گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ در دهههای اخیر، فضای فکری و سیاسی ایران همواره درگیر برچسبزنیهای انتزاعی میان دوگانه «چپ» و «راست» بوده است؛ نزاعهایی کلامی که به باور بسیاری، بیش از آنکه راهگشا باشد، ناشی از دوری نهاد علم از مسائل انضمامی و واقعیتهای روی زمین است. در حالی که برخی جریانات فکری در پی تثبیت ساختارهای خود در پیوند با نظم جهانی بودهاند، نهادهای علمی ما به سمت نوعی ایزوله شدن و فاصلهگرفتن از «آتشفشان» مسائل اجتماعی حرکت کردهاند. بخش نخست این گفتگو به این موضوع اختصاص یافت که «برچسب چپ اسلامی ناشی از فقدان موقعیتمندی است». در بخش دوم این میزگرد با حضور دکتر اسماعیل نوده فراهانی - جامعهشناس و کارشناس مرکز پژوهشهای مجلس - و دکتر علیرضا بلیغ - استاد فلسفه و عضو هیئتعلمی پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی - تلاش داریم تا ابعاد این مسئله را مورد واکاوی قرار دهیم. بخش دوم این میزگرد را در ادامه از نظر خواهید گذراند.
حوزه اندیشه را باید انضمامی دنبال کرد
در بخش نخست این گفتگو، ریشه نقد هر دو استاد بزرگوار به طرح مفاهیمی نظیر چپ اسلامی و چپ خواندن تفکرات عدالتگرایانه، درافتادن در وادی تفکرات انتزاعی بود و بر ضرورت ارائه فهم سیاسی، تاریخی و اقتصادی در مواجهه با اندیشهها تأکید داشتید. دکتر فراهانی با بیانی تاریخی نشان دادند که به واسطه افراطگرایی راستها و حکومت وابسته پهلوی، مسئله همه گروههای مخالف پهلوی عدالت و برابری بود؛ اما به واسطه عدم درک زمینهمند از اندیشهها، ما نه چپ و نه راست را درست فهم نکردیم. آقای دکتر بلیغ نیز همین بیان را به شکل دیگری توضیح دادند و شکلگیری ایدههایی نظیر چپ اسلامی در قم را ناشی از فروکاستن بحث به جدالهای کلامی و دوری از مسائل عینی عنوان کردند. پیرامون واکاوی بیشتر این مسئله، میخواهم در ابتدا به این موضوع ورود کنیم که این دوری از مسئله تا چه میزان عمدی و تا چه میزان ناشی از دیدگاههای معرفتی است؟ بالاخره در فضای شهر قم، علیرغم آنکه ما با یک شهر کوچک روبرو هستیم، یک حوزه عمومی بسیار بزرگ را داریم. هر کوچه و خیابان میزبان یک مؤسسه و پژوهشکده، بعضاً با یک جهانبینی متفاوت است. همین کثرت و دوری از پایتخت، باعث شده تا آنها کمتر درگیر مباحث انضمامی شوند. پاسخ شما به این مسئله چیست؟ اگر اجازه دهید میخواهم ابتدا دکتر بلیغ به طرح مسئله بپردازند.
بلیغ: متأسفانه همان جریانی که در جلسه پیش عرض کردم (بازارگرایان و به طور خاص کارگزاران) سعی در تثبیت ساختارهای خود در پیوند با نظم جهانی داشت، تدریجاً قم را به نهادی شبیه به «واتیکان» مبدل کرد که با مسائل عینی تهران و کل کشور بیگانه است. به باور من، تصمیم امام خمینی (ره) برای حضور در تهران، صرفاً به دلیل وضعیت قلبی ایشان نبود؛ بلکه ایشان میدانستند که تهران دامنه آتشفشان است. درست است که قم بنیه فکری قدرتمندی دارد، اما مسئله این است که قم را بهتدریج به یک «شهر امن» تبدیل کردند که از مسائل واقعی جمهوری اسلامی به دور باشد.
عرض من این بود که برخی از متفکران نیز که میخواهند به مسائل عینی ورود کنند، چندان مجالی برای این قضیه نمییابند.
بلیغ: به دلیل شیوه ورود اشتباه آنان است. آنها میخواستند که پروژهای را در محیطی ایزوله بسازند و سپس آن را بهمثابه یک برنامه به کامپیوترِ دولت تزریق کند. مسئله صرفاً دادن پروژه نیست. الان به شهر قم نیز پول تزریق میشود. خروجی کار، صرفاً پروژههایی نظیر «درآمدی بر فلان» میشود که به پژوهشگاهها تزریق میگردد تا اساتید دانشگاه با آن سرگرم شوند. در بخش پیش من جملهای از «آدورنو» نقل کردم که در گذشته دولتها مردم را سرکوب میکردند، اما امروز سرگرم میکنند. همین منطق اینجا نیز وجود دارد. این رویکرد، مشابه همان راهبردی است که در دوره آقای «هاشمی» برای سرگرمکردن نیروهای چپِ منتقد به کار گرفته شد. ایشان به آنها پیشنهاد داد که برای ادامه تحصیل به انگلستان بروند. پس از بازگشت، گویی نگاهشان به کلی دگرگون شده بود و دریافتند که در عرصه واقعیت چه میگذرد و آن آرمانهایی که پیشتر بیان میکردند، تا چه حد با واقعیت فاصله دارد. سپس برای آنها محافل و پاتوقهایی ایجاد کرد. هرچند خود ایشان نیز در دورهای از همان ناحیه آسیب دید، اما استقامتش در صحنه سیاست چنان بود که توانست دوباره آنها را در درون ساختار خود هضم نماید.
متفکران ما در مطالبه عدالت کمکاری کردند
آقای فراهانی! شما در بخش پیش، توضیحات بسیار خوبی درباره سازوکارهایی که موجب شد مفهوم «چپ» با این رویکرد سیاسی و تاریخی طرح شود، ارائه فرمودید. اگر امکان دارد، بحث را به خاستگاه نهاد علم بازگردانیم. همواره این چالش وجود دارد که آیا ما اساساً چیزی به نام «نهاد علم» به معنای متعارف آن داریم یا خیر؟ اکنون وارد این نخواهیم شد که آیا ترجمهگرایی هم نهاد علم است یا خیر، اما چالش کجا به وجود میآید؟ کار علم، صورتبندی حوادث است و معمولاً متأخر از وقایع پدید میآید؛ یعنی حادثهای رخ میدهد و علم زبانی برای تبیین آن حادثه خلق میکند. شما توضیح دادید که چگونه سازوکارها به سمتی رفت که «چپ» به یک انگ و برچسب تبدیل شد. اما نکته اینجاست که نیروهای انقلابی، زبانی برای نقد این وضعیت یافتند. چهبسا خود شما نیز با تکیه بر ذخیره دانشی به وجود آمده، این مسائل را طرح میکنید. میخواهم پیرامون کیفیت این زبان و اینکه تا چه حد توانسته موقعیت تاریخی ما را درک کند و از تراث و تاریخ خود بهره ببرد، گفتگو کنیم؛ بهویژه با نگاهی به دهه ۷۰ که شاهد شکلگیری جریانهای انتقادی جدی نسبت به توسعه سیاسی بودیم؛ از مرحوم آیتالله مصباح تا جریانهای آکادمیک نوپا نظیر دکتر رفیعپور، دکتر کچوئیان، دکتر افروغ، دکتر فیاض و دیگرانی که نام نمیآوریم. ممنون میشوم که نکات خود را پیرامون این مسئله طرح کنید.
فراهانی: در بخش پیش، دکتر بلیغ گفتند «هر انقلابی میتواند موضع چپی داشته باشد.» این مطلب، سخن درستی است. لیبرالها از اساس با انقلاب مخالفاند. آنها برای تحقیر آن لحظه باشکوهِ همبستگی انسانها برای تحقق امر متعالی، از واژه «انبوهه» استفاده میکنند؛ یعنی ادعا میکنند که تجمع تودهها، فاقد خرد و عقلانیت است و رفتارهایی از آنها سر میزند که در حالت عادی قبیح شمرده میشود. آنها در مقابل لحظه باشکوه انقلاب، محیطی مانند استادیوم فوتبال را مثال میزنند تا بگویند در چنین فضاهایی، هیجان بر عقلانیت غلبه میکند. هدف آنها نفی ماهیت انقلاب (مطلق انقلاب، نه صرفاً انقلاب اسلامی) است؛ میخواهند بگویند تودهها بیشکل و بیخرد هستند و وقتی دور یکدیگر اجتماع میکنند، هر اقدامی از سوی آنها غیرعقلانی است. بهعنوانمثال، ضمن مغالطهای آشکار میگویند «بسیاری از انسانهای متین، وقتی به استادیوم میروند ممکن است سخنان زشتی را نیز بیان کنند.» بنابراین، وجود یک موضع «چپ» (به معنای نفی وضع موجود) در بطن هر انقلابی قطعی است.
بخشی از بزرگان انقلابی در نقد بنیادین سرمایهداری و راستگرایی کوتاهی کردند و تمرکز خود را صرفاً بر نقد لیبرالیسم در ابعاد فرهنگی و سیاسی معطوف نمودند.
مسئله دوم راجع به سؤال شما این است که متفکران نسل دوم انقلاب اسلامی، آنگونه که شایسته بود، نتوانستند پیگیر آرمان «عدالت» باشند. دلایل مختلفی برای این امر وجود دارد؛ یکی از آنها نحوه تصویب و اجرای راهکارهای «اصل ۴۴ قانون اساسی» بود. بسیاری از متفکران انقلابی وقتی مشاهده کردند که چنین چهارچوبی تصویب شده و مورد حمایت رهبر معظم انقلاب قرار گرفته است، سکوت پیشه کردند. در حالی که به گمان بنده، عدم تبیین ابعاد این مسیر، نوعی کمکاری در توضیح آن چیزی بود که داشت محقق میشد.
از سوی دیگر، بخشی از بزرگان انقلابی در نقد بنیادین سرمایهداری و راستگرایی کوتاهی کردند و تمرکز خود را صرفاً بر نقد لیبرالیسم در ابعاد فرهنگی و سیاسی معطوف نمودند. اگر دقت کنید، امروزه کسی مانند دکتر «اباذری» که پرچم مبارزه با نابرابری را برداشته، بر مفاهیمی چون «نئولیبرالیسم» تمرکز دارد. اینجا تمایزی ظریف وجود دارد؛ انقلابیون عمدتاً علیه ابعاد سیاسی و فرهنگی لیبرالیسم سخن میگویند، اما دکتر اباذری علیه نئولیبرالیسم برخاسته است. علت آن است که ایشان به لحاظ سیاسی و فرهنگی ممکن است مبانی لیبرالیسم را بپذیرد، اما از جنایات اقتصادی و زندگی غیرانسانیای که لیبرالیسم پیش از جنگ جهانی دوم ایجاد کرده بود، آگاه است. او «دولت رفاه» را یک اصل مفروض میگیرد و علیه نئولیبرالیسم که در پی بازپسگیری امتیازات دولت رفاه است، موضع میگیرد؛ زیرا نئولیبرالیسم در واقع تلاشی است که دولتهای لیبرال به خرج دادند تا امتیازاتی را که در دوره دولت رفاه دادند، پس بگیرند.
باید توجه داشت که دولتهای غربی در اثر ترس از گسترش کمونیسم در خود کشورهای صنعتی، ناگزیر شدند حقوقی نظیر هشت ساعت کار روزانه، تعطیلات آخر هفته و بیمه را به انسانها اعطا کنند. پیش از شکلگیری دولت رفاه، هیچیک از این حقوق وجود نداشت و انسانها در قلب اروپا - انگلستان و فرانسه - برای گذران زندگی، بهصورت خانوادگی به کارهای طاقتفرسا در کارخانهها و معادن میپرداختند.
بلیغ: چرا بحران دهه سی میلادی آمریکا به وجود آمد؟ آمریکا دچار رکود شد. رکود به چه معناست؟ یعنی تولید بود، اما تقاضایی وجود نداشت. با چنین شتابی آنها در حال تولید بودند. این امر یک نیروی کار و منابع عظیمی میخواهد. آنها مجبور به تغییر رویه شدند.
فراهانی: به هر صورت خلأ بزرگی میان متفکران انقلابی در پرداختن به موضوعات اقتصادی احساس میشود. به همین دلیل، بسیاری از جوانانِ انقلابی علاقهمند به این حوزه، برای نقد وضعیت موجود به امثال دکتر اباذری رجوع میکنند. امروزه ما شاهدیم که نوعی همبستگی میان جوانان دانشگاهی عدالتخواه با دکتر اباذری در حال شکلگیری است. این جوانان به دنبال یافتن زبانی منتقدانه هستند؛ زیرا میدانیم که چشمانداز فعلی، امیدوارکننده نیست. دلیل این موضوع آن است که یک کمکاری میان متفکران انقلاب برای نقد سرمایهداری وجود دارد.
نکته دیگری که باید بیفزایم، این است که بخشی از فرزندان مسئولان و متفکران نسل اول، هرچند ممکن است خودشان متفکر نباشند، اما به واسطه نسبت خانوادگی خود تأثیرگذارند. بالاخره اینها فرزند فلان شهید بزرگوار یا روحانی برجسته هستند. این افراد وقتی در موقعیت پاسخگویی به جامعه قرار میگیرند که «چرا چنین زندگی و پوششی دارند»، نهتنها از گفتار عدالتخواهانه و چپگرایی بهره نمیبرند، بلکه در چهارچوبی قرار میگیرند که حتی سادهزیستی پدرانشان را زیر سؤال میبرند. یعنی میگویند «بله، پدر ما پیش از انقلاب ماشین گرانقیمت داشت، خانه ما در فلان منطقه مرفه تهران بود و...» آنها با تعریف تاریخی تحریف شده، نفس سادهزیستی پدران خود را نیز نفی میکنند. تصور کنید من فرزند شهید مطهری یا شهید بهشتی هستم، اما نمیخواهم یا نمیتوانم نظیر پدر خود زندگی کنم. آنها برای توجیه موقعیت دشوار کنونی خود، ناچار شدهاند در زمین راستگرایی بازی کنند، هرچند راستگرا هم نباشند.
با این مقدماتی که عرض کردم، اگر در صدر انقلاب، متفکرانی چون شهید مطهری به نقد چپ و دیالکتیک میپرداختند، به این دلیل بود که تهدیدِ آن روز، چپگرایی بود. بنده تصور میکنم اگر امثال ایشان امروز زنده بودند، سنگینترین آثار را در نقد راستگرایی مینوشتند؛ زیرا امروزه منطق «رقابت» و «خصوصیسازی» تمام ارکان کشور را فراگرفته و به تودههای مردم فشار وارد کرده است. شما امروز هرکسی را میآورید تا سخنرانی کند و بگوید «رقابت منجر به پیشرفت میشود. راهکار اصلی، بازاریسازی همه چیز است.» سیاست اعلامی این جریان هم واگذاری، کوچکسازی و خصوصیسازی است؛ بنابراین، در حالی که ما توان کمی داریم و به نقد این گزارههای بیمبنا نمیپردازیم، به باور من اگر امروز انقلابیون نسل اول بودند، سنگینترین آثار را در نقد این سیاستها مینگاشتند.
همچنین از این جهت که پیشتر عرض کردم جامعهشناسی بر سه پایه اقتصاد، تاریخ و فلسفه استوار است، یک نکته نیز در باب فلسفه و معرفتشناسی عرض میکنم. برخی رشتهها مانند علوم اجتماعی دارای «جمعگرایی روششناختی» هستند و برخی دیگر مانند اقتصاد، بر «فردگرایی روششناختی» استوارند. جمهوری اسلامی اقتصاد را بهعنوان یک علم بیطرف به رسمیت شناخته است، در حالی که اهل فن میدانند این علم، نه به آن معنا «بیطرف» و نه لزوماً با اهداف انقلاب همسو است. فردگرایی روششناختی به ما میگوید «رفتار یک فرد را مطالعه کن و آن را به کل جامعه تعمیم بده؛ مانند مثالِ مطلوبیت یک لیوان آب در بیابان». میگویند اگر یک فرد تشنه در بیابان باشد، برای یک لیوان آب چقدر پول میدهد؟ پاسخ آن است که هرچه دارد. بعد میگویند این مطلوبیتِ یک واحد است. اما برای لیوان آب دوم و سوم و چهارم چقدر پول میدهد؟ خیلی کم. چون پیشتر چند لیوان آب خورده است. پس این مطلوبیت سه واحد است. اما سؤال اینجاست: آیا واقعاً رفتار کل جامعه با این الگو تنظیم میشود؟ اگر چنین بود، یعنی وقتی قرار است کل رفتار جامعه با فردگرایی تنظیم شود، در این جامعه آیا هرگز انقلابی رخ میداد یا مقاومتی شکل میگرفت؟ این نقض غرض است.
انقلاب، مستلزم «ما» شدن است. اینکه دشمن منتظر بود با وقوع جنگ یا فشار، مردم از کشور فرار کنند اما چنین نشد، به دلیل باقیماندنِ همان رگههای همبستگی جمعی است. اینکه میبینید وقتی در کشوری مثل اوکراین جنگ میشود، چندین میلیون جمعیت مهاجرت میکنند، به علت فقدان این «ما» است. شنیدم که یک خبرنگار خارجی در جنگ دوازدهروزه آمده لب مرز ایستاده تا ببیند چه تعداد از مرز خارج میشوند! این رفتار بهخاطر آن است که او متوجه نیست هنوز در جامعه ایران چیزی از «ما» باقی مانده است. خارجیها حیران بودند که چرا از ایرانیها کسی فرار نمیکند. در کشورهایی که الگوی فردگراییِ مطلق حاکم شده، وضعیت به کلی متفاوت است. مثلاً در یک نظرسنجی در جنوب ترکیه ۴۰ درصد مردم صراحتاً گفتهاند در صورت حمله نظامی اسرائیل، کشور را ترک میکنند؛ زیرا آنها مصداق کامل همان سیاستگذاریهای فردگرایانه شدهاند.
بنابراین، ما نهتنها نباید برچسب چپگرایی را بپذیریم، بلکه باید جلوی روشهایی را بگیریم که همه چیز را بر دوش فردگرایی سوار کردهاند. الان وقتی به یک دانشمند علوم اجتماعی میگویید عوامل فرزندآوری چیست؟ پاسخ میدهد «فرزند، حاصل اعتماد یک زوج به یکدیگر و نوعی چشمانداز مثبت به آینده است.» این اعتماد به یکدیگر لزوماً پول نیست. اگر قانونگذار گفت در مقابل هر بچه یک سکه به شما میدهم و جامعه واقعاً آلوده به این مدل شود، جامعه شبیه همان ترکیه میشود که وقتی دشمن حمله کند، از کشور فرار میکند و میرود. ما باید مقابل این روشهایی که همه امور را به فردگرایی تقلیل داده بگیریم. ما نباید ابعاد انسانی را با گفتارمان نادیده بگیریم. علت این وضعیت، توفیق نیروهای اقتصادی در تمام مراجع تصمیمگیری است. مثلاً در مجمع تشخیص مصلحت نظام، کرسیهای کلیدی در اختیار نگاههای اقتصادی و نظامی است و کمتر کسی با نگاه جمعگرایانه و فرهنگی به مسائل مینگرد. در این مجمع چه کسی کرسی فرهنگ را مدیریت میکند؟ هیچکس. آیا فرهنگ جزء مصلحت نظام نیست؟ اینها چون مسئله جمع را در نظر نمیگیرند، باعث شدند فرهنگ و سیاست ما آسیب ببیند.
انقلاب اسلامی موقعیتمند بود، نه چپ و راست!
شما به نکته دقیقی اشاره میکنید، اما شاید مناسب باشد این جمعگرایی را از جمعگرایی که مارکسیستها صورتبندی میکنند، تفکیک کنید. به خاطر دارم تعبیری دکتر فیاض دارند و میگویند «ما نه جمعگرا هستیم و نه فردگرا، بلکه خانوادهگرا هستیم.» اگر اجازه دهید برای آنکه گفتگو شکل بگیرد، دکتر بلیغ نیز مباحث خود را طرح کنند تا مجدداً در خدمت شما باشیم.
بلیغ: در مثال خانواده که بیان کردید، نشان میدهد فضایی که ما در انقلاب تجربه میکنیم، نه تکیه بر نظریههای چپ دارد و نه راست. اینکه عرض کردم انقلابها به لحاظ موضع چپ هستند نه محتوی، در اینجا به کار میآید. موضع چگونه شکل میگیرد؟ بر اساس شرایطی که در آن قرار گرفتهایم. وقتی کفه ترازو به سمت راستگرایی تقویت میشود، شما که میخواهید سخن بگویید به لحاظ موضع چپ هستید، نه محتوی. در چه فضایی «جلال آلاحمد» و «شریعتی» شکل گرفتند؟ در فضایی که دیدند آن دیدگاهی که جامعه را به نفع فرد نادیده میگیرد، در حال تقویتشدن است. در این فضا شما طبعاً در موضعی میروید که جامعه را به نحو برابر تصور کند. ویژگی خانواده در دیدگاه اسلامی چیست؟ در خانواده شکلی از حریم خصوصی لحاظ میشود. به این معنا این مسئله گرایش به راست دارد. اما وجود خانواده قائل به نفی هیچ هسته جمعی نیست، چه آنکه خود خانواده خودش یک هسته جمعی است؛ لذا اینجا ضد راست میشود. حالا ممکن است تحت شرایطی در وضعیت ما، خانواده گسترده به هستهای تبدیل شده باشد، اما جامعه ایران به شکل سنتی، تا جایی که توانسته یکی از اموری که بر آن پافشاری میکند، داشتن خانواده است. باتوجهبه شرایطی که ما داریم، این خانواده بوده که ما را نگه داشته است.
جمهوری اسلامی اقتصاد را بهعنوان یک علم بیطرف به رسمیت شناخته است، در حالی که اهل فن میدانند این علم، نه به آن معنا «بیطرف» و نه لزوماً با اهداف انقلاب همسو است.
در ادامه برای تکمیل بحث میخواهم اینگونه بگویم که وقتی از چپگرایی و راستگرایی سخن میگوییم، عناصر چپ و راست در ساحت سیاست و اقتصاد ایران پراکندهاند. این تشتت ناشی از آن است که ما هنوز نتوانستهایم موضع نظری و عملی خود را در صحنه واقعی بهدرستی تشخیص دهیم. «یرواند آبراهامیان» یادداشتی دارد با عنوان «چرا جمهوری اسلامی دوام آورد؟» او آنجا میگوید «بقای جمهوری اسلامی به دلیل خدماتی بود که به تودهها ارائه داد» (نظیر جادهکشی و توزیع امکانات)؛ هرچند عدهای آن را پوپولیسم بنامند. حالا ممکن است برخی بگویند این توزیع امکانات برای شما فرسایش ایجاد کرده است، اما اقتضای موقعیت ما، تقسیم این امکانات بوده است. نکتهای که من بر آن تأکید دارم آن است که چپ و راست را باید در موقعیت فهم نمود وگرنه در بازی نزاعهای کلامی یا طراحیهای انتزاعی میافتیم. «والرشتاین» معتقد است که ما سه نوع موضع داریم: محافظهکاری، چپگرایی و لیبرالیسم که بین دو موضع قبلی است. محافظهکاری سنتهایی است که از قبل در غرب مانده است. بورژوازی با یک هوشمندی، بنا بر اقتضای شرایط توانسته است نظریه رقیب یعنی کمونیسم را در خود هضم کند. چیزی که امروزه در قالب نئولیبرالیسم داریم، با هوشمندی توانسته است سویههای خطرناکِ چپ را هضم کند و آن را به «چپ فرهنگی» یا «سبک زندگی» تبدیل نماید. نئولیبرالیسم نشاندهنده هوشمندی لیبرالیسم است. ایده نئولیبرالیسم با هضم سویههای خطرناک اندیشههای چپ در قالب نوعی جهانیسازی توانسته از بورژوازی حمایت کند. اگر توجه کنید، ترامپ در ادبیات خود به نئولیبرالها میگوید که شما کمونیست هستید. این بهخاطر نسبتیابی هوشمندانه نئولیبرالیسم با اندیشه چپ و هضم آن در قالب خود است. این توضیحات، مقوله موقعیتمندی را بهخوبی نشان میدهد و به ما میگوید که خلوص آنگونه که ما تصور میکنیم در خارج وجود ندارد. انگارههایی نظیر «چپ اسلامی» ناشی از نوعی تقلای خلوص است.
فراهانی: دکتر بلیغ به نکته درستی اشاره میکنند. مسئله موقعیتمندی به ما نشان میدهد که ایدهها آنچنان هم خالص نیستند. اساساً واقعیت آنقدر خالص نیست. ایده توانمندسازی، ایدهای چپ است که لیبرالها انجام میدهند. این ایده میخواهد مانع از آن شود که نیروی فقرا تبدیل به نیروی سیاسی شود؛ پس به آنها میگوید «شما هم بیایید وارد بازار شده و چیزی تولید کنید.» ایده توانمندسازی همین است. راست در حال هضم چپ است.
بلیغ: در دوره سرمایه متأخر، سعی میکنند هرگونه واگرایی از منطق اصلی سرمایهداری که میتواند خطرآفرین باشد را تحت شکلی از فرایند کالاییشدن، در درون خود حاضر کنند. اینکه آنقدر در دوره گسترش جهانیشدن، شما میتوانید سبک زندگیهای مختلف را داشته باشید، چه معنایی دارد؟ یعنی میخواهند ایده آزادی و خودشکوفایی را در ساحت فردی چنان گسترش دهند که دیگر آزادی سیاسی و اجتماعی اساساً ماهیت اصیل خود را از دست بدهد. حقیقت آن است که آزادی اجتماعی و سیاسی، دقیقاً همان نقطهای است که با سویه عدالت تقارن و نسبت پیدا میکند؛ به این معنا که اگر شما از آزادی اجتماعی برخوردار نباشید، اساساً امکان حرکتی نخواهید داشت.
آن چیزی که من از موقعیتمندی در کلام شما فهم میکنم، آن است که اندیشهها در عرصه عینیت حتی با مخالفان خود نیز نسبتیابی کرده و تلاش میکنند آنها را در درون خود هضم کنند، هرچند در این فرایند متأثر نیز میشوند. اگر ممکن است این معنا را در قالب جریانهای داخل ایران بیشتر توضیح دهید.
بلیغ: اگر قرار بود منطق «بازار آزاد» بر امور حاکم باشد، باید گفت کسانی که اکنون در ایران از این منطق دفاع میکنند، حتی به همان قواعدی که در آمریکا یا اروپا اجرا میشود - که البته شکل رادیکالتر آن در ایالات متحده مشهود است - ملتزم نیستند. برای مثال، زمانی که از ایده «رقابت» سخن میگوییم، باید بدانیم که رقابت تنها زمانی معنا مییابد که افراد برای ورود به عرصه رقابت در شرایط برابری قرار گرفته باشند. هنگامی که گروهی از ابتدا در موقعیت نابرابر و پیشرو قرار داده شده باشند، دیگر رقابت معنای محصلی نخواهد داشت؛ چرا که پیروزی آنها از پیش تضمین شده است.
آن ایدهای که لیبرالیسم در بدو امر بر آن تأکید ورزید، همان مفهومی است که در فلسفه «دکارت» نیز حضور دارد؛ یعنی این باور که خداوند، عقل را به تساوی میان انسانها توزیع کرده است. برایناساس، مسئله اصلی در «روشِ بهکارگیری عقل» است که مایه برتری انسانی بر انسان دیگر میشود. بورژوازی مدعی بود که بر سایر طبقات برتری یافته، زیرا از عقل خویش به نحو بهتری بهره جسته است. اما هنگامی که به تاریخ رجوع میکنیم، با این پرسش مواجه میشویم که آیا لیبرالیسم صرفاً با تکیه بر عقلانیت خویش توانسته است در میدان رقابت از دیگران پیشی بگیرد؟
بورژوازی مدعی بود که بر سایر طبقات برتری یافته، زیرا از عقل خویش به نحو بهتری بهره جسته است. اما هنگامی که به تاریخ رجوع میکنیم، با این پرسش مواجه میشویم که آیا لیبرالیسم صرفاً با تکیه بر عقلانیت خویش توانسته است در میدان رقابت از دیگران پیشی بگیرد؟
قطعاً عنصر عقلانیت در شکلگیری علم، فناوریها و ساختارهای این جهان سهمی جدی و غیرقابلانکار دارد؛ اما مسئله اینجاست که آیا انسانها منحصراً بر مدار عقلانیت عمل میکنند؟ زمانی که شما اعلام کردید انسان تنها بر عقل خویش تکیه میکند و هیچ حریم دیگری برای او قائل نشدید، در واقع پذیرفتهاید که عقل ممکن است پیرو امیال باشد. مسئله بنیادین این است که در چنین نظامی، شما گویی مجوز استفاده از هر عنصر غیراخلاقی را صادر کردهاید؛ کمااینکه منطق استعمار نیز بر همین پایه استوار بود. آنها توجیه میکردند که ما مجاز به دستاندازی به منابع دیگران هستیم، زیرا مدعی بودند بهتر از بومیان روش بهرهبرداری از آن منابع را میدانند.
هنگامی که شما در آن رقابتِ ناعادلانه پیش افتادید، آنگاه به سخنگفتن از رقابت میپردازید. ایده «نئولیبرالیسم» و نظم جهانی را مطرح کردید که در آن همگان باید با یکدیگر رقابت کنند؛ اما مسئله این است: در این رقابتی که تمام مردم جهان را در آن وارد کردهاید، از ابتدا شرایط برابری برقرار نبوده است. اگر لیبرال ایرانی موقعیتمند بود، ایده رقابت را آنقدر عریان مطرح نمیکرد و اقتضای تاریخی و جغرافیایی این کشور را لحاظ میکرد.
ایالات متحده زمانی که قصد داشت از انگلستان استقلال یابد، با تکیه بر ایده «اقتصاد ملی» و «اقتصاد سیاسی» خود را از آن پیوند رهانید. اگر قرار بود آنها بر اساس همان منطقِ تحمیلیِ انگلستان عمل کنند، ایالات متحده نیز به مستعمرهای مبدل میشد که صرفاً تأمینکننده مواد خام برای امپراتوری بود. انگلستان میگفت: «تو مواد خام را به من بده تا من با آن کالا تولید کنم» و این دقیقاً همان نقشی است که اکنون در نظم جهانی برای ما در نظر گرفتهاند. آمریکا به دلیل شرایط خاص سیاسی و جغرافیایی، توانست استقلال خویش را محقق سازد؛ بهویژه با وقوع جنگ جهانی که قدرتهای اروپایی را تضعیف کرد. اما موقعیت ژئوپلیتیک ما چنین اجازهای به ما نمیدهد. ما جغرافیایی امن و دورافتاده نداریم که در انزوا توسعه یابیم؛ ما در مرکز جهان ایستادهایم؛ لذا نمیتوانیم بهسادگی و تنها با تکیه بر ایده رقابت، تمام مرزهای خود را بگشاییم.
توصیه میکنم کتاب جدیدی که تحت عنوان «اجماع لندن» در مقابل اجماع واشنگتن منتشر شده است را مطالعه بفرمایید. اروپاییها این ایده را در مواجهه با تجربه موفق «چین» تدوین کردهاند. جالب است که بندبندِ این اجماع جدید، مخالف اصولِ اجماع واشنگتن، رقابت آزاد و بازارهای گشوده است. آنها اکنون تأکید میکنند که دولتها باید مقتدر شوند و سیاستهای اجتماعی باید اولویت یابند. چرا این چرخش رخ داده است؟ زیرا آن نظمی که در آن زنجیره تأمین جهانی بهگونهای بود که مواد خام از یک سو، نیروی کار ارزان ازسویدیگر و دانش و بازار در غرب باشد، از بین رفته است. ظهور چین، انحصار تولید را از دست غرب خارج کرد. منطق روی کار آمدنِ فردی نظیر ترامپ نیز همین است؛ او معتقد است نظمی که در دوره گلوبالیسم ایجاد شد، دیگر به نفع پایهگذار آن یعنی آمریکا نیست. در آن نظم، قرار بود چین صرفاً تأمینکننده نیروی کار ارزان باشد، اما دولت چین توانست آن سرمایه را به «قدرت ملی» و «تولید ملی» مبدل سازد. حالا آمریکا در آن نظم در حال باخت است. اکنون آمریکا زیر میزِ بازی زده است.
آیا نمونهای در کشورها سراغ دارید که صرفاً با تکیه بر ایده بازار آزاد توانسته باشد حکومت مستقل و قدرت ملیِ واقعی داشته باشد؟ ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، عملاً بهمثابه ایالت پنجاه و یکم ایالات متحده محسوب میشود. زیرساخت اولیه که استقلال است، از ژاپن ستانده شد و سپس به آنها گفته شد: «حالا رقابت کنید». مشخص است که در چنین شرایطی، سرمایه و مدیریت از سوی فاتح میآید. اما اگر همان ژاپن به قدرت برسد، تلاش میکند تا موازنه را تغییر دهد.
خانواده حامی فرد در برابر بازار و دولت
باتوجهبه اینکه به لحظات پایانی این میزگرد نزدیک میشویم، تقاضا دارم دکتر فراهانی نیز نظر خود را پیرامون خانوادهگرایی و جمعگرایی تکمیل کنند و اگر نکتهای نیز ناظر به مباحث دکتر بلیغ دارند، ارائه کنند.
فراهانی: در تکمیل فرمایشات شما پیرامون نهاد خانواده، دیدگاه جناب دکتر «فیاض» این است که در جامعه سرمایهداری، فرد در برابر بازار تسلیم و بیاراده میگردد و در جامعه کمونیستی نیز فرد در برابر دولت بیدفاع است. ایشان کارکرد خانواده را اینگونه تبیین میکنند که خانواده حامی و پناهگاهی است که ما را در برابر هر دوی این ساختارها محافظت میکند.
اکنون با ظهور افرادی نظیر ترامپ، نظم جهانی که بر اساس سودآوریِ غیرمستقیم برای آمریکا تنظیم شده بود، در حال تغییر به سمت شکلی عریان از امپریالیسم است؛ چیزی شبیه به بازگشت به الگوی امپراتوری انگلستان، اما فاقد آن هوشمندی بریتانیایی
ما مشاهده میکنیم که در آمریکا، ازدستدادن شغل غالباً به کارتنخوابی و بیخانمانی منجر میشود؛ اما در جامعه ایران، خانواده با تمام توان خویش دستبهدست هم میدهند تا از عضو آسیبدیده حمایت کنند و اجازه فروپاشی کامل زندگی او را ندهند. از این منظر، زمانی که درباره «چپ» بهعنوان یک پدیده کلی سخن میگوییم، بحث یک صورت پیدا میکند، اما گاهی باید به تمایزات جامعه خودمان نیز توجه کنیم. طبیعی است که مردم ما و متفکرین انقلاب، بههیچوجه نتوانستند جریانات چپِ درونی را تحمل کنند. در ادبیات دکتر فیاض، این جریانات نماد «سرکوب غریزه» بودند. چپها غریزه و عواطف را به نفع مبارزه با امپریالیسم سرکوب کردند و نهاد خانواده را نادیده گرفتند. تاریخچه سازمانهای کمونیستی و مخصوصاً سازمان منافقین نشان میدهد که چگونه ازدواج، فرزندآوری و پیوندهای خانوادگی را قربانی اهداف سازمانی میکردند و این دقیقاً نقطه مقابل اخلاق و خانواده بود.
در مقابل، از آنجایی که سرمایهداری مدعی حمایت از غریزه و ارضای آن است، در بدو امر پذیرفتنیتر جلوه میکند؛ اما بحران بنیادین آن در جای دیگری است. سرمایهداری ارضای غرایز را به «بازار» میبرد و زمانی که این اتفاق رخ میدهد، خانواده معنای خویش را از دست میدهد. طبیعتاً آن لذت جنسی که یک فاحشه ایجاد میکند یا آن غذایی که یک رستوران درست میکند، ممکن است از عهده یک خانم خانهدار به تنهایی بر نیاید. وقتی لذت جنسی، پخت غذا و نگهداری از کودک به مراکز رسمی و کالایی شده واگذار میشود، اگرچه ممکن است آن مراکز به لحاظ تخصصی (مثلاً در آشپزی یا پرستاری) از والدین قویتر عمل کنند، اما پیوند عاطفی و معنایی خانواده را نابود میسازند. در نتیجه، بحران سرمایهداری «بحران معنا» است. این نظام اگرچه غرایز را ارضا میکند، اما اولاً این ارضاشدن مشروط به داشتن پول است و ثانیاً پس از مدتی فرد درمییابد که آن خدمتی که دریافت میکند، فاقد هرگونه علقه انسانی است. از این جهت، هیچیک از متفکرین انقلابی یا اسلامی طرفدار آن ساختار درونیِ چپ یا راست نبودهاند و نخواهند بود.
بازار، دموکراسی را هم به نمایشی بزرگ تبدیل کرد
در پایان اگر دکتر بلیغ هم نکتهای در جمعبندی دارند، استفاده خواهیم کرد.
بلیغ: اگر بخواهیم بگوییم که با وجود دولت در نظام کمونیستی با «سرکوب آزادی» مواجهیم، در بازار و سرمایهداری با «نمایش آزادی» روبرو هستیم. آنها توهم آزاد بودن را به فرد تزریق میکنند، اما به محض اینکه بخواهید از قلمروهای تعیینشده فراتر بروید، بهشدت با شما برخورد خواهند کرد. این شدت برخورد البته لزوماً به معنای آن نیست که در کف خیابان با شما مقابله کنند، بلکه کنترلی پنهانی است. هرچند در نقاطی که وضعیت بحرانی شده و از کنترل خارج میشود، ممکن است این عمل را انجام دهند. اکنون با ظهور افرادی نظیر ترامپ، نظم جهانی که بر اساس سودآوریِ غیرمستقیم برای آمریکا تنظیم شده بود، در حال تغییر به سمت شکلی عریان از امپریالیسم است؛ چیزی شبیه به بازگشت به الگوی امپراتوری انگلستان، اما فاقد آن هوشمندی بریتانیایی. جالب است بدانید که دوره انتقال قدرت از انگلستان به آمریکا، مصادف بود با نهضتهای استقلالطلبانه و تشکیل دولتهای ملی. آمریکا با محوریت شخصیتی نظیر «وودرو ویلسون» - که استاد دانشگاه بود - ایده انتقال قدرت را بر مسئله استقلال کشورها بنا نهاد. آنها ساختارهایی نظیر «جامعه ملل» و سپس «سازمان ملل» را ایجاد کردند تا جهان را یکپارچه نگه دارند، اما منطق درونی این نهادها در نهایت به سود آمریکا بود. این ایده، جهان را به یک بازار بزرگ مبدل کرد که در آن خودِ «دموکراسی» نیز به یک نمایش و ابزار کنترل مبدل گردید.
نکته پایانی که باید عرض کنم آن است که بحث از چپ یا راست، زمانی که ناظر به واقعیتهای موجود نباشد، بحثی عبث خواهد بود. الان در قم بحث از چپ اسلامی و فراگیری چپ در ساحت اندیشه میکنند، حال آنکه بازارگرایان با بانکهای خصوصی خود تمام جامعه را بلعیدند. تمرکز بر چنین مفاهیمی روحانیت را دچار خطای محاسباتی و اشتباه در شناخت مسئله میکند. ما حتی در اوایل انقلاب، زمانی که با موضوع ربا در بانکها برخورد کردیم، سعی نمودیم با «بانکداری بدون ربا» آن را اصلاح کنیم؛ اما چون موضوع را در بافت کلانِ آن بررسی نکردیم، واکنش ما صرفاً واکنشی فقهی به یک جزئی از کل بود. ما بانک را از مجموعه نظام سرمایهداری تفکیک کردیم و گمان بردیم اگر ربا را با عقود فقهی جایگزین کنیم، مسئله حل میشود؛ در حالی که معضل اصلی بانک، یعنی عدم هدایت سرمایه به سمت تولید، کماکان باقی ماند.
وظیفه بانک این بود که سرمایههای خُرد جامعه را به سمت تولید هدایت کند، اما در عمل چنین نشد. ما حتی اگر نخواهیم با منطق کمونیستی بحث کنیم و صرفاً بخواهیم یک «سرمایهداری ملیِ تولیدی» راه بیندازیم، باید بانک را در خدمت تولید قرار دهیم. اکنون نظام بانکی ما صرفاً پول خلق میکند، اما این خلق پول به سمت تولیدِ واقعی نمیرود. بنده حتی با کسر بودجه و خلق پول توسط دولت موافقم، به شرطی که آن منابع مستقیماً وارد چرخه تولید شود تا در آینده با کار واقعی پاسخ داده شود؛ اما متأسفانه چنین نمیشود.
/انتهای پیام/