۱۴۰۴/۱۲/۲۹
۱۰:۱۷
کد خبر : ۸۵۱۰
درآمدی بر ملت‌سازی در ایران در گفتگو با علی جنادله/ بخش اول؛

نادیده‌گرفتن تکثرهای اجتماعی در ایران انتزاعی و دولت‌بنیاد

نادیده‌گرفتن تکثرهای اجتماعی در ایران انتزاعی و دولت‌بنیاد
ما درعین‌حال که حکومت مرکزی داشتیم، اما به تعبیر «آبراهامیان» قدرت دربار تا دروازه‌های دربار بوده است و بعد از آن قدرت‌های محلی وجود داشته‌اند. حتی در پایتخت هم اصناف و گروه‌های اجتماعی، نوعی خودمختاری داشته‌اند. یک سازوکارهای درونی امور آن‌ها را تمشیت می‌کرد تا اینکه یک نظام متمرکز بوروکراتیک هدایت کند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ نخبگان اجتماعی و رهبران سیاسی کشور ما از طیف‌های مختلف، در بیش از یک قرن گذشته، آگاهانه پای در فرایند هویت‌سازی و جامعه‌پردازی گذاشته‌اند و می‌توان به‌نوعی مدعی شد که بخش عمده‌ای از درک ما امروزه از کیستی خود، مرهون این برنامه‌ریزی‌ها و تلاش‌ها بوده است. عامل قدرت البته در این میان یک رکن جدی بوده و همه جریان‌ها تلاش داشته‌اند تا از طریق به دست‌گرفتن دولت و قدرت مرکزی، سامان اجتماعی را شکل داده و راهبری کنند. ما در این گفت‌وگو قصد داریم تا پروژه ملت‌سازی در ایران معاصر را از منظر تأثیر و تأثرات تکثرهای اجتماعی و به‌ویژه گروه‌های قومی بررسی کنیم. از همین رو به سراغ دکتر علی جنادله - عضو هیئت‌علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی - رفتیم تا در این خصوص بیشتر بدانیم. در ادامه مشروح بخش نخست این گفت‌وگو را می‌خوانید.

 

ما نباید از جامعه قوی هراس داشته باشیم

از آنجا که ریشه شکل‌گیری جریان‌هایی که در نهایت مهار ملت‌سازی در ایران را در دست گرفتند، به‌نوعی به جریان مشروطه برمی‌گردد، به‌عنوان سؤال نخست می‌خواهم مهم‌ترین پیامدهای این اتفاق برای مقوله ملت‌سازی در ایران را توضیح دهید.

جنادله: به نظر من، مشروطیت اوج قدرت جامعه بود. اما به دلایل خارجی و داخلی از جمله پیشامدهای تاریخی، این پروژه نتوانست موفق شود. از شوربختی ما بود که مشروطیت با قدرت‌گرفتن روسیه و فشارهای آن‌ها از شمال بر ایران و بعد هم جنگ جهانی اول و.... مواجه می‌شود. از آن زمان به بعد یعنی از زمانی که رضاخان، رضاشاه شد تا الان رویکرد دولت‌ها این بوده است که جامعه قوی نباشد. آگاهانه یا ناآگاهانه بودنش را نمی‌دانم، اما تجربه مشروطیت و اینکه جامعه قوی چه بلایی می‌توانست بر سر قدرت سیاسی بیاورد و آن را محدود کند، هراس ایجاد کرد و همین باعث شد تا متأسفانه دولت‌ها نگذارند جامعه قوی شود؛ لذا مسئله در کشور ما، تغییر ساختار سیاسی و قدرت سیاسی نیست؛ چون تا زمانی که ساختار سیاسی از قدرت جامعه واهمه داشته باشد، همواره وضعیت تغییر نخواهد کرد. همین هراس، زمینه‌های امری را فراهم آورد که از آن به هویت دولت بنیاد تعبیر می‌کنم. یعنی هویت در کشور ما مبتنی بر دولت تعریف شد، نه جامعه. این موضوع مهمی است که بحث از ابعاد آن را دارای ضرورت می‌دانم و اتفاقاً گره مسئله اقوام در کشور ما نیز در همین جا قرار دارد.

 

به بیان دیگر، برخی گفته‌اند که ما در مسیر توسعه بیشتر به سمت توسعه ساختاری حرکت کرده‌ایم. یعنی تمام نهادها و ساختارهای حاکمیتی مدرن را اتخاذ کردیم، اما به تعبیر شما، جامعه هنوز نحیف و ضعیف است. به‌عبارت‌دیگر، جامعه مدنی قدرتمند در کشور ما شکل نگرفته است. اما پرسشی که طرح می‌شود، این است که امکان شکل‌گیری جامعه قوی در کشور ما چقدر فراهم بوده است؟ در طی صدسال گذشته به هر میزان که دولت دچار بحران و ضعف شده است، واگرایی‌ها سریعاً در کشور شروع می‌شود. برای مثال ما دوران پس از مشروطه را داریم که کشور در خطر تجزیه قرار دارد. در نزدیک‌ترین تجربه هم که دوران پس از انقلاب اسلامی است، ما به‌واسطه ضعف دستگاه حاکمیت مرکزی در ابتدای انقلاب، شاهد بروز تنش‌های مختلف قومی شدیم. همین تجربه تاریخی به‌نوعی باعث شده تا حاکمیت، برخی گروه‌های قومی را به‌عنوان تهدید به‌حساب بیاورد.

جنادله: یک سری مفاهیم هست که باید آن‌ها را به‌عنوان مفاهیم تاریخی موردتوجه قرار دهیم، نه مفاهیم فراتاریخی؛ یعنی آنها مفاهیمی هستند که هم محصول شرایط خاصی هستند و هم امکان یا عدم امکانشان منوط به شرایط تاریخی خاصی است. این‌گونه نیست که بتوانیم در تمام دوره‌های تاریخی، نمودهای واقعی تاریخی و عینی را پیدا کنیم. هویت ملی و ناسیونالیسم از این سنخ مفاهیم است. اتفاقاً در بستر تاریخ است که هویت ملی یا حتی دولت - ملت معنا پیدا می‌کند و در آنجاست که تجزیه و واگرایی معنا پیدا می‌کند. یعنی در شرایط پیشادولت - ملت عملاً نمی‌توانیم صحبت از واگرایی یا تجزیه‌طلبی کنیم. وقتی صحبت از هویت ملی می‌کنید، بحث جدی وجود دارد که آیا هویت ملی، یک سازه مفهومی است که به‌صورت فراتاریخی ما می‌توانیم در شرایط و دوره‌های مختلف از آن صحبت به میان بیاوریم یا نه؟ اصلاً امکان شکل‌گیری و نمود چیزی تحت عنوان هویت ملی نیازمند شرایط و ویژگی‌های تاریخی خاصی است.

 

اگر بخواهیم هویت ملی را خیلی خلاصه تعریف کنیم، ناظر به نوعی آگاهی فراگیر تعلق به یک واحد گسترده جغرافیایی است. برای مثال، تصور کنید من به‌عنوان یک ایرانی، دارای یک خودآگاهی هستم که به محدوده سرزمینی مشخصی به نام ایران تعلق دارم. این هویت جمعی فراگیری که فرد آن را احساس کند، یکی از شرایط امکانش، وجود ارتباطات است. ارتباطاتی که من را از وجود دیگرانی که شبیه من هستند و متعلقات مشترکی داریم، آگاه کند. تا زمانی که چنین شرایطی برای ارتباطات وجود نداشته باشد، عمده هویت‌ها یا بهتر است بگوییم احساس تعلق‌ها، محدود هستند. یعنی افراد به‌خاطر محدودیت‌های ارتباطی عموماً هویت جمعی‌شان در تعلق با گروه‌های محدود تعریف می‌شده است. افراد ذهنیتی از وجود واحدهای گسترده‌تر از واحد سرزمینی که در آن زندگی می‌کنند، ندارند.

در تمام جهان تا پیش از شکل‌گیری دولت - ملت‌ها، تعلق‌ها فقط تعلق محلی بود. این تعلق محلی بعضی وقت‌ها در حد یک روستا بوده است، گاهی در حد ایل و قبیله بوده، اما در مجموع یکی از ارکان تعیین‌کننده گستره هویت، گستره روابط است.

«عارف قزوینی» می‌گوید اگر شما در خارج از ایران، از یک ایرانی بپرسید که اهل کجا هستی؟ به جای نام پرآوازه ایران، نام دهات خود را می‌آورد. وی سپس نتیجه می‌گیرد که ایرانی، درکی از وطن به معنای کشور ندارد؛ بلکه درک او از وطن پیرامون زادگاهش شکل‌گرفته است.

جنادله: خب این فقط مختص ایران نیست، بلکه مربوط به انسان پیشامدرن است. مدرن هم نه به معنای ارزشی آن، بلکه مدرن را فقط به‌عنوان یک دوره تاریخی ذکر می‌کنم. یعنی اگر می‌گوییم انسان دوره مدرن یا پیشامدرن، قصد نداریم یکی را برتر و یکی را پایین‌تر بنشانیم؛ بنابراین مسئله موردبحث، مختص به انسان ایرانی نیست. در تمام جهان تا پیش از شکل‌گیری دولت - ملت‌ها، تعلق‌ها فقط تعلق محلی بود. این تعلق محلی بعضی وقت‌ها در حد یک روستا بوده است، گاهی در حد ایل و قبیله بوده، اما در مجموع یکی از ارکان تعیین‌کننده گستره هویت، گستره روابط است. این که تا کجا افراد می‌توانستند ارتباط برقرار کنند، بحث مهمی است.

 

فقدان تصور از جهان اسلام در دوره پیشامدرن

شما تعلق دینی را چگونه تفسیر می‌کنید؟ تعلق دینی یعنی مردم ایجاد پیوندی با دیگر مناطق اسلامی داشتند. این‌گونه نیست؟

جنادله: تعلق دینی هم در همین چهارچوب‌های محلی تعریف می‌شود. به این خاطر که افراد، تصوری از چیزی به نام جهان اسلام نداشتند. تصوری که مسلمان پیشامدرن دارد، این است که مسلمان‌ها همان کسانی هستند که دور او وجود دارند. خیلی تصور روشنی نسبت به وجود یک جهان اسلام گسترده وجود نداشته است. من در اینجا می‌خواهم تمایزی قائل شوم که مهم است و اتفاقاً کسانی که در مباحث هویت ملی و ناسیونالیسم نظریه‌پردازی کرده‌اند هم به آن توجه داشته‌اند. شما یک‌بار می‌گویید هویت ملی و منظور شما هویت نخبگانی است، اما گاهی منظور شما یک خودآگاهی فراگیر است. بلکه ممکن است در سطح نخبگان، آگاهی از جمع فراگیر وجود داشته باشد، اما این بدان معنا نیست که آگاهی او به توده مردم هم سرریز شده باشد. برای نمونه، «سید جمال‌الدین اسدآبادی» درکی از واحد گسترده‌ای به نام جهان اسلام دارد، اما درک او در میان توده‌ها فراگیر نشده است. اتفاقی که در دولت - ملت‌ها می‌افتد، این است که شکاف موردنظر کم می‌شود. یعنی آن آگاهی نخبگانی با آگاهی توده‌ای یکی می‌شود؛ لذا فرقی نمی‌کند که من استاد دانشگاه هستم یا یک کارگر، بلکه حس تعلق به ایران را با هم داریم و می‌دانیم عضو یک واحد سرزمینی به نام ایران هستیم.

ما درعین‌حال که حکومت مرکزی داشتیم، اما به تعبیر «آبراهامیان» قدرت دربار تا دروازه‌های دربار بوده است و بعد از آن قدرت‌های محلی وجود داشته‌اند. حتی در پایتخت هم اصناف و گروه‌های اجتماعی نوعی خودمختاری داشته‌اند. یک سازوکارهای درونی امور آن‌ها را تمشیت می‌کرد تا اینکه یک نظام متمرکز بوروکراتیک هدایت کند.

اتفاقی که در مشروطیت رخ داد، این بود که یک خودآگاهی جمعی و ملی شکل گرفت. این خودآگاهی می‌توانست مسیر متفاوتی پیش بگیرد و ما را به هویت ملی فراگیرتری برساند. اما به دلایلی که فعلاً به آن نمی‌پردازیم، خودآگاهی به عده‌ای از نخبگان محدود شد؛ لذا نخبگان ما به این فکر می‌افتند که باید تعریفی از ایرانی بودن ارائه کنند. این تعریفی که نخبگان ارائه می‌دهند، بیشتر از اینکه مبتنی بر واقعیت عینی جامعه آن روز باشد، مبتنی بر نوعی هویت ایده آلیستی است. یک ایران انتزاعی شکل می‌گیرد که ما به ازاء واقعی ندارد. ایران آن زمان یک ایران متنوع و متکثر است. این تکثر در سطوح و لایه‌های مختلف وجود داشته است؛ علی‌رغم اینکه چیزی به نام ایرانی نیز کم‌وبیش حضور دارد، نظام سیاسی و جامعه متکثر بوده‌اند.

ما درعین‌حال که حکومت مرکزی داشتیم، اما به تعبیر «آبراهامیان» قدرت دربار تا دروازه‌های دربار بوده است و بعد از آن قدرت‌های محلی وجود داشته‌اند. حتی در پایتخت هم اصناف و گروه‌های اجتماعی نوعی خودمختاری داشته‌اند. یک سازوکارهای درونی امور آن‌ها را تمشیت می‌کرد تا اینکه یک نظام متمرکز بوروکراتیک هدایت کند. در گستره جغرافیایی ایران هم قدرت‌های مختلفی وجود داشتند که امور ما را تمشیت می‌کردند.

 

امیدزایی با پرسش از امتناع پیشرفت

به نظرم این مباحث به‌نوعی مقدماتی است، اما از آنجایی که چهارچوب تحلیلی بحث، پیرامون قومیت‌ها را می‌سازد، ضروری است. از همین رو می‌خواستم بیشتر متمرکز شویم و سؤالی در این خصوص بپرسم. یکی از تحلیل‌های رایج پیرامون جامعه‌شناسی تاریخی ایران، این است که می‌گویند «در ایران ما چیزی به‌عنوان اشرافیت، نجیب‌زادگی و... نداشته‌ایم، بلکه پادشاه زمام همه امور را در دست داشته و همه ارکان حاکمیت تا سطح خرد اعتبار خود را از شاه می‌گرفته‌اند. برخلاف مثلاً کشورهای اروپایی مانند فرانسه که نجیب‌زادگان به شاه اعتبار می‌دهند.» بعد همین را به‌عنوان مهم‌ترین دلیل عدم توسعه‌یافتگی ما مطرح می‌کنند. نظریه استبداد شرقی «مارکس» نمود بارز این نظریه است که در آثار اندیشمندان داخلی هم امتداد آن یافت می‌شود. در مقابل برخی می‌گویند ساختار قدرت در کشور ما میان مرکز و پیرامون، دوطرفه بوده است؛ یعنی خان‌ها، رؤسای قبایل و طوایف، قدرت‌های محلی و... نوعی خودمختاری یا فدرالیسم داشته‌اند. میان این دو نظریه، به نظر شما کدام یک توضیح بهتری از ایران ما ارائه می‌کند؟

سؤال ما به جای پرسش از چیستی خود - از اینکه چه کسی هستیم - تبدیل شد به اینکه چرا عقب‌مانده‌ایم؟ حتی به نظر من رادیکال‌تر از این سؤال، سؤال اصلی «ما چرا عقب ماندیم» نیست، بلکه سؤال اصلی، بحث امتناع است: چرا ما نمی‌توانیم پیشرفت کنیم؟ یعنی حتی در چرا عقب‌مانده‌ایم هم جای امیدواری هست و می‌شود پیشرفت کرد.

جنادله: تز دکترای من از اساس در نقد رویکرد استبداد شرقی است. من از نقد هم فراتر رفته‌ام و تلاش کرده‌ام تا یک روایت بدیلی نیز ارائه کنم. مقالات آن‌هم منتشر شده و قابل‌دسترسی است. ما دچار نوعی شرق‌شناسی شده‌ایم. یعنی آن قرائتی که غرب از شرق ارائه کرد، هم در آرای «هگل» بود و هم در آرای «مارکس» و بعد در «وبر» هم مشاهده شد و همین‌طور استمرار پیدا کرد تا ما آن را به‌عنوان روایت اصیل از خود پذیرفتیم؛ لذا دچار نوعی خود شرق‌شناسی شدیم. به جای آنکه این قرائت را مورد بازنگری قرار دهیم یا کنار گذاشته و شروع کنیم به شناخت خویشتن، به دنبال روایت آنان رفتیم. دلایل مختلفی هم می‌تواند داشته باشد، اما یکی از دلایل آن می‌تواند این باشد که متأسفانه خودآگاهی ما یا اولین نقطه عزیمت تلاش برای شناخت خودمان، خودکاوی خویش در واکنش با رویارویی دیگری است. آن «دیگری» که از جهات مختلف به لحاظ اقتصادی، صنعتی، نظامی و...از ما برتر بود؛ بنابراین سؤال ما به جای پرسش از چیستی خود - از اینکه چه کسی هستیم - تبدیل شد به اینکه چرا عقب‌مانده‌ایم؟ حتی به نظر من رادیکال‌تر از این سؤال، سؤال اصلی «ما چرا عقب ماندیم» نیست، بلکه سؤال اصلی، بحث امتناع است: چرا ما نمی‌توانیم پیشرفت کنیم؟ یعنی حتی در چرا عقب‌مانده‌ایم هم جای امیدواری هست و می‌شود پیشرفت کرد. اما در بحث امتناع پیشرفت، ما به‌نوعی درماندگی درونی رسیده‌ایم. به این معنا که ما با این سازوکار به لحاظ درون‌زا، امکان هیچ‌گونه توسعه نداریم.

من در یکی از مقالاتم این موضوع را طرح کردم که مسئله اصلی ما امتناع است نه عقب‌ماندگی. ریشه‌های این امتناع چیست؟ من خیلی نمی‌خواهم درباره‌اش بحث کنم، چون در نظریه‌های وبر، مارکس و... مطرح کرده‌اند. من می‌خواهم بگویم بر چه اساسی گفته می‌شود که در غرب، اشرافیت وجود داشته، ولی در ایران وجود نداشته است؟ مگر اشرافیت چیست؟ جز یک سری گروه‌های با نفوذ اجتماعی که تداوم تاریخی داشته باشند و در ماتریس نهادی جامعه دارای یک موقعیت نسبتاً مشخص باشند؟

 

نکته‌ای که وجود دارد، این است که در نظریات این اشخاص، سرمایه‌داری و اشرافیت در اروپا پیشران توسعه تلقی می‌شوند. اما در ایران به‌واسطه عدم استقلال از قدرت، ضد توسعه عمل کرده‌اند.

جنادله: چه کسی می‌گوید سرمایه‌داری در غرب پیشران توسعه بوده است؟ بورژواها علیه اشرافیت اروپا به پا خواستند. دقت کنید که بورژوا، اشراف نیست. نجیب‌زاده‌ها و اشراف از موقعیت موجود سود می‌بردند و خیلی طرف‌دار به‌هم‌خوردن مناسبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی موجود نبودند. این اشراف و نجیب‌زادگان، همان فئودال‌ها بودند. این بورژواها بودند که با شرایط خاصی از دل اینها در آمدند. حالا به بحث ایران بازگردیم؛ ما در گفتمانی که در جامعه‌شناسی تاریخی ایران به وجود دارد، جامعه را از موجودیت‌های اجتماعی تهی کردیم و به یک برهوت اجتماعی تبدیل نمودیم. یعنی در گفتمان غالب در جامعه‌شناسی تاریخی، ما نه اشراف داشتیم، نه طبقه مسلط و نه نیروهای اجتماعی؛ هر چیزی بود، موجودیتش را به دولت گره زدیم. به همین خاطر، تعریفی که از ایران داریم، تعریف از ایران نیست، بلکه تعریف از سلسله‌ها و حکومت‌هاست. یعنی ایران را با یک تصویر خطی از سلسله‌ها که تحریف شده است، توضیح داده‌ایم.

 

وجه این تحریف چیست؟

جنادله: به این دلیل تحریف شده است که عملاً قدرت سیاسی در ایران تاریخ خطی ندارد؛ برخلاف چیزی که در کتاب‌های درسی می‌گویند «ساختار سیاسی در ایران به‌صورت درختی است»، ساختار ما خوشه‌ای است. ما در دوره‌های مختلف هم‌زمان چندین قدرت سیاسی داشته‌ایم. این‌گونه نبوده که یکی برود و دیگری جایگزین شود. پس کل جامعه، موجودیت و هستی‌های اجتماعی را به دولت تقلیل دادیم.

من می‌خواهم تبارشناسی کنم که این در کجا اتفاق افتاده تا بعد به بحث هویت برگردیم. تحت یک شرایطی این اراده شکل گرفت که نوعی هویت تعریف شود. نوعی چیستی و کیستی گره می‌خورد با پیدایش یک دولت مدرن که می‌خواهد همه چیز را در دست خود متمرکز کند. در تعریف هویت هم اتفاقاً ایرانیت را در خودش خلاصه می‌کند. یعنی کل هویت ایران و ایرانی بودن را در موجودیت دولت تعریف می‌کند و برای اینکه نوعی مشروعیت و حقانیت برایش دست‌وپا کند، به دوره تاریخی بسیار دوری با تصویری تحریف شده از آن پل می‌زند و یک ایران باستانی برای من و شما به تصویر می‌کشد که در واقع توجیه‌گر آن نظم سیاسی است که پهلوی می‌خواست مستقر کند. یک ساختار سیاسی متمرکز فراگیر نافذ در تمام سطوح و لایه‌های جامعه که تمشیت همه امور را در دست دارد. تصویری که هیچ مابه‌ازای تاریخی در جامعه ایرانی ندارد. در اوج قدرتمندترین سلسله‌ها در ایران هم ما چنین چیزی نداشتیم. اتفاقاً می‌خواهم بگویم شروع و سنگ بنای اشتباه از اینجاست که ما به جای تعریف ایرانیت بر اساس جامعه عینی ایران، به سمت یک ایران انتزاعی می‌رویم. این ایران انتزاعی به جای اینکه با موجودیت‌های اجتماعی عینی جامعه ایران پر شود، با یک سری مؤلفه‌های انتزاعی پر می‌شود و خیلی از موجودیت‌های اجتماعی از این تعریف به بیرون رانده می‌شوند. یک مرکزی شکل می‌گیرد که در مقابلش تمام موجودیت‌های اجتماعی، پیرامونی تلقی می‌شوند.

حالا من می‌خواهم بگویم که چرا آن زمان، واگرایی و تجزیه‌طلبی اصلاً معنی نداشت. واگرایی تا پیش از شکل‌گیری دولت مدرن به یک دلیل معنایی نداشت؛ چون یک ساختار غیرمتمرکزی بود که به لحاظ سیاسی، فرهنگی و... سازوکار اجتماعی آن متنوع و متکثر بوده است. حالا یک اراده‌ای می‌خواهد این تنوع و تکثر را از بین ببرد و همه را ذیل یک ساختار واحد دربیاورد. مقاومت این‌ها در برابر چنین اراده‌ای، لزوماً به معنای تجزیه‌طلبی نیست. مقاومت به این دلیل است که می‌خواستند موقعیت خودشان را حفظ کنند. پس دیگر شما نمی‌توانید به او تجزیه‌طلب یا واگرا بگویید.

 

قومیت‌ها را به ساختار قدرت فرونکاهیم

اینکه ما موجودیت قومی را نفی کنیم، روی دیگر همان سکه‌ای است که دولت - ملت می‌خواهد. این نقد دولت - ملت نیست، این تهی کردن قومیت‌هاست. از نظر دکتر «کاتوزیان»، تمام قومیت‌ها، نیروهای بیگانه و مهاجمی هستند که دائماً هرج‌ومرج‌آفرینی می‌کرده‌اند. در روایت دکتر احمدی هم موجودیت قومیت‌ها نادیده گرفته می‌شود. در روایت‌های دیگر نیز موجودیت قومیت‌ها به گروه‌های زبانی تقلیل داده می‌شود.

دکتر حمید احمدی در کتاب «قومیت و قوم‌گرایی در ایران؛ از افسانه تا واقعیت» مقوله واگرایی‌های قومی را به قدرت پیوند می‌زند. از نظر ایشان، هویت‌یابی‌های قومی نوعی تلاش برای قدرت‌یابی و داشتن سهم بیشتر در قدرت جامعه است که به‌وسیله سه گروه رؤسای ایلی، تحصیل‌کردگان قومی و کشورهای خارجی صورت می‌گیرد. این سخن در ظاهر می‌تواند به طرح شما کمک کند. آیا با آن موافقید؟ البته این استدلال، پاک‌کردن صورت‌مسئله است. اینکه ما موجودیت قومی را نفی کنیم، روی دیگر همان سکه‌ای است که دولت - ملت می‌خواهد. این نقد دولت - ملت نیست، این تهی کردن قومیت‌هاست. از نظر دکتر «کاتوزیان»، تمام قومیت‌ها، نیروهای بیگانه و مهاجمی هستند که دائماً هرج‌ومرج‌آفرینی می‌کرده‌اند. در روایت دکتر احمدی هم موجودیت قومیت‌ها نادیده گرفته می‌شود. در روایت‌های دیگر نیز موجودیت قومیت‌ها به گروه‌های زبانی تقلیل داده می‌شود. حتی برخی مواقع گروه‌های زبانی هم به گویش‌ها تقلیل داده می‌شود. این‌ها همه پاک‌کردن صورت‌مسئله است و با این قرائت از جامعه ایرانی ما نمی‌توانیم مسئله را حل کنیم، بلکه آن را پاک می‌کنیم.

 

این سخن شما درست است که نباید قومیت‌ها را به مقوله قدرت فروکاست. اما به نظر باید جایگاه بیشتری برای قدرت در نظر گرفت. ما در طول یک قرن گذشته از جهات گوناگون تأکید بیشتری بر هویت داشته‌ایم. این مسئله فراگیر است و شامل همه نیروهای مذهبی، قومی، ملی و... بوده است. چراکه فهمیده‌ایم هویت، یک ابزار مهم تولید قدرت است.

جنادله: این تأکید شما باز هم به گستره و امکانات ارتباطی برمی‌گردد. اصلاً شکل‌گیری هویت بستگی خیلی زیادی دارد به اینکه ما یک «دیگری» برای خود تعریف کنیم. وقتی دیگری‌های ما زیاد می‌شوند و با آن‌ها ارتباط بیشتری برقرار می‌کنیم، این مرزبندی‌ها مشخص‌تر می‌شوند و می‌توانند به گشودگی هم منجر شوند؛ ولی اولین مواجهه با دیگری، بیشتر باعث مرزبندی می‌شود. یعنی من تمایزم را با دیگری احساس می‌کنم و از یک طرف هم شباهتم را با فرد دیگر احساس می‌کنم؛ بنابراین خودی و دیگری در اینجا شکل می‌گیرد؛ لذا این هویت‌یابی‌ها برخلاف آن چیزی است که نظریه مدرنیزاسیون پیش‌بینی می‌کرد. این نظریه مبتنی بر اینکه انسان مدرن کسی است که تمام تعلقات سنتی خود را از دست می‌دهد یا حداقل کم‌رنگ می‌شوند، تعلقات دینی، قومی و... را از بین رفته می‌دانست و معتقد بود که همه به سمت تعلقات فراگیر ملی و حتی جهانی می‌رویم. اتفاقاً ما در عین فرایند جهانی‌شدن، فرایند محلی شدن هم داریم؛ بنابراین جمع‌بندی نظر من این است که آن هویت ملی که در ایران پسامشروطه و پهلوی اول تعریف شد، در ابتدا یک هویت دولت بنیاد بود؛ یعنی هویت با دولت گره می‌خورد. حتی اگر شاهنامه را هم نگاه کنید، فردوسی سرگذشت حکومت‌های ایرانی را ذکر می‌کند. تاریخ باستان ما تاریخ سلسله‌ها است. یعنی هویت به‌شدت دولت بنیاد می‌شود و کسی که در تعریف دولت در می‌آید، در این هویت قرار می‌گیرد و کسی که بیرون از آن قرار می‌گیرد یا هر نوع مقاومتی به خرج می‌دهد، به بیرون از هویت ملی انداخته می‌شود. اتفاقاً یکی از نیروهای مهم، بحث قومیت‌ها هستند که قبلاً به لحاظ سیاسی در قالب قدرت‌های محلی خود را نشان می‌دادند و به لحاظ اجتماعی هم در سازمان اجتماعی که در آن موقع حاکم بوده و مناسبات اجتماعی و معیشتی را تنظیم می‌کرده، نقش داشته‌اند.

دولت مدرن می‌خواست همه این‌ها را به یک‌شکل دربیاورد؛ به شکل همان ایران انتزاعی یا ایرانی بودن انتزاعی که مدنظر خودش بود؛ بنابراین اگر بخواهم به بحث شما نکته‌ای اضافه کنم، می‌پذیرم که در بحث هویت، واردکردن قدرت مهم است و به همین خاطر عرض می‌کنم که هویت ملی که تعریف کردیم، دولت بنیاد بود. به جای اینکه این هویت مبتنی بر عناصر و مؤلفه‌های اجتماعی جامعه ایران باشد، کاملاً محدود می‌شود به تعریفی که دولت از ایرانی بودن ارائه می‌کند. در اثر این تعریفی که دولت ارائه می‌کند، تمام موجودیت‌های دیگر موجودیتشان انکار می‌شود؛ مانند این حرف که می‌گویند چیزی به نام قومیت نداریم. بله ممکن است بگویید ما قبل از دولت مدرن، تضاد قومیتی نداشتیم؛ اما این‌گونه نیست که ما قبل از دولت مدرن، قوم کرد، بلوچ، عرب و... هم نداشتیم. این‌ها بودند ولی امروز یا تبدیل می‌شوند به نیروهای مهاجم و بیگانه که از بیرون به جامعه واردشده‌اند یا اساساً موجودیتشان نفی می‌شود. این روایتی است که «کاتوزیان» ارائه می‌کند. کاتوزیان، ایلات و عشایر را به‌عنوان نیروهای بیگانه و مهاجم تعریف می‌کند که دائماً به هسته‌های شهری و روستایی حمله‌ور می‌شدند، چپاول می‌کردند و از انباشت ثروت جلوگیری می‌کردند. به همین خاطر، قومیت‌ها بیگانه تلقی می‌شوند. ما تا به بازتعریفی از ایرانی بودن بر اساس مؤلفه‌های عینی بازنگردیم، نمی‌توانیم مسئله قومیت را حل کنیم.

 

/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...

گزارش خطا پسندها :