۱۴۰۵/۰۵/۰۳
۲۰:۱۳
کد خبر : ۱۲۰۷۳
درآمدی بر نسبت چپ و انقلاب اسلامی در گفت‌و‌گو با مهراب صادق‌نیا/ بخش دوم؛

تمایل به توسعه، انقلاب تولید نمی‌کند

تمایل به توسعه، انقلاب تولید نمی‌کند
چپ‌ها نمی‌گویند که برای بهترشدن اوضاع، آدم‌ها را جابه‌جا کنید؛ مثلاً پهلوی برود و مصدق بیاید. آنها چنین اندیشه‌هایی ندارند. آنها می‌گویند برای بهترشدن اوضاع، باید «ساختار» فروبپاشد و یک ساختار جدید جایگزین شود. اندیشه امام خمینی (ره) نیز همین بود. ایشان می‌گفت: «تو باید بروی.»

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ پس از گذشت بیش از چهار دهه از انقلاب اسلامی در ایران، همچنان بحث بر سر چیستی ماهیت و آرمان‌های بنیادین آن، زنده و پویاست. یکی از مناقشه‌برانگیزترین تحلیل‌ها، نسبت‌سنجی این انقلاب با دوگانه سیاسی مدرن «چپ و راست» است. آیا انقلاب ۵۷ در هسته اصلی خود یک جنبش عدالت‌خواهانه با مضامین چپ‌گرایانه بود که بر «جنگ فقر و غنا» و تغییر «ساختار»ها تأکید داشت؟ یا آنکه تفاسیر پسینی، آن را به‌درستی رقیبی برای رنسانس و پروژه‌ای برای ساختن «انسان جدید» معرفی می‌کنند؟ نسبت امام خمینی (ره) با مفاهیم چپ چگونه بود؟ آیا ایشان این مفاهیم را از گفتمان زمانه خود وام گرفت یا از دل خوانش خاص خود از دین استخراج کرد؟ سرانجام، پس از استقرار نظام، آرمان‌های عدالت‌خواهانه چه سرنوشتی پیدا کردند و آیا جریان‌های فکری جدید، توانسته‌اند «راه سومی» فراسوی این دوگانه ترسیم کنند؟ ما در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر مهراب صادق‌نیا - جامعه‌شناس و عضو هیئت‌علمی دانشگاه ادیان و مذاهب - به دنبال پاسخ به این پرسش‌ها هستیم. در ادامه، بخش دوم این گفت‌وگو را از نظر خواهید گذراند.

 

«چپ اسلامی»؛ واژه‌ای پارادوکسیکال

در بخش پیشین، شما این موضوع را مطرح کردید که امام خمینی (ره) مفاهیمی را از چپ گرفته و در دستگاه هاضمه دینی خود تلاش کرد تا آنها را ارتقاء داده و در افق دیگری قرار دهد. هرچند تردید داشتید که آیا این پروژه موفق بوده یا خیر، اما به طور خلاصه بیان کردید که امام، ضمن بیان آنکه می‌گفتند ما عدالت‌خواه، اهل مبارزه با ظلم و... هستیم، اما موحد نیز هستیم. این مضمونی که شما تداعی کردید، آیا این انگاره را در ذهن تثبیت نمی‌کند که امام خمینی (ره) یک چپ مسلمان بودند؟

صادق‌نیا: من در به‌کاربردن این اصطلاحات محتاط هستم؛ یعنی نمی‌توانم بگویم امام خمینی (ره) «چپِ مؤمن» بود. اساساً آیا «چپ مؤمن» ممکن است؟ آیا تعبیر «چپ دین‌دار» ممکن است؟ آیا «مارکسیسم اسلامی» اصلاً امکان دارد که ما چنین چیزی بگوییم؟ به همین دلیل، نمی‌خواهم این اصطلاح را به کار ببرم. حتی نمی‌خواهم بگویم امام خمینی (ره) این مفاهیم را از چپ‌ها گرفت. ممکن است امام خمینی (ره) این مفاهیم را از نصوص دینی و از متن دین گرفته باشد، ولی این مفاهیم و مضامین با اندیشه‌های چپ سازگار بود؛ دست‌کم در تفسیر ظاهری سازگاری داشت.

 

انقلاب برای نان یا انسان؟

برای اینکه درک بهتری از ایده شما داشته باشیم، مقوله‌ای را مطرح می‌کنم تا دیدگاهتان را در نسبت با آن صریح‌تر بفرمایید. چون ما گفتگو را از ایده محوری انقلاب شروع کردیم، چند نظریه و دیدگاه متفاوت در این باره وجود دارد. برخی امروزه انقلاب را انقلابی معرفی می‌کنند که دنبال «توسعه» و «امر ملی» بوده است و ما به این واسطه به خیابان‌ها آمدیم و شاه را برکنار کردیم تا توسعه پیدا کنیم؛ این یک رویکرد است که جریان راست به آن علاقه نشان می‌دهد. رویکرد دیگر این است که انقلاب، «جنگ فقر و غنا» و یک جنگ طبقاتی بوده است و به محرومین فشار آمده و با همین انگیزه وارد میدان شدند. انگاره دیگری که در دو یا سه دهه گذشته بسیار پررنگ بوده، این است که ما یافتی از «بودن» و «انسان بودن» و نسبت‌مان با خدا داشتیم و احساس می‌کردیم که باید برای خدا بندگی خاصی را به جا آوریم. شواهد مختلفی نیز برای آن ذکر می‌شود. به‌عنوان‌مثال، در نامه‌ای که امام خمینی (ره) به گورباچف می‌دهد، این موضوع برجسته می‌شود که قصد ما صرفاً روابط اقتصادی نیست؛ بلکه می‌خواهیم شما «ابن‌عربی» و «ملاصدرا» بخوانید. این دیدگاه، انقلاب را رقیب رنسانس معرفی می‌کند و می‌گوید ما آن انسانی که در غرب ساخته شد، نیستیم. سپس می‌گویند بله، این ایده در رتوریک سیاسی یا اجتماعی‌اش ممکن است از اندیشه راست یا بیانات چپ هم استفاده کند، ولی نمی‌توانید هسته انقلاب را به چپ و راست تقلیل دهید؛ بلکه باید آن را در جایی کاملاً منفک از این دو جستجو کنید. نظر شما در خصوص این سه تفسیر چیست؟

صادق‌نیا: این‌ها در حقیقت تفسیرهای پس از کنش هستند؛ به‌ویژه تفسیر سومی که مطرح کردید. شما کنشی را انجام می‌دهید و پس از مدتی که از آن می‌گذرد، تلاش می‌کنید تفسیری برای آن کنش بیاورید که با وضعیت امروزتان سازگار باشد.

 

یعنی این رویکرد را نقد می‌کنید؟ ما این انگاره را نیز داریم که کنش‌های عمیق، تازه دو قرن بعد از فرونشستن موجشان قابل‌تحلیل هستند. در لحظه آن رخداد عظیم به واسطه حجاب معاصرت، شاید عمق مسئله درک نشود.

هیچ‌کدام از رهبران انقلاب، در آن زمان شعار توسعه نمی‌دادند؛ یعنی نمی‌گفتند ما چون کشور توسعه‌یافته‌ای نیستیم، می‌خواهیم انقلاب کنیم. اساساً تمایل به توسعه، انقلاب تولید نمی‌کند. خود مفهوم «انقلاب» یک مفهوم چپ است و هیچ‌کدام از رهبران آن زمان، نمی‌گفتند که ما می‌خواهیم انقلاب کنیم تا یک انسان جدید در مقابل انسانی که رنسانس ساخته است، بسازیم.

صادق‌نیا: بله. اما شما به‌عنوان کنشگر، شما نمی‌توانید تفسیری از کنش خود ارائه دهید که قابل‌توجیه نباشد؛ یعنی امکان تبیین نداشته باشد و با آنچه اتفاق افتاده است، انسجام نداشته باشد. ما که اکنون اینجا نشسته‌ایم، می‌توانیم بگوییم انقلاب اسلامی چیزی در مقابل رنسانس در غرب بود و ما در مقام ساختن یک انسان جدید هستیم. می‌توانیم نامه امام خمینی (ره) به گورباچف را ذکر کنیم یا دیدار ایشان با وزیر امور خارجه شوروی را که اساساً با هیچ منطق دیپلماتیکی سازگار نیست، بیاوریم. همه این‌ها را می‌توانیم ذکر کنیم، اما امام خمینی (ره) آن نامه را در چه زمانی می‌نویسند؟ هفت سال پس از پیروزی انقلاب. ما وقتی از انقلاب صحبت می‌کنیم، از پدیده‌ای سخن می‌گوییم که در سال‌های ۵۵، ۵۶ و ۵۷ اوج گرفت. آن پدیده شعارهایی داشت. شما آن شعارها را می‌توانید در پلاکاردهایی که مردم حمل می‌کردند، در شعارهایی که در راهپیمایی‌ها سر می‌دادند و در سخنان رهبران انقلاب ببینید. هیچ‌کدام از رهبران انقلاب، در آن زمان شعار توسعه نمی‌دادند؛ یعنی نمی‌گفتند ما چون کشور توسعه‌یافته‌ای نیستیم، می‌خواهیم انقلاب کنیم. اساساً تمایل به توسعه، انقلاب تولید نمی‌کند. خود مفهوم «انقلاب» یک مفهوم چپ است و هیچ‌کدام از رهبران آن زمان، نمی‌گفتند که ما می‌خواهیم انقلاب کنیم تا یک انسان جدید در مقابل انسانی که رنسانس ساخته است، بسازیم. هیچ‌کدام از این‌ها نبود.

وقتی انقلاب پیروز شد و شاه رفت، امام خمینی (ره) در دفاع از اندیشه عدالت‌خواهی خود و برای اینکه نشان دهد مرزی میان عدالت‌خواهی او و عدالت‌خواهی مارکسیست‌ها و چپ‌ها وجود دارد، پس‌زمینه این عدالت‌خواهی را توضیح داد. ایشان گفت عدالت‌خواهی من ریشه در ادبیات دینی دارد؛ من عدالت‌خواهی‌ام را از علی (ع) و مبارز بودنم را از ابوذر می‌گیرم؛ درحالی‌که مارکسیست‌ها عدالت‌خواهی‌شان را ممکن است از مارکس و مبارز بودنشان را از چه‌گوارا بگیرند. یعنی امام خمینی (ره) مرزها را مشخص کرد و گفت عدالت‌خواهی، ظلم‌ستیزی و رفع تبعیض، ریشه در دین دارد و نمونه‌هایی نیز برای آن وجود دارد؛ امام علی (ع) برای رفع تبعیض جنگید و سیخ داغ بر کف دست «عقیل» گذاشت.

 

شعار عدالت، مردم را پای کار انقلاب آورد

ظاهراً تأثیرگذاری دو نوع است. یک‌بار من در مقابل شما زانوی شاگردی می‌زنم تا مفاهیمی را که نمی‌توانم و در آنها تهی هستم، از شما تلقی کنم. اما یک‌بار من تهی نیستم، ولی در مقام یک گفتگوی انتقادی با شما گفتگو می‌کنم و وقتی مفهومی را از شما دریافت می‌کنم، به حافظه دینی و ذخیره دانشی خود رجوع کرده و آن ذخیره را نسبت به این مفهوم به سخن در می‌آورم. شما در واقع از مدل دوم تأثیرپذیری سخن می‌گویید.

صادق‌نیا: بله. اما باید دقت کنیم که آن واقعه تاریخی - یعنی انقلاب ۵۷ - به‌جز با این شعارها محقق نمی‌شد؛ یعنی به جز با شعار عدالت‌خواهی، رفع تبعیض و امثال این‌ها، به وقوع نمی‌پیوست. انسان سال ۵۷، مشکل «معنای زندگی» را احساس نمی‌کرد. من نمی‌خواهم بگویم که مشکل معنای زندگی نداشت؛ من می‌گویم آن را «احساس» نمی‌کرد. انسان سال ۵۷ - منظورم جنبه عمومی آن است - ممکن بود برخی افراد احساس کنند که نمی‌توانند در آن جامعه دین‌دار باشند یا دین آن‌گونه که بایدوشاید پیاده نمی‌شود؛ ولی این احساس، عمومیت نداشت و مردم را به کف خیابان نمی‌آورد. من کاری به این ندارم که آن مشکل در آن زمان بوده یا نبوده است؛ من با احساس مردم کار دارم. مردم در آن زمان احساس بی‌معنایی یا ستیزه با انسانی که رنسانس آن را ساخته است، نداشتند. ما که اکنون اینجا نشسته‌ایم و بیش از چهار دهه از انقلاب را پشت سر گذاشته‌ایم، ممکن است این احساس را داشته باشیم؛ ولی ایرانیِ دهه ۵۰، اساساً این احساس را نداشت. به این دلیل که گفتمانی که در آن زمان وجود داشت، هیچ اشاره‌ای به این خلأ معنایی ندارد و اساساً هیچ رهبر انقلابی، مردم را به مبارزه علیه «انسانِ رنسانس‌ساخته» به میدان نیاورد.

 

پس نزاع ما با آمریکا هیچ ربطی به مسئله معرفتی ندارد؟ فقط این بود که «تو به من زور نگو»؟

صادق‌نیا: اکنون دارد، ولی آن موقع نزاع ما با آمریکا از این باب بود که «تو از شاهی حمایت می‌کنی که ما او را نمی‌خواهیم» یا «تو از استبداد و استعماری حمایت می‌کنی که ما آن را از بین بردیم». حافظه مردم آن روزگار همین بود. ماجرای کودتای ۲۸ مرداد و بحث مصدق و شاه، همه به همان ذهنیت بازمی‌گردد که «تو جلوی آزادی‌خواهی و مبارزه ما با استبداد را گرفتی» یا «تو مانعی برای حذف استعمار و استبداد از جامعه ایران هستی». بعدها ما توانستیم برای این نزاع با آمریکا، صورت‌بندی جدید و معرفت‌شناختی ارائه دهیم؛ صورت‌بندی‌ای که به نظر من، هنوز هم مردمی و عمومی نیست، ولی ما توانستیم آن را عمیق‌تر کنیم و بگوییم ستیز ما با آمریکا، صرفاً یک ستیز بین فقیر و غنی نیست، بلکه یک ستیز عمیق و ایدئولوژیک است. من نمی‌خواهم بگویم آن زمان این بعد وجود نداشت؛ من درباره «احساس» مردم صحبت می‌کنم.

 

حکومت گرایی امام برخاسته از فهم دین بود

شما فرمودید که یکی از مؤلفه‌های چپ‌ها، ساختاری بودن آنهاست؛ یعنی با فرد کار ندارند، بلکه نظام سلطه را نفی می‌کنند. امام خمینی (ره) نیز یکی از حکومت‌گراترین فقهای شیعه در طول تاریخ بوده است. شاید به واسطه همین حکومت گرا بودن، ایشان به سمت انقلاب پیش رفتند. آیا می‌توان گفت که حکومت‌گرایی امام خمینی (ره) در گفتگو با چپ به وجود آمده یا این ویژگی، ریشه در خوانش ایشان از فقه و دین داشته است؟

صادق‌نیا: این ویژگی بیشتر به خوانشی که امام خمینی (ره) از فقه یا به بیان دیگر از دین دارد، بازمی‌گردد. امام خمینی (ره) در بیاناتشان، وقتی از فلسفه بعثت پیامبران صحبت می‌کنند، می‌گویند فلسفه بعثت، «قیام به قسط» است و اساساً میزان موفقیت پیامبران این است که «لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ» را محقق کنند. غایت این است که مردم را به قیام به قسط دعوت کنند و «قسط» را نیز همان عدالت اجتماعی و رفع ظلم و ستمگری از ضعفا معنا می‌کنند.

این خوانش، خاص امام خمینی (ره) بود که می‌گفت حکومتِ عدالت، مهم‌تر از حکومت‌کردن عادلان است. این را ما فقط در اندیشه امام خمینی (ره) به این شکل پررنگ می‌بینیم. فقه، دین‌پژوهی و فهم امام خمینی (ره) از اسلام، با فهم بسیاری از عالمان دینی در آن روزگار تفاوت داشت.

این خوانش، خاص امام خمینی (ره) بود که می‌گفت حکومتِ عدالت، مهم‌تر از حکومت‌کردن عادلان است. این را ما فقط در اندیشه امام خمینی (ره) به این شکل پررنگ می‌بینیم. فقه، دین‌پژوهی و فهم امام خمینی (ره) از اسلام، با فهم بسیاری از عالمان دینی در آن روزگار تفاوت داشت. مثلاً آنها عدالت را صرفاً در این می‌دیدند که مردم عادلانه با یکدیگر رفتار کنند، ولی امام خمینی (ره) عدالت را یک پله بالاتر می‌برد و می‌گوید «قدرت» باید عادلانه باشد. یا مثلاً دیگران می‌گفتند تبعیض نباید باشد، اما این رفع تبعیض صرفاً به‌عنوان یک مؤلفه در «حیات جمعی» انسان‌ها تعریف می‌شد، نه در «حیات جمعی جامعه». امام خمینی (ره) این رفع تبعیض را به «حیات جامعه‌ای» انسان‌ها منتقل می‌کند. این تفاوت امام خمینی (ره) با دیگران بود و البته این مطلب با اندیشه‌های چپ سازگاری داشت.

چپ‌ها نمی‌گویند که برای بهترشدن اوضاع، آدم‌ها را جابه‌جا کنید؛ مثلاً پهلوی برود و مصدق بیاید. آنها چنین اندیشه‌هایی ندارند. آنها می‌گویند برای بهترشدن اوضاع، باید «ساختار» فروبپاشد و یک ساختار جدید جایگزین شود. اندیشه امام خمینی (ره) نیز همین بود. ایشان می‌گفت: «تو باید بروی.» یا می‌گفت: «اصلاً این قانون اساسی دیگر به درد نمی‌خورد؛ قانون اساسی باید دوباره نوشته شود.» «این دولت باید برود. من توی دهن این دولت می‌زنم.» بحث این نبود که بختیار برود تا بازرگان به جای او بیاید؛ بحث این بود که این «ساختار» باید برود و ساختار دیگری جایگزین شود. این فهم امام خمینی (ره) بود و این فهم، متأثر از مدل دین‌پژوهی ایشان بود که دین را امری در حوزه شخصی و حتی جمعی نمی‌دید، بلکه دین را امری در حوزه «جامعه» می‌دانست.

 

حکمرانی اسیر حکومت نیست!

این موضوع حکومت‌گرایی امام خمینی (ره)، یک بحث جدی است. در دهه ۶۰، در بحث‌هایی مانند قانون کار، تعزیرات یا اصلاحات ارضی که بسیار جنجال‌برانگیز شد، امام از جایگاه ولایت فقیه ورود می‌کند و نظراتی می‌دهد که فقها از شنیدن آن برآشفته می‌شوند. ایشان در نامه‌ای در سال ۶۶ در پاسخ به تقریری از ولایت، می‌گویند ولایت در خودِ احکام اولیه نیز وجود دارد و مثال‌هایی می‌آورند که هیچ فقیهی قبول نمی‌کند که بتوان در قیمت‌گذاری، زکات و امور دیگر ورود و حکمی صادر کرد. غرض اینکه امام، در این دعواها یک دل‌مشغولی داشتند و چند بار در نامه‌هایشان با آیت‌الله گلپایگانی مطرح می‌کنند که نگران‌اند این دوگانه شکل بگیرد که ما یک «روحانیت سنتی راست‌گرا» و یک «روحانیت انقلابی چپ‌گرا» داریم. وابستگان به ایشان نیز چنین دغدغه‌ای دارند. مرحوم آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله بهشتی که در ماجرای نزاع‌های خود با شورای نگهبان این مطلب را مطرح می‌کنند که «چرا دعوا را این‌گونه پیش می‌برید که بگویید این‌ها چپ هستند؟ ما یک فقیهیم، شما هم فقیه و دو نظر متفاوت داده‌ایم که هر دو نظر اسلام است. چرا دعوا را به مرز ایمان و کفر می‌کشانید؟ ما قائل به ولایت فقیه بوده و محدوده متفاوتی برای آن قائل هستیم.» لذا یک نقد ضمنی همواره وجود داشته که نباید موارد دینی که تلاش دارد تا عدالت را بسط دهد، به آن برچسب چپ زد؛ بلکه اینها طرح‌های دینی و برآمده از فقاهت است. نظر شما در خصوص این تقریر چیست؟

صادق‌نیا: ابتدا دو نکته را باید بگویم تا بحث روشن‌تر شود. نکته اول اینکه امام خمینی (ره)، اگرچه تغییر را ساختاری می‌دید و معتقد بود که ساختار حکومت پهلوی باید تغییر کند، اما پس از انقلاب، «ولایت فقیه» را هیچ‌گاه با «ساختار» گره نزد. یعنی برای امام خمینی (ره)، ولایت فقیه بسیار مهم‌تر از ساختار بود. به همین دلیل، از نظر ایشان، «امام خمینی (ره) از آن جهت که ولی است»، بالاتر از جمهوری اسلامی به‌مثابه «قالب» و «ساختار» قرار داشت و هر جا که فکر می‌کردند جمهوری اسلامی با چالشی روبرو است یا ضعفی دارد، از آن ولایت فقیه استفاده می‌کرد و آن چالش را برطرف می‌نمود. این رویه پس از امام خمینی (ره) نیز در زمان رهبری مقام معظم رهبری شهید نیز ادامه پیدا کرده است. یعنی همیشه «ولایت» از مفهوم ساختار و قالب بالاتر است. حکمرانی هیچگاه اسیر حکومت نشده است.

پیدایش شوراهای مختلف در عرضِ ساختار، نشانه همین امر است. مثلاً شما احساس می‌کنید وزارت نیرو در این ساختار ضعیف است و کارکرد لازم را ندارد؛ ولایت می‌گوید خب من یک «شورای عالی نیرو» درست می‌کنم و کنار آن قرار می‌دهم. یا مثلاً از عملکرد مخابرات راضی نیستید؛ ولایت شورایی به نام «شورای عالی فضای مجازی» ایجاد می‌کند.

پیدایش شوراهای مختلف در عرضِ ساختار، نشانه همین امر است. مثلاً شما احساس می‌کنید وزارت نیرو در این ساختار ضعیف است و کارکرد لازم را ندارد؛ ولایت می‌گوید خب من یک «شورای عالی نیرو» درست می‌کنم و کنار آن قرار می‌دهم. یا مثلاً از عملکرد مخابرات راضی نیستید؛ ولایت شورایی به نام «شورای عالی فضای مجازی» ایجاد می‌کند. عملکرد وزارت فرهنگ و ارشاد یا وزارت علوم رضایت‌بخش نیست؛ پس من یک «شورای عالی انقلاب فرهنگی» تأسیس می‌کنم. این به دلیل آن است که ولایت فقیه در ادبیات جمهوری اسلامی هیچ‌گاه با ساختار گره زده نشده است و گویی فی‌نفسه ساختار اهمیتی ندارد. اگر یادتان باشد، توضیح دادم که در نظریه ولایت فقیه، «عدالت» هم فی‌نفسه اهمیت غایی ندارد و ذیل صفات الهی تفسیر می‌شود؛ لذا انقلابیون وقتی با شعار عدالت‌خواهی انقلاب می‌کنند، پس از آن لزوماً «عدالت‌خواه» نیستند؛ نه اینکه تبعیض را ترویج کنند، اما تصمیم‌گیری‌های‌شان دیگر بر اساس عدالت‌خواهی نیست، بلکه بر اساس «حفظ نظام»، «حفظ مفهوم ولایت» و توسعه ایده ولایت فقیه است. این را می‌توانیم «گذر از چپ» و اندیشه‌های چپ بنامیم.

همین اندیشه، باعث پیدایش چپ دیگری در خودِ همین سیستم و ساختار می‌شود. «ویلفردو پارتو» حرف جالبی دارد. می‌گوید انقلاب، کار «آرمان‌گرایان» (Utopians) است که می‌خواهند وضع موجود را بر هم بزنند. حتی مذهبی‌هایی که وارد میدان می‌شوند، خوانشی از مذهب دارند که برهم‌زننده وضع موجود است. اما همین انقلابیونِ آرمان‌گرا، وقتی به قدرت می‌رسند، دیگر نمی‌توانند آرمان‌گرا باقی بمانند؛ باید «ایدئولوژیست» (Ideologists) شوند، یعنی خواهان «حفظ وضع موجود» باشند. وقتی شما دیگر آرمان‌گرا نیستید و ایدئولوژیست می‌شوید، مفاهیمی مانند عدالت، رفع تبعیض یا ظلم‌ستیزی، از اولویت و اهمیت اولیه خود کنار می‌روند. وقتی این اتفاق می‌افتد و آرمان‌گرایانِ دیروز به ایدئولوژیست‌های امروز تبدیل می‌شوند، دوباره آرمان‌گرایانِ جدیدی در درون همین‌ها شکل می‌گیرند. این چیزی است که من فکر می‌کنم اکنون در جامعه ایران در حال شکل‌گیری است. یک سری آرمان‌گرای جدید داخل همین ساختار در حال ظهور هستند. همین عدالت‌خواهانی که ما می‌بینیم، ذیل همین تعریف می‌گنجند. برای این‌ها، احتمالاً اهمیت «عدالت» از «ساختار» بسیار بیشتر است؛ همان چیزی که مارکسیست‌ها دنبالش بودند.

 

متفکران نسل دوم و نقد توسعه

به‌عنوان پرسش آخر، می‌خواهم به مسئله‌ای که گاهی با عنوان چپ اسلامی طرح می‌شود، بپردازیم. گذشته از آنچه در دهه‌های ۴۰، ۵۰ و ۶۰ پیش آمد، ما در فضای انقلاب اسلامی با متفکران و نسل‌های بعدی متفکران انقلاب مواجهیم. افرادی مانند دکتر «فیاض»، دکتر «پارسانیا»، مرحوم دکتر «افروغ»، دکتر «داوری» و دیگران، ادبیات بسیار تنومندی در نقد توسعه غربی و جریان راست ایجاد کردند. این‌ها منتقد توسعه آمریکایی بودند و بعضاً از ادبیات پست‌مدرن و مکتب وابستگی نیز استفاده می‌کردند، اما درعین‌حال، مباحثی مانند خانواده‌گرایی و جماعت‌گرایی را نیز خودشان طرح می‌کردند. بسیاری از بحث‌هایی که ما مطرح کردیم، مثل اینکه انقلاب یک تحول معنوی و پاسخی به بحران معنا بود، توسط همین متفکران تئوریزه شده است. جدا از اینکه بخواهیم درستی آن را ارزیابی کنیم، می‌خواهم ارزیابی شما را از این جریان بدانم. آیا می‌توان از این‌ها به‌عنوان یک «راه سوم» - یعنی چیزی فراسوی چپ و راست - یاد کرد؟

صادق‌نیا: من که از «پارتو» مثال زدم، می‌خواستم همین‌ها را توضیح دهم. از نظر من، این اندیشه - کاری به اشخاص ندارم - بزرگ‌ترین چالش جمهوری اسلامی در آینده است. تفکری که اولاً بسیار آرمان‌گراست، ولی «آرمان‌زیست» نیست. می‌دانیم که آرمان‌گرایی، علی‌رغم اینکه به زندگی جمعی انسان‌ها معنا می‌دهد، باعث ناامیدی هم می‌شود؛ زیرا هیچ جامعه‌ای در جهان با آرمان‌گرایی صرف به رستگاری نرسیده است. «فیدل کاسترو» پس از آن همه شعار و آرمان‌گرایی، «کوبا» را به اینجا رساند که اکنون می‌بینیم. مارکسیسم نزدیک به صدسال، نیمی از جهان را به خود مشغول کرد، ولی به جز مشقِ آرمان، چیزی نبود. چینی که اکنون ما می‌بینیم، زمانی رشد کرد که از آن آرمان‌ها دست برداشت و زمینی فکر کرد؛ با این شعار که «مهم نیست گربه سیاه باشد یا سفید، مهم این است که موش بگیرد.» یعنی آرمان باید زیسته شود و تغییر ایجاد کند، خواه غلط باشد خواه درست.

افرادی مانند آقای «کچوئیان»، آقای «زرشناس» یا اخیراً «بیژن عبدالکریمی» این‌طور صحبت می‌کنند که اساساً انسانی که غرب تولید می‌کند، انسان نادرستی است و ما باید به سراغ تولید انسان خودمان برویم. این یک آرمان است. این‌ها فکر می‌کنند انقلاب اسلامی برای این آرمان به وجود آمده، ولی پس از استقرار، نتوانسته آن را محقق کند.

در عرصه سیاسی، ایدئولوژی حاکم آرام‌آرام به این نتیجه می‌رسد که «سودمندی» بهتر از «درستی» است. چه چیزی این اتفاق را رقم می‌زند؟ «مصلحت‌اندیشی». مثلاً از نظر این آرمان‌گراهایی که شما نام بردید، لایحه‌ای مانند لایحه حجاب باید ابلاغ و اجرا شود؛ ولی از نظر حکومت، این لایحه به‌خاطر ناسازگاری‌اش با مصلحت، باید یک جایی متوقف شود. همچنین آمدن زنان به ورزشگاه، از نظر این آرمان‌گراها نباید اتفاق بیفتد، ولی ایدئولوژی حاکم می‌گوید مصلحت اقتضا می‌کند که این اتفاق بیفتد؛ چون من باید خودم را حفظ کنم. هرچه می‌گذرد، چالش بین جمهوری اسلامی به‌مثابه ساختار، با این گروه زیاد می‌شود. از نظر من، این‌ها در تصویری که «پارتو» برای ما توضیح می‌دهد، آرمان‌گرایانِ جدید هستند؛ آرمان‌گرایانی که احساس می‌کنند آرمان‌هایی که انقلاب برای آنها به وجود آمده بود، اکنون بر زمین مانده است. افرادی مانند آقای «کچوئیان»، آقای «زرشناس» یا اخیراً «بیژن عبدالکریمی» این‌طور صحبت می‌کنند که اساساً انسانی که غرب تولید می‌کند، انسان نادرستی است و ما باید به سراغ تولید انسان خودمان برویم. این یک آرمان است. این‌ها فکر می‌کنند انقلاب اسلامی برای این آرمان به وجود آمده، ولی پس از استقرار، نتوانسته آن را محقق کند. مقصر کیست؟ هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی یا حسن روحانی. مقصر از این سطح بالاتر نمی‌رود. آنها هیچ‌وقت نمی‌گویند ساختار مقصر است.

این افراد با بازتولید آرمان‌هایی که زیسته نمی‌شوند، «شکاف سعادت» را در جامعه ایران زیاد می‌کنند. وقتی در جامعه شکاف سعادت زیاد می‌شود، یعنی شما مدام از آرمانی صحبت می‌کنید که با واقعیت موجود فاصله زیادی دارد، یکی از دو اتفاق خواهد افتاد: یا سوق‌دادن جامعه به ناامیدی محض یا رفتن به دامان هزاره گراها؛ یعنی کسانی که امیدهای واهی می‌دهند. این جنبش‌های هزاره‌گرا تا یک جایی کار می‌کنند، ولی بعد از کار می‌افتند. مثلاً اگر اکنون در جامعه ایران کسی پیدا شود و بگوید من امام‌زمان (عج) هستم، سخت می‌توانیم مردم را قانع کنیم که او امام‌زمان (عج) نیست. چرا؟ چون شکاف سعادت زیاد است. حتی اگر کسی پیدا شود و بگوید من مشکل تورم را حل می‌کنم، ولی نگوید چگونه نیز همین اتفاق می‌افتد. مردم در انتخابات به او رأی می‌دهند و این زاییده همان شکاف است.

 

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :