۱۴۰۴/۱۱/۲۱
۱۲:۵۶
کد خبر : ۱۱۹۱۹
بررسی تاریخی مواجهه ایرانیان با استعمار در گفت‌و‌گو با طیبه محمدی کیا/ بخش اول؛

استعمار فقط غارت منابع نیست بلکه «غارت اندیشه‌ها»ست

استعمار فقط غارت منابع نیست بلکه «غارت اندیشه‌ها»ست
امام خمینی (ره) در آثار خود بارها تأکید می‌کرد که استعمار، فقط غارت منابع نیست، بلکه «تحقیر ملل» و «غارت اندیشه‌ها» است. ایشان مفهوم «غرب‌زدگی» را نه صرفاً به معنای دلبستگی به تمدن غرب، بلکه به‌عنوان نوعی ازخودبیگانگی فرهنگی می‌فهمیدند. این برداشت، ریشه در سنت دیرپای فقه و حکمت شیعی داشت که استقلال فکری را جزئی از ایمان می‌دانست.

گروه جامعه و اقتصاد«سدید»؛ استعمار یک پدیده صرفاً تاریخی و سیاسی مربوط به گذشته نیست، بلکه شبحی است که در اشکال نو و پیچیده، همچنان بر سرنوشت جوامع پسااستعماری سایه افکنده است. فهم دقیق این پدیده و مواجهه هوشمندانه با آن، نیازمند بازگشتی انتقادی به گذشته و تحلیل مواجهه نسل‌های پیشین با این خطر است. اما چرا بازخوانی ایده‌های یک یا دو قرن پیش برای انسان امروز ضروری است؟ نخبگان جامعه ایرانی در بزنگاه‌های تاریخی - از علما و روشنفکران گرفته تا درباریان - استعمار را چگونه فهمیدند و تا چه اندازه به لایه‌های پنهان و فرهنگی آن آگاه بودند؟ آیا درک آن‌ها از سلطه، به اشغال نظامی و قراردادهای اقتصادی محدود می‌شد یا به عمق استعمار فکری و معرفتی نیز نفوذ کرده بود؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها، ما با دکتر طیبه محمدی کیا - عضو هیئت‌علمی پژوهشگاه علوم‌انسانی و مطالعات فرهنگی و نویسنده کتاب «نظریه‌پردازی گفتمان پسااستعمارگرایی؛ بازخوانی انتقادی استعمار در نظریه‌پردازی‌های بومی و جهانی پسااستعمارگرا» - به گفت‌وگو پرداخته‌ایم. در ادامه بخش نخست این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.

 

چرا باید به ایده‌های پیشین در مواجهه با استعمار بازگشت؟

سؤال اول، مقداری کلیشه‌ای است، اما پرداخت به آن ضرورت دارد. به نظر شما، ضرورت رجوع به ایده‌های پیشین در مواجهه با استعمار در چیست؟ آیا این ایده‌ها برای امروز ما حاوی اشارت مهمی هستند؟ این سؤال خصوصاً از آنجا مهم می‌شود که امروزه ماهیت پدیده استعمار با آنچه در یک یا دو سده پیش وجود داشت، تفاوت‌های بنیادینی داشته است.

محمدی کیا: مراجعه و بازخوانی انگاره‌های پیشین در مواجهه با استعمار از چند جهت حائز اهمیت است و می‌تواند برای جهان امروز - به‌ویژه در جوامع پسااستعماری - درس‌هایی ارزشمند و راهگشا داشته باشد. این ایده‌ها که در بستر مبارزات ضد استعماری شکل گرفته‌اند، نه‌تنها ریشه‌های تاریخی و فرهنگی مقاومت را روشن می‌کنند، بلکه ابزارهایی مفهومی برای تحلیل و مواجهه با اشکال نوین استعمار (نئوکولونیالیسم) فراهم می‌آورند. در ادامه، به ضرورت این رجوع و ارتباط آن با مسائل امروز، به‌صورت تفکیک شده اشاره می‌کنم:

۱. فهم تاریخی و هویتی: ایده‌های پیشین، مانند اندیشه‌های متفکرانی چون «فرانتس فانون»، «ادوارد سعید» یا چهره‌های بومی مانند «جلال آل‌احمد» و «علی شریعتی» در ایران، به ما کمک می‌کنند تا درک عمیق‌تری از چگونگی شکل‌گیری هویت‌های ملی و فرهنگی در برابر سلطه استعماری داشته باشیم. این ایده‌ها نشان می‌دهند که استعمار، تنها یک پدیده سیاسی یا اقتصادی نبود، بلکه پروژه‌ای فرهنگی و روان‌شناختی بود که هویت‌های بومی را تضعیف کرد. بازگشت به این ایده‌ها به ما امکان می‌دهد تا ریشه‌های بحران‌های هویتی کنونی را شناسایی کنیم و از آن‌ها برای بازسازی اعتمادبه‌نفس فرهنگی خود بهره ببریم.

۲. درس‌های مقاومت: ایده‌های پیشین مانند مفهوم «خودآگاهی» فانون یا «غرب‌زدگی» فردید و آل‌احمد، ابزارهای نظری و عملی برای مقاومت در برابر سلطه خارجی ارائه می‌دهند. این اندیشه‌ها نشان می‌دهند که چگونه مقاومت نه‌تنها در میدان جنگ، بلکه در حوزه‌های فکری، فرهنگی و اجتماعی نیز ممکن است. برای مثال، تأکید شریعتی بر بازگشت به خویشتن و بازخوانی سنت‌های بومی به‌عنوان منبعی برای مقاومت، هنوز می‌تواند الهام‌بخش جوامعی باشد که با هژمونی فرهنگی غرب مواجه‌اند.

۳. شناخت اشکال پنهان استعمار: استعمار کهن به پایان رسیده، اما استعمار نو (نئوکولونیالیسم) در قالب‌های اقتصادی (جهانی‌سازی نابرابر)، فرهنگی (هژمونی رسانه‌ای) و سیاسی (مداخلات غیرمستقیم) ادامه دارد. ایده‌های پیشین به ما کمک می‌کنند تا این اشکال پنهان را شناسایی کنیم. برای نمونه، مفهوم «شرق‌شناسی» ادوارد سعید نشان می‌دهد که چگونه کلیشه‌سازی فرهنگی و بازنمایی‌های تحریف‌شده از شرق، همچنان در رسانه‌ها و گفتمان‌های جهانی به کار می‌روند تا سلطه فرهنگی حفظ شود.

شما در پرسش خود به تغییر وضعیت استعمار در دوره فعلی اشاره کردید. به باور من، بازخوانی ایده‌های اندیشمندان گذشته می‌تواند به فهم و مواجهه درست با استعمار جدید نیز کمک کند. به‌عنوان‌مثال به چند مورد اشاره می‌کنم:

۱. مواجهه با استعمار نو (نئوکولونیالیسم): امروزه استعمار در قالب‌های پیچیده‌تری مانند وابستگی اقتصادی به نهادهای بین‌المللی، نفوذ فرهنگی از طریق رسانه‌ها و اینترنت و حتی الگوهای مصرف ظاهر می‌شود. ایده‌های پیشین، به‌ویژه تأکید بر خودکفایی اقتصادی و فرهنگی، می‌توانند به جوامع کمک کنند تا استراتژی‌هایی برای کاهش وابستگی و تقویت استقلال تدوین کنند.

۲. بازخوانی هویت در جهانی‌سازی: در جهانی که جهانی‌سازی اغلب به معنای غربی‌سازی تلقی می‌شود، رجوع به ایده‌های پیشین می‌تواند به بازسازی هویت‌های بومی و محلی کمک کند. این امر به‌ویژه در کشورهایی مانند ایران که با چالش‌های هویتی ناشی از تقابل سنت و مدرنیته روبه‌رو هستند، اهمیت دارد. اندیشه‌هایی مانند بازگشت به خویشتن علی شریعتی یا نقد غرب‌زدگی جلال آل‌احمد می‌توانند به‌عنوان چارچوبی برای حفظ اصالت فرهنگی در عین تعامل با جهان مدرن عمل کنند.

۳. الهام برای جنبش‌های اجتماعی: ایده‌های ضد استعماری پیشین مانند تأکید بر عدالت اجتماعی و برابری، همچنان برای جنبش‌های اجتماعی معاصر الهام‌بخش هستند.

بنابراین، بازگشت به انگاره‌های پیشین در مواجهه با استعمار، نه‌تنها به ما کمک می‌کند تا تاریخ و هویت خود را بهتر درک کنیم، بلکه ابزارهایی برای تحلیل و مقاومت در برابر اشکال نوین سلطه فراهم می‌آورد. این ایده‌ها - از خودآگاهی فرهنگی گرفته تا نقد هژمونی جهانی - همچنان برای امروز ما حاوی اشارات مهمی هستند. آن‌ها ما را به بازاندیشی در هویت، مقاومت و استقلال در جهانی پیچیده و نابرابر دعوت می‌کنند. بااین‌حال، این رجوع نباید به نوستالژی یا تقلید کورکورانه منجر شود؛ بلکه باید با بازخوانی خلاقانه و تطبیق این ایده‌ها با شرایط کنونی همراه باشد تا بتوانیم راه‌حل‌هایی متناسب با چالش‌های امروز بیابیم.

 

واکاوی تصویر استعمار در ذهن نخبگان ایرانی

اگر از مسئله ضرورت بازخوانی ایده‌های اندیشمندان گذشته در مواجهه با استعمار بگذریم، سؤال دوم راجع به کیفیت تصویر نخبگان از استعمار است. مراد از نخبگان، سه گروه علما، روشنفکران و درباری‌ها هستند. شما درک این سه گروه از استعمار را چگونه می‌بینید؟ آیا اینها متوجه عمق خطر استعمار بودند؟

محمدی کیا: درک سه گروه نخبگان (علما، روشنفکران و درباری‌ها) از استعمار در ایران دوره قاجار و پهلوی، متفاوت و متأثر از جایگاه، منافع و جهان‌بینی آن‌ها بود. این تفاوت‌ها بر میزان آگاهی آن‌ها از عمق خطر استعمار تأثیر گذاشت. به همین منظور، در ادامه به تفکیک، هر یک از گروه‌ها را توضیح می‌دهم.

۱. علما: علما - به‌ویژه در ایران - استعمار را عمدتاً از منظر تهدید به دین و فرهنگ بومی درک می‌کردند. چهره‌هایی مانند شیخ فضل‌الله نوری یا علمای مشروطه‌خواه نظیر علامه نائینی، استعمار را به‌عنوان نیرویی خارجی می‌دیدند که نه‌تنها استقلال سیاسی، بلکه ارزش‌های دینی و هویت جمعی را تهدید می‌کند. برخی از علما مانند میرزای شیرازی در فتوای تنباکو با درک عمق نفوذ اقتصادی و سیاسی استعمار، به بسیج اجتماعی علیه آن پرداختند. بااین‌حال، بخشی از علما به دلیل تمرکز بر حفظ سنت، از ابعاد پیچیده‌تر استعمار مانند سلطه اقتصادی یا فرهنگی غافل بودند و واکنش‌هایشان گاه محدود به مسائل دینی بود.

چهره‌هایی مانند شیخ فضل‌الله نوری یا علمای مشروطه‌خواه نظیر علامه نائینی، استعمار را به‌عنوان نیرویی خارجی می‌دیدند که نه‌تنها استقلال سیاسی، بلکه ارزش‌های دینی و هویت جمعی را تهدید می‌کند. برخی از علما مانند میرزای شیرازی در فتوای تنباکو با درک عمق نفوذ اقتصادی و سیاسی استعمار، به بسیج اجتماعی علیه آن پرداختند.

۲. روشنفکران: روشنفکران - به‌ویژه از دوره مشروطه به بعد - استعمار را بیشتر از منظر سیاسی و اقتصادی تحلیل می‌کردند. افرادی مانند «میرزا ملکم خان» یا «جلال آل‌احمد» با مفاهیمی چون استثمار، وابستگی و غرب‌زدگی به نقد استعمار پرداختند. روشنفکران سکولار اغلب به دنبال مدرنیزاسیون بودند و گاهی از الگوهای غربی تقلید می‌کردند، اما متفکرانی مانند آل‌احمد با نقد غرب‌زدگی نشان دادند که استعمار نه‌تنها استقلال سیاسی، بلکه هویت فرهنگی را نیز هدف گرفته است. این گروه عموماً درک عمیق‌تری از ابعاد چندگانه استعمار داشتند، اما گاهی به دلیل شیفتگی به غرب، در تحلیل خطرات آن دچار تناقض شدند.

۳. دربار: درباری‌ها به‌عنوان نخبگان وابسته به قدرت، اغلب درک محدودی از استعمار داشتند و عمدتاً آن را از منظر منافع شخصی یا حفظ قدرت تحلیل می‌کردند. در دوره قاجار، بسیاری از درباری‌ها با انعقاد قراردادهای نابرابر (مانند قرارداد ۱۹۱۹) یا پذیرش نفوذ خارجی، عملاً به ابزار استعمار تبدیل شدند. بااین‌حال، برخی درباری‌ها مانند امیرکبیر با درک خطر استعمار، به اصلاحات برای تقویت استقلال ملی پرداختند. به‌طورکلی، این گروه به دلیل وابستگی به قدرت‌های خارجی یا فقدان بینش عمیق، کمتر از عمق خطر استعمار آگاه بودند. از این روی باید گفت که علما و روشنفکران و به‌ویژه چهره‌های پیشرو، تا حدی از عمق خطر استعمار آگاه بودند و در مواردی (مانند نهضت تنباکو یا نقد غرب‌زدگی) واکنش‌های مؤثری نشان دادند. اما درباری‌ها - به جز برخی استثناها - عمدتاً به دلیل منافع شخصی یا ناتوانی در تحلیل، درک محدودی از این خطر داشتند. تفاوت در جهان‌بینی و جایگاه اجتماعی این گروه‌ها باعث شد که واکنش‌هایشان به استعمار از مقاومت فعال تا همکاری منفعلانه متغیر باشد.

 

اگر ممکن است به طور جزئی‌تر، نمونه‌هایی را نام ببرید که منجر به مقابله موردی با استعمار توسط نخبگان شده باشد؟

محمدی کیا: مقابله عملی بیشتر توسط علما صورت گرفته است. به‌عنوان‌مثال می‌توان به مواردی اشاره کرد:

۱. میرزای شیرازی و فتوای تنباکو (۱۸۹۱): میرزای شیرازی - مرجع تقلید شیعه - در واکنش به قرارداد تنباکو که امتیاز تجارت تنباکو را به یک شرکت بریتانیایی واگذار کرده بود، فتوای تاریخی تحریم تنباکو را صادر کرد. این فتوا نه‌تنها قرارداد را لغو کرد، بلکه نشان‌دهنده درک عمیق او از نفوذ اقتصادی و سیاسی استعمار بریتانیا بود. این حرکت که به بسیج اجتماعی گسترده منجر شد، نمونه‌ای از تأثیر علما در مقاومت علیه استعمار است.

۲. شیخ فضل‌الله نوری و مشروطه: شیخ فضل‌الله نوری - از علمای برجسته دوره مشروطه - ابتدا از نهضت مشروطه حمایت کرد، اما بعدها با مشاهده نفوذ ایده‌های غربی و تضعیف ارزش‌های دینی، به نقد برخی جریان‌های مشروطه‌خواه پرداخت. او استعمار را نه‌تنها تهدیدی سیاسی، بلکه خطری فرهنگی و دینی می‌دانست و بر حفظ هویت اسلامی تأکید داشت. اگرچه دیدگاه‌های او بحث‌برانگیز است، اما نشان‌دهنده حساسیت او به ابعاد فرهنگی استعمار بود.

۳. سید جمال‌الدین اسدآبادی: سید جمال‌الدین اسدآبادی - عالم و مصلح دینی - با فعالیت‌هایش در ایران، مصر و عثمانی، نخستین چهره پیشگام مبارزه با استعمار بود. او استعمار را به‌عنوان سیستمی می‌دید که جوامع اسلامی را از نظر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تضعیف می‌کند. او با ترویج وحدت اسلامی و بیداری ملت‌ها، علما و مردم را به مقاومت علیه سلطه خارجی تشویق کرد. سخنرانی‌ها و نوشته‌های او در ایران مانند دعوت به خودآگاهی، تأثیر عمیقی بر مبارزه ضد استعماری گذاشت.

سید جمال‌الدین اسدآبادی - عالم و مصلح دینی - با فعالیت‌هایش در ایران، مصر و عثمانی، نخستین چهره پیشگام مبارزه با استعمار بود. او استعمار را به‌عنوان سیستمی می‌دید که جوامع اسلامی را از نظر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تضعیف می‌کند. او با ترویج وحدت اسلامی و بیداری ملت‌ها، علما و مردم را به مقاومت علیه سلطه خارجی تشویق کرد.

۴. آیت‌الله نائینی و مشروطه: آیت‌الله محمدحسین نائینی - از علمای مشروطه‌خواه - در کتاب «تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله» از استقرار نظام مشروطه به‌عنوان راهی برای جلوگیری از نفوذ استعمار و استبداد دفاع کرد و نظامی مبتنی بر حقوق مردم را از دل میراث دینی و مذهبی تشیع ارائه نمود. او استعمار را مانعی برای عدالت و استقلال می‌دانست و باتکیه‌بر اصول اسلامی، به تبیین حکومتی پرداخت که در برابر سلطه خارجی مقاومت کند.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که برخی علما با درک عمیق از ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی استعمار، نقش کلیدی در بسیج مردم و مقاومت علیه آن داشتند. اقداماتی مانند فتوای تنباکو یا تألیف آثار ضد استعماری، نشان‌دهنده آگاهی آن‌ها از خطر استعمار و تلاش برای حفظ استقلال و هویت ملی بود. بااین‌حال، تفاوت در رویکردها در طیفی شامل حمایت از مدرنیته یا تأکید بر سنت و... نشان‌دهنده تنوع در درک و واکنش علما نسبت به استعمار است.

 

تجربه‌های عینی و منابع مکتوب؛ منشأ شناخت ما از استعمار کجاست؟

پرسش بعدی پیرامون منابع شناخت ما از استعمار است. منشأهای شناخت ما از استعمار را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ تجربه استعمار انگلیس در هند، حضور مخرب روس در شمال و انگلیس در جنوب ایران، تجربه فرانسه در مصر و نحوه مواجهه امپراتوری عثمانی با اروپا و همچنین سفرنامه‌ها و خاطرات و... تا چه میزان توسط نخبگان جامعه (علما، دربار و روشنفکران) یافته، هضم و درک شدند؟

شناخت استعمار به‌عنوان پدیده‌ای چندوجهی، از طریق منابع تجربی و نظری شکل گرفته است. این شناخت در ایران - به‌ویژه در دوره قاجار و اوایل پهلوی - از دو منبع اصلی سرچشمه می‌گیرد: تجربه‌های عملی ناشی از مواجهه مستقیم با قدرت‌های استعماری مانند بریتانیا و روسیه و منابع نظری شامل سفرنامه‌ها، خاطرات و آثار مکتوب نخبگان.

محمدی کیا: شناخت استعمار به‌عنوان پدیده‌ای چندوجهی، از طریق منابع تجربی و نظری شکل گرفته است. این شناخت در ایران - به‌ویژه در دوره قاجار و اوایل پهلوی - از دو منبع اصلی سرچشمه می‌گیرد: تجربه‌های عملی ناشی از مواجهه مستقیم با قدرت‌های استعماری مانند بریتانیا و روسیه و منابع نظری شامل سفرنامه‌ها، خاطرات و آثار مکتوب نخبگان. این دو منبع در کنار هم، بستری برای درک استعمار در میان نخبگان ایرانی (علما، درباری‌ها و روشنفکران) فراهم کردند. بااین‌حال، میزان هضم و درک این منابع توسط هر گروه، تحت‌تأثیر جایگاه اجتماعی، ایدئولوژی و دسترسی به اطلاعات متفاوت بود. در ادامه، به ارزیابی این منشأها و درک نخبگان ایرانی از استعمار می‌پردازم:

۱. تجربه‌های عملی استعمار:

- استعمار بریتانیا در هند: تجربه هند به‌عنوان مستعمره بریتانیا که از قرن هجدهم با سلطه کمپانی هند شرقی آغاز شد، نمونه‌ای بارز از استعمار اقتصادی، سیاسی و فرهنگی بود. این تجربه از طریق بازرگانان، دیپلمات‌ها و مسافران ایرانی که به هند سفر می‌کردند، به ایران منتقل شد. قراردادهای نابرابر، استثمار منابع و تضعیف فرهنگ بومی در هند، به‌عنوان هشداری برای نخبگان ایرانی عمل کرد.

- نفوذ روس و انگلیس در ایران: در ایران، رقابت استعماری روسیه در شمال و بریتانیا در جنوب به آسیبی برای استقلال کشور منجر شد. این نفوذ مستقیم، به‌ویژه در قراردادهایی مانند قرارداد ۱۹۱۹، برای نخبگان ملموس بود و به‌عنوان نشانه‌ای از خطر استعمار درک شد.

- تجربه عراق و مصر: عراق تحت سلطه عثمانی و سپس استعمار بریتانیا و مصر تحت نفوذ فرانسه و بریتانیا، نمونه‌هایی از فروپاشی ساختارهای بومی و جایگزینی آن‌ها با نظام‌های استعماری بودند. این تحولات از طریق علما و زائران شیعه که به عتبات عالیات سفر می‌کردند، به ایران منتقل شد و به فهم استعمار به‌عنوان تهدیدی چندوجهی کمک کرد.

- استعمار در آفریقا: رفتار غیرانسانی استعمارگران در آفریقا - مانند تجارت برده و استثمار منابع - از طریق اخبار و گزارش‌های تجاری و دیپلماتیک به ایران رسید. این تجربه‌ها، به‌ویژه برای روشنفکران، به‌عنوان شواهدی از خوی سلطه‌جویانه استعماری تلقی می‌شد.

۲. منابع نظری و مکتوب:

- سفرنامه‌ها: سفرنامه‌های ایرانیان مانند سفرنامه ناصرالدین‌شاه یا آثار روشنفکرانی چون میرزا صالح شیرازی، تصاویری از جوامع تحت استعمار ارائه می‌دادند. این متون، با توصیف نظام‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی غرب، به مقایسه وضعیت ایران با کشورهای مستعمره کمک کردند. برای مثال، سفرنامه‌های هند و عثمانی نشان‌دهنده تأثیرات مخرب استعمار بر هویت و استقلال بود.

- خاطرات و مکاتبات: خاطرات دیپلمات‌ها و درباری‌هایی مانند عباس میرزا یا مکاتبات امیرکبیر، اطلاعات مستقیمی از تعاملات با قدرت‌های استعماری ارائه می‌دادند. این اسناد، به‌ویژه برای درباری‌ها و روشنفکران، منبعی برای درک عمق نفوذ استعمار بودند.

- آثار تئوریک: نوشته‌های روشنفکرانی مانند آخوندزاده، ملکم خان و بعدها جلال آل‌احمد (با مفهوم غرب‌زدگی) به تحلیل نظری استعمار پرداختند.

 

بر اساس این منابع، درکی تاریخ از مفهوم استعّمار در ذهنیت نخبگان ایرانی شکل گرفت. در ادامه شمایی کلی از این درک را توضیح می‌دهم:

۱. علما:

علما و به‌ویژه مراجع شیعه، استعمار را عمدتاً از منظر تهدید به دین و هویت اسلامی درک می‌کردند. فتوای تحریم تنباکو توسط میرزای شیرازی (۱۸۹۱) نمونه‌ای از درک عملی و عمیق از نفوذ اقتصادی استعمار بریتانیا بود. این فتوا نشان داد که علما از تأثیر قراردادهای استعماری بر استقلال کشور آگاه بودند. همچنین سید جمال‌الدین اسدآبادی با ترویج وحدت اسلامی، استعمار را به‌عنوان مانعی برای پیشرفت جوامع اسلامی تحلیل کرد. بااین‌حال، برخی علما به دلیل تمرکز بر مسائل دینی، از ابعاد پیچیده‌تر استعمار مانند سلطه اقتصادی یا فناوری غافل بودند. منابع تجربی مانند گزارش‌ها از عراق و هند و منابع نظری مانند مکاتبات علما به آن‌ها کمک کرد تا استعمار را به‌عنوان تهدیدی چندوجهی ببینند. اما این درک، گاهی به واکنش‌های احساسی یا محدود به حوزه دین منجر شد. جنبش مشروطه (۱۹۰۵-۱۹۱۱) یکی از مهم‌ترین تحولات تاریخ معاصر ایران است که با هدف محدودکردن استبداد قاجاری، استقرار قانون و عدالت و کاهش نفوذ استعمار شکل گرفت. علما به‌عنوان یکی از گروه‌های نخبه جامعه ایرانی، نقش محوری در این جنبش ایفا کردند. این نقش که از بسیج اجتماعی تا تبیین ایدئولوژیک و حتی ایجاد اختلافات داخلی را در بر می‌گرفت، تحت‌تأثیر جایگاه دینی، نفوذ اجتماعی و درک علما از استعمار و استبداد بود. در ادامه، نقش علما در جنبش مشروطه را بیشتر مورد واکاوی قرار می‌دهم.

 

نقش سیاسی علما در جنبش مشروطه

علما با استفاده از نفوذ دینی و اجتماعی خود، به‌عنوان یکی از نیروهای اصلی در پیشبرد جنبش مشروطه عمل کردند. آن‌ها با صدور فتاوا، سخنرانی‌ها و سازماندهی تحصن‌ها، به بسیج توده‌ها و مشروعیت‌بخشی به مطالبات مشروطه‌خواهان کمک کردند. اهم فعالیت‌های آنان به شرح زیر بود:

- رهبری و بسیج اجتماعی: علمایی مانند آیت‌الله سید محمد طباطبایی و آیت‌الله عبدالله بهبهانی از رهبران برجسته مشروطه در تهران بودند. آن‌ها با برگزاری جلسات در مساجد و استفاده از منبر، مردم را علیه استبداد قاجاری و نفوذ استعمارگران - به‌ویژه بریتانیا و روسیه - بسیج کردند. تحصن در حرم شاه عبدالعظیم حسنی (۱۹۰۵) و مهاجرت به قم (۱۹۰۶) نمونه‌هایی از اقدامات عملی علما برای فشار بر دربار و تحقق مطالبات مشروطه بود.

- مشروعیت‌بخشی دینی: علما باتکیه‌بر اصول اسلامی، مشروطه را به‌عنوان نظامی همسو با عدالت و ضد استبداد معرفی کردند. آیت‌الله نائینی در کتاب «تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله» با استناد به قرآن و سنت، استدلال کرد که حکومتی مبتنی بر قانون و مشورت، با مبانی اسلامی سازگار است و می‌تواند جلوی استبداد و نفوذ خارجی را بگیرد. این رویکرد، مشروطه را برای توده‌های مذهبی قابل‌قبول کرد.

- مخالفت برخی علما: در مقابل، علمایی مانند شیخ فضل‌الله نوری با مشروطه مخالفت کردند. شیخ فضل‌الله معتقد بود که قوانین غربی مشروطه با شریعت اسلامی مغایرت دارد و نفوذ استعمارگران را تقویت می‌کند.

در واقع علما باتکیه‌بر جایگاه فرهنگی خود، به بازسازی گفتمان هویت ملی و مقاومت در برابر نفوذ استعماری کمک کردند. آن‌ها با استفاده از مفاهیم دینی، به مشروطه رنگ‌وبوی هویتی و ضد استعماری بخشیدند.

علما باتکیه‌بر جایگاه فرهنگی خود، به بازسازی گفتمان هویت ملی و مقاومت در برابر نفوذ استعماری کمک کردند. آن‌ها با استفاده از مفاهیم دینی، به مشروطه رنگ‌وبوی هویتی و ضد استعماری بخشیدند.

- پیوند دین و ملی‌گرایی: علما با تأکید بر مفاهیمی مانند عدالت و مبارزه با ظلم، مشروطه را به‌عنوان حرکتی برای احیای هویت اسلامی و ملی معرفی کردند. این گفتمان، به‌ویژه در برابر نفوذ استعماری بریتانیا و روسیه، به جنبش مشروطه جذابیتی فراگیر داد. برای مثال، فتوای علما در تحریم کالاهای خارجی (مشابه تجربه نهضت تنباکو) به تقویت خودآگاهی ملی کمک کرد.

- مقاومت در برابر غرب‌زدگی: برخی علما مانند شیخ فضل‌الله نوری با هشدار درباره نفوذ فرهنگی غرب، خواستار حفظ ارزش‌های اسلامی در قانون اساسی شدند. این دیدگاه، اگرچه به انشقاق در جنبش منجر شد، نشان‌دهنده حساسیت علما به تأثیرات فرهنگی استعمار بود. در مقابل، علمای مشروطه‌خواه مانند نائینی معتقد بودند که می‌توان از دستاوردهای غرب (مانند قانون اساسی) برای تقویت استقلال ملی استفاده کرد، بدون آنکه هویت اسلامی تضعیف شود.

علما به دلیل ارتباط نزدیک با توده‌ها، نقش کلیدی در سازماندهی و هدایت جنبش‌های اجتماعی داشتند. مساجد، حسینیه‌ها و منابر به‌عنوان پایگاه‌های ارتباطی، امکان بسیج گسترده مردم را فراهم کردند.

- بسیج توده‌ها: علما با استفاده از شبکه‌های اجتماعی خود مانند مساجد و مجالس مذهبی، طبقات مختلف - از تجار تا کسبه و عامه مردم - را به جنبش مشروطه پیوند دادند. تحصن در سفارت بریتانیا (۱۹۰۶) با حمایت علما و حضور گسترده مردم، نمونه‌ای از این نقش اجتماعی بود که به صدور فرمان مشروطه منجر شد.

- میانجیگری بین گروه‌ها: علما به‌عنوان میانجی بین روشنفکران و توده‌ها عمل کردند. روشنفکران که اغلب با زبان پیچیده و مفاهیم غربی سخن می‌گفتند، به حمایت علما برای ارتباط با مردم نیاز داشتند. علما با ترجمه مطالبات مشروطه به زبان دینی، این شکاف را پر کردند.

نقش علما در مشروطه ایران در مقایسه با جنبش‌های ملی در هند، مصر یا عثمانی منحصربه‌فرد بود. در هند، جنبش‌های ملی بیشتر تحت رهبری روشنفکران سکولار مانند «گاندی» بود، اما در ایران، علما به دلیل نفوذ دینی و اجتماعی، نقش محوری داشتند. در مصر، علمایی مانند «محمد عبده» در جنبش اصلاحی و ملی مشارکت داشتند، اما نفوذ آن‌ها به اندازه علمای ایرانی نبود. این تفاوت، نشان‌دهنده اهمیت ساختارهای دینی در جامعه ایران و تأثیر آن بر جنبش‌های ملی است. علما در جنبش مشروطه نقش چندگانه‌ای ایفا کردند؛ از رهبری سیاسی و بسیج توده‌ها تا مشروعیت‌بخشی دینی و بازسازی هویت ملی. آن‌ها با استفاده از نفوذ اجتماعی و دینی خود، مشروطه را به جنبشی فراگیر تبدیل کردند که علیه استبداد و نفوذ استعماری عمل می‌کرد. بااین‌حال، اختلافات داخلی بین علمای مشروطه‌خواه و مشروعه‌خواه، همراه با مداخلات استعماری، موفقیت جنبش را محدود کرد. نقش علما در مشروطه، نشان‌دهنده توانایی آن‌ها در پیوند دین و ملی‌گرایی بود، اما چالش‌های ناشی از مواجهه با مدرنیته و استعمار، پیچیدگی‌های این نقش را آشکار کرد. مطالعه این نقش برای درک پویایی جنبش‌های ملی و تعامل دین و سیاست در ایران معاصر همچنان اهمیت دارد.

۲. روشنفکران:

روشنفکران - به‌ویژه پس از دوره مشروطه - با دسترسی به سفرنامه‌ها، اخبار جهانی و آثار تئوریک، درک جامع‌تری از استعمار داشتند. بااین‌حال، برخی روشنفکران به دلیل شیفتگی به مدرنیته غربی، در تحلیل استعمار دچار تناقض شدند. برای مثال، تقلید از الگوهای غربی گاهی به تضعیف مقاومت در برابر استعمار منجر شد. روشنفکران ایرانی در دوره قاجار و اوایل پهلوی، به‌عنوان گروهی پیشرو در تحلیل مسائل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، نقش مهمی در شکل‌گیری درک جامعه از استعمار داشتند. نوع نگاه آن‌ها به استعمار، بسته به گرایش‌های فکری و شرایط تاریخی، ترکیبی از نقد و همدلی بود. روشنفکران ایرانی در مواجهه با استعمار، طیفی از دیدگاه‌ها را از نقد تند تا همدلی نسبی نشان دادند. این تنوع ناشی از تفاوت در ایدئولوژی‌ها (سکولار، مذهبی، ملی‌گرا) و میزان آگاهی از تجربه‌های استعماری در جهان (مانند هند، مصر و عثمانی) بود.

نگاه انتقادی نخبگان ایرانی

بسیاری از روشنفکران، استعمار را به‌عنوان سیستمی سلطه‌جو که استقلال سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران را تهدید می‌کند، نقد کردند:

- جلال آل‌احمد (۱۹۲۳-۱۹۶۹): متأخرتر از دوره مشروطه، آل‌احمد در «غرب‌زدگی» استعمار را به‌عنوان پروژه‌ای فرهنگی و اقتصادی نقد کرد که هویت ایرانی را تهدید می‌کند. او استعمار را فراتر از سلطه سیاسی، به‌عنوان سیستمی برای وابستگی فرهنگی و اقتصادی تعریف کرد. این دیدگاه، ادامه نقدهای پیشین روشنفکران به نفوذ غرب بود.

- نهضت مشروطه: روشنفکران این دوره استعمار را به‌عنوان مانعی برای استقرار قانون و عدالت نقد کردند و با انتشار روزنامه‌ها و گاهی شب‌نامه به افشای قراردادهای استعماری (مانند قرارداد ۱۹۱۹) و تحریک حس ملی‌گرایی خطر کردند.

 

نگاه همدلانه

برخی روشنفکران - به‌ویژه در اوایل دوره قاجار - به دلیل شیفتگی به مدرنیته غربی، نگاهی همدلانه به استعمار داشتند و آن را عاملی برای پیشرفت می‌دیدند:

- میرزا صالح شیرازی (۱۷۹۰-۱۸۴۰): شیرازی که در انگلستان تحصیل کرده بود، در سفرنامه خود از نظام سیاسی و فناوری غرب تمجید کرد. او معتقد بود که برای پیشرفت، ایران باید از دستاوردهای غرب الگوبرداری کند. این دیدگاه، اگرچه به طور مستقیم استعمار را تأیید نمی‌کرد، اما به پذیرش غیرمستقیم نفوذ غربی منجر شد.

- میرزا ملکم خان (۱۸۳۳-۱۹۰۸): ملکم خان در کنار نقد استبداد قاجاری، از نظام‌های حقوقی و سیاسی غرب الگو می‌گرفت. او در روزنامه «قانون»، خواستار اصلاحات مبتنی بر الگوهای غربی شد، اما این رویکرد، گاهی با نادیده‌گرفتن ابعاد سلطه‌جویانه استعمار همراه بود.

- تقلید از غرب: برخی روشنفکران مانند آقاخان کرمانی در دوره‌های اولیه، تحت‌تأثیر پیشرفت‌های علمی و صنعتی غرب، استعمار را به‌عنوان پلی برای مدرنیزاسیون می‌دیدند. این نگاه، به‌ویژه در میان روشنفکران سکولار، باعث شد که نقد استعمار، گاهی تحت‌الشعاع شیفتگی به غرب قرار گیرد.

برخی روشنفکران مانند آقاخان کرمانی در دوره‌های اولیه، تحت‌تأثیر پیشرفت‌های علمی و صنعتی غرب، استعمار را به‌عنوان پلی برای مدرنیزاسیون می‌دیدند. این نگاه، به‌ویژه در میان روشنفکران سکولار، باعث شد که نقد استعمار، گاهی تحت‌الشعاع شیفتگی به غرب قرار گیرد.

نگاه روشنفکران به استعمار، ترکیبی از نقد و همدلی بود. روشنفکران با دسترسی به منابع نظری (سفرنامه‌ها، روزنامه‌ها) و تجربه‌های جهانی، نقش کلیدی در آگاهی‌بخشی به دربار داشتند:

- عباس میرزا (۱۷۸۹-۱۸۳۳): عباس میرزا - ولیعهد قاجار - تحت‌تأثیر روشنفکرانی مانند میرزا عیسی قائم‌مقام و میرزا صالح شیرازی، به اصلاحات نظامی و سیاسی برای مقابله با نفوذ روسیه و بریتانیا پرداخت. او با مطالعه شکست‌های ایران در جنگ‌های روس و تجربه هند، خطر استعمار را درک کرد.

- امیرکبیر (۱۸۰۷-۱۸۵۲): امیرکبیر - صدراعظم ناصرالدین‌شاه - با تأثیرپذیری از روشنفکران و مطالعه تجربه‌های استعماری به اصلاحات اقتصادی و آموزشی (مانند تأسیس دارالفنون) پرداخت. او قراردادهای استعماری را مانعی برای استقلال می‌دید و سعی کرد با تقویت خودکفایی، نفوذ خارجی را کاهش دهد.

- روزنامه‌ها و مکاتبات: روزنامه‌های روشنفکری مانند «وقایع اتفاقیه» و مکاتبات دیپلماتیک، اطلاعات دربار را درباره استعمار افزایش دادند. این منابع، دربار را از تجربه‌های هند، عثمانی و مصر آگاه کردند. اما در سوی دیگر علما، به‌ویژه در جریان نهضت تنباکو و مشروطه، با بسیج اجتماعی و فتواهای دینی، دربار را تحت‌فشار قرار دادند:

- نهضت تنباکو (۱۸۹۱): فتوای میرزای شیرازی علیه امتیاز تنباکو، دربار را وادار به لغو قرارداد با بریتانیا کرد. این اقدام نشان داد که علما می‌توانند دربار را به درک خطر استعمار وادار کنند.

- مشروطه: علمایی مانند طباطبایی و بهبهانی با تحصن و فتوا، دربار را به پذیرش مشروطه و کاهش نفوذ خارجی مجبور کردند.

۳. دربار:

 - درباری‌ها، به دلیل وابستگی به قدرت و تعامل مستقیم با استعمارگران، درک محدودی از استعمار داشتند. قراردادهای نابرابری مانند «ترکمانچای»، «گلستان»، «آخال»، «پاریس»، «گلد اسمیت»، «ارزنه الروم» یا ۱۹۱۹ و... نشان‌دهنده عدم آگاهی یا بی‌توجهی بسیاری از درباری‌ها به عمق خطر استعمار بود. بااین‌حال، استثناهایی مانند عباس میرزا و امیرکبیر به اصلاحات برای تقویت استقلال ملی پرداختند. مکاتبات و گزارش‌های دیپلماتیک به این گروه کمک کرد تا بخشی از واقعیت استعمار را درک کنند، اما منافع شخصی و فقدان بینش عمیق، مانع از واکنش مؤثر آن‌ها شد.

منشأهای شناخت استعمار، شامل تجربه‌های عملی (هند، عراق، مصر، آفریقا) و منابع نظری (سفرنامه‌ها، خاطرات، آثار تئوریک)، بستری غنی برای درک استعمار فراهم کردند. علما با تأکید بر هویت دینی، روشنفکران با تحلیل سیاسی و فرهنگی و درباری‌ها - به‌صورت محدود - با تجربه دیپلماتیک، به این منابع دسترسی داشتند. بااین‌حال، عمق درک و واکنش هر گروه متفاوت بود؛ علما در بسیج اجتماعی موفق بودند. روشنفکران هم در ارائه تحلیل‌های نظری پیشرو بودند، اما درباری‌ها، اغلب در دام همکاری با استعمارگران افتادند. تفاوت در دسترسی به منابع، جهان‌بینی و منافع طبقاتی، باعث شد که درک استعمار در میان نخبگان ایرانی یکدست نباشد. این شناخت، اگرچه در مواردی ژرف بود، گاهی به دلیل فقدان هماهنگی بین گروه‌ها یا شیفتگی به غرب، به اقدامات مؤثر منجر نشد. برای امروز، بازخوانی این منابع و تجربیات می‌تواند به فهم بهتر استعمار نو (نئوکولونیالیسم) و تقویت مقاومت فرهنگی و سیاسی کمک کند.

 

خیلی ممنونم از توضیح جامعی که راجع به نوع مواجهه نخبگان با استعمار ارائه دادید. می‌خواهم در ادامه، به ابعاد جامعه‌شناختی پدیده استعمار و نیز مواجهه مردم با آن نیز ورود داشته باشید. ارزیابی شما از نحوه مواجهه مردم با پدیده استعمار چگونه است؟

محمدی کیا: در بعد جامعه شاختی، استعمار به‌عنوان پدیده‌ای چندوجهی، تأثیرات عمیقی بر شکل‌گیری، جهت‌گیری و نتایج جنبش‌های ملی در جوامع غیرغربی - به‌ویژه در ایران - داشته است. این تأثیرات از طریق تحمیل ساختارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی استعماری، واکنش‌های مقاومت‌آمیز و هویت‌ساز را در میان نخبگان و توده‌ها برانگیخت؛ در هند، جنبش ملی کنگره ملی هند (۱۸۸۵) در پاسخ به سلطه بریتانیا شکل گرفت. در آفریقا، جنبش‌های ضد استعماری مانند مقاومت «ماجی‌ماجی» در تانزانیا (۱۹۰۵-۱۹۰۷) علیه استعمار آلمان و در مصر جنبش «عرابی» (۱۸۸۱-۱۸۸۲) علیه نفوذ فرانسه و بریتانیا و جنبش ملی‌گرایانه وطنی (۱۹۱۹) مصر، نشان‌دهنده تأثیر استعمار در برانگیختن خشم توده‌ها و شکل‌گیری جنبش‌های ملی بود. اگرچه استمرار استعمار با ایجاد تفرقه و مداخله مستقیم، موفقیت آن‌ها را محدود کرد؛

در بعد جامعه شاختی، استعمار به‌عنوان پدیده‌ای چندوجهی، تأثیرات عمیقی بر شکل‌گیری، جهت‌گیری و نتایج جنبش‌های ملی در جوامع غیرغربی - به‌ویژه در ایران - داشته است. این تأثیرات از طریق تحمیل ساختارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی استعماری، واکنش‌های مقاومت‌آمیز و هویت‌ساز را در میان نخبگان و توده‌ها برانگیخت.

- تفرقه‌افکنی: در ایران، رقابت استعماری بریتانیا و روسیه، با حمایت از گروه‌های مختلف به تضعیف وحدت ملی منجر شد. برای مثال در مشروطه، حمایت روسیه از استبداد، جنبش را تضعیف کرد.

- وابستگی اقتصادی: استعمار با تحمیل وام‌های خارجی و قراردادهای نابرابر، اقتصاد ایران را وابسته کرد و توانایی جنبش‌های ملی برای دستیابی به خودکفایی را کاهش داد.

- دوگانگی در نخبگان: برخی روشنفکران به دلیل شیفتگی به مدرنیته غربی، در برابر استعمار موضعی دوگانه داشتند. این امر گاهی به تضعیف جنبش‌های ملی منجر شد.

 

درنگی در یافت نخبگان از ابعاد پنهان استعمار

به‌عنوان پرسش آخر در این بخش، می‌خواهم این سؤال را مطرح کنم که آیا فهمی از لایه‌های پنهان‌تر استعمار نظیر مناسبات جغرافیای سیاسی، فرهنگی، اندیشه‌ای و امثال آن در میان نخبگان وجود داشته است؟

محمدی کیا: اگر استعمار را تنها به سلطه نظامی و اقتصادی فروبکاهیم، بسیاری از سازوکارهای ژرف‌تر آن از دید ما پنهان می‌ماند. استعمار نه صرفاً تصرف سرزمین‌ها، بلکه تصرف ذهن‌ها و بازآرایی نظام دانایی ملل مغلوب بود. آنچه در ظاهر با توپ و تفنگ آغاز می‌شد، در باطن با مهندسی فرهنگی، تغییر مفاهیم و تنظیم روابط قدرت در ساحت فکر و معنا ادامه می‌یافت. مسئله اساسی این است که آیا در ایران و به‌ویژه میان علمای شیعه و روشنفکران، فهمی از این لایه‌های پنهان‌تر استعمار شکل گرفت؟ پاسخ این پرسش، در تحلیل تاریخی دو دوره قاجار و پهلوی، چهره‌ای بسیار پیچیده و چندوجهی دارد.

 

دوران قاجار؛ از مواجهه سیاسی تا درک فرهنگی استعمار

در دوره قاجار، استعمار در وهله نخست به‌صورت مداخله سیاسی و اقتصادی ظاهر شد؛ از جنگ‌های ایران و روس تا قراردادهای ننگین و امتیازات استعماری. علمای شیعه از همان آغاز، با درک روشنی از سلطه سیاسی بیگانه، به مقاومت برخاستند. اما آنچه کمتر موردتوجه قرار می‌گیرد، رشد تدریجی آگاهی ایشان از لایه‌های فرهنگی و اندیشه‌ای استعمار است.

نمونه بارز آن را می‌توان در مواضع علمایی چون میرزای شیرازی، میرزای نائینی و سید جمال‌الدین اسدآبادی دید. سید جمال بیش از هر متفکری در آن زمان، استعمار را نه فقط سلطه سیاسی بلکه «تسلط فکری» می‌دانست. او در نوشته‌ها و نامه‌هایش پیوسته هشدار می‌داد که تمدن غربی، اگرچه با نام علم و آزادی ظاهر می‌شود، اما در حقیقت ابزار استیلای فکری و تضعیف روح استقلال در شرق است. نگاه او به استعمار، نگاه یک متفکر ژرف‌نگر به استعمار فرهنگی و اندیشه‌ای بود؛ همان چیزی که بعدها از سوی متفکران پسااستعماری «استعمار ذهن» یا colonization of consciousness نامیده شد.

در همین زمان، فقیهانی چون نائینی در اثر مشهور خود تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله، ضمن دفاع از آزادی و قانون، بر خطر «استبداد مستبدانه بیگانگان در لباس تمدن» تأکید داشتند. آنان دریافتند که نفوذ بیگانه، نه فقط در قالب حضور نظامی، بلکه می‌تواند در قالب اندیشه و نظام معرفتی نیز رخ دهد. این درک، هنوز ابتدایی و بیشتر در سطح هشدارهای اخلاقی و دینی بود، اما بنیان نوعی بصیرت تمدنی را می‌گذاشت که بعدها در قرن بیستم، در آثار اندیشمندان اسلامی ادامه یافت.

روشنفکران اولیه قاجار، مسیر دیگری پیمودند. آنان غالباً استعمار را از زاویه ضعف نظام سیاسی و عقب‌ماندگی علمی ایران می‌دیدند. مسئله اصلی آنها، نداشتن «قدرت مدرن» بود، نه نفوذ فرهنگی غرب. از همین رو در اندیشه افرادی چون آخوندزاده، ملکم خان یا حتی طالبوف، «تمدن غرب» همچون حقیقتی مطلق و غیرقابل‌تردید تلقی می‌شد. به تعبیر دیگر، روشنفکران ایرانی در دوره قاجار، درحالی‌که با استعمار سیاسی مخالفت می‌کردند، در سطح فکری گرفتار نوعی «تسلیم فرهنگی» نسبت به غرب بودند. در نتیجه، آگاهی آنان از لایه‌های پنهان‌تر استعمار، یعنی استعمار اندیشه و زبان، بسیار محدود باقی ماند.

 

دوران پهلوی؛ از بازسازی فرهنگی تا نقد معرفتی استعمار

در دوران پهلوی، چهره استعمار تغییر یافت. این بار سلطه نه از طریق اشغال نظامی، بلکه از مسیر «نوسازی فرهنگی» و «مدرن‌سازی اجباری» اعمال می‌شد. استعمار در این دوره، چهره‌ای بومی‌شده داشت؛ یعنی از طریق نهادهای آموزشی، برنامه‌ریزی فرهنگی، نظام دانشگاهی و حتی ترجمه گزینشی علوم‌انسانی، صورت‌بندی می‌شد.

در برابر این وضعیت، بخشی از علمای شیعه به لایه‌های عمیق‌تر نفوذ غرب پی بردند. امام خمینی (ره) در آثار خود بارها تأکید می‌کرد که استعمار، فقط غارت منابع نیست، بلکه «تحقیر ملل» و «غارت اندیشه‌ها» است. ایشان مفهوم «غرب‌زدگی» را نه صرفاً به معنای دلبستگی به تمدن غرب، بلکه به‌عنوان نوعی ازخودبیگانگی فرهنگی می‌فهمیدند. این برداشت، ریشه در سنت دیرپای فقه و حکمت شیعی داشت که استقلال فکری را جزئی از ایمان می‌دانست.

پیش از ایشان، متفکرانی چون علامه طباطبایی و شاگردانش در حوزه فلسفه و تفسیر، به‌گونه‌ای عمیق‌تر به مسئله استعمار معرفتی پرداختند. آنان دریافتند که ورود مفاهیم فلسفی و اجتماعی غرب، بدون درک مبانی هستی‌شناختی آن، نوعی «نفوذ فکری» است. تلاش برای بازسازی علوم انسانی اسلامی که در دهه‌های بعدی قوت گرفت، در واقع ادامه همین درک بود: مبارزه با استعمار در سطح مبانی معرفتی.

در میان روشنفکران دوره پهلوی نیز به‌ویژه از دهه ۱۳۳۰ به بعد، نوعی خودآگاهی نسبت به استعمار فرهنگی پدید آمد. جلال آل‌احمد در غرب‌زدگی، برای نخستین‌بار در زبان فارسی استعمار را به‌عنوان پروژه‌ای فرهنگی و تمدنی تحلیل کرد. شریعتی نیز با زبانی دینی - اجتماعی از «استحمار» به‌عنوان شکل پنهان‌تر استعمار سخن گفت؛ شکلی که با ظواهر تمدن، ملت‌ها را از درون تهی می‌سازد. او با الهام از میراث شیعی، مفهوم «بازگشت به خویشتن» را در برابر استعمار فرهنگی مطرح کرد.

جلال آل‌احمد در غرب‌زدگی، برای نخستین‌بار در زبان فارسی استعمار را به‌عنوان پروژه‌ای فرهنگی و تمدنی تحلیل کرد. شریعتی نیز با زبانی دینی - اجتماعی از «استحمار» به‌عنوان شکل پنهان‌تر استعمار سخن گفت؛ شکلی که با ظواهر تمدن، ملت‌ها را از درون تهی می‌سازد.

اما درعین‌حال، بخش دیگری از روشنفکران پهلوی دوم، همچون گروهی از طرف‌داران نوسازی و تکنوکرات‌ها، همچنان شیفته غرب باقی ماندند و استعمار را صرفاً پدیده‌ای سیاسی و پایان‌یافته تصور کردند. این گروه ناخواسته به بازتولید همان گفتمان غرب‌محوری یاری رساندند که استعمار فرهنگی بر آن بنا شده بود.

در مجموع می‌توان گفت که علمای شیعه، به‌ویژه از اواخر قاجار به بعد، به‌تدریج به لایه‌های فرهنگی و فکری استعمار پی بردند. این فهم، برخاسته از دستگاه معرفتی خاص شیعه بود که استقلال فکری را در پیوند با توحید و امامت می‌فهمد. از این منظر، هر گونه سلطه بیرونی، در نهایت ریشه در سلطه فکری دارد. از این روست که در قرائت‌های جدید از اندیشه شیعی، استعمارزدایی نه فقط در سطح سیاست و اقتصاد، بلکه در سطح بازسازی معنای علم، عقل و تمدن دنبال می‌شود.

در مقابل، روشنفکران ایرانی هرچند در برخی دوره‌ها به نقد استعمار فرهنگی پرداختند، اما اغلب در چارچوبی سکولار و وارداتی به این نقد نگریستند. آنان بیشتر به دنبال «مدرن‌شدن بدون سلطه» بودند تا بازاندیشی در خود مفهوم مدرنیته. ازاین‌رو، مواجهه‌شان با استعمار پنهان، هرچند آگاهانه‌تر از گذشته شد، اما همچنان در مدار پارادایم غربی باقی ماند.

نکته مهم این است که در هر دو جریان، لحظه‌هایی از بصیرت و خودآگاهی پدید آمد؛ اما تنها در سنت شیعی بود که این آگاهی، به‌صورت نظام‌مند و در پیوند با یک جهان‌بینی توحیدی و تاریخی شکل گرفت. به بیان دیگر، فهم استعمار پنهان در اندیشه شیعه، نه صرفاً واکنشی به غرب، بلکه تداوم منطقی سنتی بود که همواره بر «استقلال عقل و وحی» تأکید داشت.

جان سخن این که از دوره قاجار تا پایان پهلوی، ایران صحنه کشاکشی میان دو نوع مواجهه با استعمار بود: نخست، مواجهه ظاهری و سیاسی که بیشتر در قالب اعتراض به سلطه بیگانه و دفاع از استقلال ملی صورت می‌گرفت و دوم، مواجهه عمیق فرهنگی که می‌کوشید ماهیت استعمار را در سطح اندیشه، زبان و نظام دانایی بشکافد.

در این میان، علمای شیعه باتکیه‌بر بنیان‌های معرفت دینی، از نیمه قرن نوزدهم به بعد، به‌تدریج به فهمی تمدنی از استعمار رسیدند و این مسیر در سده بیستم به نظریه‌ای دینی درباره استقلال فرهنگی و علمی انجامید. در مقابل، روشنفکران ایرانی با همه تلاش‌هایشان، غالباً میان ستایش تمدن غرب و نقد سلطه آن گرفتار ماندند. ازاین‌رو، درک آنان از لایه‌های پنهان‌تر استعمار، هر چند در مواردی مانند آل‌احمد و شریعتی عمیق شد، اما نتوانست به بنیانی معرفتی و پایدار بدل شود.

سرانجام می‌توان گفت که فهم استعمار پنهان در ایران، از درون سنت شیعی زاده شد، نه از دل مدرنیته اقتباسی. این فهم، بر آن بود که رهایی حقیقی، نه با تغییر ظواهر تمدن، بلکه با بازسازی معنا و مبنای تمدن ممکن است. از این منظر، استعمارزدایی نه پایان سلطه خارجی، بلکه آغاز خودآگاهی تاریخی یک ملت است؛ ملتی که درمی‌یابد استعمار، پیش از آن که جغرافیایی باشد، معرفتی است.

 

/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...

گزارش خطا پسندها :