تحلیلگر رسانه و ارتباطات علیرضا بلیغ گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ تقابل اخیر و مستقیم ایران و رژیم صهیونیستی، نهتنها معادلات ژئوپلیتیک منطقه را دستخوش تغییر کرد، بلکه لرزهای بر پیکره آرمانها و تصورات اجتماعی در داخل ایران - بهویژه در میان طبقه متوسط شهری - افکند. این طبقه که دهههاست نیروی پیشران توسعهخواهی با مطالباتی چون رفاه، مصرف و آزادیهای فردی بوده و غالباً نگاهی انتقادی به سیاستهای منطقهای داشته، برای نخستینبار، جنگ را نه در اخبار دیگر کشورها بلکه بهعنوان تهدیدی مستقیم در زندگی روزمره خود احساس کرد. این شوک، چگونه چشمانداز توسعه در ایران را متأثر میسازد؟ این رخداد چه تأثیری بر نخبگان توسعهگرا و نمایندگان گفتمان علومانسانی کشور خواهد داشت که سالها الگوی توسعه را در همگرایی با نظم جهانی جستوجو میکردند؟ ما به همین منظور به گفتوگو با دکتر علیرضا بلیغ - پژوهشگر حوزه مسائل اجتماعی و عضو هیئتعلمی پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی - نشستهایم. در ادامه بخش نخست این گفتوگو تقدیم نگاه شما خواهد شد.
آمریکا، مجری سیاست استعمار فرانو
موضوعی که میخواستیم به آن بپردازیم، در واقع بحث از نسبت میان تأثیرات جنگ دوازده روزه تحمیلی و چشمانداز توسعه ایران است. سطح نخست این بحث، درباره طبقه متوسط شهری است که بهنوعی نیروی اجتماعی پیشران توسعه بوده و سطح دوم نیز جریان نخبگان توسعهگرا و اصحاب علومانسانی ماست. بالاخره نوع توسعهخواهی که طبقه متوسط در طی چند دهه گذشته داشته، آکنده از طلب مصرف، رفاه، آزادی و درعینحال با رویکردی انتقادی نسبت به سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی بوده است. اما جنگ اخیر، اولین نقطهای بود که در طی نزدیک به پنج دهه گذشته، اسرائیل برای اولینبار به طور مستقیم به زندگی طبقه متوسط شهری وارد شد و ما شاهد بودیم که بخشی از طبقه متوسط که تا پیش از این ممکن بود نسبت به اصل برنامه هستهای ایران اشکال داشته باشند، حسب نتایج بهدستآمده از برخی نظرسنجیها، مطالبه دسترسی به بمب اتم را از نظام داشتند؛ لذا پرسش محوری این گفتوگو آن است که این رخداد، چه تأثیری بر چشمانداز توسعه ما خواهد داشت؟
بلیغ: جنگ یکی از کارها و شاید مهمترین کاری که انجام داد، این بود که دوباره به یادِ ما آورد که جنگ تمام نشده است و جنگ پدیدهای برای دیگران نیست! بلکه ما خودمان در میانه منطقهای ایستادهایم که هر لحظه میتواند آماج حمله باشد یا هر لحظه میتواند دستخوش تغییرات حتی جغرافیایی شود، نه فقط تحولات سیاسی یا جنگهایی که ممکن است بهصورت مقطعی به وقوع بپیوندد. در واقع در طول سالهای پس از جنگ ما با عراق، اتفاقاتی در سکان هدایت کشور و تنشهایی در درون خود جمهوری اسلامی وجود داشت و در طول این سی و هفت سال، جمهوری اسلامی این را با خودش حمل کرد که کار دشواری هم بود. شاید باتوجهبه معادلات سیاسی که در درون خود ایران وجود داشت، بتوان گفت چارهای هم نبود از اینکه این تناقض را در درون خود حمل کند تا در نقطهای مثل جنگ، ناگهان معلوم شود این تنشی که در درون وجود دارد، در کدام جانب خودش حقیقی است و در کدام جانب خودش باید بایستد.
آن اتفاقی که پس از جنگ رخ داد، این بود که ما تصور کردیم دوباره میتوانیم به معادلات جهانی بازگردیم. ایران تا پیش از انقلاب اسلامی، نقشی تعریف شده از فضای پس از جنگ جهانی دوم داشت. پس از جنگ جهانی دوم، بهتدریج با شکلگرفتن برخی ساختارها، تضعیف برخی قدرتها و پیداشدن قدرتهای جدید - مثلاً در جنگ جهانی - اروپا در کل ضعیف شد و دیگر قدرت سابق را نداشت. بریتانیا بهعنوان یک امپراتوری، دیگر نمیتوانست از عهده حفظ مستعمرات خودش برآید؛ دقیقاً در همین نقطه یک اتفاقی افتاد؛ شکل استعمار، صورت تازهای به خود گرفت. بهعبارتدیگر، ما شاهدیم که استعمار نو شکل گرفت. البته بعد از آن، استعمار فرانو با ظهور دهکده جهانی و گسترش وسایل ارتباط جمعی شکل گرفت؛ اما به لحاظ زمانی، استعمار نو هنگامی بود که دیگر شما به جای اینکه حضور نظامی مستقیم در مستعمرات داشته باشید و امور آن مستعمرات را خودتان به عهده بگیرید (مثل کاری که انگلستان در هند یا فرانسه در آفریقا یا در نقاط دیگر انجام میداد) این بار یک ساختار جهانی تشکیل میدهید که به ظاهر کشورها در فرایند استقلال خودشان و نهضتهای ملی که رخ داد و خود آمریکا در این زمینه عامل بود؛ یعنی آمریکا آمد و به فرایند استقلال مستعمرات بریتانیا کمک کرد و در این فرایند استقلال، آنها را در یک طرح جدید ادغام کرد. سازمان ملل متحد و سازمانهای اقماری پیرامونش (بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و...) هر کدام بخشی از امور این کشورها را در قالب ایدهای به اسم توسعه، سازماندهی میکردند.
در فرایند جایگزینی استعمارگری انگلستان با آمریکا، یک اتفاقی افتاد؛ آمریکا از طریق سازوکارهای جهانی و بینالمللی، جهان را اداره میکرد و چون طرح و برنامهای برای کل جهان داشت، یک نظام تقسیم کار تعریف کرد. در آن نظام تقسیم کار، قدرتها در رأس ایستادهاند. مثلاً تصور کنید پنج عضو دائم شورای امنیت سازمان ملل، اصلیترین اعضا و صاحبان حق رأی هستند. وقتی قرار است قانون جنگل یک روکش انسانی پیدا کند، شما مجبورید به رأس هرم قدرت سهمی در شورا بدهید، حتی اگر در نقاطی با شما به لحاظ قدرت برابر نباشند. بهعنوانمثال، قدرت اقتصادی آمریکا از روسیه بسیار بالاتر است. اما نمیتوانید روسیه را که قدرت نظامی بالایی دارد، نادیده بگیرید و از معادلات اقتصادی حذفش کنید؛ لذا روسیه وارد شورای امنیت میشود. نمیتوانید چین را که یک میلیارد و نیم جمعیت، اقتصاد درحالرشد دارد و مسلح به بمب اتم است را از معادلات حذف کنید. پس با همین رویکرد و شیوه باجدهی به کشورهای صاحب قدرت، اینها از دایره شمول قوانین و معادلاتی که در آن ساختار چیده و منجر به تحتفشار قرار گرفتنشان میشود، استثنا میشوند. بقیه کشورها باید همه ذیل این ساختار عمل کنند. عامل تداوم این ساختار، طرحهای توسعه است. در طرحهای توسعه عملاً چه اتفاقی میافتد؟ دولتهای ملی که در جهان شکل گرفتند، به تعبیر «والرشتاین»، نیروی حافظ منافع نظام سرمایهداری در درون ساختارهای جهانی و بینالمللی هستند. این یعنی تداوم ساختار استعمار نو.
کشورهایی که هیچ هم نیستند!
چگونه این ارتباط را میان دولتهای ملی و حفظ منافع سرمایهداری در ساختار جهانی برقرار میسازید؟
بلیغ: شما میتوانید دو یا سه نقش مختلف در هرمی که در درون این ساختار وجود دارد، بازی کنید. این هرم، برخی کشورهای توسعهیافته یا پیشرفته یا اصطلاحاً «شمال» و برخی کشورهای «جنوب» یا درحالتوسعه و توسعهنیافته را در خود دارد. کشور شمال طبعاً در ساختاری که طراحی میکند، قدرت خود را واگذار نمیکند؛ فقط قدرت خود را قانونی کرده و به آن مشروعیت بینالمللی میدهد. در چهارچوب مشروعیت بینالمللی، دولتهای توسعهنیافته، نمیتوانند قدرت وی را سرکوب کنند. پس شما باید در آن قواعد بازی کنید و سعی کنید خودتان را بالا بیاورید. پیرامون رشد و بالاکشیدن نیز بحثهای مفصلی وجود دارد. آیا میشود کشوری با استقلال این کار را انجام دهد؟ پس بقیه کشورها چه میشوند؟ دولتها چه میشوند؟ دولتها تبدیل به الیگارشی در نقاط مختلف دنیا میشوند. شما اسامی و تعداد کشورهای دنیا را نگاه کنید! ما دویست ملت که صاحب اراده و استقلال سیاسی باشند، نداریم. آیا واقعاً دویست کشور در جهان داریم که صاحب استقلال سیاسی باشند؟ این طرحی از جامعه جهانی که ما از آن صحبت میکنیم که هر موقع مثلاً ما میخواهیم کاری کنیم، میگویند «آقا! جامعه جهانی با شما مخالف است»، بعد رأیها را که نگاه میکنیم، میبینیم که خیلی از کشورها ابراز مخالفت کردهاند و فقط ما مخالف نیستیم! اما صدای اینان شنیده نمیشود.
نزدیک به سی کشور داریم که جزیرههای کوچک چندصدهزارنفری بوده، اما در مجامع بینالمللی صاحبرأی هستند.
بلیغ: اینها فرصتهای آمریکا برای شکلدادن به طرحی به اسم «جامعه جهانی» است. در این طرح، شما میتوانید با عدد و رقم به بقیه اثبات کنید که دویست کشور با شما مخالف است. اصلاً وزن اینها مگر با هم یکی است؟ یک نقطه در وسط اقیانوس آرام که کشور نیست! آن هم کشوری که شما بخواهید آن را جلوی ایران بگذارید. در واقع در جهان، ده - پانزده کشور بیشتر وجود ندارد. امروز که به نقطه فروپاشی نظم جهانی نزدیک شدهایم، بروز این بحرانها طبیعی است. ما اکنون در میانه فروپاشی نظم سابق هستیم؛ در غیر این صورت، نه جنگ اوکراین باید رخ میداد، نه جنگ بین ایران و اسرائیل، نه جنگ بین هند و پاکستان و نه جنگی که انتظار داریم بین چین و آمریکا در تایوان رخ دهد. اینها همه نشانههایی از فروپاشی نظم قبلی هستند. وقتی نظم قبلی در حال فروپاشی باشد، کشورها دیگر به جغرافیای قدیم خودشان اکتفا نمیکنند و کشورهای دیگر را تصرف میکنند.
نظم قدیم را دیگر کسی قبول ندارد
لطفاً درباره مختصات نظم جدید و فروپاشی نظم قدیم توضیح بیشتری بدهید.
فکر میکنید عربستان، امارات و قطر از ما میترسند؟ اینها که کشور نیستند! اینها چه اراده سیاسی دارند؟ یک الیگارشی اقلیت و یک جامعه بیصدای طردشده حاشیهای از بومیهای اینها وجود دارد. اینها هیچ اراده سیاسی و هیچ ملتی به معنای واقعی ندارند.
بلیغ: در نظمِ در حال فروپاشی، کشورهای دیگر ممکن است تغییر کنند. فکر میکنید عربستان، امارات و قطر از ما میترسند؟ اینها که کشور نیستند! اینها چه اراده سیاسی دارند؟ یک الیگارشی اقلیت و یک جامعه بیصدای طردشده حاشیهای از بومیهای اینها وجود دارد. اینها هیچ اراده سیاسی و هیچ ملتی به معنای واقعی ندارند. شرکتهایشان را هم که غربیها اداره میکنند، نفت و گازشان را استخراج میکنند، پولش را برای اداره باشگاههای فوتبال در اروپا خرج کرده و در نهایت به سمتوسوی طرحهای پر زرق و برقی مانند شهر «نئوم» میروند. اینها که ملت نمیشوند! در مرحله فروپاشی نظم جهانی، این کشورها بهراحتی از بین میروند.
اکنون دیگر ترامپ هم نظم جهانی قدیم را قبول ندارد. اکنون ترامپ، سازمانهای بینالمللی را به رسمیت نمیشناسد. درست است که هنوز در چهارچوب آن بازی میکند، اما در همان ابتدای مسیر پیروزیاش در انتخابات، اولویت اول را آمریکا دانست! گفت من قرار نیست هزینههای شما را بپردازم و شما بنشینید و بخورید و بخوابید. نه! باید هزینهها را بپردازید. ترامپ تعرفهها را در همین راستا وضع میکند. جنگها را برای همین به راه میاندازد. از تعهداتش برای همین خارج میشود. همه این کارها را برای همین انجام میدهد؛ چون نظم جهانی، دیگر نظمی نیست که حتی صاحب آن نظم را منتفع سازد.
تغییر نسبت آمریکا با نظم جهانی به واسطه بنبستهای درونیاش به وجود آمده یا تحولاتی درون آمریکا هست که چنین سیاستی را ایجاب میکند؟
بلیغ: هر دو! همانطور که گفتم درون ما یک تنش وجود داشته و در درون آمریکا نیز این تنش به وجود آمده است. در تمام این سالها آمریکا را «جهانوطنها» اداره میکردند؛ کسانی که تعلقی به خاک و جایی نداشتند و همه جای این جهان، سرایشان بوده است. پایگاههایشان را به بیرون میبردند، سرمایهگذاریهایشان را در جای دیگری میکردند، کالاهایشان را در جای دیگری میفروختند، تولیدشان را در جای دیگری انجام میدادند و نهایتاً منافعش به بخشی از هیئتمدیرة ایالات متحده میرسد. اما از بین همانهایی که آمریکا را به وجود آوردند، بخشی میهنپرست بودند. شما اگر تاریخ جنگهای استقلال آمریکا را بخوانید، این مطلب را بهوضوح در مییابید. اکنون ترامپ، امتداد همان میهنپرستان است؛ یعنی آنهایی که احساس کردند آمریکا خاکشان است و در آمریکا مستقر شدهاند. آنهایی که در آمریکا مستقر شدهاند، نمیتوانند مهاجر را تحمل کنند، نمیتوانند خرجکردن آمریکا برای دیگران را تحمل کنند. آنها میگویند: «همه چیز باید اول برای ما باشد.» این تنشی است که آمریکا را بهعنوان سکوی مدیریت نظم جهانی، از حَیِّز انتفاع ساقط و آن را تبدیل به دولتی میکند که میگوید: «منافع باید برای من باشد! باید تولید هم اینجا باشد و بقیه هم اگر بخواهند کاری کنند، تعرفه بر آن وضع میکنیم.» من اصلاً به پیروزشدن یا نشدن این طرح کاری ندارم؛ فقط میخواهم بگویم که این تنش، در آنجا وجود دارد.
این جنگی که نه بین اسرائیل، بلکه بین آمریکا و ایران در این منطقه وجود داشته، جنگی بین یک کشور یا کشورهایی که میخواهند استقلال داشته باشند و روی پای خودشان بایستند، بود. کشورهایی که میگویند نظمی جدید در راه است. پرچمدار این کشورها، ایران است.
ژاپن، یک ایالت از آمریکاست!
شما نسبت این طرح را با موضوع توسعه ایران چطور میبینید؟
بلیغ: من زمینه شکلگیری ایده توسعه را ابتدا توضیح دادم تا به نقطه سؤال شما برسم. ما اگر قرار بود توسعه را به معنای غربی کلمه دنبال کنیم، فارغ از ایدههای دیگری که ممکن است از آنها صحبت کنیم - مانند عدالت و پیشرفت، الگوی اسلامی - ایرانی پیشرفت یا هر چیز دیگری - نیازمند استقلال بودیم. اگر شما میبینید کشورهای دیگری به توسعه رسیده و پیشرفت کردهاند، بدانید که آن توسعه در ازای واگذاری برخی امتیازات به آنها داده شده است. اگر میبینید ژاپن که در جنگ جهانی دوم ویران شده و دیگر شخصیتی برایش پس از بمباران اتمی باقی نمانده، دوباره به اقتصاد جهانی بازمیگردد، آن هم در شرایطی که اجازه ساخت تسلیحات به او نمیدهند، در واقع میشود گفت ژاپن، بازگشت خود به اقتصاد جهان و موفقیتهایش را مرهون تبدیلشدن به یک ایالت جدید از آمریکا است. یکی از تنبیهات آلمان و ژاپن این بود که تا چند دهه اجازه تشکیل ارتش و ساخت تسلیحات و داشتن صنایع نظامی و دفاعی را نداشتند و وقتی آن بازه زمانی تمام میشود، بلافاصله سراغ این کار میروند؛ یعنی به آنها اجازه داده میشود که در قالب یک نیروی متحد با برندگان جنگ جهانی دوم توسعه پیدا کنند. این سخنان بیاساس که «نخستوزیر ژاپن، تلفن پاناسونیک رئیسجمهور آمریکا را به رخ وی میکشید» را کنار بگذاریم. واقعیت ژاپن آنجایی است که در «اوکیناوا»، آمریکا پایگاه دارد و هر کاری با زنان و دختران ژاپنی میکند و دولت ژاپن هم نمیتواند چیزی بگوید. آنجا معلوم میشود ژاپن استقلال دارد یا ندارد! در این نقطه روشن میشود این صنعت مستقل است یا نیست.
ژاپن، بازگشت خود به اقتصاد جهان و موفقیتهایش را مرهون تبدیلشدن به یک ایالت جدید از آمریکا است.
شاید تنها مورد متمایز در این زمینه که آن هم به نظرم آمریکا چارهای نداشت و باید بین دو گزینه تصمیم میگرفت، چین بود. به این دلیل که آمریکا مجبور شد بین جنگ با چین یا جنگ با شوروی، یکی را انتخاب کند. این توصیهای بود که «کیسینجر» به «نیکسون» کرد. او گفت همزمان با چین و شوروی نجنگ. تصمیم آمریکا چه شد؟ نیکسون بدون اطلاع کنگره و در یک سفر مخفیانه، آن توافق را با «مائو» انجام داد. بعداً هم بهخاطر همین قضیه، ماجرای «واترگیت» پیش آمد و نیکسون هم تبدیل به یک رئیسجمهور تک دورهای شد؛ ولی همان کاری که کرد، باعث شد آمریکا بتواند قدرتش را حفظ کند. این کار مذکور به ضمیمه توافق پترو دلار با کشورهای عربی - خصوصاً عربستان و بعد تعدادی دیگر که به آن اضافه شدند - آمریکا را در این سطح نگه داشت.
استثنایی به نام چین
در چین چه اتفاقی افتاد که میگویید تنها مصداقی است که آمریکا اجازه داد علیرغم داشتن استقلال، توسعه پیدا کند؟
بلیغ: اتفاقی که افتاد این بود: شما دروازههای سرمایهات را به روی چین باز کردی؛ یعنی به چین اجازه دادی توسعه پیدا کند و البته چین هم از این فرصت به نحو حداکثری استفاده کرد. چین سازماندهیاش را به نحوی انجام داد که بتواند این سرمایه را به قدرت اقتصادی تبدیل کند و بین چین و شوروی شکاف انداخت. اینجا آمریکا فرصت پیدا کرد که فروپاشی شوروی را ممکن کند. اگر آنها با هم در یک جبهه میرفتند، این اتفاق بهراحتی رخ نمیداد.
در طول ۲۵۰ سال گذشته، هر بار که تنشهای ژئوپلیتیکی یا لحظات بحرانی در تاریخ جهان وجود داشته، ایران بهواسطة نقطه کانونی که در آن قرار داشته و در مسیر کریدورهای شمال به جنوب بوده، محل دستاندازی بوده است.
البته درباره چین دلایل دیگری وجود دارد؛ اولاً آنکه چین یک و نیم میلیارد جمعیت دارد؛ شما نمیتوانید این جمعیت را نادیده بگیرید؛ لذا اینگونه نیست که بهراحتی بتوان چین را مرعوب یا مغلوب خود کرد. دوم اینکه چین یک پیشینه فرهنگی داشت که به او اجازه سازماندهی بزرگ برای نیروی کار را میداد و از فرصتش استفاده کرد و این کار را انجام داد. در همین مدت، کتابهای اروپاییها را که بخوانید، میبینید همگی در حال انتقاد هستند که چطور اینها سرمایهداری دارند، اما دموکراسی ندارند؟ اروپا میبیند کشوری رشد اقتصادی پیدا میکند، ولی دموکراتیک نیست. چرا؟ چون باز بودن دایره فعالیت سیاسی به غرب اجازه نفوذ میداد. در ایران نیز همین اتفاق رخ میدهد. وقتی در یک دایره باز فعالیتهای سیاسی از شرق تا غرب عالم، فردی میتواند برود و بیاید و هیچکس هم جلویش را نمیگیرد، این امر به شما اجازه تمرکزگرایی برای یک موضوع و اجازه حکمرانی عمودی و یکپارچه را نمیدهد. وقتی اینچنین سیستم حکمرانی نداشته باشید، طبعاً نمیتوانید انتظار داشته باشید که توسعه پیدا کنید.
آن چیزی که امروز ما را در نقطه جنگ نجات میدهد (جنگ بهعنوان امر واقعی که نباید فراموش میشد و نباید به حاشیه میرفت، به بهانه اینکه ما یک توسعه مثلاً اروپایی پیدا کنیم و خودمان را مثل یک کشور توسعهیافته تصور کنیم) دقیقاً همانهایی هستند که به نحو متمرکزی دقیقاً در لمس نقطه خطر، ما را مهیای چنین روزی کردهاند. یعنی اگر نیروهای نظامی ما فرماندهی یکپارچه، برنامهریزی متمرکز و هدفگذاری نداشتند و خودشان را در نقطه خطر درک نمیکردند، توان موشکی و پدافندی و نظامی امروز وجود نداشت و اگر این اتفاق نمیافتاد، سرنوشت ما همان چیزی بود که در طول ۲۵۰ سال گذشته در ایران اتفاق افتاد. در طول ۲۵۰ سال گذشته، هر بار که تنشهای ژئوپلیتیکی یا لحظات بحرانی در تاریخ جهان وجود داشته، ایران بهواسطة نقطه کانونی که در آن قرار داشته و در مسیر کریدورهای شمال به جنوب بوده، محل دستاندازی بوده است. شما بخش مهمی از جغرافیا را در طول همین بازه زمانی و در طول همین تنشها - خاصه در بازه زمانی جنگ جهانی اول و دوم - از دست دادید. حتی غیر از آن، در غیر حالت جنگ هم این را از دست دادیم. ما بخشهایی از افغانستان، قفقاز، بحرین را از دست دادیم؛ اینها به غیر از امتیازاتی است که در داخل به دیگران دادیم. همه اینها امتیازاتی بوده که به این واسطه از دست ما رفته است؛ چرا که ما امکان حفظ قلمرو ملی خودمان را در حوزه دفاعی و امنیتی نداشتیم.
اولویت و اهمیت بُعد نظامی در توسعه برونزا
تمرکز اصلی رهبر انقلاب در این سالها روی بحث دفاعی و نظامی ما از این جهت بود که میدانستند مقدمه هر نوع توسعهای - حتی توسعه به شکل غربی - این است که شما استقلال داشته باشید. در غیر این حالت، شکلی از «توسعه برونزا» پدیدار میشود.
در واقع تمرکز اصلی رهبر انقلاب در این سالها روی بحث دفاعی و نظامی ما از این جهت بود که میدانستند مقدمه هر نوع توسعهای - حتی توسعه به شکل غربی - این است که شما استقلال داشته باشید. در غیر این حالت، شکلی از «توسعه برونزا» پدیدار میشود. توسعه برونزا یعنی چه؟ یعنی شما یک نقطه وابستگی به بیرون دارید که او هر موقع بخواهد، میتواند پیچ آن را شل و سفت کند. شما نمیتوانید بگویید من در چنین موقعیتی توسعه یافتهام؛ شما نهایتاً در نقطهای که برایتان تعریف شده، تثبیت میشوید. البته ممکن است کسانی انتظار همین را داشته باشند که «ای کاش ما همین میشدیم»؛ ولی مسئله این است که آن اتفاق هم اگر قرار بود رخ دهد، فارغ از اینکه اصلاً جمهوری اسلامی یا یک ایدئولوژی دینی یا اساساً اسلام سیاسی در این منطقه حاکم بود یا نبود، برای ایران قابلتصور نمیشد؛ چون موقعیت ژئوپلیتیک ایران چیزی بود که همواره در طول تاریخ، چنین تعرضی به آن شده است. هر بار ایران حکومت مرکزی قوی داشته، از پس این تهدیدات برآمده است؛ هر بار ضعیف بوده، ضربه خورده است. این ربطی به این ندارد که اینجا اکنون جمهوری اسلامی هست یا نه! بودن جمهوری اسلامی به شما اجازه میدهد که یک اراده سیاسی قوی را بر اساس باورها و اندیشههای خودتان سامان دهید. در واقع شما میتوانید بر اساس آن اراده و آن ایمان، یک ساختار درونزای توسعه و یک ساختار درونزای حکمرانی ملی بسازید. اگر این را نداشتید، طبعاً ضعیف میشدید، ولی این بدان معنی نیست که اگر شما این را نداشتید، کسی به شما تعرض نمیکرد.
حتی پهلوی هم در نقطهای که بهواسطة افزایش درآمدهای نفتی ناگهان صحبت از این کرد که «میخواهیم دروازههای تمدن را بگشاییم و شکوه ایران باستان را بازگردانیم»، سریعاً آن را مهار کردند! چرا؟ چون این استعداد در کشوری که هفت هزار سال تاریخ داشته باشد، وجود دارد. یعنی من یک شخصیتی از قبل دارم که میتوانم آن را به یاد بیاورم. وقتی میتوانم چیزی را در چنین گستره و عمقی از تاریخ در درون خودم جستوجو کنم، یعنی ممکن است یک زمانی بیدار شوم و این برای استعمار خطرناک است. ما در تاریخ معاصرمان، شکستهای تلخی خوردهایم. ما در جنگهای ایران و روس شکست خوردهایم، در شهریور ۱۳۲۰ و در جنگ جهانی اول اشغال شدیم. ده میلیون از جمعیت ما در قالب قحطی بزرگ مردند. اما سنّت و میراثی داریم که ممکن است در یک یادآوری، بهواسطة رخدادهایی که با آنها مواجه میشویم، دوباره بیدار شود.
جنگ، صدای جمهوری اسلامی را به مردم رساند
جامعه امروز ایران چقدر به موضوعی که شما طرح میکنید، وقوف پیدا کرده است؟ آیا میتوانیم بگوییم اگر جامعه ایرانی در پس این حوادث، باز هم سودای توسعه پیدا کند، قصد متفاوتی از عربستان و امارات شدن خواهد داشت؟
بلیغ: در نقطه نزدیک به این جنگ، مجموعه اتفاقاتی که رخ داد، ما را در موقعیتی قرار داد که مردم بتوانند صدای جمهوری اسلامی را بشنوند؛ آن صدایی از جمهوری اسلامی که بلند میشد و میگفت که «خطر در کمین ماست، ممکن است روزی جنگ داشته باشیم. جنگی که هرچند ممکن است به تعویق بیفتد، ولی منتفی نمیشود»، به گوشِ اغلب مردم رسید. گوشها برای شنیدن این حرف باز شد. چرا؟ چون مقدماتی که برای رسیدن به نقطه جنگ وجود داشت، به نقطهای رسید که یک اجماع حداکثری در بین مردم به وجود بیاید. شرایط به نحوی پیش رفت که شما انتخاباتی را از سر گذراندید و در آن انتخابات، دولتی بر سر کار آمد که اتفاقاً نیروی واگرای نسبت به جریان اصلی در جمهوری اسلامی محسوب میشد. اگر نگویم جریان نیروی واگرا یا اپوزیسیون نسبت به جریان اصلی! چون جریان اصلی در بدنه کارگزاران جمهوری اسلامی همین جریان است؛ اگرچه که همیشه صدایشان صدای اپوزیسیون اقلیت بوده، ولی در نقطه اداره کشور، اکثریت بودهاند. اما در نسبت با شعاری که همیشه از جمهوری اسلامی در پهنه جهانی شنیده میشده، اینها صدای متفاوتی محسوب میشدند. حالا دولت در دست همینها بوده است. این دولت فرایند مذاکره را هم حتی با آمریکا شروع کرده است؛ بهرغم اینکه مذاکره، شرافتمندانه دانسته نمیشد و ما با نقض پیمانهای متعدد از سمت آمریکا روبهرو بودیم. مذاکرهای که یا تلاشی برای استفاده از فرصت روی کار آمدن ترامپ و نیل به توافق جدیدی بوده است؛ درحالیکه خود همین ترامپ، برجام را پاره کرده و از آن بیرون آمده بود؛ یا اینکه این را در یک هماهنگی با مجموعه حاکمیت برای اینکه اتمام حجت کنند، انجام دادند. اگر این فرض را درست بدانیم، این فرض از این نقطه کار خود را شروع کرده که آمریکا و منطقه در شرایطی نیستند که آمریکا بخواهد به توافقش متعهد باقی بماند. اما اگر ما این بازی را شروع کنیم، زیر میز زدن از سمت آمریکا برای ما یک امتیاز در فضای افکار عمومی ایران محسوب میشود و جالب این است که در طی خودِ فرایند مذاکره، اسرائیل به ایران حمله کرد.
فشارهای رسانهای و فرهنگی که در تمام این سی و هفت سال پس از جنگ به ما وارد آمده و تغییر سکان هدایت کشور پس از جنگ عراق، یعنی بهنوعی بازگشت به ایده توسعه نفتی، شاید اکنون تا حدی مخدوش شده باشد.
مجموعه رخدادها ما را در شرایطی قرار داد که مردم - حداقل جمعیتی بسیار بیشتر از گذشته که این را قبول داشتند - اکنون به این باور برسند که آمریکا بهراحتی به ایران امتیازی نخواهد داد و اساساً فرایند مذاکره با آمریکا به نتیجه نخواهد رسید. اکنون شما فرصت این را دارید که با مردم دوباره در این نقطه گفتوگو کنید و به تفصیل راجع به وضع خودتان در جهان و وضع خودِ جهان در نسبت با مردم صحبت کنید. این بحث از نقطه نزدیک به حادثه طرح میشود.
اما آن چیزی که با این جنگ اتفاق افتاد، این بود که وقتی شما در تمام این سالها در چارچوب استعمار نو و فرانو - یعنی هم شکلگیری ساختارها و سازوکارها و نهادهای بینالمللی که آمریکا پس از جنگ جهانی دوم با آنها استعمار جدید را شروع کرد و هم ساختارهایی که در تمهید ایده «دهکده جهانی» به لحاظ ارتباطی این استعمار را تکمیل کرده بود - تصویری از توسعه به شما ارائه میدادند که گویی یک امر کاملاً نزدیک و دستیافتنی است، شما وقتی میتوانید قابهای مختلف و کوچکی که خودشان را معمولاً در سبکهای زندگی نشان میدهند یا در بعضی پیشرفتها نشان میدهند، دائماً در گوشی موبایلتان از فاصله بیست سانتیمتری ببینید، با خودتان میگویید؛ «خب! رسیدن به این، احتمالاً سخت نیست»؛ درحالیکه ممکن است طیکردن این بیست سانتیمتر، دویست سال طول بکشد؛ اگر بخواهد به نحو واقعی و درونزا اتفاق بیفتد.
آن تصویر، یعنی فشارهای رسانهای و فرهنگی که در تمام این سی و هفت سال پس از جنگ به ما وارد آمده و تغییر سکان هدایت کشور پس از جنگ عراق، یعنی بهنوعی بازگشت به ایده توسعه نفتی، شاید اکنون تا حدی مخدوش شده باشد.
/ انتهای بخش اول / ادامه دارد...