریفِ خود» در ذهن مستعمره را تسخیر و بازنویسی می‌کند. امری که در بخش‌های پیشین این مجموعه یادداشت، تحت عنوان استعمار فرانو از آن یاد کردیم.

 

هندوستان و حوزه تمدنی ایران فرهنگی

هندوستان همواره به‌عنوان بزرگ‌ترین نماد عصر استعمار برای ما و جهانیان شناخته می‌شود. گویی که بدون هندوستان، عصر استعمار تصویری برای ما پیدا نمی‌کند. تا پیش از حضور استعمار در منطقه شرق آسیا، منطقه از نیروهای درونی خود بهره گرفته و ضمن پویایی‌ها، چالش‌هایی را نیز تجربه کرده است. آنچه در این میان مهم جلوه می‌کند، قوت تجارت و ادبیات در این منطقه است. به تعبیری در جاده‌ای که کاروان‌های تجاری رد نشوند، ناچار نیروهای نظامی رد خواهند شد. منطقه شرق آسیا با دو جاده بزرگ ابریشم و ادویه، همواره از رفاه و امنیت بسیار بالایی برخوردار بوده است. مسلمانان در کنار هندوها و دیگر ادیان، زیست نسبتاً مسالمت‌آمیزی داشته‌اند. این سخن به معنای یکپارچگی کامل نیست، بلکه بدان معناست که گسل‌ها به مرز گسست کامل نرسیده‌اند. «دهلی کهنه» که امروز در کنار «دهلی‌نو» قرار دارد، مملو از مساجد و نشانه‌های اسلامی است. بااین‌حال، یکی از کارویژه‌های اصلی استعمار در این منطقه، تغییر زبان و خط بود. حوزه بزرگ ایران فرهنگی از شرق تا بنگال امتداد داشت. خط فارسی در تمام این حوزه تمدنی بزرگ خوانده شده و مردم این منطقه، کاملاً نویسا بوده‌اند.

امروزه هند اگرچه در ظاهر کشوری مستقل با ادعاهای ملی‌گرایانه غلیظ است، اما در ساختار کلان نظام بین‌الملل، عملاً در حال تبدیل‌شدن به یک «کارگزار ژئوپلیتیک» برای ایالات متحده آمریکا است. سیاست «مهار چین» که راهبرد اصلی آمریکاست، نیازمند هزینه دادن یک بازیگر منطقه‌ای است و هند با قرارگرفتن در خط مقدم این تنش، عملاً بار امنیتی و نظامی حفظ هژمونی غرب در آسیا را به دوش می‌کشد.

نخستین حیله استعمار، تغییر خط و زبان بود. کمترین اثر این وضعیت، انقطاع حافظه تاریخی است. امروزه هندی‌ها ناتوان از مطالعه تاریخ اصلی خود، مطالعه کتیبه‌های «تاج‌محل» و دیوان شاعران هندی هستند که به فارسی گنجینه‌هایی را نگاشته‌اند. ثمره تغییر خط، ترویج سیاست‌های جدایی‌طلبی دینی و افراط‌گرایی مذهبی توسط انگلیس‌ها، فعال‌شدن شکاف‌های هویتی جدی میان هند با شرق (چین) و غرب (تمدن اسلامی/فارسی) خود شده است. گویی که هند به‌مثابه کشوری بیگانه در این منطقه حضور یافته است. امروزه جریان حزب حاکم (حزب مودی)، دوره اسلامی و گورکانی هند را دوره اشغال هند توسط مسلمانان روایت کرده و با حذف تعمدی این بخش، تلاش دارد تا هند را کشوری صرفاً هندو معرفی کند.

چالش دیگر هند با کشور چین است. برخلاف تصور رایج، تنش‌های مرزی میان دو غول آسیایی (هند و چین) ریشه در خصومت‌های دیرینه تمدنی ندارد؛ چرا که رشته‌کوه هیمالیا، همواره به‌عنوان یک سد طبیعی و منطقه حائل، مانع از اصطکاک مستقیم نظامی میان این دو تمدن کهن بوده است. آنچه امروزه آتش منازعات را در این منطقه شعله‌ور نگاه می‌دارد، میراث مستقیم «کارتوگرافی استعماری» (Colonial Cartography) است. بریتانیا در دوران تسلط خود، با ترسیم خطوطی یک‌جانبه و بدون توافق دوجانبه واقعی با چین (نظیر خط مک ماهون در سال ۱۹۱۴) و دستکاری در مناطق حائل نظیر تبت، عملاً بمب‌های ساعتی ژئوپلیتیکی را در مرزها تعبیه کرد. پس از خروج فیزیکی بریتانیا، این خطوط مبهم و تحمیلی به اصلی‌ترین کانون بحران بدل شدند و هند را ناخواسته وارد یک رقابت فرسایشی با همسایه شرقی خود کردند. پیامد راهبردی این «مین‌گذاری‌های تاریخی» آن شد که هند برای ایجاد موازنه قدرت در برابر چین، ناگزیر به آغوش طراحان همان بحران - بلوک غرب - پناه ببرد. در اینجا با یکی از پیچیده‌ترین لایه‌های استعمار فرانو مواجه می‌شویم: «استعمار از طریق ایجاد نیاز امنیتی».

امروزه هند اگرچه در ظاهر کشوری مستقل با ادعاهای ملی‌گرایانه غلیظ است، اما در ساختار کلان نظام بین‌الملل، عملاً در حال تبدیل‌شدن به یک «کارگزار ژئوپلیتیک» برای ایالات متحده آمریکا است. سیاست «مهار چین» که راهبرد اصلی آمریکاست، نیازمند هزینه دادن یک بازیگر منطقه‌ای است و هند با قرارگرفتن در خط مقدم این تنش، عملاً بار امنیتی و نظامی حفظ هژمونی غرب در آسیا را به دوش می‌کشد.

این وابستگی تنها نظامی نیست؛ بلکه در ساحت «سرمایه انسانی» نیز شاهد نوعی خراج‌گزاری نوین هستیم. درحالی‌که استعمار کهن به غارت منابع خام (ادویه و پنبه) می‌پرداخت، استعمار فرانو به «مکنده استعدادها» تبدیل شده است. خیل عظیم مهندسان و نخبگان هندی که در دانشگاه‌های این کشور و با هزینه ملت هند تربیت می‌شوند، به‌عنوان چرخ‌دنده‌های اصلی غول‌های تکنولوژی آمریکا - مثل سیلیکون‌ولی - جذب شده و ارزش افزوده خود را نه در دهلی، بلکه در کالیفرنیا تولید می‌کنند.

بنابراین، هندِ معاصر تصویری پارادوکسیکال را به نمایش می‌گذارد: کشوری که با حذف حافظه تاریخی خود (انقطاع از تمدن فارسی - اسلامی) و درگیری مصنوعی با همسایگان خود (میراث مرزبندی استعمار)، عملاً در زمینی بازی می‌کند که مختصات آن توسط غرب طراحی شده است. این وضعیت نشان می‌دهد که استعمارگر حتی پس از خروج، با باقی‌گذاشتن «گسل‌های مرزی» و «تغییر کدهای فرهنگی»، مستعمره سابق را در مداری نگه می‌دارد که منافع کلان استعمارگر را تأمین کند؛ حتی اگر آن کشور، خود را بزرگ‌ترین دموکراسی جهان بنامد. همه اینها در حالی صورت می‌گیرد که هند، ظاهراً داعیه عزت‌مندی در برابر استعمار انگلیس را در خود زنده نگه داشته و نگاهی انتقادی در فرهنگ هندی نسبت به غرب وجود دارد. بااین‌حال، هند امروز به بازیگری تبدیل شده است که نظم استعماری را تثبیت کرده و تقویت می‌کند.

 

ایران و عقل گرم رویارویی با استعمار

ایران هرچند به‌طور کامل در دوره استعمار کلاسیک، مستعمره نشد، اما تجزیه جغرافیا، تهاجم نظامی و حکومت دست‌نشانده را تجربه کرد. 

آخرین کشوری که در این مجال تلاش داریم تا پیرامون آن سخن بگوییم، کشور خودمان ایران است. ایران هرچند به‌طور کامل در دوره استعمار کلاسیک، مستعمره نشد، اما تجزیه جغرافیا، تهاجم نظامی و حکومت دست‌نشانده را تجربه کرد. بخش‌هایی زیادی از شرق، شمال و جنوب کشور ما طی کمتر از دو قرن از بخش مرکزی جدا شده و مستقل شدند. این تجزیه هرچند بعضاً بر گسل‌های داخلی استوار بود، اما نقش استعمار در آن بسیار پررنگ بود. بااین‌حال، وجود برخی شرایط، از اساس کشور ما را با دیگر حوزه‌های استعماری متفاوت می‌کند. نخستین خصیصه، وجود سابقه بسیار طولانی در فرهنگ، تمدن و عقلانیت است. حوزه‌های عقلانیت فلسفی و تمدنی در ایران بسیار کهن بوده و بر خلاف آمریکای لاتین که تمدنی با غلظت عقلانیت کمتر است، در اینجا ما شاهد یک لایه عقلانیت بسیار غلیظ و ضخیم هستیم.

نکته دیگر، وجود پیوستگی تاریخی است. اگر نگوییم ایران تنها تمدن دنیا بوده، بلاشک جزء معدود تمدن‌های زنده‌ای است که مردمان آن احساس نوعی پیوستگی تاریخی با سده‌ها و هزاره‌های پیشین خود دارند. خصیصه سوم، وجود دینی نظام‌مند با حوزه‌های قدرتمند است. همه این مؤلفه‌ها در عرصه فرهنگ و تمدن به نوعی خودباوری و اعتمادبه‌نفس ترجمه می‌شود. اعتماد به نفسی که زمینه‌های انسجام اجتماعی در جامعه ایرانی را فراهم می‌آورد. پروژه‌هایی همچون تغییر زبان و تغییر دین، به‌موازات حضور استعمار در دیگر نقاط دنیا، در کشور ما ایران نیز اجرا شد. گزارش‌های متعدد و مفصلی از حضور دستگاه تبلیغی کلیسا در ایران وجود دارد که ذکر آن خارج از موضوع نگاشته فعلی است؛ اما خصیصه‌های پیشین، تمام پروژه‌های استعمار برای تحقق طرح‌های استعمار فرهنگی خود را ناکام گذاشت.

بنابراین، امروزه نیز ایرانیان یکی از بالاترین آمارها در بی‌اعتمادی به غرب را در کارنامه خود دارند. بااین‌حال هنگامی که از جامعه ایرانی سخن می‌گوییم، از جامعه‌ای واقعی سخن گفته که تکثرهای گوناگونی را در دل خود راه داده و سلیقه‌ها و ذائقه‌های مختلفی به لحاظ دینی و سیاسی در آن وجود دارند. غرب‌گرایی یا گرایش به غرب، بدون شک در بخش‌هایی از جامعه ایرانی ریشه داشته و نمایندگانی را نیز در عرصه فکر، سیاست و... دارد. بااین‌حال، برآیند جامعه ایرانی، زنده‌بودن حافظه تاریخی آنها در باب استعمار است.

 

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :