گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ بررسی رویههای ملتسازی از منظر قومیتها و مناسباتی که با اقلیتها برقرار میکند، از موضوعات مهم جامعهشناسی سیاسی امروز ایران است. ما در همین راستا گفتگویی صورت دادیم با دکتر علی جنادله - عضو هیئتعلمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی - تا پیرامون اتفاقاتی که در روند ملتسازی در جامعه ایرانی گذشته است، بیشتر بدانیم. بخش نخست گفتگو، بیشتر پیرامون تمهیدات نظری بحث و تحلیل دوران پهلوی اول گذشت. در بخش اول گفتگو، به طور تفصیلی پیرامون این موضوع سخن گفته شد که هویتسازی در ایران، دولتمحور و انتزاعی بوده و همین موضوع، قومیتها را از دایره ایرانی بودن کنار گذاشته است. اکنون در بخش دوم گفتگو، قصد داریم وضعیت ملتسازی در دوران پهلوی دوم و بعد از آن یعنی دوران انقلاب اسلامی را بررسی کنیم. در ادامه مشروح بخش دوم این گفتوگو را بخوانید.
پهلوی دوم، قومیتها را موزهنشین کرد
در خصوص سیاستهای پهلوی اول پیرامون قومیتها، بحثهای فراوانی صورت گرفت. ایرانگرایی که در نهایت با اتخاذ رویکردی خشن قصد ایجاد یکدستی در کشور را داشت، امکان امتداد را از خود سلب کرده بود و به همین دلیل، حداقل سیاستهای تحقیر اقوام کنار گذاشته شد. شما سیاستهای دوران محمدرضا پهلوی را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا این سیاستها - فارغ از تاکتیک و شیوه اجرا - به لحاظ روح حاکم بر آنها نیز با زمان پهلوی پدر متفاوت بود؟
جنادله: به نظر من، این سیاستها به لحاظ روح حاکم همانند سیاستهای پهلوی اول به دنبال یکسانسازی و بیاثرکردن قومیتها بود. برای آنکه پیوستگی مطالب با تحلیل سیاستهای پهلوی اول حفظ شود، از مجموع بحث یک جمعبندی کلی ارائه میکنم تا سررشته کلام از دست خارج نشود.
وقتی هویت ملی با آن تعریف باستانگرایانه، انتزاعی و دولتبنیاد شکل میگیرد، دولتها با تعدادی موجودیتهای اجتماعی مواجه میشوند که تعریفکنندگان این هویت، در ذیل هویت آنان جای نگرفته و بیرون از آن قرار میگیرند. مهمترین آنها هم قومیتها هستند. اما با این قومیتها چه کار باید کرد؟
سه رویکرد اتخاذ شد که از دل همه آنها، نفی قومیتها بیرون میآمد. یک رویکرد نفی قومیتها این است که ما اصلاً چیزی به اسم گروههای قومی نداریم. اگر هم هست، بهخاطر هم مرز بودن با مناطق مجاور است. این رویکردی بود که بیشتر در زمان پهلوی اول دنبال میشد، اما بعدها سیاستهایشان متنوعتر شد؛ برخی سیاستها به دنبال تقلیلدادن قومیتها به گروههای زبانی هستند. برای مثال، میگوییم ترکزبان، عربزبان، کردزبان و... آنهایی هم که توانستند را به گویش تبدیل میکردند: برای مثال «گیلکی» را میگویند گویش و حتی گروه زبانی هم نمیگویند؛ در صورتی که به نظر من اینگونه نیست؛ چراکه ساختار دستور زبانشان فرق میکند. وقتی ساختار دستور زبان فرق کند، دیگر گویش نمیتواند باشد. میدانید که صفت و موصوف را برعکس به کار میگیرند یا نفی فعلشان متفاوت با نفی فعل فارسی است و...
با گسترش ارتباطات و خودآگاهیهای قومی، این انکار قومیتها با مشکل مواجه میشود؛ در نتیجه سه نوع بازنمایی از قومیتها رخ میدهد. یکی بازنمایی شرقشناسانه است؛ به این معنا که قومیت داشتهایم، ولی قومیتها تهنشستهای یک نظم پیشامدرن هستند که آن نظم هم اکنون مضمحل شده و چون قومیت امری سنتی است، باید همگی در یک جمع یکسان و شبیه به هم در فرایند مدرنشدن استحاله شوند.
ما دیگر قومیت را بهعنوان شهروند مدرنی که حق و حقوقی دارد، به رسمیت نمیشناسیم. ما آنها را در همین حد موسیقی و لباس محلی و جشنوارههای اقوام و... میخواهیم. آن بازنمایی که ما از قومیتها ارائه میکنیم، این است که تنها نوعی ذخیره فرهنگی هستند که از گذشته به ما ارث رسیده و امروزه هیچ ارتباط ارگانیکی با زیست اجتماعی ندارند.
یک قرائت میلیتاریستی (نظامیگری) هم داریم که همان قرائت امنیتی است و به لحاظ تاریخی آقای کاتوزیان آن را تئوریزه میکند. اینکه این نیروها بیگانهاند، هرجومرج ایجاد میکنند، مرکزستیز و نظمستیزند و... ما تا همین الان هم به همین چشم قومیتها را بهعنوان یک تهدید نگاه میکنیم. ما آنها را بهعنوان کسانی میبینیم که همیشه میخواهند اقتدار مرکز را به چالش بکشند و پتانسیل واگرایی و مباحثی از این دست دارند. یک بازنمایی خفیفی هم داریم که در عین حال که قومیتها را به رسمیت میشناسد، ولی میخواهد موجودیتشان را بیاثر کند. آن چیزی که من اسم آن را میگذارم «بازنمایی» یا «قرائت فولکلوریک از قومیتها»؛ یعنی ما تا زمانی قومیتها را به رسمیت بشناسیم که در مناسبتها یا ایام خاصی با لباس محلی، موسیقی محلی و... نمودی از خود داشته باشند. ما دیگر قومیت را بهعنوان شهروند مدرنی که حق و حقوقی دارد، به رسمیت نمیشناسیم. ما آنها را در همین حد موسیقی و لباس محلی و جشنوارههای اقوام و... میخواهیم. آن بازنمایی که ما از قومیتها ارائه میکنیم، این است که تنها نوعی ذخیره فرهنگی هستند که از گذشته به ما ارث رسیده و امروزه هیچ ارتباط ارگانیکی با زیست اجتماعی ندارند.
در واقع یعنی صرفاً در موزهها قابلاحترام هستند.
جنادله: بله دقیقاً همین است. در موزهها قابلاحترام هستند، اما نباید نمود عینی و اثرگذاری جدی در زندگی اجتماعی داشته باشند. این سیاستی بود که بیشتر در دوران پهلوی دوم به کار گرفته شد. اینها در واقع همه حربههایی است که از یک طرف به نوعی نشان دهیم ما موجودیت قومیتها را پذیرفتهایم و مخالف آنها نیستیم و از طرف دیگر هم آنها را مدیریت کنیم. الان شما در هر جا از محدودیت قومیتها بگویید، میگویند قومیتها لباس خود را میپوشند، موسیقی خود را دارند و... لذا محدودیتی در کار نیست. این محدودکردن اقوام در حد فولکلور است.
در واقع آن چیزی از قومیتها که ظرفیت کالاییشدن را داشته باشد و بتوانید آن را بفروشید مانند صنایعدستی و... مورداستفاده قرار میگیرد.
جنادله: همان چیزی هم که شما میگویید - کالاییشدن - بهواسطه اصطلاحاً «آنتیک شدن» است؛ یعنی یک چیز قدیمی است که از مد افتاده، اما همین از مد افتادن، باعث ارزش آن شده است. باید بدانید که خلاصه از مد افتاده یعنی شما یک چیز آنتیک را که میخرید، برای استفاده تهیه نمیکنید و در زندگی روزمره از آن استفاده نمیشود. این را فقط یک جایی میگذارید که به آن نگاه کنید. این همان قرائت فولکلور است. این قرائت برای کار جذب توریست و نمایش فانتزی تنوع خوب است، اما یک فرد قومیتی بهعنوان شهروند، دارای حقوق شهروندی مشخصی است که اهمیت دارد. یعنی نباید طوری قومیتها را بازنمایی کنید که وقتی صحبت از قومیت شود، در ذهن ما فردی با لباس محلی خاص و با زندگی اجتماعی ایلی خطور کند. درصورتیکه ایلی و عشیرهای بودن نوعی سازمان اجتماعی بوده که با تطورات جامعه، دگرگونشده است. قومیتها هم موجودیتهای فریز شده در تاریخ نیستند. اینها هم تطور یافته و دچار دگرگونی شدهاند و ما باید آنها را بهعنوان فرد مدرن به رسمیت بشناسیم. مدرن هم که گفتم، به معنای بحث ارزشی نیست. مراد من، امروزی و غیرمنسوخ است؛ بنابراین توضیحی که در خصوص دوران پهلوی دوم به ذهنم میرسید را عرض کردم.
آرمان امت واحده از عمل تا اجرا
اگر از دوران پهلوی بگذریم، میخواهم بحثی نیز در خصوص نظریه هویتی انقلاب و تأثیر آن در فضای قومیتها داشته باشیم. انقلاب اسلامی در ابتدا تحولی بزرگ در رویکرد هویتی کشور به وجود آورد. آرمان امت اسلامی واحد - تعلق داشتن به یک امت تا یک ملت - امری بود که انقلاب پیامآور آن شد. این آرمان در فضای قومیتهای ما چه تأثیری گذاشته بود؟
در ابتدای انقلاب با این هویت جدید، نوعی رهایی بخشی صورت گرفت و همه ذیل آن قرار گرفتند. بهعبارتدیگر، تفاوتهای قومی و... کمرنگ شدند. اما بعد از دورهای، دوباره آن ناسیونالیسم باستانگرا آهستهآهسته خود را در بیان خیلی از مسئولین و مقامات رسمی نشان داد.
جنادله: ما یک پژوهشی در این موضوع داشتیم که طی آن تلاش کردیم تا از طریق تاریخ شفاهی به مقوله هویت بپردازیم؛ یعنی تلاش کردیم تا از آن حالت نخبهگرایانه در هویت دور شده و به این بپردازیم که این آگاهی قومی چه زمانی در سطح عامه مردم اتفاق افتاده است. مقالات آنهم چاپ شده و قابلدسترسی است؛ بنابراین از پهلوی تا دفاع مقدس را بررسی کردیم. در آن پژوهش، با شهروندان عادی عرب خوزستان مصاحبه شد و ما تلاش داشتیم تا این افتوخیزهای خودآگاهی قومی را استخراج کنیم. در برهه بعد از انقلاب، من این مضمون را پیشنهاد دادم که هویت قومی در محاق هویت دینی قرار گرفت که البته از پژوهش حذف شد. با وقوع انقلاب، یک هویت دینی فراگیری در حال ایجاد بود که عملاً قومیت را بلاموضوع میکرد. قومیتهایی که احساس میکردند به دلیل نوع تعریفی که بهصورت پیشینی از هویت ملی میشد، از ایرانی بودن دور انداخته میشوند، در این قرائت جدید انقلابی، احساس نوعی رهایی بخشی میکردند. در واقع ملت واحده یا هویت دینی، نوعی هویت فراگیر بود. شبیه چیزی مانند هویت شهروندی و مدنی با قیود خاص خود که باز هم محدودیت دین را دارد، اما میگوید شما اگر به این دین بگروید، دارای برخی حقوق شده و پذیرفته میشود. فارغ از آنکه چه قومیت، ملیت، زبان و... داشته باشید، تنها ایمان به آن دین مهم است. البته این مختص به اسلام هم نیست؛ اگر مسیحیت یا خیلی از ادیانی که ادعای جهانشمولی دارند را بررسی کنید، خواهید دید که نوعی عامگرایی را با خود حمل میکنند. یعنی در واقع میگویند شما تمام تعلقات خود را ذیل یک تعلق فراگیر قرار بده؛ بنابراین، در ابتدای انقلاب با این هویت جدید، نوعی رهایی بخشی صورت گرفت و همه ذیل آن قرار گرفتند. بهعبارتدیگر، تفاوتهای قومی و... کمرنگ شدند. اما بعد از دورهای، دوباره آن ناسیونالیسم باستانگرا آهستهآهسته خود را در بیان خیلی از مسئولین و مقامات رسمی نشان داد.
آیا این بیان، در خصوص اقوامی که اهلسنت و غیرشیعه هستند نیز صادق است؟
درباره قومیتها نمیتوان گزاره یکسانی ارائه کرد. برای مثال، عربهای خوزستان از آنجایی که همگی شیعه هستند، کاملاً در هویت انقلاب ادغام شده و احساس اینهمانی میکردند. آنها احساس این را داشتند که اگر قبلاً بهخاطر نوعی ناسیونالیسم باستانگرا از دایره ایرانیت خارج شده بودند، الان که شیعه بودن ملاک قرار میگیرد، اینها وارد میشوند و در حلقه ایرانی بودن جای میگیرند.
جنادله: این موضوع را باید در سطوح مختلف مورد بررسی قرار داد. اینکه انقلاب چه تأثیری در طرد یا جذب افراد داشت، در برخی سطوح فراگیر و برخی سطوح دیگر نیز طرد شد. درباره قومیتها نمیتوان گزاره یکسانی ارائه کرد. برای مثال، عربهای خوزستان از آنجایی که همگی شیعه هستند، کاملاً در هویت انقلاب ادغام شده و احساس اینهمانی میکردند. آنها احساس این را داشتند که اگر قبلاً بهخاطر نوعی ناسیونالیسم باستانگرا از دایره ایرانیت خارج شده بودند، الان که شیعه بودن ملاک قرار میگیرد، اینها وارد میشوند و در حلقه ایرانی بودن جای میگیرند. درباره اهلسنت که نوعی تفاوت مذهبی هم پیدا میکردند، قضیه متفاوت میشد. من در این خصوص پژوهش خاصی ندارم و اظهارنظر هم نمیکنم. اما در پژوهشهای خودم درباره اقوام عرب، میتوانم بحث بیشتری داشته باشم. البته این موضوع طبیعی به نظر میرسد که با پیروزی انقلاب، اقوام اهلسنت مانند بلوچها، کردها و ترکمنها قدری احساس دوری کنند؛ همانگونه که کردها، ترکها و عربهای شیعه به دلیل همین قرابت مذهبی، وحدت هویتی بیشتری با ایرانی بودن به دست آوردند. گفتمان امت واحده و وحدت دینی تا یک برههای از انقلاب، نسبت به قومیتها فراگیری ایجاد کرد، اما از زمانی به بعد، حتی قومیتهای شیعهای را که در برگرفته بود، آهستهآهسته پسزده شدند. چراکه میان گفتمان و عملکرد عینی شکاف جدی وجود داشت.
این یک سطح از بحث بود که عرض کردم؛ اما سطح دیگری از بحث، جدای از سطح گفتمانی، سطح عملکردی است. یعنی گاهی شما در سخن مورد خطاب قرار میدهید و گاهی در عمل، فکری را بروز میدهید. تا یک زمانی با گفتمان هویتی شیعه، قومیتی مانند قومیت عرب که کاملاً شیعه بودند، خود را عضوی از این هویت جدید انقلابی و دینی تعریف میکردند. اما کمکم در سطح عملکردی دیدند که فاصله و شکاف میان آن چیزی که در سطح گفتمانی طرح میشود با آن چیزی که در عمل رخ میدهد، خیلی زیاد است. یعنی مشاهده شد که آهستهآهسته آن تعریف باستانگرا از ایرانیت است که اتفاقاً معیار مهمتری در تعریف ایرانی بوده و توزیع فرصتها، امتیازها، موقعیتها و... بیشتر از اینکه با معیار شیعی بودن اتفاق میافتد، با معیار فارس بودن رخ میدهد؛ لذا از یک زمانی به بعد، دوباره شاهد شکلگیری واگرایی هستیم. نهتنها اهلسنت این موضوع بیگانگی را دارند؛ حتی شیعیان غیرفارس هم احساس بیگانگی میکنند. این موضوع پس از جنگ و در دوره سازندگی اوج میگیرد. من چون تجربه زیستهام بیشتر در خوزستان است، عرض میکنم که عربهای خوزستان در حافظه تاریخی خودشان طرح توسعه «نیشکر» را دارند. آنها دیدند که چگونه طرح توسعه نیشکر بهصورت غیرمستقیم نوعی طرح آمایش جمعیتی برای بههمریختن ترکیب جمعیت منطقه و تصرف زمینهای مردم و نوعی پراکنده کردن اجتماعاتی که وجود داشت، در روستاهای عرب اطراف مطرح بود.
پیامدها هم بعداً مشخص شد؛ گسترش حاشیهنشینی در اطراف اهواز، یکی از ثمرات این طرح بود. در حافظه تاریخی مردم عرب خوزستان، ساختار استخدامی شرکتها و صنایع مختلف وجود دارد و هنوز هم هست؛ در نفت، صنایع فولاد، دانشگاهها، نظام اداری و... زمانی که شما شیعه موردنظر حاکمیت شوید و به نظر آنها دربیایید و کلاً تهی شوید از آن چیزی که خود را بهعنوان یک عرب تلقی میکنید، استخدام خواهید شد؛ بنابراین اگر بخواهم جمعبندی کنم، باید بگویم که تا یک برههای گفتمان امت واحده و وحدت دینی انقلاب نسبت به قومیتها فراگیری ایجاد کرد، اما از یک زمانی به بعد، حتی قومیتهای شیعهای را که دربرگرفته بود هم آهستهآهسته طرد کرد؛ چراکه میان گفتمان و عملکرد عینی، شکاف جدی وجود داشت.
از امت واحده تا ایرانشهری
در مباحث شما جستهوگریخته این موضوع ذکر شد که از امت واحده به ایرانگرایی رسیدهایم و مجدداً باستانگرایی دوران پهلوی زنده شده است. این موضوع کموبیش در ادبیات برخی مسئولین و اندیشمندان صاحبنفوذ وجود دارد. اما پرسش اینجاست که چرا این گذار، حداقل در بخشی از جریانهای سیاسی رسمی کشور صورت گرفته است؟
در هویت ملی باستانگرا محدودیتها بسیار بیشتر بود، اما باز هم هویت امت واحده نمیتوانست فراگیر عمل کند. مانع جدیتر این است که شما ابتدا باید عضوی از امت باشید تا بعد یکپارچگی را رقم بزنید. امت واحده ابتدا یک امتی است که بعد واحد میشود؛ بنابراین اگر شما عضوی از این امت نباشید، در این تعریف نمیگنجید.
جنادله: بحث مفصلی در این باره میتوان انجام داد. اینکه از اساس، گفتمان امت واحده آن هم با محوریت ایران تا چه حد امکانپذیر بود، موضوع مهمی است. من زیاد به این موضوع ورود نمیکنم. اینکه آیا واقعاً از دل ایران میتوان یک گفتمان امت واحده خارج شود و شکل بگیرد یا نه، مسئله مهمی است. به نظر من خیلی سخت است و میشود در خصوص محدودیتهای آن بحث کرد. اما مسئله دیگری که میخواهم عرض کنم، این است که هویت ملی باستانگرا با هویت ملی مبتنی بر امت واحده، علیرغم تفاوتهای بنیادینی که با هم دارند، ولی یک شباهت ساختاری هم دارند و آنهم یکسانسازی است. این اصل در هر دوی این هویتها مشترک است. البته روشها، غایات و... متفاوت است؛ بنابراین درست است که امت واحده بهنوعی شمولگرا به نظر میرسد، ولی درعینحال باز هم تنوعاتی را به جا میگذاشت و نمیتوانست درون خود همه چیز را هضم کند. البته در هویت ملی باستانگرا محدودیتها بسیار بیشتر بود، اما باز هم هویت امت واحده نمیتوانست فراگیر عمل کند. مانع جدیتر این است که شما ابتدا باید عضوی از امت باشید تا بعد یکپارچگی را رقم بزنید. امت واحده ابتدا یک امتی است که بعد واحد میشود؛ بنابراین اگر شما عضوی از این امت نباشید، در این تعریف نمیگنجید.
دلیل اینکه بعد از رحلت امام خمینی (ره) ایرانگرایی برجسته شد، این بود که احساس شد امت واحده دیگر جوابگو نیست. یکسری محدودیتهای ساختاری وجود داشت که امکان تحقق را از آن میگرفت. شاید عربستان راحتتر از ایران بتواند ادعای امت واحده کند. من نمیخواهم قضاوت کنم، اما به لحاظ امکان، این موضوع در عربستان یا حتی در ترکیه راحتتر رخ میدهد. به لحاظ تاریخی ایران مخصوصاً از صفویه به بعد، بهنوعی خود را از جهان اسلام جدا کرد. برای مثال شما وقتی به مالزی میروید، آنجا مردم مالزی خود را جدای از تاریخ جهان اسلام - نه فقط اصل جهان اسلام، بلکه تاریخ جهان اسلامی - نمیدانند و خود را در مقابل تاریخ جهان اسلام و بخشی از آن تعریف نمیکنند. اما ما در تشیع با نظریه خلافت - که بخش عمدهای از تاریخ اسلام است - بیگانهایم. ما با محدودیتهای تاریخی، گفتمانی، اعتقادی مواجهیم که ادعای امت واحده را مشکل میکند. اینکه شما با بخش عظیمی از تاریخ اسلام در میافتید و بخشی از تاریخ اسلام را در مقابل خودتان تعریف میکنید، یک مانع جدی است. جدای از تاریخ خلافت، ما هنوز بالاخره از تهاجم اعراب به ایران هم سخن میگوییم.
این تهاجم به این ذهنیت که در نهایت منجر به عربستیزی یا اسلامستیزی میشود، از همان تهنشستهای دوران پهلوی است که در ذهن برخی از ایرانیان باقیمانده است.
جنادله: بالاخره هست. شما همیشه خودتان را بهنوعی اپوزیسیون یک کلیت تعریف میکنید و این برای امت واحده مشکلساز است. زمانی امت واحده به محوریت ایران محقق میشد که وقتی ما سلسلهها را بحث میکنیم، خلفای اسلامی را هم جزء سلسلههای خودمان بهحساب بیاوریم. ولی ما عملاً خلافت را دیگری خود میدانیم. توجه کنید که من قصد بحث اعتقادی ندارم. خود بنده یک فرد شیعهمذهب هستم. قصد من بررسی دشواریهای طرح ایده امت واحده از ناحیه ایران است، نه قضاوت اعتقادی یا حتی تاریخی.
مهمترین عینیت آن مسئله فلسطین است. فلسطین برای ما در جهان اسلام تولید قدرت میکند. اینکه دولت «اردوغان» باوجود روابط گرم اقتصادی با اسرائیل، اما هرچند وقت یکبار خطابهای نیز در دفاع از ملت فلسطین دارد، به این دلیل است که میداند تأکید بر مسئله فلسطین میتواند برای ترکیه همدلی بخرد.
جنادله: اتفاقاً این نکته خوبی است. بنده مدتی در مرکز بررسیهای استراتژیک ریاستجمهوری مشغول به کار بودم. من حدود دو سال مدیرگروه اجتماعی آنجا بودم. آن زمان گزارشی از ما خواستند درباره اینکه در افکار عمومی جهان، جایگاه ایران بررسی شود. بررسیهای مختلفی بهصورت روندی انجام دادیم و فهمیدیم اصلاً فقر اطلاعات وجود ندارد، بلکه بررسیهای مختلف از ناحیه کشورهای دنیا برای تعیین میزان محبوبیت کشورها صورتگرفته که ایران هم در ضمن آنها بررسی شده است. ما به تفکیک کشورهای مختلف این آمار را بررسی کردیم. در بین کشورهای عربی، جایگاه ایران در دوره جنگ اسرائیل با حزبالله لبنان، روند صعودی داشت. محبوبیت ایران در این برهه بهشدت اوج میگیرد. اما از یک زمانی به بعد، دچار روند نزولی میشود و تا امروز نیز همینگونه بوده است. بهویژه آن چیزی که شیب نزولی را زیاد میکند، از زمان مطرحشدن پرونده هستهای علیه ایران است. هدف من در واقع تأیید سخن شما بود، مبنی بر اینکه قضیه فلسطین میتوانست یک نمود عینی خوب برای آرمان امت واحده ما باشد که البته متأسفانه ما به دلایلی خوب استفاده نکردیم.
/انتهای پیام/