گروه و جامعه و اقتصاد «سدید»؛ حمله چندی پیش اسرائیل به قلب دوحه، پایتخت قطر، رویدادی فراتر از یک عملیات نظامی متعارف بود. این حمله، صرفنظر از میزان موفقیت یا مشروعیت آن، یک اقدام نمادین بود که چرخش یک استراتژی کلان را به تمام منطقه مخابره کرد. این انفجار، تنها انفجار در یک پایتخت عربی نبود؛ بلکه انفجاری بود در ویترین «نمایشگاه توسعهای» که قرار بود آینده خاورمیانه جدید را به نمایش بگذارد. نمایشگاهی که با دلارهای نفتی ساخته شده بود تا ثبات، پیشرفت و مدرنیته را در سایه یک نظم نوین منطقهای به رخ جهانیان بکشد. این یادداشت استدلال میکند که حمله به دوحه، گواهی فوت رسمی «پیمان ابراهیم» و اعلام گذار اسرائیل از استراتژی «خرید امنیت از طریق عادیسازی» به فصلی جدید، تهاجمی و بسیار خطرناکتر در دکترین امنیتی خود، یعنی استراتژی «تحمیل امنیت»، است.
کالبدشکافی «نمایشگاه» و محصول آن
برای درک عمق این تحول، ابتدا باید ماهیت مدل توسعهای که در قطر و دیگر کشورهای حاشیه خلیج فارس دنبال میشود را کالبدشکافی کرد. این مدل بیش از آنکه یک فرآیند توسعه پایدار و درونزا باشد، پروژهای عظیم برای «برندسازی جهانی» است. محصولی که در این نمایشگاه فروخته میشد، تصویر یک «خاورمیانه جدید» بود؛ منطقهای پسا-نفتی، مدرن، باثبات و آماده برای تجارت جهانی که با گذشتهی پرآشوب خود وداع کرده است.
مشتریان این «محصول» نیز نخبگان سیاسی و اقتصادی غربی، سرمایهگذاران بینالمللی، گردشگران و نهادهای معتبر جهانی بودند. آسمانخراشهای سر به فلک کشیده، شهرهای هوشمند آیندهنگرانه مانند «لوسیل» و «نئوم»، و میزبانی رویدادهای پر زرق و برقی چون اکسپو ۲۰۲۰ دبی و جام جهانی ۲۰۲۲، همگی ویترینهایی بودند که برای فروش این تصویر طراحی شده بودند. هدف صرفاً نمایش ثروت نبود؛ بلکه کسب نفوذ سیاسی در پایتختهای غربی، سرپوش گذاشتن بر انتقادات حقوق بشری، و ارائه یک چهره مدرن از جهان عرب بود. نکته کلیدی این است که موفقیت کل این پروژه به ثبات و امنیت منطقهای گره خورده بود؛ امنیتی که پیمان ابراهیم قرار بود آن را تضمین کند.
بنیاد معیوب؛ تضادهای درونی پیمان ابراهیم
این نمایشگاه مجلل اما بر روی یک بنیاد معیوب و لرزان ساخته شده بود. ستون امنیتی آن، «پیمان ابراهیم»، نه یک پیمان صلح، که یک معامله امنیتی بود که از درون با تضادهای حلنشدنی مواجه بود. همانطور که تحلیلگران پیش از این هشدار داده بودند [1]، نقص بنیادین آن، نادیده گرفتن کامل ریشهایترین عامل بیثباتی در منطقه، یعنی مسئله فلسطین بود.
تضاد اول، شکاف عمیق میان دولتهای امضاکننده و ملتهایشان بود. عادیسازی روابط با اسرائیل هرگز در سطح مردمی در جهان عرب پذیرفته نشد و دولتها در همراه کردن افکار عمومی خود با این سیاست شکست خوردند. جنگ غزه و روزگار پس از عملیات شکوهمند طوفان الاقصی این شکاف را به یک دره تبدیل کرد و دفاع از این پیمان را برای رهبران عرب به یک «بدهی سیاسی» غیرقابل دفاع و پرهزینه بدل ساخت.
تضاد دوم، در تعاریف متناقض از مفهوم «امنیت» نهفته بود. برای اسرائیل، «امنیت» به معنای ایجاد یک ائتلاف نظامی فعال علیه ایران و محور مقاومت بود. اما برای امارات و بحرین، «امنیت» به معنای ثبات اقتصادی و فراهم کردن فضایی آرام برای جذب سرمایه و گردشگر بود. زمانی که اقدامات نظامی تهاجمی خود اسرائیل در غزه و کرانه باختری به عامل اصلی بیثباتی و ناامنی در کل منطقه تبدیل شد، این تضاد منافع به وضوح آشکار گردید.
تضاد سوم و شاید ویرانگرترین آن، در درون خود اسرائیل ریشه داشت. روی کار آمدن دولت راستگرای افراطی نتانیاهو، که علناً با هرگونه راه حل برای مسئله فلسطین مخالف بود و الحاق کرانه باختری را دنبال میکرد، عملاً در تضاد مستقیم با روح و متن پیمان ابراهیم قرار داشت. هشدارهای مکرر امارات [2] مبنی بر اینکه این اقدامات کل توافق را «از هم میپاشد»، نشان میداد که این پیمان از درون در حال فروپاشی است. این پیمان، مصداق بارز ساختن قصری مجلل بر روی یک آتشفشان فعال بود.
استراتژی جدید؛ از رویای شکسته تا دکترین تهاجمی
جنگ غزه همان فوران آتشفشانی بود که بنیادهای لرزان پیمان ابراهیم را به طور کامل ویران کرد. این جنگ، رویای یک صلح اقتصادی را در هم شکست و حمله به دوحه، اعلام رسمی اسرائیل مبنی بر کنار گذاشتن کامل این چارچوب شکستخورده بود.
این رویداد، تولد رسمی استراتژی جدید و تهاجمی اسرائیل را اعلام کرد. این استراتژی را میتوان «دکترین ضاحیه تعمیمیافته» نامید. دکترین ضاحیه، که پس از جنگ ۲۰۰۶ لبنان شکل گرفت، مبتنی بر استفاده از نیروی نامتناسب و تخریب گسترده زیرساختهای غیرنظامی برای ایجاد بازدارندگی در برابر حزبالله بود. اکنون، اسرائیل این دکترین را از یک منطقه کوچک جغرافیایی به کل منطقه «تعمیم» داده و آن را به ستون اصلی سیاست امنیتی خود تبدیل کرده است.
پیام این استراتژی جدید روشن است: دیگر هیچ بازیگر بیطرفی در منطقه وجود ندارد. هر دولتی، حتی یک میانجی بینالمللی مانند قطر، که به دشمنان اسرائیل پلتفرم سیاسی یا پناه بدهد، به یک هدف مشروع تبدیل میشود. این دکترین، نقش دیپلماسی، مذاکره و میانجیگری را به طور کامل به حاشیه رانده و آن را با منطق سخت یکجانبهگرایی نظامی جایگزین میکند. این گذار، منطقه را وارد عصر جدیدی از تنش میکند که در آن، احتمال درگیریهای مستقیم و غیرقابل کنترل به شدت افزایش یافته است.
نتیجهگیری؛ آینده «نمایشگاه» در مه
اکنون به مسأله اولیه اصلی بازگردیم: انفجار در ویترین نمایشگاه رخ داده و شیشههای آن فرو ریخته است. «نمایشگاه توسعه» دیگر یک مکان امن برای سرمایهگذاری نیست، بلکه خود به بخشی از میدان درگیری و یک هدف بالقوه تبدیل شده است. این یک بحران وجودی برای مدل توسعه اقتصادی کشورهای حاشیه خلیج فارس است.
این کشورها اکنون با چند گزینه دشوار روبرو هستند. گزینه اول، چرخش به سمت دیپلماسی منطقهای و تلاش برای ایجاد توازن جدید با قدرتهایی مانند ایران است. نشانههایی از کاهش تنش میان اعراب و ایران، حتی قبل از جنگ غزه نیز دیده میشد. این روند اکنون میتواند شتاب بیشتری بگیرد، زیرا این کشورها درک کردهاند که چتر امنیتی آمریکا و اسرائیل نه تنها قابل اتکا نیست، بلکه خود میتواند منشأ بیثباتی باشد. گزینه دوم، فشار بر ایالات متحده برای مهار اسرائیل است؛ گزینهای که با توجه به سیاست داخلی آمریکا و نفوذ لابیهای قدرتمند، چشمانداز موفقیتآمیز چندانی ندارد. و گزینه سوم، که خطرناکترین گزینه است، ورود به یک رقابت تسلیحاتی جدید برای دستیابی به بازدارندگی مستقل است؛ مسیری که میتواند کل منطقه را به آتش بکشد و پروژه «نمایشگاه توسعه» را به طور کامل به ویرانه تبدیل کند.
دوران توهم «صلح اقتصادی» به پایان رسیده و منطقه وارد عصر مواجهه با واقعیتهای سخت امنیتی شده است. آینده شهرهای درخشان حاشیه خلیج فارس دیگر نه در دست معماران و مدیران اقتصادی، که در دست ژنرالها و استراتژیستهای نظامی است و سرنوشت «نمایشگاه» در مه غلیظی از عدم قطعیت فرو رفته است.
[1] https://www.foreignaffairs.com/israel/fallacy-abraham-accords-normalization-saudi-arabia-without-palestinians
[2] https://www.thenationalnews.com/news/mena/2025/09/08/abraham-accords-overturned-by-hamas-and-israeli-extremists-top-emirati-official-says/
/انتهای پیام/