۱۴۰۴/۱۱/۲۵
۱۹:۱۳
کد خبر : ۱۱۸۱۰
مفهوم خویشاوندی در گفت‌وگویی با سوفی لوسیدو جانسون؛

سرمایه‌داری و تخریب پیوند اجتماعی

سرمایه‌داری و تخریب پیوند اجتماعی
یکی از مشکلات خانواده هسته‌ای که از نبود خویشاوندی ناشی می‌شود این است که از دو سرپرست خانواده شروع می‌شود. طبق این الگو، قرار است در دهه بیست زندگی تشکیل شود و بعد دو بچه داشته باشید که باید از آنها مراقبت کنید. اما شما هنوز فرصت نکرده‌اید بفهمید چگونه یک بزرگسال خودسامان باشید.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ من سه ماه قبل از اینکه سازمان بهداشت جهانی شیوع ویروس کرونا را یک بیماری همه‌گیر اعلام کند، مادر شدم، بنابراین در ابتدا تنها چیزی که می‌دانستم، فرزندپروری در انزوا بود. پژوهش‌های فراوانی درباره تأثیرات همه‌گیری بر گروه‌های مختلف منتشر شده، اما کمتر درباره اثرات آن بر والدین تازه‌کار و این‌که چگونه ممکن است اکنون سازوکار ذهنی ما تغییر کرده باشد، صحبت شده است. آن‌چه می‌توانم از تجربه خودم بگویم این است که به‌خاطر نگرانی دائمی از کووید-۱۹، مغزم طوری عمل می‌کرد که انگار فقط من و همسرم می‌توانیم بچه‌هایمان را حفظ کنیم و این واقعاً فرساینده بود. البته درست هم نبود، چیزی که ما خیلی سریع بعد از نقل‌مکان به نزدیکی اعضای خانواده‌مان در سال ۲۰۲۲ فهمیدیم. فراهم کردن یک «روستا» برای خودمان و فرزندانمان بهترین تصمیم به‌عنوان والدین بود که می‌توانستیم بگیریم. به همین دلیل، کتاب جدید «سوفی لوسیدو جانسون» [1] تحت عنوان «خویشاوند: آینده خانواده»[2]، و آنچه درباره مفاهیم زندگی جمعی ارائه می‌دهد -مفاهیمی که در تضاد با ایده‌آل‌های دروغین خانواده هسته‌ای است که دولت ترامپ تبلیغ می‌کند- برایم بسیار جالب بود. به‌گفته لوسیدو جانسون، «خویشاوندی» ساختاری از پشتیبانی است که اجازه می‌دهد تمام افراد در آن ساختار نیازهایشان برآورده شود. او «خویشاوند» را چنین تعریف می‌کند: «افرادی در زندگی‌ات که از هر جهت پیوندی عمیق با آنها داری؛ و برای بقای فردی و جمعی‌ات ضروری‌اند.» این مفهوم جدیدی نیست: ملت‌های بومی در طول تاریخ خانواده هسته‌ای را محور قرار نمی‌دادند، بلکه ساختارهای خانوادگی پیچیده‌ای داشتند. همین امر درباره آفریقایی‌ها نیز صادق است؛ کسانی که در دوران برده‌داریِ مالکیتی، وقتی از خویشاوندان خونی‌شان جدا می‌شدند، گروه‌های خویشاوندی تازه‌ای ایجاد می‌کردند. اما امروز شکل‌دادن به این‌گونه پیوندها سخت‌تر از همیشه شده است. در سطح اجتماعی، ما تشویق می‌شویم که برای «عظمت» تلاش کنیم اما این «عظمت»، ماهیتی فردگرایانه دارد و کسانی را که بیشترین توانایی تولید دارند، در برابر آسیب‌پذیرترین‌ها قرار می‌دهد. با توجه به اینکه بسیاری از آمریکایی‌ها برای گذران زندگی در تقلا هستند، پیدا کردن زمان یا انرژی برای شکل‌دادن به روابط معناداری که بر انسانیت ما متمرکز باشد نه بر میزان تولیدمان، تقریباً ناممکن شده است. اما همان‌طور که «لوسیدو جانسون» توضیح می‌دهد، ایجاد خویشاوندی همچنان ممکن است؛ و برای این کار، ابتدا باید نیازها -و مرزهای- خود را شناسایی کنید، به گونه‌ای که بتوانید بگویید چه می‌خواهید و بدون آسیب‌زدن به خود، بخشی از وجودتان را به دیگران بدهید. این کار آسان نیست، اما من آموخته‌ام که ارزشش را دارد. این روابط حیات‌بخش‌اند، به‌ویژه زمانی که احساس می‌کنید دیگر هیچ چیزی برای بخشیدن ندارید. من اخیراً برای مجله «The nation» با «لوسیدو جانسون» کارتونیست و نویسنده درباره این‌که چرا خویشاوندی برای بقای ما و بقای فرزندانمان حیاتی است گفت‌وگو کردم.

 

رِجینا ماهون: هرچند کتاب قبلی شما پایه رویکردتان به ساختن خویشاوندی است، اما برایم بسیار تکان‌دهنده بود که ببینم کودکان تا چه اندازه در این پادزهرِ بحرانِ تنهایی نقش محوری دارند. آیا می‌توانید درباره امکان‌هایی که برای حفاظت از آسیب‌پذیرترین اعضای جامعه—کودکان—از طریق شکل‌دادن یک گروه خویشاوندی می‌بینید، صحبت کنید؟

لوسیدو جانسون مفهوم «خویشاوند» را چنین تعریف می‌کند: «افرادی در زندگی‌ات که از هر جهت پیوندی عمیق با آن‌ها داری؛ و برای بقای فردی و جمعی‌ات ضروری‌اند.»

لوسیدو جانسون: ممنون که به این نکته اشاره کردید. این موضوعی نیست که زیاد از من درباره‌اش پرسیده باشند. فکر می‌کنم دلیلش این است که والدین خیلی خسته و درگیرند و الآن این‌جور کتاب‌ها را نمی‌خوانند، و من بیشتر با کسانی صحبت می‌کنم که بچه ندارند. این بخشی از ماجراست. برای کسانی که بچه ندارند، بسیار مهم است که وقتشان را با کودکان بگذرانند. من یادم هست اوایل این پروژه با « اس.بیر برگمن»[3]، فعال «کوییر»، صحبت می‌کردم. او بچه دارد و معتقد است بسیار مهم است که بزرگسالانِ بدون فرزند با کودکان وقت بگذرانند و والدین هم کمی از میزان کنترلی که روی بچه‌ها اعمال می‌کنند دست بردارند. بنابراین برای من بدیهی است که حفاظت از کودکان یک تلاش و یک تصمیم جمعی است. و این یعنی همه ما مراقب کودکان یکدیگر هستیم، و وقتی کودکی را می‌بینیم، به او توجه می‌کنیم.

امروز مراقبت از کودک بسیار خصوصی‌سازی شده است. حتی مدارس دولتی هم مملو از تصمیمات خصوصی هستند، و من به‌عنوان یک معلم می‌فهمم چرا: ما درباره این‌که چه چیزی برای کودکان بهترین است باورهای متفاوتی داریم. اما به‌گمانم تقریباً به‌طور جهان‌شمول درست است که کودکانی که بزرگسالان بیشتری را می‌شناسند، سود می‌برند. بهترین کاری که می‌توانیم برایشان انجام دهیم این است که به آنان دسترسی به الگوهای بیشتری از شکل‌های مختلف بزرگسالی بدهیم و مکان‌های بیشتری برای پناه بردن، وقتی می‌ترسند، سردرگم‌اند یا احساس ناتوانی می‌کنند. این موضوع برای این کار حیاتی است و البته چالش‌برانگیز است، چون بخش‌هایی از آن نه خوشایند است و نه برای کسی آسان. اما وقتی از آن مرحله سخت عبور کنیم، لذت حاصل‌شده—برای والدینی که زمان بیشتری پیدا می‌کنند، برای بزرگسالان بدون فرزند که کودکان را می‌شناسند، و برای خود کودکان که بزرگسالان بیشتری در زندگیشان دارند—بسیار مهم و ارزشمند است.

 

شما توضیح می‌دهید که همه‌گیری تنهایی که با آن مواجهیم، ارتباط زیادی با اسطوره‌های مربوط به ساختن خانواده هسته‌ای دارد. شما استدلال می‌کنید که فقط کافی نیست این مفاهیم خانواده هسته‌ای را از یاد ببریم، بلکه هر فرد باید خود را «هسته» ببیند. می‌توانید بیشتر درباره این موضوع و این‌که چرا باید رفاه و تندرستی را بر مفاهیم بنیادی و معیوبی مانند خانواده هسته‌ای مقدم بدانیم، توضیح دهید؟

لوسیدو جانسون: دلیل اینکه من «هسته» را دوباره بر خود فرد متمرکز می‌کنم این است که تنها راه بودن در یک رابطه عاشقانه و کارآمد این است که خودتان را آزار ندهید و بدانید چگونه خودتان را دوست داشته باشید و از خود مراقبت کنید. در این زمینه استعاره‌های زیادی وجود دارد که کاربردی هستند…

 

شما در کتاب از استعاره یک کندوی زنبور استفاده می‌کنید. می‌نویسید که یک کلونی زنبور از یک ملکه تشکیل می‌شود که تنها کارش تخم‌گذاری است و خانواده بزرگ و گسترده‌اش که «کارها را میان خود تقسیم می‌کنند تا همه آنچه نیاز دارند داشته باشند و بتوانند به ساختن، رشد کردن، شکوفایی و بقا ادامه دهند.»

لوسیدو جانسون: زنبورها بسیار شبیه‌تر از بسیاری موجودات دیگر به انسان‌ها عمل می‌کنند. شباهت‌ها آن‌قدر زیاد است که این مقایسه واقعاً مناسب است. ما از نظر نحوه کار جمعی، تقریباً مثل هم تنظیم شده‌ایم. اگر آدم بخواهد در یک واحد کوچک و به تنهایی یک دنیا کار انجام دهد موفق نمی‌شود و نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود. بنابراین می‌گویم مراقبت از خود—که برای من یعنی درک نظام ارزشیِ شخصی‌ات، وقت گذاشتن برای تعیین مرزهای لازم در جاهایی که ممکن است، و باور داشتن به اینکه نیازهایت مهم‌اند—میزانی از کار درونی است که باید انجام شود تا این سیستم‌ها به‌درستی کار کنند.

یکی از مشکلات خانواده هسته‌ای این است که از دو سرپرست خانواده شروع می‌شود که معمولاً نسبتاً جوان‌اند. طبق این الگو، قرار است در دهه بیست زندگی تشکیل شود و بعد دو بچه داشته باشید که باید از آنها مراقبت کنید. اما شما هنوز فرصت نکرده‌اید بفهمید چگونه یک بزرگسال  خودسامان باشید. وقتی می‌گویید: «می‌خواهم در یک خانه تک‌خانواده‌ای زندگی کنم و ۲.۵ فرزند داشته باشم»، درواقع سیستم حمایتی‌تان را قطع می‌کنید. و بعد می‌پرسید: «چرا این جواب نمی‌دهد؟» حقیقت این است که آن قطعات از ابتدا وجود نداشت. اصلاً امکان نداشت که این مدل زندگی در خانواده هسته‌ای و بدون خویشاوندی نتیجه بخش باشد.

 

ساختن شبکه‌ای از روابط عمیق و پیوندخورده برای من سخت‌ترین بخش است، مخصوصاً وقتی احساس می‌کنید دیگر توانِ پذیرش حتی یک مسئولیت جدید را ندارید. علاوه بر این، احساس ترس و حسادت هم می‌تواند هنگام شکل‌دادن به این روابط سر برآورد. من هنوز درباره آن مصاحبه‌ای که گفتید با زنی انجام دادید که گروه دوستانش بچه‌های یکدیگر را شیر می‌دادند، فکر می‌کنم. هنگام خواندن آن بخش، متوجه حسادت خودم شدم. هرچند واضح است که وقتی بچه‌هایم نوزاد بودند، دوست داشتم خواب و حمایت بیشتری داشته باشم! می‌توانید درباره نقشی که این احساسات و محدودیت‌های ظاهری در ساختن ساختارهایی که واقعاً برای بقا شایسته آنها هستیم بازی می‌کنند، صحبت کنید؟

یکی از مشکلات خانواده هسته‌ای این است که از دو سرپرست خانواده شروع می‌شود. طبق این الگو، قرار است در دهه بیست زندگی تشکیل شود و بعد دو بچه داشته باشید که باید از آن‌ها مراقبت کنید. اما شما هنوز فرصت نکرده‌اید بفهمید چگونه یک بزرگسال خودسامان باشید.

لوسیدو جانسون: بله، کاملاً. ببینید، حسادت واقعاً مفید است. وقتی می‌بینم حسادت در من بالا می‌آید، با خودم می‌گویم: «اوه، خب…» این حس دارد به من می‌گوید نیازی در من برآورده نشده یا میلی عمیق دارم که آن‌قدر به یک نیاز نزدیک است که نادیده گرفتنش خطرناک است و باید بفهمم آن چیست، چون اگر این‌جا خودش را نشان می‌دهد، در بخش‌های دیگری از زندگی‌ام هم هست جاهایی که شاید حتی از آنها خبر ندارم. این موضوع در روابط خیلی خودش را نشان می‌دهد، اما در کار هم بروز می‌کند، و خیلی زیاد در رابطه با بچه‌هایمان. این فقط «من آن چیزی را می‌خواهم که آن شخص دارد» نیست؛ بیشتر این است: «من بیش از آنچه دارم لازم دارم، و نمی‌دانم چطور به آن برسم.» فکر می‌کنم نقشه‌ای که حسادت در اختیار ما می‌گذارد بسیار حیاتی است.

ماجرای شیر دادن هم خیلی جالب است، چون کتاب‌های کاملی درباره تاریخ شیردهی وجود دارد و این‌که زنان ثروتمند سابقاً اصلاً بچه‌های خودشان را شیر نمی‌دادند و بعد مسئله حقوقی و سخت‌به‌دست‌آمده‌ فمینیستی که آیا ما باید حق داشته باشیم که برای شیردهی فضا داشته باشیم یا نه. این موضوع سرشار از پیچیدگی‌هایی است که ریشه در نژاد، طبقه، تاریخ، خانواده و جنسیت دارد؛ موضوعی پُرتنش است. اما به پرسش مهمی درباره مالکیت‌طلبی می‌رسد که فکر می‌کنم بسیار روشنگر است: وقتی آن احساس «آه، اما این مالِ من است» سر بلند می‌کند—این از کجا می‌آید؟ چه کسی از این باور سود می‌برد؟ این باور از سرمایه‌داری متأخر ناشی می‌شود، نظامی که بر مالکیت و «داشتن بیشتر» بنا شده است؛ بیشتر داشتن یعنی بهتر بودن. سرمایه‌داری به‌عنوان یک گونه به ما آسیب می‌زند. هدفی که برای خواسته‌های فردی خود دنبال می‌کنیم، زنگ مرگ است، چون ما به‌شدت به یکدیگر نیاز داریم و این باور راهی است که ما خود را از هم جدا و منزوی می‌کند.

 

وقتی گارد  خود را باز می‌کنیم و این پیوندها را شکل می‌دهیم، حفظ استحکام آنها کار زیادی می‌طلبد. شما می‌گویید این کار نیازمند نوعی «صداقت رادیکال» است. می‌توانید توضیح دهید چرا حقیقت این‌قدر پیچیده است؟

لوسیدو جانسون: این موضوع مورد علاقه من است، چون من طوری بزرگ شدم که باور داشتم مراقبت از احساسات دیگران خیلی مهم‌تر از صداقت است. مراقبت از احساسات دیگران مهم است؛ مهم است که همدلی داشته باشیم و بدانیم نحوه صحبت کردن و کارهایی که انجام می‌دهیم روی اطرافیان اثر می‌گذارد. این ضروری است و صداقت بهترین راه برای ابراز عشق است. این ایده به آموزه‌های «بل هوکس»[4] برمی‌گردد. او توضیح می‌دهد اگر شما برای دیگران تصویر یا نسخه‌ای جعلی از خود بسازید، هیچ‌کس نمی‌تواند به عشق یا علاقه خود به «شخص واقعی شما» اعتماد کند. دروغ، رابطه را از اصالت و اعتماد خالی می‌کند. صداقت و نشان دادن خود واقعی، پایه عشق سالم و روابط اصیل است؛ و اینکه هر فرد شایسته عشق و پذیرش بدون پنهان‌کاری یا وانمود کردن است.

بخش زیادی از کاری که می‌توانیم انجام دهیم این است که شیوه مواجهه‌مان با مسئله حقیقت‌گویی را تغییر دهیم، دوباره از کودکان شروع کنیم. مشکل این است که اگر کودکی کاری را انجام دهد که ما نمی‌خواهیم و سپس حقیقت را درباره‌اش بگوید، باز هم با پیامدهای تنبیهی روبه‌رو می‌شود. بنابراین هیچ انگیزه‌ای برای گفتن حقیقت ندارد. مهم است که بتوانیم کودکان را به گفتن حقیقت تشویق کنیم، درحالی‌که در همان زمان درباره اینکه چه اتفاقی افتاده و چرا آن کار را کرده‌اند با آنها صحبت کنیم.

من الان بیشتر به‌عنوان یک معلم صحبت می‌کنم تا والد، چون مدت طولانی‌تری این نقش را تجربه کرده‌ام و فهمیده‌ام که این درست است. به‌عنوان معلم جوانان، اگر با این جمله شروع کنم: «خیلی از تو سپاسگزارم که حقیقت را گفتی که که تمام آخر هفته مشغول بازی ویدئویی بودی و حتی به انجام کارهایت فکر نکردی. این باعث می‌شود به تو اعتماد کنم و کمک می‌کند شروع کنم به فکر کردن درباره کاری که باید انجام دهیم تا تو به جایی برسی که بتوانی این کلاس را پاس کنی.» با این رویکرد، اهمیت حقیقت را بالا می‌بریم و به آنها نشان می‌دهیم که قصد نداریم به رفتارشان پاداش یا آنها را  تنبیه کنیم، بلکه می‌گوییم: «وای، این برای من خیلی ارزشمند است. باعث خوشحالی من است که حقیقت را می‌گویی.»

حقیقت همیشه امن نیست، مخصوصاً برای افراد در جوامع محروم. ضروری است رابطه‌هایی ساخته شود که در آن گفتن حقیقت امن شود، و این زمان می‌برد. شما موظف نیستید تمام حقیقت خود را به کسی بگویید، به‌ویژه زمانی که تازه با او آشنا می‌شوید. بنابراین مهم است که در روابط خود شفاف باشید و بگویید: «می‌خواهم با تو رابطه‌ای صادقانه داشته باشم. فکر می‌کنم این یک مسیر است. این برای من چه شکلی دارد؟ برای تو چه حسی دارد؟» این نیازمند ارتباط زیادی است، و می‌دانم برای بعضی‌ها ممکن است عجیب یا ناخوشایند به نظر برسد. اگر راه دیگری برای رسیدن به این هدف وجود دارد، لطفاً به من بگویید. من نمی‌دانم چیست. اما من رابطه‌هایی از این جنس دارم، و آنها راحت‌ترین رابطه‌هایم نیستند، ولی ارزشمندترین و نزدیک‌ترین رابطه‌هایم هستند. مهم است که راحتی را با صمیمیت یکی ندانیم.

 

در مورد حقیقت‌گویی، در بخشِ پایانی کتاب توضیح می‌دهید که «تاریکی بیشتری در راه است» ــ اشاره‌ای به دوره دوم ترامپ ــ اما این امکان وجود دارد که «چیزی بسازیم که نتوان آن را با آتش یا سیل یا یک رئیس‌جمهور مستبد نابود کرد». پذیرش این موضوع خیلی سخت است: اینکه بتوانیم از بدترین چیزهایی که در طول زندگی‌مان دیده‌ایم با اتکا به خویشاوندی و پیوند انسانی عبور کنیم. اما همان‌طور که در کتاب اشاره می‌کنید، این یک مفهوم آزموده‌شده است، به‌ویژه برای جوامع رنگین‌پوست. همین حالا هم در زمان حال آن را می‌بینیم؛ مثلاً در شیکاگو، جایی که مردم از همسایگان خود در برابر یورش‌ها و دستگیری‌های مأموران مهاجرت (ICE) محافظت می‌کنند. می‌توانید درباره نقش «خانواده و پیوندهای خویشاوندی» در اینکه چگونه ما را از احساس گرفتارشدن، ناتوانی و ناامیدی در این لحظه هولناکی که در آن زندگی می‌کنیم دور نگه می‌دارد، صحبت کنید؟

در سراسر تاریخ بشر، مردم هر وقت لازم بوده راهی برای حاضرشدن کنارِ یکدیگر پیدا کرده‌اند.

لوسیدو جانسون: هیچ بازگشتی از تصمیماتی که مردم در طول تاریخ گرفته‌اند وجود ندارد. قطعاً فاجعه‌های بیشتری در پیش است، دست‌کم آنهایی که به تغییرات اقلیمی مربوط می‌شوند. برای من، این زمانی آن‌قدر ترسناک بود که نمی‌دانستم چطور باید آن را تاب بیاورم. نمی‌دانستم چطور باید بخوابم. کاملاً درهم‌شکننده به‌نظر می‌رسید. اما بعد تغییری رخ داد، وقتی شروع کردیم به تجربه‌کردن فاجعه در جاهایی که در آن دیدم مردم در بنیادِ وجودشان می‌خواهند برای هم حاضر باشند. مردم کارشان را رها می‌کنند و می‌گویند: «چطور می‌توانم کمک کنم؟» یا «این‌گونه می‌خواهم کمک کنم.» یا «اصلاً نمی‌دانم تو کی هستی، اما چیزی که داری از سر می‌گذرانی آن‌قدر افتضاح است که از چیزی که خودم در آنم مهم‌تر است، و من برایت حاضر می‌شوم. » بله، این در محله من در شیکاگو به شکل‌هایی اتفاق افتاده که واقعاً تأثیرگذار است.

حتی اگر بتوانیم به‌عنوان یک جامعه بهتر عمل کنیم، در سطح فردی همچنان مردم آسیب خواهند دید: درد، فقدان، ترس، بحران‌های شخصی و تجربه‌هایی که تحملشان بسیار سخت است و گریزی از این مسئله نیست. اما در سطح جمعی، گونه ما توانایی انجام بهتر امور را دارد، و مجبور هم خواهیم بود که چنین کنیم، چون هیچ گزینه دیگری وجود ندارد. در سراسر تاریخ بشر، مردم هر وقت لازم بوده راهی برای حاضرشدن کنارِ یکدیگر پیدا کرده‌اند. ما باید اندوهگین شویم، سوگواری کنیم و تمام دردی را که با این فروپاشی همراه است احساس کنیم. اما نگذارید این درد نور را خاموش کند.

https://www.thenation.com/article/society/kin-sophie-lucido-johnson-interview/#

 

[1] . Sophie Lucido Johnson

[2] . Kin: The Future of Family

[3] . S. Bear Bergman

[4] . bell hooks

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :