گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ هنگامی که بخواهیم از تولد یا زوال یک تمدن سخن بگوییم، بدون شک یکی از مهمترین معیارها، سنجش وضعیت علم و دانش خواهد بود. اگر نسبت علم و دانش را با تمدن به نسبت روح با جسم تشبیه کنیم، اغراق نکردهایم. اگر این مسئله را بپذیریم، آنگاه وقتی از انگاره فروپاشی یا زوال تمدن غرب سخن میگوییم، یکی از مهمترین معیارها برای ارزیابی، پرسش از وضعیت علم و دانش در غرب است. در بخشهای پیش، گفته شد که برای پاسخ به این پرسش که آیا غرب روبه افول است یا خیر، یکی از راهها، پرسش از عواملی است که غرب جدید را محقق ساخته و سپس بررسی وضعیت آن در دوران معاصر خواهد بود. در دو بخش ابتدایی، به بررسی دو مقوله فرهنگ کار و سپس رقابت پرداختیم. در این بخش به مسئله علم و نقش آن در برتری تمدن غرب پرداخته و سپس به وضعیت امروز غرب در این حوزه اشاره خواهیم کرد تا بتوان پاسخی اجمالی برای پرسش از افول تمدن غرب بیابیم.
از انقلاب علمی تا دانش کاربردی
برای فهم جایگاه علم در تمدن غرب، باید به نقطه عزیمت آن یعنی «انقلاب علمی» در قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی بازگشت. این انقلاب، جهانبینی بشر غربی را برای همیشه دگرگون کرد. تا پیش از آن، علم عمدتاً در خدمت الهیات بود و بر پایه متون مقدس و آثار فلاسفه یونان (بهخصوص ارسطو) استوار بود. هدف اصلی، فهمیدن «چرایی» خلقت و مقاصد الهی بود. اما انقلاب علمی، این پرسش را از «چرا» به «چگونه» تغییر داد. دانشمندانی چون «کوپرنیک»، «کپلر»، «گالیله» و در نهایت «نیوتن»، به جای تکیه بر متون کهن، بر مشاهده، آزمایش و ریاضیات تکیه کردند. آنها نشان دادند که جهان نه یک صحنه رازآلود از نمایش قدرت الهی، بلکه یک ماشین عظیم و قابلفهم است که بر اساس قوانین طبیعی و ریاضیاتی دقیق کار میکند.
این تغییر پارادایم، قدرتی بیسابقه به انسان غربی بخشید: قدرت پیشبینی، کنترل و در نهایت سلطه بر طبیعت. این دانش دیگر صرفاً نظری نبود، بلکه بهسرعت به «دانش کاربردی» تبدیل شد و موتور محرک انقلاب صنعتی، پیشرفتهای پزشکی و فناوریهای نظامی گشت که تفوق تمدن غرب بر سایر جهان را برای قرنها تضمین کرد. اما این انقلاب عظیم از کجا ریشه گرفت؟
ریشههای انقلاب علمی: بستری برای یک جهش بزرگ
انقلاب علمی در خلأ رخ نداد. مجموعهای از عوامل بههمپیوسته، زمینی حاصلخیز را برای رویش این تفکر نوین فراهم آوردند که میتوان آنها را در سه دسته اصلی بررسی کرد:
۱. ریشههای فکری و فلسفی:
- رنسانس و اومانیسم: جنبش رنسانس با بازگشتی به دوران کلاسیک یونان و روم، تمرکز را از «خدا» و آخرت به «انسان» و زندگی زمینی منتقل کرد. این نگاه انسانمحور، کنجکاوی برای شناخت جهان مادی و تواناییهای بشر را تشویق کرد و از تقدس جزماندیشی کلیسایی کاست.
- بازیابی متون کلاسیک: با سقوط قسطنطنیه و ارتباط بیشتر با جهان اسلام، متون علمی و فلسفی یونان - که بسیاری از آنها توسط دانشمندان مسلمان، ترجمه و شرح داده شده بودند - دوباره به اروپا راه یافت. آثار ریاضیدانانی چون اقلیدس و ارشمیدس و ستارهشناسانی چون بطلمیوس، الگوهای جدیدی از تفکر دقیق و ریاضیمحور را در اختیار دانشمندان اروپایی قرار داد.
- گذار از فلسفه مَدرَسی به تجربهگرایی: فلسفه رسمی کلیسا (فلسفه مدرسی) مبتنی بر استدلالهای منطقی برای اثبات آموزههای دینی بود و کمتر به مشاهده جهان واقعی میپرداخت. متفکرانی مانند «فرانسیس بیکن» با تأکید بر تجربهگرایی (Empiricism) و «رنه دکارت» با تأکید بر خردگرایی (Rationalism)، دو سنگ بنای روش علمی جدید را گذاشتند: اینکه حقیقت را باید یا از طریق آزمایش و مشاهده مستقیم یا از راه عقل و منطق ریاضی کشف کرد، نه صرفاً با تکیه بر کتب مقدس یا نظرات ارسطو.
۲. ریشههای اجتماعی و فناورانه:
- اختراع ماشین چاپ (حدود ۱۴۴۰ میلادی): این اختراع، انقلابی در گردش اطلاعات ایجاد کرد. ایدههای جدید به سرعت و با هزینهای اندک در سراسر اروپا منتشر میشد و انحصار کلیسا بر دانش را میشکست. یک کشف علمی در لهستان - توسط کوپرنیک - میتوانست به سرعت در ایتالیا - توسط گالیله - خوانده و بررسی شود.
- عصر اکتشافات جغرافیایی: سفرهای دریایی و کشف قاره آمریکا، جهانبینی اروپاییان را که مبتنی بر جغرافیای محدود کتاب مقدس و بطلمیوس بود، در هم شکست. کشف گیاهان، حیوانات و انسانهای جدیدی که در متون کهن نامی از آنها نبود، این حقیقت را آشکار کرد که «قدما همه چیز را نمیدانستند» و این امر، جرئت به چالش کشیدن سایر باورهای سنتی را نیز افزایش داد.
- شهرنشینی و ظهور دانشگاهها: رشد شهرها و طبقه بازرگان، مراکز جدیدی از ثروت و قدرت ایجاد کرد که مستقل از کلیسا و فئودالها بودند. دانشگاهها نیز بهتدریج به فضاهایی برای بحثهای علمی آزادتر تبدیل شدند و حامیان ثروتمند (پادشاهان و تجار) برای کسب اعتبار، از دانشمندان و مخترعان حمایت مالی میکردند.
۳. ریشههای سیاسی و مذهبی:
- نهضت اصلاح دینی (Reformation): جنبش پروتستانتیسم با به چالش کشیدن اقتدار مطلق کلیسای کاتولیک، به طور غیرمستقیم راه را برای به چالش کشیدن اقتدار علمی کلیسا نیز هموار کرد. این جنبش، فرهنگ شکوتردید نسبت به مرجعیتهای سنتی را تقویت نمود.
- تکثر سیاسی اروپا: همانطور که در بخش قبل بحث شد، اروپای «لحاف چهلتکه» فاقد یک قدرت مرکزی سرکوبگر بود. اگر گالیله در ایتالیای کاتولیک محکوم میشد، دانشمندان دیگر میتوانستند در هلند یا انگلستان پروتستان با آزادی بیشتری کار کنند. این رقابت سیاسی میان دولتها، فضایی امن برای رشد ایدههای نو فراهم میکرد که در امپراتوریهای یکپارچه شرقی کمتر یافت میشد.
این مجموعه عوامل، بستری فراهم آورد که در آن، علم نهتنها بهعنوان یک کنجکاوی فلسفی، بلکه بهمثابه ابزاری قدرتمند برای پیشرفت مادی و کسب برتری نگریسته شد. این نگاه ابزاری و کاربردی به علم، سنگ بنای تفوق تمدن غرب بود.
تمدن بولواری؛ چرا مسلمانان به وضع جدید اشراف نیافتند
برای درک بهتر صحنهای که در آن اروپا توانست از دیگر تمدنها - خصوصاً جهان اسلام - سبقت بگیرد، در این بخش بر اساس همان سهگانه پیشین به بررسی این پرسش میپردازیم که چرا علم در جهان اسلام رونق نگرفت؟
۱. ریشههای فکری و فلسفی:
- برتری الهیات بر علوم تجربی: موضوعی که بسیاری از اندیشمندان در توضیح علت افول علم در جهان اسلام به آن اشاره کردهاند، غلبه مطالعه الهیات بر دیگر علوم است. به لحاظ تاریخی، دانشمندان اسلامی در دوران اوج تمدن اسلامی، علاوه بر مطالعات مرتبط با الهیات، در زمینههای گوناگون علوم طبیعی نیز ید طولایی داشتند. بااینحال، رفتهرفته پژوهش در طبیعیات کاهش یافته و گویی که عالمان، تنها مطالعه خدای متعال را در شأن خود میدیدند. فرونشست مطالعات مرتبط با علوم طبیعی، بعدها خود را در ضعف بنیه مادی تمدنهای اسلامی نمایان ساخت. بااینحال، تمام تلاش علما صرف مباحث کلامی، الهیاتی و فلسفی شده و نهایتاً منجر به تولید دستگاههای نظری سترگی نظیر فلسفه صدرا شد. در این برهه، نهاد علم یعنی حوزه علمیه نیز که در گذشته به علوم مختلف اعم از اختر و نجوم میپرداخت، غرق در فقه و اصول شده و حتی در برهههای بسیار زیادی علوم عقلی نظیر فلسفه نیز در آن مطرود و حاشیهای بود.
در جوامع اسلامی تجار، اشراف و... هیچگاه پشتیبان مالی تحقیقات علمی نبودهاند. تنها دستگاه پادشاهی ممکن بود باتوجهبه درک شخص شاه، مبالغی را به این امر اختصاص دهد. بازار و امور دیگر، کمکهای خود را در اختیار نهاد روحانیت برای صرف در امور دینی قرار میدادند.
- رکود علمی در سایه فقدان تکثر: شهید مطهری در آثار خود به این موضوع متعرض میشوند که یکی از عوامل افول علم در جهان اسلام، فقدان نزاعهای علمی و نقدهای سازنده است. ایشان نزاع میان متکلمین، فلاسفه، عرفاً و فقها را از جهتی عامل خیر و رشد دانسته و بر این باور بودند که نزاعهای این جریانها با یکدیگر، به تکاپوی بیشتر علمی منجر میشده است. بااینحال، با تفوق فلسفه صدرا و خاموشی بیشتر جریانهای منتقد و همچنین تفوق اصولگرایی در حوزه علمیه، این نزاعها تا حدی فروکش کرده و به واسطه آن تکاپوی علمی نیز کاسته شد.
- عدم تشخیص تحول اندیشهای در مدرنیته: برای توضیح این موضوع، ذکر دو خاطره مناسب است. نخست، نقل شده که محمدحسن خان اعتمادالسلطنه - وزیر انطباعات (چاپ و نشر) ناصرالدینشاه - رساله «گفتار در روش» دکارت را در اختیار حکیم بزرگ، جناب آقا علی مدرس زنوزی قرار داد. مدرس زنوزی پس از مطالعه رساله بر این اعتقاد بود که «این مردک (دکارت) حرف تازهای نزده است. این مطالبی که او بههمبافته، غزالی قرنها پیش به وجهی اتمّ و اکمل بیان کرده است. اینها همان حرفهای قدیمی خودمان است». در خاطره دیگری نقل شده است که ناصرالدینشاه هنگام سفر به مشهد، از سبزوار عبور کرده و دیداری با جناب حاج ملا هادی سبزواری صورت دادند. در این دیدار، ناصرالدینشاه دوربین عکاسی را به حاجی ارائه میکنند. حاجی سبزواری اما سریعاً برهانی اقامه کرده که عکاسی محال است؛ چراکه تصویر یک شخص (شامل رنگ، شکل و هیئت او) از اعراض آن شخص است. این اعراض، قائم به جوهر وجودی آن فرد هستند و نمیتوانند بهصورت مستقل وجود داشته باشند. بااینحال اما به اصرار ناصرالدینشاه مقابل دوربین نشسته و از وی عکاسی میکنند. حاجی سبزواری پس از مشاهده عکس از برهان خود بازمیگردند. این دو نمونه، مثالهای کاملاً مناسبی هستند تا نشان دهند که علما و اندیشمندان اسلامی از فهم آنچه که در غرب رخداده ناتوان بودند؛ لذا به واسطه همین امر نیز نتوانستند تدارک نظری مناسب یا نسبتگیری با آن را صورت دهند.
۲. ریشههای اجتماعی و فناورانه:
- فقدان نهادهای اجتماعی: در بخش پیش توضیح داده شد که یکی از علل رشد علم در تمدن غرب، تکثر منابع مالی و نهادهای پشتیبان دانشمندان بود. بااینحال، در جوامع اسلامی تجار، اشراف و... هیچگاه پشتیبان مالی تحقیقات علمی نبودهاند. تنها دستگاه پادشاهی ممکن بود باتوجهبه درک شخص شاه، مبالغی را به این امر اختصاص دهد. بازار و امور دیگر، کمکهای خود را در اختیار نهاد روحانیت برای صرف در امور دینی قرار میدادند.
- جامعه روستایی و فقدان سواد: شهرها از اساس مرکز نوآوری و علم محسوب میشوند. بااینحال، جوامع شرقی عمدتاً روستایی بوده و این جمعیت روستایی نیز از فقدان سواد خواندن و نوشتن رنج میبردهاند. روحانیون و علما عمده کسانی بودهاند که در جوامع شرقی همچون ایران یا عثمانی از سواد خواندن و نوشتن بهرهمند بودهاند.
۳. ریشههای سیاسی و مذهبی:
- حرمت چاپ و نشر: برخلاف اروپا که پروتستانتیسم زمینه را برای پذیرش دینی چاپ و نشر فراهم آورد، اما در جهان اسلام وضعیت متفاوتی برقرار بود. در امپراتوری بزرگ عثمانی، مجازات چاپ و نشر تا مدتها اعدام بود. این کشور تنها یک رساله آن هم درباره سفلیس ترجمه و منتشر کرد. در این امپراتوری، متن بسیار مقدس بود؛ لذا با چاپ آن نیز مخالفت کردند. در ایران هرچند علما و روحانیون با چاپ و نشر مخالفت جدی نداشتند، اما باز هم آنگونه که در اروپا چاپ و نشر گسترش یافت، در کشور ما مورد اقبال قرار نگرفت.
- علم در خدمت اعتبار سلطنت: یکی دیگر از تمایزهای جدی میان جهان اسلام و اروپا، انتظار از علم بود. در اروپا علم برای منافع ملی، استیلا و کسب قدرت یا اختراعات و بهرهمندی بیشتر به خدمت گرفته میشد. اما در جوامع اسلامی، علم در خدمت اعتبار نظام سلطنت بود.
همه این موارد، منجر به افزایش شکاف تمدنی میان غرب و شرق میشد. جهان اسلام علیرغم فهم این شکاف عمیق میان خود و غرب، نمیتوانست تصویر درستی از آن ارائه داده و راهبردهایی بهمنظور جبران تدارک ببیند. ذکر خاطرهای از رضاشاه شاید بتواند این مسئله را برای ما صورتبندی درستی کند. رضاشاه در جریان سفر خود به ترکیه، شدیداً تحتتأثیر شهرسازی ترکیه به رهبری آتاتورک قرار میگیرد. بلوارهای بزرگ، مغازههای زیبا و ساختمانهای اروپایی برای وی چشم نوازی میکند. وی در بازگشت به ایران، تلاش میکند تا چنین تمدنی را بسازد؛ اما بعد از ساخت چند خیابان نظیر خیابان شاه رضا (انقلاب کنونی) و چند ساختمان نظیر ساختمان وزارت خارجه و دادگستری، نهایتاً مشاهده میکند که نتیجه مطلوب به دست نیامد. وی در گفتگو با محمدعلی فروغی علت این مسئله را جویا میشود. فروغی در پاسخ به رضاشاه میگوید که اعلی حضرت در سفر خود بلوارهای زیبا را مشاهده کردند، اما لابراتوارهای پشت این بلوارها را ندیدند. این خاطره جدای از اینکه واقعی یا جعلی باشد، میتواند نسبتی را که ما با غرب برقرار ساختیم و کیفیت اخذ و اقتباس ما از پیشرفت غربی را توضیح دهد. نسبتی که از آن به تمدن بولواری به معنای صوری یا فرمیک یاد میکنند.
رقبای علمی در حال ظهور هستند
پس از ذکر این مقدمه و بحث تفصیلی، اکنون میتوان به پرسش نخست بازگشت. آیا غرب در حال افول است؟ از منظر رشد علمی چگونه میتوان به این مسئله پاسخ گفت؟ آیا این تمدن همچون گذشته وضعیتی انحصاری در علموفناوری دارد؟ پاسخ به این پرسش، پیچیده و چندلایه است. در نگاه اول و بر اساس معیارهای فعلی، تمدن غرب - بهویژه ایالات متحده آمریکا - همچنان پیشتاز بلامنازع عرصه علموفناوری در جهان است. برترین دانشگاههای جهان مانند هاروارد،MIT، استنفورد، آکسفورد و کمبریج، بیشترین تعداد برندگان جایزه نوبل را داشته و مقر اصلی غولهای فناوری که زندگی روزمره بشر را شکل میدهند مانند گوگل، اپل، و مایکروسافت، همگی در غرب واقع شدهاند. این واقعیت غیرقابلانکار است.
بر اساس معیارهای فعلی، تمدن غرب - بهویژه ایالات متحده آمریکا - همچنان پیشتاز بلامنازع عرصه علموفناوری در جهان است. برترین دانشگاههای جهان مانند هاروارد،MIT، استنفورد، آکسفورد و کمبریج، بیشترین تعداد برندگان جایزه نوبل را داشته و مقر اصلی غولهای فناوری که زندگی روزمره بشر را شکل میدهند مانند گوگل، اپل، و مایکروسافت، همگی در غرب واقع شدهاند.
اما با نگاهی عمیقتر و با درنظرگرفتن دو عامل کلیدی «انحصار» و «روندها»، تصویر دیگری نمایان میشود که نشانههایی جدی از فرسایش این برتری را در خود دارد. اولاً انحصار غرب بر تولید علم شکسته شده است. برای نزدیک به سه قرن، از انقلاب صنعتی تا پایان جنگ سرد، غرب تقریباً تنها تولیدکننده و صادرکننده علموفناوری پیشرفته در جهان بود. دیگر تمدنها یا مصرفکننده بودند یا در بهترین حالت، مقلدانی که با تأخیر، دستاوردهای غرب را کپی میکردند. اما امروز این وضعیت بهکلی دگرگون شده است.
چین بهعنوان یک ابرقدرت علمی ظهور کرده است. آمارها بهوضوح این جهش را نشان میدهند: چین در تعداد مقالات علمی منتشر شده و همچنین در تعداد ثبت اختراعات (پتنتها)، از ایالات متحده پیشی گرفته است. در حوزههای استراتژیک مانند هوش مصنوعی، محاسبات کوانتومی، فناوری 5G و مهندسی ژنتیک، چین نهتنها یک رقیب، بلکه در برخی موارد یک پیشتاز است. این کشور با سرمایهگذاری عظیم دولتی و برنامهریزی متمرکز، در حال ساختن «لابراتوار»هایی است که «فروغی» از نبود آن در ایران گله میکرد؛ لابراتوارهایی که اکنون نهتنها بلوار، بلکه تمدن میسازند. این دیگر یک رقابت یکطرفه نیست؛ بلکه یک مسابقه نفسگیر میان دو قطب علمی جهان است. البته این رقابت، منحصر در چین نیست. ورود جدی کشور ما به عرصههای گوناگون اعم از هستهای، نانو، صنایع هوا و فضا، ساخت پهپادهای پیشرفته و... نشان از چندقطبی شدن رقابتهای علمی در آینده دارد. به نظر میرسد که میتوان پهپاد شاهد ایرانی را استعارهای از وضعیت فناوری در دنیای جدید دانست. علیرغم آنکه روزگاری شرق، تمام تلاش خود را برای ساخت کپیهای دست چندم از تکنولوژی غرب صورت میداد، اما امروزه یکی از تلاشهای کشورهای بزرگ دنیا نظیر آمریکا، لهستان، روسیه و... کپیبرداری از شاهد ایرانی است. حداقل تاکنون سه کشور موفق به این کپیبرداری شدهاند. البته که این مقوله را نباید بهقدری سترگ کرد که منجر به خطای محاسباتی در نزد خود ما شود، اما تأکید چندباره رئیسجمهور آمریکا - ترامپ - برای ساخت چنین پهپادی درحالیکه صنایع نظامی آمریکا، پیشتازترین صنایع دنیاست را نیز نمیتوان کوچکنمایی کرد.
ثانیاً روندها به نفع غرب نیست. حتی اگر غرب امروز در جایگاه نخست قرار داشته باشد، مسیر حرکت و شتاب تغییرات، تصویری نگرانکننده برای آینده آن ترسیم میکند. این روندها را میتوان در چند حوزه مشاهده کرد:
- فرار مغزهای معکوس: غرب - بهویژه آمریکا - بخش بزرگی از تفوق علمی خود را مدیون جذب نخبگان و «فرار مغزها» از سراسر جهان است. اما امروز، این جریان در حال تغییر مسیر است. دانشمندان و مهندسان چینی و هندی که در دانشگاههای برتر آمریکا تحصیل کردهاند، به طور فزایندهای به کشورهای خود بازمیگردند؛ زیرا فرصتهای شغلی، منابع مالی و اعتبار اجتماعی بهتری در انتظارشان است. آنها دانش و تجربه کسبشده در غرب را با خود به خانه برده و به موتور محرک رشد علمی رقبای غرب تبدیل میشوند. علاوه بر این، سیاستهای تهاجمی دولت آمریکا پیرامون دانشگاهها و سختگیری در مسئله صهیونیسم، حسب گزارشها فرایند بازگشت نخبگان را تسریع بیشتری کرده است.
- بروکراتیزه و ایدئولوژیک شدن علم: نهاد علم در غرب با چالشهای درونی جدی روبروست. فرآیندهای کسب بودجههای تحقیقاتی بهشدت بروکراتیک، کند و محافظهکارانه شدهاند و اغلب از پروژههای کمخطر و تکراری حمایت میکنند تا تحقیقات جسورانه و انقلابی. علاوه بر این، ورود مجادلات ایدئولوژیک به حریم علم و دانشگاهها نظیر آنچه در مواجهه سخت دولت آمریکا با مخالفان صهیونیسم شاهد بودیم، اصل شایستهسالاری را که موتور محرک کشفیات علمی بود، تضعیف کرده است. تمرکز بر معیارهای غیرعلمی به جای نبوغ و تخصص، میتواند در بلندمدت به کیفیت خروجیهای علمی لطمه بزند.
نهاد علم در غرب با چالشهای درونی جدی روبروست. فرآیندهای کسب بودجههای تحقیقاتی بهشدت بروکراتیک، کند و محافظهکارانه شدهاند و اغلب از پروژههای کمخطر و تکراری حمایت میکنند تا تحقیقات جسورانه و انقلابی.
- زوال آموزش پایه: درحالیکه کشورهای شرق آسیا در آزمونهای بینالمللی ریاضیات و علوم (مانند PISA) همواره در صدر قرار دارند، بسیاری از کشورهای غربی با افت کیفیت آموزش پایه در این حوزههای کلیدی مواجه هستند. این امر، پرورش نسل آینده دانشمندان و مهندسان را با چالش روبرو میکند و غرب را در بلندمدت به واردات استعدادها وابستهتر میسازد؛ استعدادی که دیگر لزوماً تمایلی به مهاجرت ندارد. برای تثبیت این موضوع میتوان به برندگان جوایز بینالمللی در حوزه دانشآموزی در علوم مختلف نیز مراجعه کرد که کشور ما همواره جزء کشورهای شاخص در این زمینه بوده است.
در نتیجه، اگرچه امپراتوری علمی غرب هنوز پابرجاست، اما دیگر تنها قدرت حاضر در صحنه نیست. استانهای این امپراتوری سابق، خود به مراکز قدرت تبدیل شدهاند. غرب از جایگاه «معلم انحصاری» جهان به جایگاه «اولین در میان برابرها» تنزل یافته است. این فرسایش برتری علمی که زمانی روح تمدن غرب و ضامن تفوق آن بود، یکی از مهمترین نشانههایی است که زوال هژمونی غرب را از یک افسانه به یک واقعیت محتمل در آینده نزدیک تبدیل میکند. در بخش بعدی این گزارشها به بررسی مقوله مالکیت، بهمثابه یکی از ابزارهای تفوق تمدن غرب و سپس وضعیت فعلی آن میپردازیم.
/انتهای بخش سوم/ ادامه دارد...