گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ ترامپ چند هفته پس از به دست گرفتن سکان ریاستجمهوری، اعلام کرد که بر واردات از مکزیک، کانادا و چین تعرفههایی اعمال خواهد کرد. او حتی کشورهای عضو بریکس را به اعمال تعرفههای صددرصدی تهدید کرد. این اقدام بهعنوان بخش اصلی سیاست حمایتگرایانهای مطرح شد که کاخ سفید آن را راهی برای حمایت از کارگران آمریکایی معرفی کرد. مجله «ژاکوبن» در همین رابطه با «ویوک چیبر» [1] - جامعهشناس و نظریهپرداز آمریکایی اصالتاً هندی - به گفتوگو نشسته است. وی در این باره بحث میکند که چگونه سیاستهای تجاری حمایتگرایانه در قرن نوزدهم و بیستم به ایجاد صنایع داخلی در کشورهای مختلف کمک کرد، اما تعرفههای ترامپ در قرن بیست و یکم کاملاً متفاوت هستند. به گفته وی، به نظر نمیرسد که کارگران از سیاستهای تعرفهای ترامپ سودی ببرند و در نهایت جنگ تعرفهای که وی شروع کرده است، به نفع سرمایهداران تمام خواهد شد. وی تأکید میکند که ترامپ تنها میخواهد با اعمال تعرفهها کاهش درآمد دولت را بهخاطر کاهش مالیات ثروتمندان - که پایگاه اصلی حامی وی هستند - جبران کند.
ترامپی که اقتصاد نمیفهمد!
بحث را با توضیح اینکه تعرفهها چیست و چگونه توسط دولتهای سرمایهداری استفاده میشود، شروع کنیم.
ویوک چیبر: در سادهترین سطح، تعرفهها روشی برای افزایش قیمت کالاهای وارداتی هستند. واردات به کالاهایی گفته میشود که از کشورهای دیگر وارد کشور شما میشوند. دولت با اعمال تعرفه، در واقع مالیاتی روی هر یک از این کالاها وضع میکند که باعث میشود واردکننده برای آوردن آنها به کشور، هزینه بیشتری بپردازد.
شما اغلب میشنوید که تعرفهها باعث افزایش قیمت کالاها در بازار شده و مصرفکنندگان مجبورند هزینه بیشتری پرداخت کنند. اما این در واقع مرحله دوم این فرایند است. کسی که واقعاً مجبور است هزینه بیشتری پرداخت کند، شخصی است که سفارش واردات را داده و این تقریباً هیچوقت خودِ مصرفکننده نیست؛ بلکه معمولاً خردهفروشان یا شرکتها هستند که این هزینه را متحمل میشوند.
در این زمینه یک نوع سردرگمی هم وجود دارد. گاهی مردم فکر میکنند که تعرفهها نوعی مالیات بر کشوری است که این تعرفهها بر آن اعمال شده است.
اعمال تعرفه بر واردات کالاها از سایر کشورها از سوی ترامپ به سود کارگران آمریکایی نیست و هدیهای به سرمایهداران محسوب میشود.
ویوک چیبر: نمیدانم ترامپ چطور چنین استدلالی کرده است؛ چون واقعاً هر اقتصاددانی که تجارت را میفهمد، میداند که این یک تصور اشتباه است. کاری که تعرفه انجام میدهد این است: فرض کنیم یک خردهفروش خودرو، یک ماشین از چین سفارش داده است. وقتی این خودرو وارد کشور میشود، اداره گمرک مثلاً ۱۰ درصد مالیات به آن اضافه میکند. این ۱۰ درصد را واردکننده پرداخت میکند که یعنی حاشیه سود او کاهش پیدا میکند. حالا گزینه ترجیحی واردکننده این است که این هزینه اضافی ۱۰ درصدی را به مشتری منتقل کند و در بسیاری از مواقع این کار را انجام میدهد.
اما این موضوع به میزان رقابت در بازار بستگی دارد. اگر واردکننده تنها فروشنده آن کالا باشد، میتواند قیمت را افزایش دهد. اما اگر با دیگران که کالاهای مشابهی را از کشورهای دیگر وارد میکنند در رقابت باشد، این کار برایش بسیار دشوارتر خواهد بود. در نتیجه، واردکننده قطعاً هزینه بیشتری پرداخت میکند و تا جایی که بتواند، سعی میکند این هزینه را به مشتری منتقل کند. اگر موفق شود، قیمتها افزایش پیدا میکنند و این میتواند تأثیر تورمی بر واردات داشته باشد.
در طول تاریخ، کشورها چگونه از تعرفهها و دیگر سیاستهای تجاری حمایتگرایانه بهعنوان بخشی از سیاستهای اقتصادی خود استفاده کردهاند؟
ویوک چیبر: تعرفهها اساساً برای دو هدف استفاده میشوند. هدف اول، افزایش قیمت کالاهای وارداتی است تا واردات آنها در داخل کشور دشوارتر شود. این کار دو مزیت دارد. یکی این که درآمد اضافی برای دولت ایجاد میکند؛ زیرا مالیات حاصل از تعرفه مستقیماً به خزانه دولت واریز میشود. در واقع، اولین کارکرد تعرفه، افزایش درآمدهای دولت است. در آمریکا تا اوایل قرن بیستم، تقریباً تمام درآمدهای دولتی از تعرفههای وارداتی تأمین میشد، زیرا هنوز مالیات بر درآمد وجود نداشت. اگر مالیات بر درآمد نداشته باشید، چگونه میخواهید پول جمع کنید؟ از طریق نوعی مالیات بر ارزش افزوده یا نوعی مالیات فروش. در اصل، تعرفه یک مالیات فروش بر کالاهای وارداتی محسوب میشود. کشورها همچنین میتوانند مالیات فروش را بر کالاهای داخلی اعمال کنند. بنابراین، زمانی که دولتها مالیات بر درآمد نداشتند، مجبور بودند به مالیاتهای فروش از نوعی دیگر متکی باشند و تعرفه بر واردات یکی از این نوع مالیاتها بود.
کشورها در قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ برای صنعتیشدن، سیاست حمایتی از صنایع داخلی را در پیش گرفتند.
دومین کاربرد تعرفهها حمایت از صنایع داخلی است. در قرن نوزدهم و بیستم، برای کشورهای درحالتوسعه، هدف مهم دیگر تعرفهها علاوه بر جمعآوری درآمد برای دولت، محافظت از صنایع داخلی بود. اما محافظت در برابر چه چیزی؟ در برابر شرکتهای پیشرفتهتر و رقابتیتر در کشورهایی که قبلاً فرایند صنعتیشدن را آغاز کرده بودند. در قرن نوزدهم، کشور پیشرو در صنعتیشدن انگلستان بود. در سراسر اروپا، دولتها برای محافظت از صنایع داخلی خود، کالاهای بریتانیایی را از بازارهایشان دور نگه میداشتند. چرا این کار ضروری بود؟ اگر شما میخواهید یک کارخانه یا شرکت جدید راهاندازی کنید و محصول خود را در بازار بفروشید، با دو مشکل اساسی مواجه هستید. اول اینکه ممکن است به بهترین فناوریها دسترسی نداشته باشید؛ چون این فناوریها در کشورهای پیشرفتهتر قرار دارند و آنها هم بهراحتی دانش فنی خود را در اختیار دیگران نمیگذارند. بنابراین شما باید به هر طریقی که میتوانید تخصص موردنیاز را به دست بیاورید و این زمانبر است تا بتوانید از نظر فناوری با کشورهای پیشرفتهتر رقابت کنید. این یعنی شما در بازار توان رقابت چندانی نخواهید داشت.
مشکل دوم این است که حتی اگر به فناوری هم دسترسی پیدا کنید، ممکن است در استفاده از آن چندان کارآمد نباشید. شما مهارتهای مدیریتی لازم را ندارید، نیروی کار شما هنوز به اندازه کافی ماهر نیست و بازارها را بهخوبی نمیشناسید. تمام اینها باعث میشود که هنگام فروش محصولات خود در بازار، قیمت بالاتری را طلب کنید؛ زیرا هزینههای شما از هزینههایی که شرکتهای خارجی دارند، بیشتر است. وقتی قیمت کالاهای شما بالاتر باشد، نمیتوانید در بازار رقابت کنید. این یک وضعیت دشوار است. شما تلاش میکنید یک صنعت تولیدی را راه بیندازید، اما حتی در بازار داخلی خود هم نمیتوانید جایی برای آن پیدا کنید؛ زیرا کالاهای خارجی بازار را اشباع کردهاند و بهراحتی از شما پیشی میگیرند. بنابراین، کشورها برای اینکه بتوانند مسیر صنعتیشدن را طی کنند، این سیاست را در پیش گرفتند: «تنها راهی که میتوانیم صنایع داخلی خود را توسعه دهیم، این است که واردات را محدود کنیم.» این همان سیاست حمایتی بود و به آن حمایتگرایی گفته میشود؛ چون هدف آن محافظت از صنایع داخلی در برابر رقابت خارجی است. این سیاست، علاوه بر جمعآوری درآمد برای دولت، پیششرط اساسی برای صنعتیشدن محسوب میشد. اگر این سیاست اجرا نمیشد، کشورها برای همیشه در مرحله تولید کشاورزی باقی میماندند.
عدم موفقیت اقتصاد کشورها بدون وجود سیاست حمایت تعرفهای
سیاستهای حمایتگرایانه برای رشد ظرفیتهای تولید داخلی در طول تاریخ تا چه حد موفق بودهاند؟
ویوک چیبر: بسیار موفق. هیچ نمونهای از یک کشور که دیرتر صنعتی شده و توانسته بدون سیاستهای حمایتی - از جمله تعرفهها - به صنعتیسازی موفق دست پیدا کند، وجود ندارد. بهعبارتدیگر، هر کشوری که بعد از کشورهای پیشگام وارد مسیر صنعتیسازی شده، این کار را از طریق حمایتگرایی انجام داده است. بنابراین در مجموع، سابقه استفاده از تعرفههای حمایتی کاملاً مثبت بوده است.
هیچ نمونهای از یک کشور که دیرتر صنعتی شده و توانسته بدون سیاستهای حمایتی - از جمله تعرفهها - به صنعتیسازی موفقی دست پیدا کند، وجود ندارد.
البته این سیاستها بدون مشکلات هم نبودهاند. یکی از مشکلات این است که وقتی از صنایع داخلی در برابر رقابت محافظت میکنید، در واقع انگیزه اصلی آنها برای کارآمدتر شدن را از بین میبرید. این میتواند منجر به ناکارآمدیهای زیادی شود و همین موضوع مورد انتقاد بسیاری از اقتصاددانان نئولیبرال و اقتصاددانان کلاسیک بوده است. اما جایگزین این سیاست چیست؟ صنعتینشدن که بدون شک وضعیت بدتری است. در واقع، این سیاستها نوعی یارانه عمومی برای صنایع داخلی بودند. با اینکه در مجموع نتایج آنها مثبت بوده، اما قطعاً مشکلات خاص خود را نیز به همراه داشتهاند.
در مورد ایالات متحده چطور؟ شما اشاره کردید که حمایتگرایی برای موفقیت بسیاری از کشورهایی که دیرتر صنعتی شدند، کلیدی بود؛ اما ترامپ بارها از شخصیتهای تاریخی مثل «ویلیام مککینلی» [2] صحبت کرده و گفته که او با استفاده از سیاستهای حمایتی، اقتصاد آمریکا را رشد داد.
ویوک چیبر: ایالات متحده مورد جالبی است. در طول قرن نوزدهم، کشورهایی که در اروپا دیرتر صنعتی شده بودند، به تعرفهها متکی بودند. این تعرفهها چه سطحی داشتند؟ این نرخها از حدود ۸ تا ۱۰ درصد برای کالاهای خارجی شروع میشد و گاهی به ۱۲ تا ۱۸ درصد میرسید و حتی اوایل دهه ۱۹۰۰ در برخی مواقع تا ۲۰ درصد هم بالا میرفت.
یکی از مشکلات اصلی حمایت از صنایع داخلی این است که انگیزه اصلی آنها برای کارآمد شدن را از بین میبرید.
آمریکا هم در طول قرن نوزدهم به تعرفهها وابسته بود، اما نکته جالب این است که این سیاست کاملاً یکدست نبود. از قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم، در واقع دو اقتصاد متفاوت در ایالات متحده وجود داشت. یکی اقتصاد جنوبی بود که عمدتاً کشاورزیمحور بود و محصولات اولیهای مثل پنبه تولید میکرد. دیگری اقتصاد شمالی بود که بهسرعت در حال صنعتیشدن و مبتنی بر تولیدات کارخانهای بود.
این دو منطقه دیدگاههای کاملاً متفاوتی نسبت به تعرفهها داشتند. شمال بیشتر طرفدار سیاستهای حمایتی بود، چون صنعتی شده بود و میخواست از صنایع خود در برابر واردات بریتانیا محافظت کند. در مقابل، جنوب خیلی نگران حمایت از صنایع داخلی نبود، چون اساساً صنعت چندانی نداشت. نگرانی اصلی جنوب این بود که اگر ایالات متحده پشت دیوار تعرفهها پنهان شود، اروپا هم در پاسخ، تعرفههایی تلافیجویانه وضع خواهد کرد. این مسئله مهم بود؛ چون جنوب بهشدت به صادرات پنبه به اروپا وابسته بود. در نهایت، شمال در نبرد بر سر تعرفهها پیروز شد. نکته جالب اینجاست که آمریکا بهنوعی تعرفهها را به سطحی افراطی رساند. درحالیکه بقیه جهانِ درحالتوسعه در اروپا، تعرفههایی بین ۱۲ تا ۱۸ درصد داشتند، تعرفههای ایالات متحده بین ۳۰ تا ۴۰ درصد بود. یعنی دوبرابر سطح تعرفههای اروپا! پس آمریکا نهتنها به تعرفهها متکی بود، بلکه در میان کشورهای پیشرفته، سرسختترین طرفدار این سیاستها بود. این روند تا اواخر دهه ۱۹۲۰ یا اوایل دهه ۱۹۳۰ ادامه داشت و بعد از آن بهسرعت تغییر کرد.
ممانعت از آسیب به حوزه نفوذ آمریکا
این توضیح مربوط به توسعه آمریکا در قرن نوزدهم است. اما در بیشتر قرن بیستم، ایالات متحده پرچمدار تجارت آزاد و جهانیسازی بوده است. چرا سیاست تجاری آمریکا در دورههای اخیر بهجای تعرفهها، به سمت تجارت آزاد حرکت کرد؟
ویوک چیبر: هر زمان که کشوری سیاست تجاری خود را به طور اساسی تغییر میدهد، این تغییر به جایگاه شرکتهای آن کشور در اقتصاد جهانی مرتبط است. تا زمانی که ایالات متحده رهبر فناوری، بهرهوری و کارایی تولید نبود، از بازشدن درهای اقتصاد خود به روی واردات خارجی هراس داشت و به همین دلیل به تعرفهها متکی بود. این وضعیت از حدود سال ۱۸۸۰ تا دهه ۱۹۲۰ ادامه داشت. در این سالها، شرکتهای آمریکایی بهسرعت در حال رشد بودند، اما هنوز آماده رقابت در بازار جهانی نبودند و نمیتوانستند اجازه دهند واردات خارجی آنها را تهدید کند. بنابراین، تمام تولیدات خود را در بازار داخلی به فروش میرساندند. ایالات متحده در این زمینه یک مزیت داشت: این کشور دارای اقتصادی به وسعت یک قاره بود و پس از دهه ۱۸۷۰، اقتصاد شمالی آن بهسرعت در حال رشد بود. این رشد به معنای افزایش سریع تقاضا برای کالاهای تولیدی بود که یک فرصت عالی برای شرکتهای آمریکایی محسوب میشد. آنها نیازی به صادرات برای کسب سود نداشتند و میتوانستند به بازار داخلی متکی باشند.
آمریکا در قرن ۱۹ نهتنها به تعرفهها متکی بود، بلکه در میان کشورهای پیشرفته، سرسختترین طرفدار این سیاستها بود.
اما تا دهه ۱۹۳۰، تحت حمایت تعرفهها، این بخشهای جدید صنعتی رشد کرده بودند و به بازارهای جهانی علاقهمند شده بودند. شرکتهای بزرگی که در صنایع شیمیایی، تولیدات سنگین و بخش مالی فعالیت داشتند، آماده رقابت جهانی بودند. این شرکتها در کنار خانوادههای بزرگ صنعتی و بانکی، پایهگذار یک ائتلاف اقتصادی جدید شدند که فشار زیادی برای تغییر سیاست تجاری آمریکا وارد کرد. «فرانکلین روزولت» بازوی سیاسی این تغییر بود. شرکتهای آمریکایی که حالا رشد کرده و توانمند شده بودند، خواستار سیاستهای تجاری بازتری شدند؛ نه تجارت کاملاً آزاد، اما آزادتر. این سیاست از حدود سال ۱۹۴۵ به بعد به طور رسمی تثبیت شد.
علاوه بر این دلایل اقتصادی، یک دلیل سیاسی نیز وجود داشت. نخبگان سرمایهداری و سیاسی آمریکا متقاعد شده بودند که یکی از عوامل وقوع دو جنگ جهانی، بهویژه جنگ جهانی دوم، تقسیمشدن جهان به بلوکهای تجاری جداگانه بود. این بلوکها حول قدرتهای سرمایهداری در بخشهای مختلف جهان و امپراتوریهای استعماری شکل گرفته بودند. بریتانیا یک بلوک امپراتوری تجاری داشت که عمدتاً با مستعمراتش تجارت میکرد. فرانسه و ژاپن هم بلوکهای تجاری خود را داشتند. به دلیل این بلوکبندیها، هر امپراتوری منافع اقتصادی خود را درون حوزه نفوذ خود متمرکز کرده بود و در نتیجه، برایش مهم نبود که چه بر سر دیگر بلوکها میآید. اگر سرمایهگذاری یا وابستگی تجاری با کشورهای دیگر نداشته باشید، میتوانید - بدون اینکه ضرر زیادی ببینید - با آنها وارد جنگ شوید.
ایالات متحده نتیجه گرفت که برای حفظ سودآوری سرمایهداران خود، به یک نظم سیاسی جهانی پایدار نیاز دارد. این ثبات از طریق ازبینبردن موانع تجاری و سرمایهگذاری ایجاد میشد؛ بهگونهای که منافع مشترکی بین اقتصادهای پیشرفته شکل بگیرد. این سیاست نهتنها به شرکتهای آمریکایی اجازه میداد بازارهای جهانی را تصاحب کنند، بلکه از رقابت اقتصادی شدید میان کشورها که میتوانست به جنگهای سیاسی و نظامی منجر شود، جلوگیری میکرد. هدف، ایجاد یک نظم اقتصادی یکپارچه بود تا شرایطی آرام و باثبات برای کسب سود فراهم شود. دولت آمریکا مسئولیت ایجاد این نظم جهانی را بر عهده گرفت تا زمینه را برای انباشت سرمایه و افزایش سودآوری فراهم کند.
میخواهم درباره یکی از نکاتی که اشاره کردید، بیشتر صحبت کنم. وقتی درباره تاریخ صحبت میکردیم، شما گفتید که کشورهای درحالتوسعه برای رشد صنایع تولیدی خود از سیاستهای حمایتگرایانه استفاده کردند، درحالیکه اروپا و آمریکا از قبل دارای صنایع تولیدی قوی بودند. از طرف دیگر، اکنون درباره سیاستی صحبت میکنید که آمریکا در اواسط قرن بیستم دنبال میکرد و هدف آن، باز نگهداشتن تجارت تا حد ممکن بود. چطور این دو سیاست همزمان وجود داشتند؟
ویوک چیبر: یک دیدگاه رایج وجود دارد که میگوید ایالات متحده همیشه سعی کرده است تجارت آزاد را به کشورهای جنوب جهانی تحمیل کند، اما این کاملاً درست نیست. در دوران پس از جنگ جهانی دوم، دو اتفاق به طور همزمان در حال رخدادن بود؛ از یک سو، ایالات متحده بر اهمیت یک نظم اقتصادی جهانی یکپارچه تأکید داشت و ازسویدیگر، کشورهای جنوب جهانی به سمت سیاستهای حمایتگرایانه و تعرفهای حرکت میکردند. این مدل اقتصادی، «صنعتیسازی جایگزین واردات» نام داشت.
ترامپ نمیتواند با استفاده از تعرفهها، کسری تجاری آمریکا را جبران و صنعت این کشور را احیا کند.
در سراسر آمریکای جنوبی، شمال آفریقا، بخشهایی از خاورمیانه و همچنین شرق و جنوب آسیا، کشورها به سمت جایگزینی واردات حرکت کردند که در مرکز آن، اعمال تعرفهها قرار داشت. حالا سؤال این است که ایالات متحده چگونه همزمان از یک نظم اقتصادی یکپارچه حمایت میکرد و درعینحال، این سیاستهای حمایتگرایانه را نیز میپذیرفت؟ کلید درک این مسئله، مفهوم «انطباق و سازگاری» است.
بعد از سال ۱۹۴۵، در سراسر جنوب جهان، کشورها بهتازگی استقلال یافته بودند و خود را از استعمار رها کرده بودند. در آمریکای لاتین نیز رکود بزرگ اقتصادی دهه ۱۹۳۰، الگوهای تجاری گذشته را بر هم زد و در نتیجه، فرایند صنعتیسازی داخلی را به آنها تحمیل کرد یا حداقل فرصت آن را فراهم ساخت. ایالات متحده مشاهده میکرد که کشورهایی مانند هند، برزیل، آرژانتین، مکزیک و حتی مصر به سمت جایگزینی واردات حرکت میکنند.
در این شرایط، آمریکا دو گزینه داشت: یا باید با تمام کشورهای جنوب جهان وارد جنگ اقتصادی میشد و در نتیجه، آنها را به سمت اتحاد با شوروی سوق میداد یا باید این وضعیت را میپذیرفت. در نهایت، آمریکا گزینه دوم را انتخاب کرد و تلاش کرد این کشورها را در نظم اقتصادی جهانی خود جای دهد.
در ایالات متحده، یک گروه داخلی وجود داشت که با این وضعیت مشکلی نداشت و آن همان شرکتهای بزرگ بینالمللی بودند که میخواستند در سراسر جهان گسترش پیدا کنند و از ابتدا نیز طرفدار نظم اقتصادی یکپارچه بودند. اما اینجا یک معمای دیگر به وجود میآید: چگونه ممکن است همان شرکتهایی که خواهان جهانیسازی اقتصاد هستند، با سیاست جایگزینی واردات در کشورهای جنوب جهان هم کنار بیایند؟ پاسخ این معما در این است که این شرکتها دقیقاً چه چیزی را میفروشند؟ شرکتهایی که میخواهند به بازارهای جنوب جهانی نفوذ کنند، قصد فروش چه کالاهایی را دارند؟ آنها کالاهای مصرفی نمیفروشند؛ بلکه آنچه عرضه میکنند، کالاهای سرمایهای است.
برای روشنتر شدن موضوع، باید بین دو نوع کالا تمایز قائل شویم. وقتی کشورهای جنوب جهانی در تلاش برای صنعتیشدن هستند، اولین کاری که انجام میدهند این است که صنایع تولید کالاهای مصرفی خود مانند تولید پوشاک، منسوجات، کفش و شاید خودرو را توسعه دهند. این صنایع معمولاً با حذف رقابت خارجی رشد میکنند. این وضعیت به ضرر شرکتهای غربی تمام میشود؛ زیرا آنها همانهایی هستند که پیشتر کفش، لباس و خودرو را به این کشورها صادر میکردند و حالا بازارهای خود را از دست دادهاند. پس منطقی است که تصور کنیم دولت آمریکا که تحتتأثیر منافع سرمایهداران این صنایع است، با این سیاستهای حمایتگرایانه مخالفت کند و تلاش کند که تعرفهها را از میان بردارد.
اما در کنار این گروه، بخش دیگری از سرمایهداران آمریکایی نیز وجود دارند که در صنعت کالاهای سرمایهای فعالیت میکنند. نکته اینجاست که کشورهای جنوب جهانی برای تولید پوشاک، خودرو یا تلویزیون، به ماشینآلات و تجهیزات صنعتی نیاز دارند. این ماشینآلات از کجا تأمین میشود؟ این کشورها خودشان صنعت تولید ماشینآلات ندارند، بنابراین مجبورند آن را از کشورهای دیگر وارد کنند. سیاست جایگزینی واردات، باعث میشود بازار کالاهای مصرفی برای شرکتهای آمریکایی از بین برود، اما یک بازار عظیم برای کالاهای سرمایهای آمریکا ایجاد کند. بنابراین، سیاست حمایتگرایانه کشورهای جنوب جهان از دید آمریکا غیرمنطقی نبود، چون یک بازار جدید برای فروش کالاهای سرمایهای آمریکایی ایجاد میکرد که این کشورها برای صنعتیشدن به آن نیاز داشتند. ازسویدیگر، شرکتهای تولیدکننده کالاهای سرمایهای در آمریکا، بخش قدرتمند و مسلط سرمایهداری این کشور بودند و نفوذ زیادی در سیاست خارجی داشتند. نتیجه این بود که آمریکا یک سیاست دوگانه را دنبال کرد. در مراکز اصلی تجمع سرمایه در جهان مانند اروپا و شرق آسیا، تلاش شد که تجارت و سرمایهگذاری کاملاً آزاد شود؛ زیرا این مناطق برای رشد سرمایهداری جهانی حیاتی بودند. اما در جنوب جهان، آمریکا با برخی سیاستهای حمایتگرایانه کنار آمد؛ زیرا این سیاستها بهنوعی فرصتی برای فروش محصولات آمریکایی، مخصوصاً کالاهای سرمایهای و خدمات بانکی و مالی ایجاد میکرد.
یک استثنا در این سیاست وجود داشت: خاورمیانه. آمریکا نسبت به سیاستهای اقتصادی ملیگرایانه در این منطقه بسیار خصمانهتر برخورد کرد. بسیاری این سیاست را به کل جهان جنوب تعمیم دادهاند، اما این اشتباه است. دلیل حساسیت آمریکا در خاورمیانه، نفت بود. آمریکا نمیخواست که ملیگرایان اقتصادی، کنترل جریان نفت را بهدلخواه خود در دست بگیرند و بهاینترتیب، عرضه نفت به اروپا و ژاپن را تهدید کنند. مشکل آمریکا دسترسی خودش به نفت نبود، چون از این بابت خیال راحتی داشت؛ بلکه نگران این بود که اگر کشورهای خاورمیانه کنترل نفت را در اختیار بگیرند، به اقتصاد ژاپن و اروپا آسیب وارد شود، درحالیکه این دو منطقه از ارکان اصلی نظم اقتصادی جهانی موردنظر آمریکا بودند. در نتیجه، آمریکا مجبور شد نوعی توازن بین دو سیاست متفاوت برقرار کند: اول، بازکردن درهای تجارت و سرمایهگذاری در مراکز اصلی اقتصاد جهانی (اروپا و شرق آسیا) و دوم، پذیرش سیاستهای حمایتگرایانه در جنوب جهان. چون این سیاستها به نفع بخشهایی از سرمایهداری آمریکا بود. بهاینترتیب، سیاستهای اقتصادی آمریکا همزمان هم به جهانیسازی کمک میکرد و هم اجازه میداد که در جنوب جهان، سیاستهای حمایتگرایانهای اجرا شود که در نهایت به نفع سرمایهداران آمریکایی تمام میشد.
فرصت به سایرین با ضربه به چین
تصویری که شما از دلیل اتکای آمریکا به سیاست تجارت آزاد ترسیم میکنید، این است که ایالات متحده به تولید داخلی خود اطمینان داشت، کالا تولید میکرد و میفروخت و اساساً در سطح جهانی یک صادرکننده خالص بود. اگر به اقتصاد امروز این کشور نگاه کنید، بزرگترین مسئلهای که ترامپ در مورد تعرفهها مطرح میکند، کسری تجاری است و اینکه مشاغل تولیدی آمریکا به خارج از کشور منتقل شدهاند. آیا فکر میکنید تعرفههایی که ترامپ در نظر دارد، میتوانند این روندها را معکوس کنند و تولید صنعتی آمریکایی را احیا نمایند؟
ویوک چیبر: من بسیار بدبین هستم. به نظر نمیرسد که احیای تولید صنعتی از طریق اتکا به تعرفهها ممکن باشد. یک عدم تقارن در استفاده از تعرفهها بین کشورهای فقیر در حال صنعتیشدن و کشورهای صنعتیشده وجود دارد. این عدم تقارن به این شکل است: کشورهای فقیر که هنوز صنعتی نشدهاند، در تلاشاند تا وارد بازارهای جهانی شوند و آنچه که دولت انجام میدهد، این است که فضایی برای آنها ایجاد میکند تا بتوانند این تمایل را برای خودشان پیادهسازی کنند. برخی از این صنایع موفق خواهند شد و برخی دیگر شکست خواهند خورد.
آنچه در کشورهای پیشرفته اتفاق میافتد، کمی متفاوت است. در اینجا آنچه شما در تلاش هستید انجام دهید، این است که چندان فضایی برای واردشدن به بازار جهانی ایجاد نمیکنید، بلکه تلاش میکنید شرکتهایتان را که از آن بازارها خارج شدهاند و تصمیم گرفتهاند سرمایهگذاریهایشان را به بخشهای دیگری منتقل کنند، متقاعد کنید که تصمیمات سرمایهگذاری خود را تغییر دهند. اساساً آنها تصمیم گرفتهاند که در برخی بازارها نباشند و حالا از آنها خواسته میشود که به آن بازارها بازگردند. این امکانپذیر است، اما پشت تعرفهها بهتنهایی این اتفاق نخواهد افتاد؛ چون بهاحتمال زیاد آنها دلیل خوبی برای انتقال به خطوط و بخشهای جدید داشتند.
پس چطور میتوان این روند را معکوس کرد؟ آنچه تعرفه انجام میدهد، تنها ایجاد قیمتهای بالاتر است (یک نوع مالیات بر کالاهایی که وارد میشوند.) در اینجا دو مسئله وجود دارد. یکی این است که اگر تعرفهها بر کشورهای خاصی وضع شود، تنها راهی که تعرفه میتواند از صنعت داخلی شما حمایت کند و فضایی برای آن ایجاد کند، این است که کشوری که تعرفهها را بر آن اعمال کردهاید، تنها تأمینکننده کالاهایی باشد که شما در نظر دارید.
فرض کنید تعرفهای بر واردات خودروهای چینی به ایالات متحده وضع کنیم. آیا این کار باعث ارتقای صنعت آمریکا خواهد شد؟ نه. چون این کار فقط به خودروسازان ژاپنی، آلمانی و کرهای فرصت میدهد. آنها هنوز در بازار هستند و اگر از نظر کارایی از صنعت ایالات متحده جلوتر باشند، این کار فقط به آنها دسترسی رایگان به بازارها را میدهد؛ بنابراین، اول از همه، برای اینکه دیوار تعرفهای واقعاً از صنعت آمریکایی محافظت کند، نمیتواند بر کشورهای خاص باشد بلکه باید بر محصولات باشد. بنابراین، شما باید تعرفه ضد چین را با تعرفهای بر خودروها جایگزین کنید. به این معنی که شما نه فقط چین، بلکه چندین کشور را تحتتأثیر قرار خواهید داد، بنابراین، اساساً یک تعرفه بر چین، یک هدیه به کسی است که بهترین رقیب در آن بازار بوده که چین از آن خارج شده است. این ممکن است ایالات متحده باشد، اما احتمالاً اینطور نخواهد بود؛ چون اگر اینطور بود، شما بههیچوجه به تعرفهها نیاز نداشتید.
دوم و به نظر من به همان اندازه مهم، این است که سرمایهداران، تصمیمات سرمایهگذاری خود را بر اساس ارزیابیشان از اینکه کدام بخش بیشترین سودآوری را خواهد داشت، اتخاذ میکنند. این ممکن است با ارزیابی دولت از بخشهای اولویتدار، همراستا نباشد. بنابراین دولت ممکن است تعرفهای بر خودروها اعمال کند، اما سرمایهداران آمریکایی ممکن است فکر کنند که بهترین راه، اکتشاف نفت است، نه خودرو و این یعنی اگر آنها بیشتر به صنایع سنگین مانند فولاد علاقهمند باشند، میتوان تعرفهها را افزایش داد، اما این کار سرمایهداران را به آن بخش جذب نخواهد کرد، مگر اینکه آنها یک سودآوری تضمینی یا بسیار محتمل را ببینند. کشورهایی که در جنوب جهان از تعرفهها استفاده میکردند، این نکته را درک کرده بودند و بنابراین هیچگاه در قرن بیستم شاهد این نبودیم که صرفاً به تعرفهها تکیه کنند. بلکه آنها تعرفهها را با استراتژی صنعتی تکمیل میکردند؛ با تلاشهای مثبت برای ایجاد فضایی برای سرمایهداران و سپس ترغیب و تشویق آنها از طریق اقدامات اضافی برای پیوستن به بخشهایی که دولت آنها را بهعنوان بخشهای اولویتدار در نظر گرفته بود.
اگر ترامپ واقعاً در احیای تولید جدی باشد، آنچه باید انجام دهد این است که دههها سرمایهگذاری در خدمات، بانکداری و مالیسازی را معکوس کند. برای معکوس کردن این روند، او باید یا تعرفهها را با سرمایهگذاری دولتی عظیم خود تکمیل کند تا نوعی کشش برای سرمایهگذاران خصوصی ایجاد کند که وارد شوند، یا باید انواع مختلفی از مشوقها و تنبیهها را برای تولیدکنندگان فراهم کند تا از آنها پیروی کنند. صرفاً افزایش تعرفهها و بیحرکت نشستن، خیلی بعید است که تولیدکنندگان را بازگرداند؛ بهخصوص با یک تعرفه کوچک ۱۰ درصدی بر چین که هیچ تأثیری نخواهد داشت. ۱۰ درصد هیچ است. بهرهوری چین بهسرعت در حال پیشرفت است و آنها احتمالاً میتوانند قیمتهای خود را حداقل ۵ درصد کاهش دهند و ۵ درصد دیگر را جذب کنند.
همچنین صحبتهایی وجود دارد که چین ممکن است شروع به عبور کالاهای خود از طریق کشورهای دیگر بهعنوان واسطهها کند تا تعرفهها را دور بزند. شما اشاره کردید که اگر بخواهید از سیاستهای تجاری حمایتگرایانه برای تقویت تولید داخلی استفاده کنید، باید آن را با سیاستهای دیگری ترکیب کنید و سپس سرمایهگذاران را تشویق به سرمایهگذاری در تولید داخلی کنید. انتقاد غالب از تعرفهها در حال حاضر کاملاً متمرکز بر قیمت مصرفکننده است. فقط گفته میشود که اینها بد هستند، چون باعث افزایش قیمت کالاها میشوند.
ویوک چیبر: باید با شما صادق باشم. من مطمئن نیستم که تولیدکنندگان آمریکایی واقعاً تعرفهها را بهعنوان اولین گام در صنعتیسازی مجدد ببینند. جالب است! من در روزهای اولی که ترامپ این تعرفهها را وضع کرد، بازارهای مالی را تماشا میکردم و انتظار داشتم که شوک شدیدی وارد شود. چون شما فکر میکنید که تعرفههای عظیم به معنای تورم بیشتر است، اما همچنین نوعی گسست در زنجیرههای ارزش جهانی که در طی شصت سال گذشته ساخته شدهاند، به همراه خواهد داشت.
بهویژه در مورد خودروها و باتوجهبه وجود کانادا و مکزیک که کالاهای واسطهای، اغلب از مرز آنها عبور میکنند.
ویوک چیبر: این کارها را نمیتوان بهراحتی از هم جدا کرد، اما چیزی که دیدید، یک نوع اعتراض کوچک بود، نه چیزی مثل یک بحران واقعی در بازار. اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که آنها ترامپ را جدی نمیگیرند و فکر نمیکنند که این اولین قدم در بازگشت به سیاستهای حمایتگرایانه است. آنها فکر میکنند که یا او بلوف میزند یا اهدافش متفاوت است و این ما را برمیگرداند به این که اهداف و استراتژی واقعی او ممکن است چه باشد.
بهانهای برای جاهطلبی ترامپ
ترامپ در مورد استفاده از تعرفهها در زمینههای مختلف صحبت کرده است و در برخی مواقع به طور صریح گفته که او دوست دارد معامله کند؛ او دوست دارد چیزهایی را مطرح کند تا آنچه که میخواهد به دست آورد. بنابراین، این حس وجود دارد که در واقع این تعرفهها نقش بسیار برجستهای در سیاست اقتصادی و کمتر در سیاست خارجی ترامپ دارند. آیا میتوانید کمی در مورد اینکه چگونه ترامپ این تعرفهها را بهعنوان بخشی از سیاست خارجیاش بهمثابه یک ابزار فشار استفاده میکند، صحبت کنید؟
ویوک چیبر: سؤال این است که او از این موضوع چه چیزی میخواهد؟ احساس من این است که او میخواهد مکزیک و کانادا به او کمک کنند تا با بحران «فنتانیل» مقابله کند. منظورم این است که آیا واقعاً فنتانیل از مرز کانادا به آمریکا سرازیر میشود؟
من یک آماری دیدم که حدود ۱ درصد از فنتانیلی که وارد آمریکا میشود از کانادا است. بنابراین به نظر میرسد که این عجیب باشد.
ویوک چیبر: در اینجا دو موضوع وجود دارد. اول از همه، از نظر اهرم فشار در سیاست خارجی، من فکر میکنم این عمدتاً یک نمایش تبلیغاتی است تا پایگاه طرفدارانش را راضی کند؛ زیرا او بر اساس بحران بهاصطلاح مهاجرتی که وعده داده بود، تبلیغ میکند. او میخواهد این ایده را تقویت کند که این بحران، وجود دارد و او در حال انجام کاری برای حل آن است تا بتواند به پایگاه خود نشان دهد که یک رئیسجمهور فعال و متعهد است.
ترامپ تنها میخواهد با اعمال تعرفهها کاهش درآمد دولت را بهخاطر کاهش مالیات ثروتمندان - که پایگاه اصلی حامی وی هستند - جبران کند.
همچنین به یاد داشته باشید که توجیه قانونی استفاده از دستورهای اجرایی ریاستجمهوری این است که تنها در صورت وجود وضعیت بحرانی میتوان از آن استفاده کرد. او باید تظاهر کند که چنین بحرانی وجود دارد تا از قدرتهایی که دارد استفاده کند؛ بنابراین میتوانید بگویید که او از این ابزار برای فشار در سیاست خارجی استفاده میکند. اما من نمیبینم که منفعت واقعی سیاست خارجی از این کار به چه صورت است. علیرغم میل خودم، اگر بخواهم حدس بزنم، فکر میکنم که تعلیق یکماهه این تعرفهها به یک عقبنشینی کامل تبدیل خواهد شد.
اعمال تعرفه ۲۵ درصدی بر اقتصادهایی که بهشدت با اقتصاد آمریکا یکپارچه و وابسته هستند، عملاً غیرممکن خواهد بود؛ زیرا چنین اقدامی باعث ایجاد شورش سرمایهداران خواهد شد. ادغام در این بخشها بهقدری گسترده است که فکر نمیکنم اعمال تعرفهها پایدار باشد. پس او چه کاری انجام میدهد؟ به نظر من، هدف واقعی او چین است. سپس سؤال این است که چرا فقط ۱۰ درصد؟ باز هم فکر میکنم دلیل آن این است که چین، یک جزیره کوچک اقتصادی نیست. توانایی چین در فشردهسازی اقتصاد آمریکا و واردآوردن درد به آن نیز قابلتوجه است. ۱۰ درصد چیزی است که چین میتواند با آن کنار بیاید و هر انتقامی که بخواهد را بگیرد. شاید ایالات متحده بتواند با آن کنار بیاید. اما این یک سود بزرگ هم دارد و فکر میکنم این عصاره آن است: هدف واقعی این تعرفهها اولین چیزی است که دربارهاش صحبت کردیم: تولید درآمد. چیزی که ترامپ واقعاً میخواهد انجام دهد، این است که کاهش مالیاتها را در اولین بودجه خود تصویب کند و کاهش درآمدی که از کاهش مالیاتها به وجود میآید را با افزایش درآمدی که از این تعرفهها به دست میآید، جبران کند.
حتی اگر این تعرفهها به طور کامل اجرا شوند، نمیتوانند کاهش درآمدی که از کاهش مالیاتها خواهد بود را جبران کنند.
ویوک چیبر: بله، درست است. اما من فکر میکنم که از نظر ایدئولوژیک، هدف او این است که بگوید من میدانم که کاهش مالیاتها باعث کاهش درآمد خواهد شد، اما این کمبود از دو طریق جبران خواهد شد. یکی از این طریق افزایش درآمد از طریق تعرفهها است و دیگری اینکه داستانی خواهد ساخت درباره اینکه کاهش مالیات بر درآمد شرکتها باعث افزایش سرمایهگذاری خواهد شد. وعده او این است که از طریق افزایش سرمایهگذاری و افزایش درآمدهای حاصل از واردات، میتوانیم این کاهش مالیاتها را تأمین کنیم.
البته در اینجا یک تاریخچه وجود دارد. کاهش مالیاتی که در سال ۲۰۱۷ اعمال کرد، عملاً هیچ تأثیری بر نرخ سرمایهگذاری نداشت؛ اما من فکر میکنم او خواهد گفت که این تأثیر را داشته است. او همیشه گفته که میخواهد تعرفهها را اعمال کند، اما واقعاً زیاد به آنها اهمیت نمیدهد. آنچه که او واقعاً میخواهد پیش ببرد، این است که یک پایگاه حامی در میان طبقه سرمایهدار برای خود و جمهوریخواهان ایجاد کند. چطور؟ اینطور که به آنها هدیهای مثل کاهش مالیات بدهد و بتواند بگوید که میتواند این کار را از طریق تعرفهها و از طریق رونق اقتصادی که از کاهش مالیاتها ناشی میشود، تأمین کند.
هدیهای به سرمایهداران و نه مردم
از نظر بحث در مورد اینکه ترامپ چگونه ائتلاف خود را برای پیروزی در انتخابات ریاستجمهوری ایجاد کرد و بهویژه در رابطه با این که چرا رأیدهندگان طبقه کارگر به طور قابلتوجهی به سمت ترامپ گرایش پیدا کردند، یکی از مسائلی که اغلب ذکر میشود، سیاست تجاری ترامپ و حمایت او از تعرفهها است. حالا از نظر شما، چپها باید چه نظری درباره تعرفهها داشته باشد؟ آیا باید از آنها حمایت کنند؟ آیا این چیزی است که در نهایت به نفع طبقه کارگر خواهد بود؟
ویوک چیبر: مردم باید این نکته را درک کنند که تعرفهها یک ابزار در دیپلماسی اقتصادی هستند و اینکه چگونه بر منافع مردم تأثیر میگذارند، بهشدت به نحوه اجرای آنها بستگی دارد. در ابتدا، تعرفهها یک هدیه به سرمایهداران هستند. وقتی تعرفهای وضع میشود و فضای محافظتی برای صنعت داخلی ایجاد میشود، آنچه شما انجام میدهید این است که سود آسانی به آنها میدهید. زیرا آنچه که آنها از آن میترسند، رقابت خارجی و واردات با بهرهوری بالاتر از خارج است و شما اساساً به آنها میگویید که رقبای قویتر و بهرهورتر خارجی را از بازار حذف میکنیم و فضایی برای عملکرد شما ایجاد میکنیم. حالا این کار به این معناست که شما به آنها هدیه میدهید و این هدیه، آزادی آنها از فشارهای رقابتی است. وقتی شما سرمایه را از فشارهای رقابتی آزاد میکنید، اساساً به آنها از جیب کارگران یارانه میدهید.
این یارانه به دو شکل است. اول، شما به سرمایهداران اجازه میدهید که قیمتهای بالاتری را اعمال کنند و گرفتن قیمتهای بالاتر به این معناست که کارگران فرصت خرید کالاهای ارزانتر از رقبای خارجی را از دست میدهند و بهجای آن کالاهای گرانتری از تولیدکنندگان داخلی میخرند. این یک لطف است که کارگران به سرمایه میکنند. دوم، شما به طور ضمنی به شرکتهای کمبهرهور اجازه میدهید که در بازار بمانند. شرکتهای آمریکایی، کمبهرهور هستند. این دلیل نیاز آنها به محافظت است، درست است؟ چرا این مهم است؟ چون شرکتهای کمبهرهور تنها میتوانند دستمزدهای کمتری پرداخت کنند. دستمزدها همیشه باید با سقف بهرهوری مواجه شوند. اگر شرکت شما بهرهوری کمتری دارد، سقف کمتری برای دستمزدهایی که میتوانید پرداخت کنید، دارید. این یعنی که شما کارگران خود را در شرکتهای با بهرهوری پایین گرفتار میکنید.
بنابراین، اکنون آنها از دو جنبه متضرر میشوند. اول، آنها برای کالاها قیمتهای بالاتری میپردازند که لطفی به سرمایه است. دوم، آنها در شرکتهای با بهرهوری پایین گیر کردهاند که این هم لطفی به سرمایه است. دولت درآمد کسب میکند، اما باز هم چگونه از این درآمد استفاده خواهد کرد؟ مگر اینکه کارگران از قدرت کافی برخوردار باشند، این درآمد احتمالاً بهصورت پرداخت به شرکتهای خصوصی، یارانهها یا کاهشهای مالیاتی بیشتر برای آنها استفاده میشود. بنابراین، خود تعرفهها بهخودیخود مترقی نیستند.
دفاع از تعرفهها از دیدگاه کارگری این است که آنها به ایجاد شغل کمک میکنند. حتی این هم درست نیست. اگر شغلی ایجاد میشود، در شرکتهای کمبهرهور ایجاد میشود و هر شغلی که ایجاد میشود برای تعداد کمی از کارگران است در مقایسه با تأثیر تورمی که کل طبقه کارگر تجربه میکند. اما یک مشکل سوم هم وجود دارد، مگر اینکه دولت به طور فعال مداخله کند تا مطمئن شود که شرکتهایی که سود بیشتری دارند، واقعاً این سودها را در بخشهایی که دولت آنها را اولویتدار میداند، سرمایهگذاری میکنند. شما ممکن است هیچ افزایشی در شغلها نداشته باشید. آنچه ممکن است ببینید این است که شرکتها این سودها را به خارج میفرستند یا آنها را در بخشهایی که اصلاً نمیخواستید توسعه یابند، سرمایهگذاری میکنند.
تمام کاری که کردهاید، این است که پول زیادی به سرمایهداران دادهاید. اینکه آنها با این پول چهکار میکنند، کاملاً تحت کنترل شما نیست. بنابراین، حتی آن وعده ایجاد شغلهای بیشتر در بخش تولید نیز ممکن است درست نباشد، مگر اینکه دولت به طور فعال مداخله کند تا اطمینان حاصل نماید که اینطور خواهد شد. بنابراین در بهترین حالت، میتوان گفت که تعرفهها گام اول برای بازگرداندن تولید و صنعتیسازی دوباره هستند. اما حتی اگر صنعتیسازی دوباره انجام شود و حتی اگر تولید دوباره برگردد، دولت باید مطمئن شود که شرکتها از تکنیکهای استاندارد استفاده میکنند و نه اینکه صرفاً به بازارهای محافظتشده تکیه کنند تا شرکتها بهنوعی کارگران را توانمند کنند و شغلهای تولیدی که ایجاد میشوند، دستمزدهای مناسب بدهند.
زمانی که شما متوجه میشوید که تعرفهها یک هدیه بزرگ از سوی دولت به طبقه سرمایهدار هستند، تمام تعرفهها باید مشروط به شرایط خاصی باشند. این شرایط باید شامل مجموعهای از تکنیکها و ابزارها باشد که سرمایهداران را به سرمایهگذاری در راهی که شما میخواهید، سوق دهد. همچنین باید گفته شود که اگر تعرفهها را به شما میدهیم، از شما انتظار داریم که در ازای آن X،Y و Z را انجام دهید. اگر چنین باشد، چپها میتوانند از آنها حمایت کنند. اما اگر چنین نباشد، میتواند چیزی باشد که به نفع کارفرمایان و به ضرر کارگران خواهد بود. تا زمانی که شما ندانید آن تعادل چیست، موضع چپ باید این باشد: ما در این مبارزه نقشی نداریم. شما به ما بگویید شرایط تعرفهها چیست و سپس ما به شما خواهیم گفت که چگونه واکنش نشان میدهیم.
[1] . Vivek Chibber
[2] . William McKinley
/انتهای پیام/