مردم شناس : مهرداد عربستانی گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ تضاد میان خواستههای فردی و اقتضائات جامعه، یکی از قدیمیترین و بنیادینترین چالشهای حیات بشری است. از یک سو، فرد تمایل به ارضای بیقیدوشرط غرایز خود دارد و از سوی دیگر، بقای جامعه در گرو مهار همین امیال و حرکت در چارچوب یک «اراده عمومی» است. اما این اراده عمومی چیست؟ آیا صرفاً یک اجماع موقت است یا ریشهای عمیقتر در هویت یک ملت دارد؟ و مهمتر از آن، این تعارض دائمی میان فرد و جامعه، چگونه قابلحل است؟ آیا مدلی آرمانی برای ایجاد توازن وجود دارد یا انسانها محکوم به یک چانهزنی ابدی هستند؟ ما برای بررسی ریشههای انسانشناختی این مسئله و نسبت آن با مفاهیمی چون فطرت، اخلاق و حکمرانی مطلوب، به سراغ دکتر مهرداد عربستانی - انسانشناس و عضو هیئتعلمی دانشگاه تهران - رفتیم تا این تعارض ذاتی را از منظر تکامل گونه انسان و شکلگیری جوامع بشری تحلیل کنیم. در ادامه مشروح این گفتوگو تقدیم نگاه شما میشود.
اراده عمومی؛ برآیند متغیر خواستهها یا گفتمانی هژمونیک؟
نسبت اراده فردی با اراده عمومی به چه شکل است و تضادی که بین این دو قرار میگیرد چطور توصیف میشود؟ اما قبل از اینکه وارد پاسخ این سؤال بشویم، خوب است ابتدا یک مبنای مشترک داشته باشیم؛ وقتی میگوییم اراده عمومی، دقیقاً منظورمان چیست؟ آیا این اراده، همان مفهوم اجماع اجتماعی است که در موضوعی به وجود میآید؟ یا ریشه عمیقتری دارد و مثل خواسته جمع پایداری است که هویت جامعه را شکل میدهد؟ یا اینکه اصلاً به فعالیتهای مستمری بازمیگردد که یک جامعه بانشاط و فعال از خود بروز میدهد؟
عربستانی: اراده عمومی بهنوعی برآیند خواستهها و تمایلات افراد جامعه است و وقتی میگوییم برآیند، معنای آن یک جمع ساده نیست؛ چون که افراد، تمایلهای بسیار متفاوتی دارند. منظور، آن بخش مشترکی است که بر روی آن اجماعی وجود دارد یا اینکه بهاصطلاح یک تمنایی هست یا یک ارادهای هست که بهنوعی هژمونیک است؛ یعنی گفتمانی که در جامعه مقبولیت (Legitimacy) دارد؛ به این معنا که همه تا حدودی بر روی آن توافق دارند. البته اگر بخواهیم فنیتر نگاه کنیم، این توافق همیشه در حال تغییر است. یعنی آن چیزی که به آن «اراده عمومی» میگویند، چیزی است که در حال تغییر است؛ بهخاطر اینکه شرایط تغییر میکند و جامعه هیچوقت یک واحد کاملاً بسته نیست و عناصر جدیدی واردش میشوند. هم بحثهای نظری صورت میگیرد، هم وقایع عینی طبیعی یا اجتماعی رخ میدهد و اینها با هم باعث میشود که تغییراتی در اراده عمومی رخ بدهد.
اراده عمومی بهنوعی برآیند خواستهها و تمایلات افراد جامعه است و وقتی میگوییم برآیند، معنای آن یک جمع ساده نیست؛ چون که افراد، تمایلهای بسیار متفاوتی دارند. منظور، آن بخش مشترکی است که بر روی آن اجماعی وجود دارد یا اینکه بهاصطلاح یک تمنایی هست یا یک ارادهای هست که بهنوعی هژمونیک است.
این مسئله اراده عمومی اصولاً زمانی مطرح میشود که مسئله حاکمیت و دولت، موضوعیت پیدا میکند. همیشه دولتها سعی میکنند با ابزارهای مختلف این اراده عمومی را بسنجند تا رفتارهای خودشان را بر اساس آن توجیه کنند؛ یا بههرحال سعی میکنند که یک اراده عمومی را متناسب با شیوه عملشان تبلیغ کنند یا به اراده عمومی جهت دهند. بهاینترتیب، وقتی از اراده عمومی صحبت میکنیم، خواهناخواه به مسئله «governance» یا حکمرانی هم ربط پیدا میکند.
انسان، جانور اجتماعی تکاملیافته
وقتی وارد حیطه فردی و ارادههای متکثر فردی و جمع آن با ارادههای جمعی میشویم، خواهناخواه به آن نقطه بروز مطلوب اراده عمومی در جوامع انسانی فکر میکنیم که باید چطور باشد.
عربستانی: بله. در واقع یک تقابل بین آن چیزی که ارادهها یا بگوییم تمایلات فردی است و آن چیزی که اراده عمومی گفته میشود، وجود دارد. اصولاً این امری است که موضوع چانهزنی همیشگی است و هیچوقت اینطور نیست که بتوان به طور دقیق برای همه جا یک مدل جهانشمول درست کرد. اجازه بدهید من از مقداری عقبتر شروع کنم؛ از نوع انسان و زندگی اجتماعی یا شکلگیری جامعه انسانی.
در واقع یک تقابل بین آن چیزی که ارادهها یا بگوییم تمایلات فردی است و آن چیزی که اراده عمومی گفته میشود، وجود دارد. اصولاً این امری است که موضوع چانهزنی همیشگی است و هیچوقت اینطور نیست که بتوان به طور دقیق برای همه جا یک مدل جهانشمول درست کرد.
انسانها از حدود نزدیک به دو میلیون سال پیش روی زمین بودهاند. این گونة ما انسان هوشمند، حدود سیصد - چهارصد هزار سال است که روی زمین زندگی میکند و همینطور که به دوران ما نزدیکتر میشویم، تحولاتی رخ میدهد. شاید مهمترینش، شکلگیری زبان است تا آرامآرام میرسیم به مثلاً حدود دههزار سال پیش که اجتماعات بزرگی شکل میگیرند که به آنها شهر میگوییم. نکته اینجاست که انسانها در تمام این دوران، همیشه بهصورت گروهی زندگی کردهاند. بهعبارتدیگر، اگر انسان را بهعنوان یک جانوری که روی زمین زندگی میکند در نظر بگیریم، اصولاً یک جانور اجتماعی است؛ یعنی بهگونهای از نظر اجتماعی و بیولوژیک تکامل پیدا کرده که متناسب با زندگی در اجتماعات کوچک است. چون در بخش غالب تاریخ حیات انسانی، ما همیشه در گروههای کوچک زندگی میکردیم، مگر این اواخر که شهرها ایجاد شده و بهویژه در قرون اخیر بهخاطر بزرگشدن شهرها، مسائل اجتماعی بسیار پیچیدگی پیدا کردهاند.
سرکوب غرایز فردی، بهای امنیت و منافع زندگی اجتماعی
نکته بعد این است که انسان وقتی به دنیا میآید، بههرحال در یک گروه، جامعه، فرهنگ و یک زبانی قرار میگیرد؛ چیزهایی که انتخاب نکرده و در واقع پیش از او وجود داشته و او به درون آن پرتاب میشود. مسلماً اگر این بچه بخواهد کاملاً بر اساس تمایل و غرایز خودش و به دنبال لذت خودش یا رضایت خودش برود، با منافع جمع تضاد پیدا میکند. این است که همه انسانها یک دورهای را که دوره تربیتی است و به لحاظ فنیتر به آن «فرهنگپذیری» و «جامعهپذیری» میگویند، طی کرده تا بهنوعی پرورش پیدا کنند که متناسب با آن جامعهای باشد که در آن زندگی میکنند. طی این دوره، تمام آن تمایلات کاملاً خودمحور، لذتجویانه یا آن تمایلاتی که حول مدار غرایز میگردد، انسان باید تا حد زیادی از ارضای مستقیم اینها چشمپوشی کند. یعنی اینها باید تحت کنترل اجتماعی درآیند، وگرنه اگر بخواهد بدون شرط از همه چیز بهره ببرد، با حقوق و منافع دیگران تضاد پیدا میکند و میتواند به اصول مقوم جامعه لطمه وارد کند. این است که اصولاً در این دوران فرهنگپذیری و جامعهپذیری، خواهناخواه یک سری از این تمایلات فردی و غریزی سرکوب میشوند یا اینکه بهنوعی هدایت میشوند که تا حدودی و با کمی اعوجاج از طریق اشکال قابلقبول اجتماعی ارضاء شوند.
بعضی مانند «فروید»، معتقدند که این تقابل، اصولاً ذاتی جوامع انسانی است؛ تقابل بین تمایلات فردی - غریزی از یک طرف و بهاصطلاح اقتضائات زندگی اجتماعی از طرف دیگر. میتوان گفت که این تناقض دائمی بهنوعی در ذات جوامع انسانی وجود دارد. بهعبارتدیگر، هیچوقت قابلحل مطلق نیست؛ یعنی همیشه این تعارض را انسانها احساس میکنند و هیچ چارهای وجود ندارد. این ریشه تعارض بین فرد و جامعه است. خب در عوض، جامعه هم البته منافعی برای فرد تدارک میبیند؛ زندگی در جامعه به ما امنیت میدهد، آینده را پیشبینیپذیر میکند، از ما حمایت میکند و همینطور پاکیزگی و... را به ارمغان میآورد. اینها چیزهایی است که جامعه به ما میدهد؛ در ازای اینها ما باید از یک سری تمنّاها چشمپوشی کنیم. در حقیقت همه انسانها خواهناخواه میآموزند که امیالشان را تحت انقیاد ارزشهای اجتماعی قرار دهند. ولی همیشه این تضاد وجود دارد و انسانها تمایل دارند تا آنجایی که میشود از این محدودیتهایی که جامعه برایشان بار میکند، کم کنند. البته اینجا باز پیچیدگیها بیشتر میشود؛ بسته به اینکه چقدر از این محدودیتها از نظر اعضای جامعه مشروعیت یا مقبولیت داشته باشد، شرایط متفاوت خواهد بود. اگر مقبولیت داشته باشد، اینها را قبول میکنند و در ازایش منافعی را از جامعه میگیرند. خب این یک توازنی ایجاد میکند که از نظر بعضی، این توازن هیچوقت نمیتواند به طور کامل وجود داشته باشد و همیشه انسانها در همه جوامع احساس خسران میکنند، البته شدت آن متفاوت است.
به نظر میرسد که بر اساس این تعریف، انسان بیشتر نتیجه فرهنگ و ساخت اجتماعی است. مثلاً برای ویژگیهای فطری و خلقت انسان که در نگاه الهیاتی ثابت و ذاتی هستند، نقشی در شکلگیری اراده عمومی میبینید یا همه چیز وابسته به محیط فرهنگی است و وقتی که شما در فرایند فرهنگپذیری قرار میگیرید اراده عمومی شکل میگیرد؟
عربستانی: در واقع آن ارادهها و تمناهای فردی را میتوان فطری دانست و وقتی که شما در شرایط فرهنگپذیری قرار میگیرید، آن اقتضائات اجتماعی هستند که این تمایلات فطری را در غالب خاصی قرار داده و تغییر میدهند. تمایل به اینکه انسان بدون هیچ قیدی به سمت ارضای امیالش برود، همانطور که دیدیم موجب تعارض با حقوق و تمایلات دیگران در جامعه خواهد بود. پس انسان یک سرشتی دارد که در ذات بدنمندی او نهفته است که این سرشت، طبعاً تحتتأثیر فضای فرهنگی و اجتماعی قرار میگیرد.
سرشت انسان در نسبت با اجتماعی شدن او
آیا ممکن است بعضی از ویژگیهای سرشت انسان، او را به اجتماعی بودن سوق بدهد؟ مثل حقطلبی و...
عربستانی: اگر بخواهم علمی صحبت کنم یعنی با یافتههای علمی ببینیم چه به دست میآوریم، میتوان گفت بله، بعضی از چیزهایی که اخلاقی محسوب میشود، مثل انصاف یا همان عدالت یا مثلاً همدلی و شفقت نسبت به دیگران یا همان دیگرخواهی، بهنوعی در سرشت انسان قرار گرفتهاند. البته ما طوری در طی تکامل نوع انسان تغییر یافتهایم که مناسب زندگی اجتماعی باشد. به عبارتی میتوان گفت که انسان، اصولاً موجودی اجتماعی است. تحقیقات رفتارشناسی جانوری و عصبشناختی نشان دادهاند که حتی در میان حیوانات، بهویژه به طور آشکارتر در میان حیواناتی که درجه تکامل نسبتاً عالیتری دارند، بهوضوح تمایل به انصاف و همدلی مشاهده میشوند. بهعبارتدیگر، این احساس که انصاف باید وجود داشته باشد یا عدالت، یعنی نباید با دو نفر که در شرایط یکسان هستند دو جور رفتار بشود، حتی در حیوانات و به طور مشخص و واضح در میمونها هم دیده شده است. یا همدلی به معنای درک احساسات دیگری در خود که منجر به شفقت و رفتار بهاصطلاح دیگرخواهانه میشود هم وجود دارد. این هم در بسیاری از حیوانات، حتی در حیواناتی که سیستم عصبی خیلی پیچیدهای ندارند دیده شده است؛ البته در حیواناتی که سیستم عصبی پیچیده دارند، این ادراک و رفتارهای متأثر از آن مشخصتر هستند. پس میتوان گفت که مبانی آن چیزی که ما «اخلاق» مینامیم، اگر آن را به دو مسئله انصاف و شفقت تقلیل بدهیم، این هم بهنوعی میتوان گفت که در سیستم عصبی و در بدن ما تعبیه شده است.
البته این را نباید با دستورات اخلاقی که بعدها بهصورت قواعد دستوری مثل «این کار را بکن، آن کار را نکن» در فرهنگهای مختلف شکل میگیرد، یکسان گرفت. آن چیزی که من راجع به آن صحبت کردم، یک جور حس اخلاقی است که انسان را به سمت انصاف و دیگرخواهی یا شفقت سوق میدهد؛ ولی دستورات اخلاقی چیزهایی هستند که با زبان ساخته شدهاند و سعی دارند این احساس اخلاقی را در قالب دستورات امری، فرمولبندی کنند.
میشود راجع به اعتباری بودن یا نبودن علم اخلاق صحبت کرد، ولی خب به نظر میآید که از بحث خارج است. شما غایت جامعه، یعنی غایت اراده عمومی را چطور میبینید؟ آیا هدفش فقط بقا و هماهنگی اجتماعی است یا میشود مقصد بالاتری هم برای آن تصور کرد؟
عربستانی: اگر منظور غایت مطلوب، به منزله یک تصویری آرمانی یا اتوپیایی از جامعه مطلوب باشد، چنین غایاتی معمولاً جنبه ایدئولوژیک دارند و اگر منظور از مقاصد بالا، اهداف و ارزشهایی هستند که انسان باید در خدمت آنها باشد یا حتی برای آنها فداکاری کند، این هم نوعی دستورکار اخلاقی است که مناسب یک گروه همفکر و هم راستا است که با ماهیت متکثر جامعه انسانی میتواند در تعارض قرار گیرد. اما اگر منظور از غایت مطلوب، شیوه مطلوب حکمرانی است، این موضوع فلسفههای سیاسی گوناگونی است که هر یک شیوه خاصی را مناسب برای اداره جامعه میدانند. بهعبارتدیگر، انواع مختلف سازوکار تعامل ارادههای فردی و جمعی بهگونهای که حداقل شر و حداکثر منفعت در نگاه کلی را برای آحاد جامعه ایجاد کند.
چانهزنی همیشگی بین اراده عمومی و دستگاه حاکم بر جامعه
خب پس با همین موضع ادامه بدهیم. بفرمایید که جامعه ایدهآل چه جور جامعهای است؟ چطور باید این توازن بین اراده فردی و اراده جمعی برقرار شود؟
عربستانی: خب مدلهای مختلفی وجود دارد که در انواع نظریهها در فلسفه سیاسی برای حکمرانی مطرح شدهاند و البته خارج از بحث و تمرکز من هستند. اما بهطورکلی، برخی از جوامع هستند که باتوجهبه اینکه ارادههای جمعی ممکن است در هر دوره تغییر کند، نظامی را تعبیه میکنند که هر وقت این اراده تغییر کرد، شیوه حکمرانی هم تا حدودی مطابق با این اراده عمومی تغییر کند. یعنی اتفاقنظر حداقلی بر سر اشتراکات وجود دارد و حول این اشتراکها، جامعه وارد یک بازی میشود که طی آن، تلاش میکند مثلاً با تشکیل احزاب، جناحهای سیاسی و گروههای مدنی و از طریق سازوکارهایی مثل رأیگیری یا مدلهای مشارکتی، اراده عمومی را در حکمرانی لحاظ کند. بهاینترتیب، این یکی از راههایی است که سعی میکند تمهیداتی ایجاد کند که حتیالمقدور بشود اعمال حکمرانی را با اراده عمومی تطبیق داد یا توجیه کرد. در جاهای دیگر ممکن است شیوههای دیگری وجود داشته باشد؛ مثلاً جامعه توسط افرادی با آرمانهای خاصی اداره شود و مجال کمتری برای اعمال ارادة عمومی در حکمرانی وجود داشته باشد.
بههرحال چیزی که ما در همه دنیا میبینیم، یک چانهزنی است بین آن اراده عمومی و آنچه که بالفعل بر جامعه حاکم است. همه جا ما این چالشها را میبینیم. از طرف دیگر، ما چالشهای دیگری هم در همه جوامع میبینیم و آن جایی است که اراده عمومی یا بخشی از اراده عمومی، احساس میکند که در جامعه نادیده گرفته شده و این منشأ تعارضات اجتماعی و سیاسی خواهد بود.
بههرحال چیزی که ما در همه دنیا میبینیم، یک چانهزنی است بین آن اراده عمومی و آنچه که بالفعل بر جامعه حاکم است. همه جا ما این چالشها را میبینیم. از طرف دیگر، ما چالشهای دیگری هم در همه جوامع میبینیم و آن جایی است که اراده عمومی یا بخشی از اراده عمومی، احساس میکند که در جامعه نادیده گرفته شده و این منشأ تعارضات اجتماعی و سیاسی خواهد بود.
پس یعنی نمیشود یک حالت مطلوبی را برای این امر در نظر گرفت؟
عربستانی: این حالت مطلوب، همیشه محل بحث است و مباحثه دکترینهای سیاسی همچنان ادامه دارد. من ترجیح میدهم با رویکرد علوم اجتماعی به ارزیابی و تحلیل تبعات هر رویکردی بپردازم. همه جنگها بر سر این است که چه شیوهای بهتر است که این تعارض ذاتی جامعه بشری را کاهش بدهد. در یک ارزیابی کلی، مدلهایی که بتوانند این تناقض را به حداقل برسانند، رنج و ناخرسندی کمتری آحاد جامعه ایجاد خواهند کرد و اگر از این زاویه نگاه کنیم، وقتی ببینیم که در جامعه رنج کمتری یا بهاصطلاح نارضایتی کمتر یا احساس خسران کمتری وجود دارد، میتوان گفت که این سیستم دارد بهتر کار میکند. بهاینترتیب، احساس خشنودی و سعادتمندی یا در مقابل احساس خسران، میتوانند یکی از معیارهای سنجش میزان موفقیت یک جامعه در حل تعارض بین فرد و جامعه باشد. این ایدهای است که یک انسانشناس به نام «رابرت ادگرتون» در کتابش به نام «جامعه بیمار» مطرح کرده است. وی در این کتاب، نشان داده که چطور برخی باورها و الگوهای رفتاری در جوامع مختلف باعث آسیب جسمی و روحی به مردم جامعه میشوند و حتی در سطحی دیگر به طور استعاری باعث بیماری خود جامعه و در نتیجه اضمحلال جامعه و ازبینرفتن مبانی مقوم جامعه میشوند.
احساس سعادتمندی در جامعه و رابطه آن با رشد و ارتقای اجتماعی
چون مدنظرتان این است که توصیف کنید، آیا از جوامع حال حاضر یا کنونی، با همین ملاک رنج کمتر، جامعهای نسبتاً موفق به ذهنتان میرسد که توصیف کنید تا با تأمل در آن دریابیم که چه چیزی باعث تعارضات کمتر شده است؟
عربستانی: شاید در مواردی ظاهراً تعارضات کمتر باشد، اما به این هم نمیتوان کاملاً استناد کرد؛ چون گاهی اوقات میبینید که یک جامعه آرام است، ولی وقتی وارد آن میشوید، میبینید که این آرامش بهخاطر اعمال زوری است که بر آنها حاکم است. یعنی الزاماً اینطور نیست که خوشحال باشند یا احساس سعادت کنند. شما از روی ظاهر نمیتوانید قضاوت کنید. به نظر من، سنجش میزان احساس سعادتمندی، یعنی اینکه آحاد جامعه چقدر زندگیشان را رو به رشد و در راستای ارتقای اجتماعی میبینند را میتوان یک معیار برای سنجش میزان مطلوبیت یک جامعه دانست. البته در مقایسه بین کشورها، پیچیدگیهای بیشتری هم وجود دارد؛ چون تجربه تاریخی هر کشوری متفاوت است و نظام اجتماعی و سازوکارهای اجتماعیشان هم مسیرهای متفاوتی را طی کرده است. بهعبارتدیگر، هر وضعیت اجتماعی یک وضعیت تاریخمند و برساخته اجتماعی است و بهاینترتیب، نمیتوان میزان توفیق هر جامعه را بهسادگی و بدون لحاظکردن این پیچیدگیها ارزیابی کرد.
سنجش میزان احساس سعادتمندی، یعنی اینکه آحاد جامعه چقدر زندگیشان را رو به رشد و در راستای ارتقای اجتماعی میبینند را میتوان یک معیار برای سنجش میزان مطلوبیت یک جامعه دانست.
یک مثال میزنم. سیستم حکمرانی مالزی مبتنی بر یک پیشینه تاریخی است که با چندین پادشاهی محلی شروع میشود و سپس تجربه استعمار را دارند. ابتدا در بخشهایی توسط هلندیها و سپس به طور گسترده توسط بریتانیا استعمار شدند. مالزی جامعهای است که مشخصاً بین مالاییهای مسلمان، چینیتبارهای مالزی و هندیتبارهای مالزی تقسیم شده است. چینیتباران و هندیتباران، مهاجرانی از چین و از هندوستان بهخصوص در دوران استعمار و بهخاطر نیاز استعمارگران به نیروی کار وارد کشور شدهاند و اکنون به شهروندان این جامعه تبدیل شدهاند؛ لذا مکانیزمهای قومی و حفظ توازن و هماهنگی بین این اقوام بسیار برجسته است و کل حکمرانی کشور را تحتتأثیر قرار میدهد. الان سی تا چهل درصد چینیتبار در مالزی هستند. یک اقلیت بزرگ دیگر هندیتبارها هستند که حدود ده - پانزده درصد کشور را تشکیل میدهند و البته یک اکثریت نسبی که مالاییهای مسلمان هستند. اینها از نظر قومی، زبانی و فرهنگی کاملاً متفاوتاند؛ ولی بعد از استقلال در دهه شصت میلادی، برای اینکه بتوانند این توازن را بین اقوام - در عین احترام به تفاوتهای فرهنگی و مذهبی - برقرار کنند، یک سیستم بسیار ویژهای طراحی کردند که حتیالمقدور هماهنگی بین این اقوام را برقرار کند. این تجربه تاریخی، اینها را به سمتی برده که به سوی یک طور تکثرگرایی فرهنگی و سیاسی سوق داده شدهاند.
مدل مالزی با تاریخ کشور ما که ابتدا یک امپراتوری در دوران باستان بوده و ملتهای مختلفی در آن زندگی میکردند، متفاوت است. سرزمینی که حدود هزار و چند صدسال قبل، عنصر اسلام از جغرافیایی دیگر وارد آن میشود و با هویت ملی آمیخته و درعینحال که اقوام مختلف در این سرزمین به طور بومی زندگی میکردهاند و برای چندین قرن حاکمیت ملی، واحدی در این سرزمین وجود نداشته و ما بخشی از خلافت اسلامی بودیم و بعداً دوباره یک چیزی شبیه حاکمیت ملی ایجاد میشود. پس دغدغهها و تجربه تاریخی ما بسیار متفاوت بوده است. بهعبارتدیگر، ما در قصه یا داستان متفاوتی خودمان را هویتیابی و بازشناسی میکنیم. بهاینترتیب، ما نمیتوانیم مثلاً بگوییم که فلان جا خوب است و ما باید همان کار را انجام بدهیم. چون طرح مسئله و موضوع ما در واقع متفاوت است. شاید این یکی از اشتباهاتی باشد که بعضیها مرتکب میشوند که بگویند: «فلان جا را ببینید. خب ما باید همین مدل را اقتباس کنیم.» بله، ما میتوانیم از همه یاد بگیریم. دیگران هم میتوانند از ما یاد بگیرند، ولی اقتباس طابق النعل بالنعل اصلاً قابلتصور نیست. ما باید همه اقتضائات تاریخی و فرهنگی را لحاظ کنیم و طرح مسئله ویژه خودمان را بسازیم. نمیشود یک مدل را مثل قالب از جایی اتخاذ کرد؛ ولی طبعاً از همدیگر یاد میگیریم؛ کمااینکه همه جوامع انسانی از هم یاد گرفتهاند و از هم تأثیر گرفتهاند، ولی این تأثیرات را بههرحال بهنوعی در داخل فرهنگ خودشان هضمش میکنند. تغییراتی در آن میدهند و تبدیلش میکنند به چیزی که «مال خود» شده است.
ما باید همه اقتضائات تاریخی و فرهنگی را لحاظ کنیم و طرح مسئله ویژه خودمان را بسازیم. نمیشود یک مدل را مثل قالب از جایی اتخاذ کرد.
وظیفه علوم اجتماعی: توصیف پیامدها، نه صدور دستورالعمل قطعی
توصیف، مقدمه اقدام است. توصیف هر چقدر دقیقتر، عمیقتر و بهتر باشد، اقدام بعدی که از انسان سر میزند هم بهمراتب بهتر است. به نظرم میرسد که باید یک فضای نسبتاً مطلوبی را در همین شرایط کنونی ارائه بدهیم؛ یک توصیفی داشته باشیم که بتوانیم نسبت به آن، اقدامات بعدی را بچینیم تا بالاخره جامعه ما یک پله رشد کند و بالاتر بیاید. تصویر یک پله مطلوب چطور میتواند باشد؟
عربستانی: بهعنوان کسی که از زاویه دید علوم اجتماعی و انسانشناسی نگاه میکنم، من میتوانم مثلاً بگویم که اگر فلان رویه اتخاذ بشود و اگر فلان سیاست اجرا بشود، اینها میتواند فلان تبعات را داشته باشد و در واقع برای کسی که قرار است تصمیمگیری کند، یک توصیف و تبیین از اوضاع در حدی که میفهمم، ارائه بدهم و او باتوجهبه آن برنامهریزی کند یا هر کاری که لازم است، انجام بدهد. من خودم را بیشتر در مقامی میبینم که میتوانم بگویم چه کاری و چه رویهای، چه تبعاتی خواهد داشت و اینطور شاید بشود از تبعات نامطلوب جلوگیری کرد. ولی اینکه من به طور اثباتی بگویم: «اگر این کار را کنید، خوب میشود»، نمیتوانم بگویم حتماً این کار را بکنید و این حتماً نتیجه خوبی میدهد. در واقع برنامهریزی و اجرا هم نیاز به اطلاعاتی در خصوص توان و لجستیک و امکانات دارد. من ترجیح میدهم در همین زمینه بمانم که بگویم چه کارهایی چه تبعاتی میتواند داشته باشد و بهنوعی، تحذیری باشد برای کسانی که میخواهند اقدام کنند تا ببینند که اگر بخواهند این اقدام را انجام دهند، احتمالاً با چه تبعات و پیامدهایی مواجه میشوند یا نشان بدهد وضع نامطلوبی که مشاهده میشود از چه شرایط علّی و ساختاری سر برآورده است تا بتوان به تغییر آنها فکر کرد. اینطور شاید بشود از تصمیمگیریهایی که تبعات و پیامدهای نامطلوب دارد تا حدودی جلوگیری کرد. کمااینکه تا الان هم اصولاً کار جامعهشناسان و انسانشناسان همین بوده است.
نیاز به چابکی در حکمرانی
نظر شما در مقام آسیبشناسی از دکترینهای سیاسی گذشته جمهوری اسلامی ایران در مقوله اراده عمومی چیست؟
عربستانی: ما در ایران باید چابکی بیشتری در حکمرانی داشته باشیم؛ یعنی برای سنجش اراده عمومی و اعمال تغییرات انعطاف بیشتری داشته باشد وگرنه هزینههای زیادی ممکن است به جامعه تحمیل شود. بهاینترتیب از مخاطرات اقتصادی و اجتماعی و امنیتی حتیالمقدور جلوگیری میشود. مخمصههایی که امروز دچارش هستیم، طبعاً بهخاطر تصمیمات و اقداماتی بوده که به موقع تغییر نکردهاند. با ورود به جزئیات این امر از بحث دور میشویم، ولی میتوان به امور مرتبطی اشاره کرد. مثلاً وقتی که تحقیقات اجتماعی، سالها پیش کاهش امید اجتماعی را نشان دادند و صاحبنظران به زمینههای آن اشاره کردند، میشد با جدیت بیشتری به این مسئله پرداخت. یا زمانی که پژوهشهای جهانی نشان دادند که مردم ایران جزء سه کشوری در دنیا هستند که بیشترین تجربه خشم در روز را دارند و... این امور اگرچه خودشان در مقوله اراده عمومی نیستند، ولی تأثیر مستقیمی در شکلگیری اراده عمومی دارند.
ما در ایران باید چابکی بیشتری در حکمرانی داشته باشیم؛ یعنی برای سنجش اراده عمومی و اعمال تغییرات انعطاف بیشتری داشته باشد وگرنه هزینههای زیادی ممکن است به جامعه تحمیل شود. بهاینترتیب از مخاطرات اقتصادی و اجتماعی و امنیتی حتیالمقدور جلوگیری میشود.
نقش مردم: مطالبهگری برای ایجاد مجاری هنجارمند
معمولاً مخاطب این صحبتها، حاکمیت و دستگاه حکمرانی است، اما به نظر میرسد که ما یک مخاطبی را هم باید داشته باشیم و آن خود مردم و ارادههای عمومی هستند؛ یعنی مردم هم باید نسبت به استیفای حقی که در برابر حاکمیت دارند، یک کنشی از خودشان نشان بدهند. چه بینشی در این راستا میتواند کمککننده باشد؟
عربستانی: در صحبتی که ابتدا داشتیم، گفتیم که فرد جامعهپذیر میشود و بعد تمایلاتش را کنترل میکند. یک راه دیگر این کنترل این است که جامعه، راههای هنجاری برای ارضای این تمایلات ایجاد کند. یک مثال خیلی عامش این است که مثلاً برای نیاز جنسی، همه جوامع تمهیدی اندیشیدهاند؛ ارضای این نیاز از طریق ازدواج و نهاد خانواده است که میل جنسی در آن در قالب هنجارهای اجتماعی، ارضا میشود. حالا این یک مثال خیلی کلی بود. بسیاری از ارادهها و تمایلات دیگر هست که اگر جامعه برایشان مجاری هنجاری تهیه کند، اینها میتوانند بروز پیدا کنند؛ اما به شیوه تصدیقیافته، فرهنگی، بدون خشونت و بدون اینکه تعدی به دیگری بشود. اگر ما بتوانیم ظرفیت چنین مجاری فرهنگی را در جامعه زیاد کنیم، بهطوریکه ارادههای افراد یا گروههای مختلف را به شیوه هنجاری منعکس کند، به نظرم این خیلی میتواند در ایجاد توازن در جامعه کمک کند. نهادهای مدنی میتوانند بستری باشند که گرایشهای مختلف مردم در آنها بروز پیدا کند. احزاب سیاسی و شیوههای قضایی کارآمد نیز همینطور هستند. اینکه اگر مشکلی داری، بتوانی به یک سیستم قضایی اتکا کنی که سریعاً به مشکل رسیدگی کند، ارزشمند است. اینها همه راههایی است که باعث میشود آن احساس خسران، تجمع و چگالی بالایی در انسانها پیدا کند؛ چون آن تجمع و چگالی آن احساس، میتواند تبعات نامطلوبی داشته باشد. مثلاً تبدیل به خشم و پرخاشگری و اعمال خشونت شود. پس شاید مطالبهگری در خصوص بسط این مجاری هنجاری یکی از راههایی باشد که خود مردم میتوانند دنبال کنند.
شاید یک بخش قابلتوجهی از رفع این موانع، جزء وظایف حاکمیت باشد، اما نقش مردم در ازبینرفتن این موانع فقط مطالبهگری است. نقشهای دیگر چیست؟
عربستانی: در این زمینه، راه دیگری وجود ندارد. نقش اصلی این است که مردم این را بخواهند و این خواست را نشان بدهند و برای نشاندادن این خواست، در واقعیت باید مجرای هنجاری وجود داشته باشد. اینها ساختاری هستند؛ یعنی همه به همدیگر وابستهاند و یک رابطه دیالکتیکی وجود دارد. مردم باید بخواهند، مجاری هم باید باشد. وقتی من از چابکی صحبت میکنم، منظورم همین است که اگر مجرایی لازم است که از عهده مردم خارج است - مثلاً پشتوانه حقوقی و قانونی لازم دارد - این را باید حاکمیت ایجاد کند. در واقع لازم است که راههای مطالبهگری واسع باشند. مثلاً باید مجوزهایی را که برای این نهادهای مدنی یا امثال اینها میدهند، بهگونهای باشد که مردم راحت بتوانند مجوزها را بگیرند و به طور قانونی کارشان را ادامه بدهند. تبعیض و مقررات پیچیده از بروز روان این خواستها طبعاً جلوگیری میکند.
وقتی ابهام در چشمانداز، امید اجتماعی را از بین میبرد
مسئله این است که اجمالاً میدانیم یک اراده عمومی مطلوبی باید وجود داشته باشد، اما نیست. خیلی هم میشود راجع به وظایف حکمرانی صحبت کرد، اما انگار اینگونه است که مردم برای استیفای حقشان هم باید یک کاری انجام بدهند. حالا اینکه دقیقاً گلوگاههای اصلی و گرههای اصلی کجاست و چه کاری باید انجام بشود، محل سؤال است.
عربستانی: اگر منظورتان از اراده عمومی مطلوب، ارادهای است که به فعلیت برسد یعنی منشأ اقدام بشود، باید توجه کرد که امید اجتماعی یعنی امید بهبود، پائین آمده و این امری است که حاصل تجارب اجتماعی طولانی است. برای عامه مردم خیلی سخت است که بتوانند یک آینده قابلپیشبینی داشته باشند. بهعبارتدیگر، چشمانداز آینده مبهم است و تلاش برای برنامهریزی آینده برای بسیاری ممکن نیست. امید اجتماعی هم امری است که برآیند تمام تجارب قبلی است و اینطور نیست که بتوان با دستور یا تبلیغات، امید اجتماعی ایجاد کرد. این کار مثل دمیدن بوق از سر گشاد آن است. ما الان مدتهاست که در شرایط بحران قرار داریم. در شرایط بحرانی، کنشها و واکنشها ضربالاجلی و نزدیکبینانه است. در واقع، واکنش به شرایط بحرانی است، چه در سطح حاکمیت، چه در سطح مردم. تهدید جنگ بر سر ما هست و مرتباً از طریق تریبونهای رسمی و غیررسمی هم این مسئله تکرار میشود. تا موقعی که از این شرایط بحرانی خارج نشویم، واقعاً نمیتوانیم عاقلانه و برای درازمدت فکر کنیم. تهدید جنگ، ترس از لطمه به انسجام ملی یا لطمه به تمامیت ارضی و نگرانیهای معیشتی ناشی از گمانهزنی در مورد آینده امکانات اقتصادی و همه اینها وجود دارد. مطمئن نیستیم که بتوانیم مثلاً تا چند ماه آینده همین سطح کیفی زندگی که امروز داریم را داشته باشیم. این امور، مسائل کلانی نیستند که مردم بتوانند خودشان سروسامان بدهند. اینها مشخصاً وظیفه دولت و راهبری کلان اجتماعی است. این است که الان واقعاً کسی نمیتواند دقیقاً بگوید چه باید کرد و فقط کسانی که قدرت دارند - تصمیمگیران و سیاستگذاران - باید اولویت ایشان این باشد که جامعه را از وضعیت بحران خارج کنند.
«گردآمدن حول پرچم»؛ انسجام موقتی جوامع در برابر تهدید خارجی
به نظر شما این فضای بحرانی و تهدیدآمیز، ظرفیت تبدیلشدن به فرصت را ندارد؟ چون معمولاً در بحرانها، مردم ایران بهخوبی در صحنه بودنِ خودشان را نشان دادهاند. حتی قبل از انقلاب، مثلاً در زلزله بوئینزهرا یک ایران بلند میشود که قزوین را سامان ببخشد؛ یا در جنگ ۸ساله یا در حوادث بعد از انقلاب مانند سیل و زلزله دهه ۹۰ و حتی همهگیری کرونا.
وقتی که مخصوصاً تهدید خارجی رخ میدهد، جنگ میشود یا با یک فاجعه طبیعی و ملی مثل زلزله مواجهیم، همه جوامع موقتاً یک نوع انسجام را نشان میدهند؛ چون احساس میکنند که ممکن است تمام کشور و جامعه از بین بروند. اینها یک احساسات موقتی و شناختهشده است و همیشه رخ میدهد.
عربستانی: بله. بحران وقتی روی پوست احساس شود، میتواند ما را تکان بدهد و غریزه صیانت نفس، باعث میشود که اقدامی در تقابل با بحران صورت گیرد. تا موقعی که مسائل بهصورت عادی میگذرد، ممکن است آدم به قول معروف نسبت به مشکلات معمول بیحس باشد. ولی وقتی بحران جنبه ملموس و نزدیک پیدا میکند، از روی ناچاری اقدامی صورت میگیرد. در مورد آن مسئله که گفتید، مثلاً در فجایع طبیعی یا جنگ و اینگونه امور، البته انسجام و همدلی مردم زیاد شده است؛ چرا که وجود خود جامعه مورد تهدید قرار گرفته است. این اصلاً بحث جامعه ما نیست؛ یک چیز جهانشمول و شناخته شده است و به آن «گردآمدن حول پرچم» میگویند. وقتی که مخصوصاً تهدید خارجی رخ میدهد، جنگ میشود یا با یک فاجعه طبیعی و ملی مثل زلزله مواجهیم، همه جوامع موقتاً یک نوع انسجام را نشان میدهند؛ چون احساس میکنند که ممکن است تمام کشور و جامعه از بین بروند. اینها یک احساسات موقتی و شناختهشده است و همیشه رخ میدهد. مثلاً همین احساسات حتی در بریتانیا در زمان نخستوزیری «مارگارت تاچر» که درگیر جنگ با آرژانتین شد، رخ داد. با اینکه تاچر بهخاطر سیاستهایش مورد انتقاد بود، ولی آن لحظه، یکدفعه همه حول حکومت بریتانیا و تاچر جمع شدند و حمایت کردند؛ ولی این مربوط به یک دوره محدود بود. در موارد دیگر نیز همینطور است. میخواهم بگویم این چیزی که شما میگویید فقط یک واکنش طبیعی همه جوامع است و خصلت اصلیاش موقتی بودن است. وقتی آن مسئله رفع شد، جامعه هم به وضعیت قبلی بر میگردد.
پس طبق فرمایش شما، بحران، فرصت خوبی برای تبدیل این تهدیدها به فرصت است.
عربستانی: اینکه ناچار میشویم تصمیم بگیریم - چه مردم چه حاکمیت - میتواند فرصتی برای ایجاد تغییر باشد. یا میشود فرض کرد که بحران این پتانسیل را دارد. یک پتانسیلی در بحران هست که تغییری ایجاد کند؛ ولی ماهیت این اقدامات، دفع و ردشدن از بحران است. اینکه بعداً چه رخ بدهد و دقیقاً به چه سمتی برود، به نظر من قابلپیشبینی نیست.
/انتهای پیام/