گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ عباد محمدی: «نوجوان آسیب است»، «نمیتواند مسئولیت بپذیرد»، «مشارکت برای نوجوان زود است» و سایر جملات مشابه، برچسبهایی است که با آن نوجوان ایرانی توصیف میشود فارغ از اینکه او خوشش بیاید یا نه و حتی فارغ از اینکه واقعیت داشته باشد یا نه. البته این نگاه در سالهای اخیر کمی تعدیل شده است اما به نظر میرسد کافی نیست. چنان که در اتفاقات ۱۴۰۱ و اخیراً در اتفاقات دیماه ۱۴۰۴ نیز مجددا بحثها پیرامون مسائل نوجوان داغ شد. در ادامه پرونده مشارکت اجتماعی نوجوان با حجتالاسلام علی ذوعلم رئیس اندیشگاه بیانیه گام دوم انقلاب اسلامی و عضو پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی هم کلام شدیم و از او درباره زمینه های مشارکت نوجوان ایرانی سوال کردیم. در ادامه مشروح این گفتوگو از منظر شما میگذرد.
مبانی فلسفی انسانشناسی، «نوجوان» را آسیب نمیداند
ما از سال ۱۴۰۱ با یک نوجوانی مواجه شدیم که احساس کرد میتواند به خیابان بیاید و امتیازی دریافت کند و از این امتیاز به دست آورده حراست کند. میتوانیم بگوییم که خاستگاه این نوجوان، خاستگاه مشارکت است و ما در تشخیص این مسئله سالها دچار خطا بودیم؟ یعنی القا کردیم نوجوان فردی هیجانی است که مسائل را در نظر نمیگیرد و حتماً یک فردی باید بر او نظارت داشته باشد؟ در مورد حوادث ۱۸ دی ماه امسال نیز اغلب گزاره حضور نوجوان پررنگ گزارش شده است که در این باره نیز تحلیل ها پیرامون یک آسیب اجتماعی به نام نوجوان برجسته شده است. نظر شما در این باره چیست؟
نوجوانان ما در همین قضایا نیز دو طیف بودند. یک طیفی که در واقع در جهت همین خواستههایی که القا و تبلیغ میشد به هیجان آمدند و مشارکت کردند و پیادهنظام شدند. بخشی هم از نوجوانان در مقابل اغتشاشگران ایستادند و تلاش کردند بعضاً با گفتوگو و یا با اقدام عملی جلوی آنها را بگیرند.
ذوعلم: نقطهای که بخواهم بحث را شروع کنم از خود «انسان» است. انسان برای هدفی خلق شده است و بر اساس آنچه که ما در انسانشناسیمان داریم، این انسان یک کل درهم پیچیده پیوسته است و مسیر رشدش را اینگونه مرحلهبندی میکنیم که اول کودک است و بعد بهتدریج بزرگتر میشود، میرسد به نوجوانی، جوانی، سالمندی و کهنسالی. در خلقت او هیچوقت نمیتوانیم بگوییم یک دورهای ذاتاً آسیبزاست. این با مبانی فلسفی انسانشناسی ما مغایرت دارد. به هر حال بر این باوریم که آن منبع معرفت وحیانی از اصالت و اتقانی برخوردار است که به هیچ وجه، رویدادها نمیتواند آن را نقض کند، چون از جنس فلسفه و حتی بسیار فراتر از فلسفه است؛ بنابراین بعضی از تجربههای مقطعی آن نگاه قاطع فلسفی و فراتر از فلسفه را که نگاه وحیانی میگوییم، نمیتواند نقض کند، پس ذاتاً این دورهها، دورههای لازم برای رشد انسان است و هر کدام در درون خودش یک فرصت است. معنایش این نیست که مطلقاً و در همه مصادیق انسان، همه این دورهها نتایج مثبتی را بروز دهد. اما بهخصوص در آن مقطعی که یک انسان به یک خودیابی متفاوتی دست پیدا میکند، همان آغاز دوره نوجوانی که در ادبیات به آن دوره بلوغ میگوییم؛ این یعنی خودش برای خودش در حال تعریفشدن و اهمیت پیداکردن است؛ بنابراین میخواهد کنشگری و انتخاب را تجربه کند. اینکه زمینه تربیتی، اجتماعی و زمینه پرورشی ما چگونه است که بتواند این دوره را بهدرستی پشت سر بگذارد، به ما برمیگردد. اینکه بگوییم در ۱۴۰۱ نوجوان مثلاً متوجه شد که میتواند یک عرض اندامی بکند، در دوره دفاع مقدس بهمراتب بسیار عمیقتر به آن دریافت رسیده بود. یعنی نوجوان ۱۴ و یا ۱۵ ساله دنبال این بود که به هر نحوی شده بتواند وارد میدان جنگ بشود و آنجا نیز خودی نشان میداد. اتفاقاً آن مقطع، مقطع بسیار بارزتری بود، یا حتی خود مقطع انقلاب، چون در خود دوره انقلاب هم نوجوانان نقش بسیار اساسی داشتند. حال اینکه در وقایع اخیر، اساساً اینکه عامل حضور نوجوان و یا عوامل دیگر چه میزان اثرگذار بودند، نیاز به تأمل بیشتری دارد. چون اولاً در آنجا حضور نوجوانان فراگیر نشد. یعنی به آن حدی که مثلاً در دوره انقلاب و دفاع مقدس فراگیر بود، اینجا فراگیر نشد. آماری که مثلاً ما از میزان حضور دانشآموزان در آن قضایا داشتیم، نسبت به آنچه که میتوانست باشد، بسیار کم بود. ضمن اینکه در نقطه مقابل هم همین حضور بود. یعنی نوجوانان بسیجی که احساس میکردند باید حضور پیدا کنند و از ارزش انقلاب و از آنچه که مسیر درست میدانند، دفاع کنند، آن هم کم نبود و بسیار زیاد بود.
روایتسازیهای اشتباه از نوجوانانِ در دوسویِ میدان
اما گویا بروز و ظهور نوجوان در ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ نمود بیشتری از سایر سنین داشت.
ذوعلم: این روایتسازی که شد، این را القا کرد. الان در صحنه امروز جامعه، نهفقط جامعه ما بلکه کل جامعه بشری، بسیار اندک میبینیم که روایت درست و منطبق بر واقعیت باشد. نه در جنبه سلبی و نه در جنبه ایجابی. آن روایتپردازی که شد و کسانی سعی کردند روایتی بسازند، به اینجا رسید و در واقع این تلقی ایجاد شد. متأسفانه در بخشی از کسانی که خودشان باید در واقع اهل تحمل باشند و تحت تأثیر قرار نگیرند، در لایههایی از آنها هم همین روایتها تأثیرگذار شد و شروع به تحلیل و تجویز کردند و امروز این قضیه، قضیه بسیار خطیر و بزرگی است که ما معمولاً در روایتسازی قصور میکنیم و صحنه روایتسازی دست بقیه قرار میگیرد؛ به شخصه یک پژوهش واقعبینانه که بتواند واقعیت را به ما نشان دهد، ندیدم که بگوید آنها مؤثرتر بودند، ولی به تعبیر جنابعالی نمود بیشتری داشتند.
معتقد هستید که در اتفاقات ۱۸ دی نیز همینگونه بود؟ یعنی این گزاره که تصویرِ نوجوان برانداز بر ما القا شد، غالبیت داشت؟
ذوعلم: بله. نوجوانان ما در همین قضایا نیز دو طیف بودند. یک طیفی که در واقع در جهت همین خواستههایی که القا و تبلیغ میشد به هیجان آمدند و مشارکت کردند و پیادهنظام شدند. بخشی هم از نوجوانان در مقابل اغتشاشگران ایستادند و تلاش کردند بعضاً با گفتوگو و یا با اقدام عملی جلوی آنها را بگیرند. متأسفانه از این جهت هم ما الان دچار یک ضعف در روایت هستیم. یعنی آن نخبه جوان ما «شهید دکتر سید حسن حسینی» که اهل گفتوگو و استدلال بوده و در خلال همین گفتوگوها یک عده به او حمله میکنند و او را به طرز فجیعی به قتل میرسانند، روایت نمیشود. بنده دقیقاً او را میشناختم و با او ارتباط داشتم، او نخبه بسیار منطقی، بسیار خوشنفس و خوشبین به جامعه و اهل اقدام عمل در عرصه جهاد تبیین بود. افرادی مثل این شهید در این جریان حضور داشتند اما هنوز یک روایت خوبی از اینها صورت نگرفته است.
ضعف بنیادین و ساختاری در بحث توانمندسازی خانواده داریم
آن نوجوانی که شبیه ما نیست، مثل ما نمیپوشد، یا بعضاً رفتارهای متفاوتی دارد، کدام بخش از جامعه قرار است او را بپذیرد، دعوت به مشارکت کند و با آنها گفتوگو کند و حتی مسئولیت بسپارد؟ چرا که به نظر میآید این نوجوان یک احساس طردشدگی دارد. کدام لایه از نهادها و سازمانها باید نوجوان را بپذیرد و محلهایی را برای مشارکت نوجوانان فراهم کند؟
ما امروز بچههایمان در مدارس غالباً احساس میکنند که مجبورند به کلاس بروند، مجبورند امتحان بدهند، مثلاً دخترها مجبورند در مدرسه روسری بر سر کنند، یا پسرها مجبورند فلان کار را انجام بدهند یا انجام ندهند. این احساس متأسفانه غالباً بهطور غیرمنطقی از طرف مدرسه تحمیل میشود، بدون اینکه نظام خواسته باشد.
ذوعلم: ما یک ضعف بنیادین و ساختاری در بحث توانمندسازی خانواده داریم، یعنی اینکه پدر و مادر به یک سطحی از مهارت، نگرش و رفتار برسند که محیط خانه بتواند اولین جایی باشد که نوجوان را بپذیرد. چون اولین بازخورد نوجوان در مواجه با یک فضای متفاوت به «خانواده» منتقل میشود. اینکه پدر و مادر مشورتپذیر و نقدپذیر باشند و بپذیرند که سلیقه فرزندشان میتواند متفاوت باشد و اگر عقیدهاش متفاوت است، به معنای این نیست که این عقیده در او رسوخ پیدا کرده است. اینکه خانواده اولاً باید برای فراهمکردن فضای گفتوگو زمینهسازی کند و نباید در این زمینه بسیار عجله کند و نباید بترسد که نکند مثلاً این بچهها منحرف شده باشد. اعتدال در مواجهه، برخورد و حق انتخاب دادن به این نوجوان بسیار مهم است. این بخشی است که ساختارها به آن ورود نکردهاند.
اخیراً فردی به من میگفت: دو نوجوان؛ یک دختر ۱۵ ساله و یک پسر ۱۷ ساله را سراغ دارد که تصمیم به ازدواج با یکدیگر گرفتهاند، اما پدر و مادر آنها با هم مخالفت میکنند. من به این فرد گفتم؛ پدر و مادر حق مخالفت ندارند. آنها باید مصالح فرزندشان را در نظر بگیرند، نه عرف و عادت و کم سن بودن آنها را. اینها باید بتوانند مشورت دهند و زمینهای را فراهم کنند که اگر اینها مثلاً هیجانی تصمیم میگیرند -که علیالقاعده در این سن همینگونه است- آنها را تعدیل و تلطیف کنند و از آنها مجال بخواهند که مثلاً به مدت یکی دو سال از این تصمیم گذر کنند، چون اگر در ابتدا بگویند این سن برای ازدواج مناسب نیست، ممکن است مزید بر علت شود. چرا که «الانسان حریص علی ما منع» وقتی شما مانعتراشی میکنید، او حریصتر میشود.
بنابراین خانواده اولین بستر است که دهها سال است درباره آن بحث میشود، اما ساختار کلان حکمرانی ما به این جمعبندی نرسیده است که ما حتماً باید یک تشکیلات فرهنگی تربیتی غیر بروکراتیک و در عین حال منظم و منضبط ایجاد کنیم برای اینکه از آن ابتدا که خانواده شکل میگیرد، پدر و مادر باید نسبت به تربیت بچهها در دوره کودکی و طفولیت و بعد نوجوانی در مراحل مختلف توانمند بشوند. گرچه مراکز مشاورهای وجود دارند، اما این هم بسیار محدود است و کسانی که تمکن مالی و یا دغدغه بیشتری دارند، میتوانند به این مراکز مشاوره مراجعه کنند.
بعد از خانواده، «مدرسه» دارای اهمیت است. یعنی الان مدرسه، لبه ارتباط عام حاکمیت با جامعه است. یعنی همان پدر یا مادری که برای ثبتنام فرزندش در مدرسه مراجعه میکند، میتواند در همانجا یک نوع ارتباط غیراداری با مدرسه پیدا کند و مدرسه میتواند حتماً اینها را در قالبی شکل بدهد و راهنمایی بکند.
مدرسه «نوجوان» را رها کرده است
اما مواجهه خود نوجوان در مدرسه بسیار هم مهم است. ما در مدرسه با این بچهها چه کار میکنیم؟ البته غالباً باید بگوییم. چون خوشبختانه در این ۱۰سال گذشته مسیرهای متفاوتی در بعضی از مدارس هم باز شده است. برخی بسیار هم موفق بودند و در خود آموزشوپرورش هم، هوای تحول در اینکه که مدیران توانمند و دغدغهمند بتوانند یک کار خوبی انجام دهند، بیتأثیر نبوده است اما این کافی نیست. مدرسه محیط تجربه بچهها با زندگی است. مرحوم شهید بهشتی میگفت اگر ما بتوانیم در تربیت، معناداری زندگی را برای بچهها تبیین کنیم و اینها را در وضعیتی قرار بدهیم که با مقوله زندگی مواجهه معقول و منطقی داشته باشند، موفق خواهیم بود. یعنی بحث زندگی در مدرسه، اصل قرار گیرد طبق آن ایدهای که ۲۰ سال قبل بهعنوان مدرسه زندگی مطرح شد؛ یعنی باید در مدرسه یک فضای فرهنگی و تربیتی ایجاد کنیم که بچهها واقعاً خوب و شاد زندگی کنند و در این مسیر ساخته شوند.
باید اجازه داد نوجوان با سلیقه خودش کار را جلو ببرد. پدر و مادر باید آموزش ببینند، یا از طریق رسانه یا از طریق پایگاههای اطلاعرسانی که خوشبختانه همین جوانان فعال دغدغهمند راهاندازی کردهاند و توانستهاند مشتری هم جذب کنند و افراد به آنها مراجعه میکنند، این باید تعمیم بیشتری پیدا بکند.
ما امروز بچههایمان در مدارس غالباً احساس میکنند که مجبورند به کلاس بروند، مجبورند امتحان بدهند، مثلاً دخترها مجبورند در مدرسه روسری بر سر کنند، یا پسرها مجبورند فلان کار را انجام بدهند یا انجام ندهند. این احساس متأسفانه غالباً بهطور غیرمنطقی از طرف مدرسه تحمیل میشود، بدون اینکه نظام خواسته باشد. یعنی بدون اینکه با نظام جمهوری اسلامی، دیدگاه امام راحل و رهبر انقلاب و یا دیدگاههای متفکران تربیتی انقلابی، همراهی کنند، دارند اعمال میکنند. مثالی عرض کنم؛ در همان اول مهرماه امسال در یک دبیرستان دخترانه مثلاً مسئول مدرسه به دخترها میگوید که روسری داشته باشید تا به شما گیر ندهند. ببینید چه نگاه و ادبیات سخیفی به نوجوان منتقل میشود. در مقابل این ادبیات تکرار این جملات که دخترم مراقب خودت باش، پوشش تو درست باشد و یا اینکه بهجای تحمیل پوشش، آن دخترانی را که دارای پوشش مناسبی هستند، تشویق کند. در روایات دینی آمده؛ آن کسی که بدکار هست را بهوسیله تشویق آن کسی که درستکار است، تنبیه کن. یعنی تشویق فردِ درستکار، خود به خود موجب تنبیه فردِ بدکار میشود. تنبیه هم به معنای زجردادن و اذیتکردن نیست بلکه به معنای تنبه و آگاهی دادن است.
واقعاً بسیار متأسفیم از این جهت که در متن تعالیم اسلام، اینقدر نگاه عقلانی، متعادل و منطقی وجود دارد، اما در رفتارهایی که در بسیاری از اوقات به اسم اسلام و نظام انجام میشود، کاملاً ضد آن عمل میشود و این خودش موجب یک نوع بدبینی نسبت به اصل اسلام میشود. کما اینکه در میان بسیاری از نوجوانان ما این بدبینی شکل گرفته است و باور نمیکند که اسلام متفاوت است با آن چیزی که غالباً در این فضاها بهخاطر نادانی یا بهخاطر نگاه بروکراتیک یا بهخاطر کارهای گزارشی و نمایشی انجام میشود.
یا نمونه دیگری برایم نقل کردند که در مدرسهای که بهظاهر هم مدرسه اسلامی است قرار بوده بازرس بیاید. مسئولان مدرسه به دانشآموزان گفتند به نمازخانه بروید، چون قرار است بازرس بیاید، میخواهیم عکس بیندازیم. این بهترین وسیله است برای اینکه شما آن دانشآموز را نسبت به نماز بدبین کنی تا او نماز را یک امر صوری دولتی، حکومتی تلقی کند. این اتفاقات بسیار نامناسب الان در مدارس ما در حال رخدادن است. نمیخواهم بگویم در اکثر مدارس، اما کم نیست. این یک واقعیت است. اینکه چقدر آموزشوپرورش ما – منظور صرفا شخص وزیر آموزشوپرورش یا مدیرکل آموزش نیست - چه مقداری واقعیات را میشناسد و چه میزان حاضر است این ناهنجاری را قبول کند و حاضر است به آن فکر کند و چه میزان نسبت به آن دغدغه دارد و یا شجاعت آن را دارد که بهطور واقعی با این مسئله مواجه شود و راهحل منطقی پیدا بکند، ما چهقدر این را داریم؟ بسیار اندک است.
به نظرم همانگونه که بارها گفته شده، اما گوش شنوایی برای آن پیدا نشده، نظام تربیتی ما جامعهساز واقعی است. نهفقط برای ما که روی این شاخصه تربیتی تأکید داریم بلکه برای هر جامعهای، جامعه ساز است. جبهه مخالفمان با قوت فضا را مسموم میکند و میخواهد ذهن را منحرف بکند و یک ادراک متفاوت در ذهن نوجوان بسازد. ما خیلی نیاز به این داریم که به این مسئله برسیم. ولی نمیبینیم که تحرک چندانی وجود داشته باشد.
نوجوان را تحویل بگیریم
آقای دکتر؛ خب این زمینههای مشارکت -که به قول شما باید به امر تربیتی و جامعه سازی ختم شود- برای نوجوان چیست؟ یعنی نوجوان ما چه به لحاظ ساختارمند، چه به لحاظ غیر ساختاری، در کجا در حال مشارکتکردن است؟
«زیرساختهای تربیتی و فرهنگی» ما اساساً با این مسائل از صدها سال پیش بیگانه بودند. یعنی مسئله زیرساختهای تربیت فرهنگی، مسئله چند صد ساله ماست.
ذوعلم: در واقعیت امر، میتوان گفت در جاهایی نوجوان ما تحویل گرفته میشود و به او بها داده میشود. مثلاً برخی از مساجد را میشناسیم که چند جوان فعال نخبه آنجا حضور دارند و توانستهاند نوجوانان را دور هم جمع کنند، برایشان جذابیت ایجاد کرده و زمینه مشارکت فراهم کنند. مثلاً در همین اردوهای جهادی و... شرکت بدهند، در انواع و اقسام کارها مانند سیر مطالعاتی و...، ایجاد کردهاند. این تجربهها، تجربههای ارزشمندی است. کم هم نیست، اما هنوز تعمیم پیدا نکرده است. یا در خود خانواده باید به خانواده آموزش داده شود که بچهها را در کار منزل - به اختیار خودشان- مشارکت بدهند. اینکه مثلاً یک مادری به دخترش میگوید که فلان کار را انجام بده، ولی بعد میخواهد قدم به قدم مداخله کند، این ضد مشارکت است. باید اجازه داد نوجوان با سلیقه خودش کار را جلو ببرد. پدر و مادر باید آموزش ببینند، یا از طریق رسانه یا از طریق پایگاههای اطلاعرسانی که خوشبختانه همین جوانان فعال دغدغهمند راهاندازی کردهاند و توانستهاند مشتری هم جذب کنند و افراد به آنها مراجعه میکنند، این باید تعمیم بیشتری پیدا بکند که پدر و مادر یاد بگیرند در برخی امور با بچهها مشورت کنند. مشورت نیز باید بهگونهای باشد که فرد احساس کند، خانواده برای او ارزش قائل است و او دیده میشود. گاهی هم میتواند نظر پدر و مادر را تغییر بدهد و آنها هم باید این را به زبان بیاورند، به نظرم انجام چنین کارهایی شدنی است، یعنی هیچ امر محالی نیست.
در فرایند اثرگذاری سیاستهای مصوب به اقدام و عمل، دچار اشکالیم!
از صحبتهای شما اینطور برداشت کردم که سیاستگذار ما متوجه این مسئله نیست، اما ما یک سری استثنائات داریم که خودشان خلاقانه کارهایی انجام میدهند.
ذوعلم: سیاستگذار هم گاهی متوجه بوده است. اگر بخواهم نمونه بگویم سند تحول آموزشوپرورش است که همان سیاستگذاران این را تصویب کردند و اتفاقاً در آن بحثها نیز نکات بسیار ریزی مطرح میشود، اما وقتی در دستگاه بروکراتیک ما قرار میگیرد، همین که بروکراتیک میشود، بیاثر میشود. وقتی فلان وزیر، فقط میخواهد یک گزارشی بدهد که من این کار را انجام دهم، لذا سند از واقعیت میافتد. همچنین در مورد فرایند تأثیرگذاری سیاستهای مصوب به اقدام و عمل، دچار اشکال هستیم. یعنی گاهی خیال میکنند که با یک بخشنامه مسئله درست میشود. در حالی که ما بهجای بخشنامه، به برنامه نیاز داریم. باید طراحی کنیم و در این طراحی و برنامهریزی باید مسئله را فرایندی و نه مقطعی ببینیم. مثلاً وقتی میخواهیم بحث انقلاب را در مدرسه مطرح کنیم، نباید به ۲۲ بهمن و دهه فجر و یک سری برنامههای بخشنامهای تکراری که احساس میشود تحمیلی و دولتی است، بسنده کرد. این احساس اشتباه است و البته باید فرایند آن اصلاح شود. یعنی اولاً کاری کنید آن عوامل انسانی این مسیر، خودشان باور کنند و خودشان در آن برنامه مشارکت داشته باشند و برای انجام کار، مهارت پیدا بکنند. ثانیاً در همین فرایند، نوجوان را باید مشارکت بدهید تا آن سیاست اجرا شود. یعنی سیاست، سیاست معقولی است، اما در مورد فرایند اجرا دچار مشکل هستیم.
ساختار بروکراسی، سیاستهای درست را ذبح میکند
پس میتوانیم بگوییم مهمترین مانع مشارکت نوجوان، دستگاه بروکراسی است که مانع خلاقیت و مانع نگاه انسانی و بسیاری مسائل دیگر میشود که اساساً با زمینههای مشارکت در تضاد است؟ یا خیر. موانع دیگری هم وجود دارد؟
ذوعلم: اگر اجازه بدهید، این صورت مسئله را از نظر خودم قدری دقیقتر بیان کنم. یک بحث این است که «زیرساختهای تربیتی و فرهنگی» ما اساساً با این مسائل از صدها سال پیش بیگانه بودند. یعنی مسئله زیرساختهای تربیت فرهنگی، مسئله چند صد ساله ماست. دوم، «ساختار بروکراتیک» ما که اشاره کردید و معمولاً آن ساختار موجب ذبح سیاستهای درست میشود و نمیگذارد آن سیاستها عملیاتی شود. سوم «تربیت خانوادگی» است که اشاره کردیم. علیرغم همه اینها میشود «رسانه» را هم اضافه کرد. رسانه ما، در برنامه کودکونوجوان، چه میزان این آموزشها را به نوجوانان یا به پدر و مادرها میدهد؟ و چه مقداری خود نوجوانان را متقاعد میکند که بتوانند با این وضعیتها کنار بیایند؟ یا بردباری یا حل مسئلهشان در موقعیت بتواند ارتقا پیدا بکند؟ در واقع موانع هست.
گاهی ذهنیت عمومی اینگونه است که خانوادههای مذهبی که گاهی سنتی نامیده میشوند و خانوادههایی که مقید به اسلام هستند، بیشترین تحمیل را اعمال میکنند و فضای آزاد برای بچههایشان فراهم نمیکنند؛ در حالی که اینگونه نیست.
اما واقعاً برای اینکه بتوانیم در جامعهمان جایگاه نوجوان را هم در مشارکت، هم در مشاورت به یک معنا و در خلاقیت، برایش راه را باز کنیم، هیچ مانعی وجود ندارد. یعنی نه نظام سیاسی ما ذاتاً مانعی بر این مسئله ایجاد کرده، نه نظام تفکر دینی ما با این قضیه مشکل دارد، بلکه بالعکس. نظام تفکر دینی ما کاملاً ما را در این جهت راهنمایی میکند، اما در واقع ضعفهایی که در مدیریت، برنامهریزی و طراحی داریم، مشکل ایجاد میکند. آن نمونههای مثبت که اشاره کردید، خوشبختانه رو به فزونی است، اما اینکه زمینه ایجاد بشود تا این افزایش منطقی و عمیق اتفاق بیفتد، بهخاطر همان نگاه بروکراتیک و تمرکزگرایی در اداره امور در بعضی از زمینهها باز نیست یا برخی اوقات تعصبها یا برداشتهای شخصی که مثلاً بهصورت یک دستور یا یک راهبرد بر برخی فضاهای ما تحمیل میشود، مانع ایجاد میکند. اگر بتوانیم این فرایندهای تربیتی را اصلاح کنیم، یا آنهایی که اصلاح شده را توسعه بدهیم و این آموزشها نشت پیدا بکند نه اینکه نشر پیدا بکند، حتماً میتوانیم مسئلهمان را بهتر حل کنیم.
دریافت من هم از وضع امروز جامعه این نیست که واقعاً وضع بسیار بدی از این جهت وجود دارد. نمیدانم پژوهشی که مختص به سال ۱۴۰۴ باشد صورت گرفته یا خیر، اما آنچه را که در محیطهای مختلف مشاهده میکنیم و ارتباطاتی که با فضاهای مختلف داریم، احساس میکنم اینگونه نیست که فضا بسیار بسته باشد. اتفاقاً گاهی در فضاهای تربیت خانوادگیِ کسانی که زیستشان زیست دینی نیست، این تحمیلها بسیار بیشتر است و ما گاهی از آن غافل هستیم. یعنی گاهی در همان خانوادهای که زیست و سبک زندگیشان دینی نیست، بهخاطر اینکه عنصری به اسم دین برایشان مهم نیست که بر اساس آن دین بخواهند با نوجوان یا جوانشان تعامل کنند، میخواهند کاملاً بر اساس سلیقه خودشان اعمال نظر کنند. به همین جهت مثلاً اگر خانوادهای که اهل آرایش و خودآرایی و... هستند، گاهی اجازه نمیدهند که دختر نوجوانشان بدون آرایش همراهشان باشد. یعنی او میخواهد این آرایشکردن را به نوجوانش تحمیل کند. لذا نباید نسبت به این مسئله نیز غافل شویم. گاهی ذهنیت عمومی اینگونه است که خانوادههای مذهبی که گاهی سنتی نامیده میشوند و خانوادههایی که مقید به اسلام هستند، بیشترین تحمیل را اعمال میکنند و فضای آزاد برای بچههایشان فراهم نمیکنند؛ در حالی که اینگونه نیست و اگر تحقیقی صورت بگیرد، چهبسا خواهیم دید در آن خانوادههای غیر مذهبی این سختگیریها بیشتر اعمال میشود به این دلیل که آنها برای لباس، آرایش و نحوه مواجهه اصالت قائلاند، در قبال اصالتهای معنوی و اخلاقی در اسلام که آن را چندان قبول ندارند و میخواهند اینها را به نوجوان خودشان تحمیل کنند.
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...