۱۴۰۴/۰۳/۱۳
۱۰:۳۷
کد خبر : ۱۰۷۰۲
داستان مقاومت مادری در میانه جنگ غزه به قلم شیماء الدّره؛

تولدی در دل آتش!

تولدی در دل آتش!
پسرم یکی از کودکان جنگ شد؛ کودکانی که اولین گریه‌هایشان در میان انفجارها گم شد، خانه‌ها و گهواره‌هایشان زیر آوار رفت و زندگی‌شان پیش از آن که آغاز شود، از آن‌ها دزدیده شد.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «شیماء الدرّه» [1] - روزنامه‌نگار ساکن غزه - در مطلبی پر از احساس و درد که وب‌سایت «Middle East Eye» آن را منتشر کرده است، تولد فرزندش را در میانه جنگ غزه روایت می‌کند. او توضیح می‌دهد که چگونه کودکش را در میانه جنگ و بمباران‌ها و آوارگی دائمی به دنیا آورده است. وی می‌گوید: «هر شب فرزندم را می‌بوسیدم و با او وداع می‌کردم، چون مطمئن نبودم که صبح او را خواهم دید.»

 

کودکِ جنگ

این داستان امروز آغاز نشد. بیش از یک سال پیش، در ۱۹ مارس ۲۰۲۴ (۲۹ اسفند ۱۴۰۲) همه چیز شروع شد. بیش از یک سال تمام از جنگ، ترس، گرسنگی، ازدست‌دادن عزیزان، آوارگی و ویرانی در غزه گذشته است؛ یک سالی که مرگ در هر گوشه‌ای کمین کرده بود. من با چشمان خود مرگ را دیدم. من تازه وقتی که از شدت وحشت، درد زایمانم شروع شد، فهمیدم که هنوز زنده‌ام.

رؤیایم این بود که فرزندم را با شادی و جشن به دنیا بیاورم؛ اما او با صدای گلوله و آسمانی در آتش پا به دنیا گذاشت.

موشکی درست کنار خانه‌مان فرود آمده بود. انفجار آن‌قدر شدید بود که درب را از جا کند و ترکش‌ها به داخل پرتاب شدند؛ بوی تندی دود فضا را پر کرده بود و با بوی فلزگونه خون درآمیخته بود. مطمئن بودم که کارمان تمام است. اما ترسی برای خودم نداشتم؛ تمام ترسم برای نوزادی بود که هنوز حتی رنگ آفتاب را به خود ندیده بود. آیا قرار بود از هم جدا شویم؟ من، همسرم و کودکی که هنوز به دنیا نیامده بود؟ از شدت هراس، کنترل خودم را از دست دادم و فریاد زدم: «داریم می‌سوزیم. داریم می‌سوزیم.»

رؤیایم این بود که فرزندم را با شادی و جشن به دنیا بیاورم. اما او با صدای گلوله و آسمانی در آتش پا به دنیا گذاشت. هرچه به تاریخ زایمانم نزدیک‌تر می‌شدم، با تمام وجود دعا می‌کردم که تولدش در آرامش باشد و با امیدی ناامیدانه به آتش‌بس چنگ می‌زدم. اما سرنوشت بی‌رحم بود. پسرم یکی از کودکان جنگ شد؛ کودکانی که اولین گریه‌هایشان در میان انفجارها گم شد، خانه‌ها و گهواره‌هایشان زیر آوار رفت و زندگی‌شان پیش از آنکه آغاز شود، از آن‌ها دزدیده شد. ما تنها بودیم؛ تنها در جهانی که در آتش می‌سوخت.

 

دعا برای رحمت

در حالی که جنگ اسرائیل علیه نوار غزه ادامه داشت، نه پناهی داشتم، نه آرامشی، نه دستی برای یاری. تنها نیرویی که به من توان می‌داد، لگدهای کوچک پسرم بود. هر حرکتش در درونم، زمزمه وعده‌ای آرام بود از این که از این کابوس جان سالم به در می‌بریم.

مرگ تا پشت در خانه‌مان آمده بود، اما به شکلی معجزه‌آسا از آن گذشتیم. از تخلیه‌ها جان به در بردیم، در خیابان‌های خالی قدم زدیم؛ خیابان‌هایی که حتی باد هم بوی اندوه می‌داد. از جدایی جان سالم به در بردیم؛ البته دستان بی‌رحم جنگ، مرا از خانواده‌ام جدا کرد. از غم و اندوهی گذشتیم که مثل باری دائمی روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد.

وقتی دشمن خانه‌مان را بمباران کرد و من هفت‌ماهه باردار بودم، در دلم همان کلماتی را که خدا به «مریم» گفت را زمزمه کردم: «پس بخور و بیاشام و خاطرت را شاد و خوش دار.» در آن لحظة پرآشوب، این جمله برایم آرامشی گذرا به ارمغان آورد. باور داشتم که فرزندم هدیه ایست از سوی خدا و دلیل ادامه‌دادن برای من.

بعد، درد زایمان آغاز شد. با هر موج از درد، برای رحمت و نیرو دعا می‌کردم. این لحظه قرار بود لبریز از گرما، عشق و دستانی باشد که دستانم را در آرامش بگیرند. اما من در تاریکی بودم، در مسیری که با مرگ فرش شده بود و در ترس از اینکه شاید این شب، آخرین شب زندگی‌ام باشد. صدای بمب‌ها، مثل موسیقی پس‌زمینه‌ای وهم‌آلود و ترسناک، همراه با هر درد زایمان تکرار می‌شد. از خدا تمنا می‌کردم که اجازه دهد پسرم را سالم به دنیا بیاورم و آن‌قدر زنده بمانم که بتوانم او را در آغوش بگیرم.

زنان در میان ویرانه‌ها زایمان می‌کردند؛ در کنار اجساد، مادرانی بودند که کودکان بی‌جانشان را در آغوش گرفته بودند.

در میان ویرانی‌ها، نخستین گریة پسرم، گواهی بود بر روحی که تسلیم نشده بود. شب، سرد و بارانی بود، اما آسمان می‌سوخت. هواپیماهای جنگی بر فراز سرمان غرش می‌کردند و موشک‌ها تاریکی شب را روشن می‌ساختند؛ گویی شهر به کابوسی واقعی بدل شده بود. زنان در میان ویرانه‌ها زایمان می‌کردند. در کنار اجساد، مادرانی بودند که کودکان بی‌جانشان را در آغوش گرفته بودند. من هنوز صورت نوزادم را نبوسیده بودم. صبح که فرارسید، خانواده‌ام بالاخره رسیدند. برای اولین‌بار پس از مدت‌ها، احساس کردم خدا دعایم را شنیده است.

اما صلح، دیگر رؤیایی بود که آن را نمی‌شناختیم. صدای بمب‌ها بلندتر از شادی‌ام بود. بااین‌حال، در همان روز تصمیمم را گرفتم: من و پسرم زنده می‌مانیم و با هر آن چه که در مقابلمان بایستد می‌جنگیم و این تنها، آغاز مبارزه بود. چطور باید او را سیر می‌کردم؟ بازارها که تا پیش از آن خالی بود، حالا پر شده بودند؛ اما همه چیز با قیمت‌هایی فروخته می‌شد که از توان ما خارج بود. گوشت، ماهی و میوه، دیگر برای ما مثل کالای لوکس بودند. و لباس؟ او لباسی نداشت؛ تنها لباس‌هایی را می‌پوشید که از کودکانی به جا مانده بود که مثل خودش، در دل جنگ به دنیا آمده بودند.

 

رنج بی‌پایان

پسرم درحالی‌که پناهنده بود، به دنیا آمد. کودکی بی‌خانه، درست مثل ما که از جایی به جای دیگر می‌گریختیم. همیشه مرگ در تعقیب ما بود. جنگ همچنان ادامه داشت. او آن‌قدر کوچک بود که تابستان و زمستان را از هم تشخیص نمی‌داد، اما رنج را خوب می‌شناخت.

گرما طاقت‌فرسا بود. او بی‌وقفه عرق می‌ریخت و آن‌قدر گریه می‌کرد تا از خستگی بی‌هوش شود. غروب، نوع دیگری از عذاب بود. آخرین پرتوهای خورشید، پناهگاهمان را به کوره‌ای سوزان تبدیل می‌کرد و گریه‌های ریز و ناتوانش در شب طنین می‌انداخت. حشرات، پوست لطیفش را می‌جویدند. سگ‌های ولگرد که روزی حیوانات خانگی بودند و حالا لاشه خواران خیابان‌ها، در دوردست زوزه می‌کشیدند. بعضی از آن‌ها حتی از پیکر مردم ما در شمال غزه تغذیه کرده بودند. حملات هوایی بی‌وقفه بود؛ او از هفتة اول زندگی‌اش، وحشت آن‌ها را تجربه کرده بود.

پسرم درحالی‌که پناهنده بود به دنیا آمد. کودکی بی‌خانه، درست مثل ما که از جایی به جای دیگر می‌گریختیم. همیشه مرگ در تعقیب ما بود.

سپس سرما سراغ ما آمد. او گریه کرد و من با او گریستم. افسردگی سنگینی بر من غلبه کرد. تاریکی فراگیر شد؛ اما ایمانم، تکیه‌گاهم بود. چیز زیادی نداشتیم؛ حتی لباس‌هایمان را با هم تقسیم می‌کردیم تا گرم بمانیم. اولین هفتة آوارگی‌مان را خوب به خاطر دارم؛ وقتی که چند وسیلة مختصر را با این تصور که به زودی بازخواهیم گشت، جمع می‌کردیم. نمی‌دانستم که زندگی‌مان برای همیشه تغییر کرده است.

مثل ارواحی در گوری سرد زندگی می‌کردیم، ترسی همیشگی داشتم از اینکه مبادا سرما جان پسرم را بگیرد؛ همان‌طور که جان دیگر کودکان در اردوگاه را می‌گرفت. هر شب او را می‌بوسیدم؛ انگار که آخرین بار است. بیشتر از جان خودم، نگران جان او بودم. تولدش باید سرشار از شادی می‌بود، اما به باری سنگین بر دلم بدل شد.

وقتی که یک ساله شد، آرزو داشتم بتوانم آرامش را به او هدیه دهم. اما در زمانی که جنگ همه‌جا را فراگرفته بود، چگونه می‌توانستم چنین چیزی به او بدهم؟ برای او اتاقی زیبا آماده کرده بودیم؛ تختی گرم، خانه‌ای پر از امنیت و آرامش و... اما او به جهانی تبعید شده پا گذاشت، بی‌خانه، بی‌تخت، و تنها جنگی که تمام آنچه می‌شناخت، همان بود.

برای کودک کوچکم در میان عشق و جنگ، دعا می‌کنم: سال‌های پیش رویت سرشار از صلح، رحمت و امنیت باشد. به معجزه‌ام در دل ناامیدی و امیدم در روزهای پریشانی: ای فرشتة کوچک من، همیشه مایة قوت من باشی.

https://www.middleeasteye.net/opinion/war-gaza-my-son-was-born-world-fire

 

[1] . Shaimaa al-Durra

/ انتهای پیام / 

گزارش خطا پسندها :