گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ ایده «زوال تمدن غرب» بیش از یک قرن است که ذهن اندیشمندان، فیلسوفان و جامعهشناسان - چه در درون و چه در بیرون از مرزهای غرب - را به خود مشغول داشته است. این مفهوم که زمانی در آثار بزرگانی چون «اشپنگلر»، «رنه گنون» و حتی «داستایوفسکی» مطرح شد، امروز ابعادی تازه یافته و از افول هژمونی سیاسی آمریکا تا بحرانهای عمیق معرفتی و ظهور هوش مصنوعی را در بر میگیرد. اما آیا این زوال، یک واقعیت تاریخی اجتنابناپذیر یا صرفاً بحرانی دیگر در چرخه ترمیم و بازسازی مداوم غرب به واسطه عقلانیت انتقادی قدرتمند آن است؟ ریشههای این گفتمان به کجا بازمیگردد و افول غرب دقیقاً در کدام ساحت سیاسی، معرفتی یا هستیشناختی معنادارتر است؟ آیا بشر در مواجهه با این گسست تمدنی، به سمت «جنگ تمدنها» پیش میرود یا راهی برای «تشریک مساعی جهانی» خواهد یافت؟ برای یافتن پاسخی به این پرسشهای بنیادین، در گفتوگو با دکتر سید جواد میری - جامعهشناس و عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علومانسانی و مطالعات فرهنگی - به کاوش در لایههای مختلف این مفهوم پرداختهایم. بخش نخست این گفتوگو را در ادامه از نظر خواهید گذراند.
تبارشناسی یک گفتمان؛ زوال غرب پیش از جنگهای جهانی
موضوعی که در این مجال محل گفتوگو قرار دادهایم، پرسش از زوال تمدن غرب است. این مفهوم خصوصاً پس از جنگهای جهانی و افسردگی و حالات روحی خاصی که به بار آورد، در میان خود جریانهای راست، چپ و سنتگرایان طرح مسئله شد. با وقوع انقلاب نیز حتی در ادبیات نیروهای انقلاب بازتاب یافت و حتی گاهی جنبههای سیاسی و ایدئولوژیک آن بر جنبههای معرفتی مسئله غلبه یافت. ما میخواستیم در وهله نخست، جدای از قضاوتهای سیاسی و جنبههای دیگری که این موضوع داراست، به لحاظ معرفتی بدین موضوع بپردازیم که این گزاره چقدر صحیح است؟ اما بهعنوان مقدمه میخواهیم ابتدا به این موضوع بپردازید که وقتی از فروپاشی تمدن غرب صحبت میکنیم، تعریف شما از این مسئله چیست؟ چراکه موضوع ابعاد بسیار متعددی دارد؛ چه در لایههای بینالملل یعنی پایان هژمونی آمریکا، چه در ابعاد معرفتی یعنی بنبست معرفتی؛ بدین معنا که غرب دیگر تفکری ندارد که بتواند رابطه انسان با معنویت را بهدرستی توضیح دهد یا بازسازی کند و این بنبستی است که شکل گرفته تا برسد به ابعاد جامعهشناسانه مانند معضلات خانواده، ساختاری و مزمن شدن چالش خانواده، جنسیت و... ابتدا شما تعریف خود را از این مضمون برای ما بیان کنید تا در وهله بعد، زمینهای برای قضاوت و ارزیابی آن داشته باشیم.
میری: شما به نکتهای در باب زمینه خودِ دیسکورس (Discourse) یا گفتمان «زوال غرب» اشاره کردید و گفتید، مربوط به حدود دهه ۵۰ میلادیِ قرن بیستم است. من میخواستم به این نکته اشارت دهم که اتفاقاً این مبحث، خیلی قدیمیتر از دهه ۵۰ میلادی قرن بیستم است. شاید یکی از اولین آثاری که میتوان گفت فیلسوفان مهم یا فیلسوفان بزرگ اروپایی بدان پرداختند، اثر «اشپنگلر» است؛ گمان میکنم اوایل قرن بیستم یا اواخر قرن نوزدهم بود که آن کتاب «زوال غرب» را به رشته تحریر درآورد. حتی اندکی از آن جلوتر، کتابی است که «رنه گنون» قبل از اینکه مسلمان شود و به تصوف روی آورد، در مصر پیش از جنگ جهانی اول تحت عنوان «سیطره کمیت» نگاشته است. او در آنجا بیان میدارد که اساساً غرب، اروپا و این تمدنی که به نام تمدن جدید و مدرن شناخته میشود، به بنبست خورده است و سیطره کمیت، انسان و تمدن بشری را نابود میسازد.
جالبتر این است که هم در ایران و هم حتی در اروپا و آمریکا، به دلیل سیطره نگاه «یوروسنتریک» (Eurocentric) یا اروپا - آمریکامدارانه، کمتر بدین حوزه توجه میشود که ادبا و فیلسوفان روس در اواسط قرن نوزدهم بدین امر پرداختهاند. شاید بزرگترین آنان، «داستایوفسکی» و «تولستوی» باشند. مشخصاً داستایوفسکی در «برادران کارامازوف»، در کتاب «جنزدگان» و کتاب دیگر اگر اشتباه نکنم به نام «ابله» و در رمانهایش بدین موضوعات اشاره کرده است. در آنجا به بحث اینکه اساساً این عقلانیتی که بعداً «وبر» بهعنوان سیطره «عقلانیت صوری» (Formal Rationality) در برابر «عقلانیت جوهری» (Substantive Rationality) از آن یاد میکند، میپردازد. او به انحاء گوناگون به همین بحثِ زوال اروپا پرداخته و اظهار میدارد چیزی که بهعنوان عصر روشنگری و تمدن جدید است، در درونِ خویش «آنتیتز»های بسیار جدی یا نقاط و مؤلفههای بسیار بنیادینی دارد که آن را به سمت فروپاشی سوق میدهد.
اساساً وقتی ما از زوال غرب در لایههای سیاسی، بینالملل و قدرت نظامی - امنیتی سخن میگوییم، منظور این است که جهان از این وضعیت تکقطبی در حال خروج است و به سمت یک جهان چندقطبی میرود.
جریان دیگری هم وجود دارد که بیرون از جهان اسلام و در چین است که شاید بزرگترین متفکرش «کو هونگ مینگ» (Ku Hung-ming) باشد. گمان میکنم ۱۸۵۰ به دنیا آمده و ۱۹۱۷ یا ۱۹۱۸ در چین از دنیا رفته است. کو هونگ مینگ بر این باور است که چهار جریان یا چهار سنخ از مدرنیته یا تفکر جدید در جهان اروپایی - آمریکایی شکل گرفته است و هر کدام از اینها نقاط قوتی دارند، اما نقاط ضعفی هم دارند. مثلاً او میگوید: «در سنخ عقلانیتِ فرانسوی، ظرافت وجود دارد اما عمق وجود ندارد؛ در سنخ عقلانیت انگلیسی، تحلیل وجود دارد اما تاریخ وجود ندارد؛ در آلمانی عمق و تاریخ وجود دارد اما ظرافت ندارد و در عقلانیت آمریکایی ممکن است خلاقیت وجود داشته باشد، اما فاقد التفات بنیادین به تاریخ و بسترهای تاریخی است و شاید هم بدین دلیل که کشوری نوتأسیس است.» سپس میگوید «چون هر کدام از اینها علیرغم نقاط قوت، نقاط ضعف جدی و بنیادین دارند، نمیتوانند سیاره زمین یا تاریخ بشریت را نمایندگی کنند و به سمت نابودی خواهند رفت.» او یک بدیل را «عقلانیت چینی» میداند که هر چهار ویژگی را داراست؛ یعنی بهصورت دیگر میتوانیم بگوییم نوعی از جامعیت را دارد. او میگوید در قرن بیست و یکم جهان به سمت جهان چینی خواهد رفت و عقلانیت چینی جهان را فرا خواهد گرفت.
اینها را بیان کردم تا بگویم اولاً خود این بحث زوال، عقبه عمیقتری دارد؛ هم در خود اروپا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مطرح شده بود، هم در روسیه توسط ادبا و فیلسوفان روسی و هم در چین مطرح شد. در جهان اسلام هم به انحاء گوناگون خیلیها با رویکردهای متفاوتی این بحث را شاید از اواخر قرن نوزدهم - که جهان اسلام بهصورت جدی با استعمار درگیر میشود - مطرح میکنند.
اما لایههایی که این بحث در آنها مطرح شده، حائز اهمیت است. آن لایهها یک لایههای «اونتولوژیکال» (هستیشناسانه) نیست؛ یعنی ما در قرن نوزدهم یا قرن بیستم در جهان اسلام فیلسوفان بزرگ یا متفکران بزرگی نمیبینیم که آمده باشند غرب را بهصورت اونتولوژیکال تحلیل کرده باشند و بگویند مثلاً این مفهوم غرب، یک مفهوم هستیشناسانه است و زوالش بهنوعی زوال یک عالمیت است و عالمیت جدیدی قرار است متولد شود. اما مثلاً شاید بتوانیم بگوییم از اواسط قرن بیستم، حتی در خود ایران هم متفکرانی را داریم؛ بهعنوانمثال، «فردید» از این منظر، بحث را مطرح مینماید. او اروپا یا غرب را اصلاً بهصورت جغرافیایی مطرح نمیکند، بلکه میگوید یک شیوهای از مواجهه یا نوعی از مواجهه انسان با هستی است. این نوع مواجهه انسان با هستی اتفاقاً تاریخش ۲۰۰ یا ۳۰۰ سال نیست، بلکه تاریخی ۲۵۰۰ساله دارد؛ یعنی از افلاطون و ارسطو آغاز میشود؛ در واقع از زمانی که اندیشیدن یا تأمل در باب وجود، به اندیشه در باب موجود (متافیزیک) تبدیل یا تقلیل پیدا میکند. او میگوید ما نیز حتی بخشی از ذیلِ این تفکر متافیزیکال هستیم؛ یعنی جهان اسلام هم بهنوعی ذیل این تفکر قرار گرفته است.
از این منظر نقدهایی که مثلاً امثال «اقبال لاهوری» و حتی «شریعتی» به هلنیسم و سیطره هلنیسم و عقلانیت هلنی در جهان اسلام بر فقه، تفسیر و اندیشه در جهان اسلام و حتی حوزههای اسلامی اعم از شیعی و سنی مطرح میکنند، اینگونه میتواند معنا یابد که اساساً ما هم ذیل همان تفکر متافیزیکال قرار گرفتیم. اما هند و چین به نظر من به آن شدتی که ما تحتتأثیر هلنیسم قرار گرفته بودیم، قرار نگرفتند و تا امروز هم میبینیم که تفکر یا مکاتب هندی و چینی تا حدودی متفاوتتر از آن سنخ اندیشهای هستند که در جهان اسلام، اروپا و آمریکا مستقر شده است.
بر مبنای نظر فردید که توضیح دادید، از یونان باستان تا به امروز همه غربزده هستند و این امر حتی شامل فیلسوفان بزرگ اسلامی نیز میشود.
میری: دقیقاً. او این دوره را دوره سیطره طاغوت قلمداد میکند.
با این معنا زوال غرب یعنی پایان موجود اندیشی و فروپاشی متافیزیک.
میری: بله. او بدین صورتمسئله را تبیین میکند و سپس از امکان سخن میگوید. از آنجاست که به فیلسوفانی چون «برگسون» و سپس «هایدگر» روی میآورد. آقای «عبدالکریمی» در کتاب «هایدگر در ایران» بدین نکته اشاره میکند؛ بهنوعی سیر تطورات و تحولات فکری فردید را نشان میدهد که تا حدود سالهای ۱۳۱۹ تا ۱۳۲۵-۲۶ شمسی، فردید بزرگترین فیلسوف معاصر را «هانری برگسون» میدانست، اما بعد از مواجهه با «هانری کربن» و آشنایی با هایدگر، معتقد میشود که او بزرگترین فیلسوف معاصر قرن و کسی است که توانسته از بند تفکرات متافیزیکال عبور نماید. این بحثها به انحاء گوناگون در جهان مطرح بوده است.
اما درباره اینکه زوال غرب چیست یا زوال غرب را ما چه میدانیم، همانگونه که خود شما اشاره کردید، لایههایی وجود دارد. یکی از بحثهای جدی این است که اساساً وقتی ما از زوال غرب در لایههای سیاسی، بینالملل و قدرت نظامی - امنیتی سخن میگوییم، منظور این است که جهان از این وضعیت تکقطبی در حال خروج است و به سمت یک جهان چندقطبی میرود. اما در لایههای دیگر، مثلاً وقتی در باب لایههای اونتولوژیکال و معرفتی صحبت میکنیم، باز حتی در لایههای اپیستمولوژیکال (معرفتشناسانه)، به نظر میآید «تولید دانش» (Knowledge Production) یا شیوههای متفاوتی از معرفت در جهان آرامآرام شکل میگیرد. مثلاً امروز برخلاف صد سال پیش، از فلسفه آفریقایی، فلسفه چینی یا شیوههای تفکر هندی و غیر یورو آتلانتیک سخن گفته میشود.
اساساً وقتی ما از زوال غرب در لایههای سیاسی، بینالملل و قدرت نظامی - امنیتی سخن میگوییم، منظور این است که جهان از این وضعیت تکقطبی در حال خروج است و به سمت یک جهان چندقطبی میرود.
حتی فیلسوفی مثل «لاتور» که بهتازگی از دنیا رفته، میگوید شیوههای متفاوتی از نظامهای معرفتی در جهان در حال شکلگیری است. حتی اگر مقداری پیشتر برویم، در نظامهای سیاسی مثلاً همیشه بحث بر سر این بود که نظامها یا سنتیاند یا مدرن و مدل سنتیها آرامآرام به سمت نظامهای مدرن میروند. مدرن هم یعنی همان الگو و تجربه واحد تاریخی که اروپا آن را به منصه ظهور رسانده بود و در آمریکا جهانی شده بود. اما مثلاً کسی مثل «فوکو» وقتی انقلاب ایران رخ میدهد، میگوید ما همیشه جهان را بر اساس این فهمیده بودیم که نیروها چپ بودند یا راست، لیبرال بودند یا محافظهکار و... اما اکنون انقلاب ایران دارد یک چشمانداز دیگری فراسوی چپ و راست ترسیم میکند.
آن کلانتئوری سکولاریزاسیون هم که مطرح بود مبنی بر آنکه اساساً جهان از قرن هفدهم و هجدهم به بعد به سمتی میرود که نهادهای دینی اعتبار خودشان را از دست میدهند و نهادهای سکولار قدرت را با ظهور نحلههای دینی - نه فقط در جهان اسلام، بلکه حتی در اروپا، آمریکا، آمریکای لاتین و بازسازی کلیسای ارتدوکس در روسیه در دست میگیرند، با چالش مواجه شد. به نظر میآید دین دیگر از آن وضعیتی که تا اواسط قرن بیستم برایش تعریف شده بود، خارج شده است.
گلوگاه بحران؛ عبور از اومانیسم به وضعیت «پست هیومن»
در میان ساحاتی که بر شمردید، آن نقطه ثقل و بهنوعی گلوگاه اثرگذار که میتواند یک گشت تمدنی را ایجاد کند، کدام عرصه است؟ بهعبارتدیگر، افول غرب در کدام لایه میتواند تحولات بزرگتری را به دنبال آورد؟
میری: به نظر من بحث اصلی و کلیدی در آن ساحت اونتولوژیکال است: آیا واقعاً بشر برای خودش آیندهای میتواند متصور شود؟ و اگر متصور میشود، آن آینده چیست؟ آینده بشر چه نوع آیندهای است؟ آیا با سیطره عقلانیت تکنولوژیک و بسط و تعمیق تکنولوژیها در آستانه انقلاب ششم، توسعه هوش مصنوعی، «پستهیومنیسم» (Post-humanism) و وضعیت «پست هیومن»، انسان وضعیت بهتری را تجربه میکند؟ یا بنبستهای آن، روزبهروز بیشتر میشود؟ یکی از بحثهای کلیدی این بود که از اواسط دوران رنسانس تا اوایل قرن بیستم، دغدغه انسان اروپایی، بسط اومانیسم یا انسانمداری بود؛ اینکه اگر کانون عالم، وجود خداوند نیست یا الهیات دیگر نقشی ندارد، این انسان و ارزشهای انسانی است که جایگاه بنیادین را دارد. اما وقتی شما انسان را هم از این میان بردارید و به جایش ربات یا عقلانیت «تخنه» (Techne) را بگذارید، دیگر صحبت از اومانیسم نیست؛ پس ما در یک وضعیت فرا اومانیسم قرار گرفتهایم. در این وضعیت، ما اساساً در موقعیت پست هیومن قرار داریم؛ یعنی ما دیگر با بشر روبرو نیستیم، بلکه در باب بشری صحبت میکنیم که تحت سیطره ربات و هوش مصنوعی قرار گرفته است. جالب اینجاست که این وضعیت، یک وضعیت فقط منطقهای نیست، بلکه سیارهای است؛ یعنی کل کره زمین و هستی بشر را تحتتأثیر قرار میدهد. در این ساحت، آلترناتیوها کداماند؟ آیا اساساً آلترناتیو اونتولوژیکی وجود دارد؟
آیا عقلانیت انتقادی غرب را نجات میدهد؟
پیش از آنکه به بحث آلترناتیو بپردازیم، اگر اجازه دهید تمرکز بیشتری بر همین مقوله زوال کنیم و در یک بخش مجزا از همین گفتوگو به مقوله آلترناتیو غرب خواهیم پرداخت. مباحث شما یک اشکال را پیرامون مسئله زوال غرب در ذهن من برجسته کرد. به تعبیر خود شما، بحث از فروپاشی تمدن غرب چهبسا از قرن ۱۹ و توسط خود اندیشمندان غربی طرح شده باشد. این مطلب ما را به مسئله قدرت عقلانیت انتقادی غرب رهنمون میسازد. غرب قدرت بسیار بالایی در نقد بیرحمانه خود دارد. بزرگترین نقدها به تمدن غرب توسط خود اندیشمندان غربی صورت گرفته و همین امر به غرب کمک میکند تا بتواند مدام خود را در قالب یک چرخه بحران - حل بحران، ترمیم کرده و به پیش رود. شما همین اکنون به مباحث «هابرماس» بهعنوان بزرگترین فیلسوف معاصر غرب که نگاه کنید، نقدهای جدی به مدرنیته میبینید. این موضوع خصوصاً در میان اندیشمندان جامعهشناسی بسیار پررنگ است. برخی بر این باورند که طراحان انگاره زوال غرب، به علت دادن سبقه سیاسی و ایدئولوژیک به مسئله، بحرانهای غرب را برجسته میکنند، اما عقلانیت نقاد آن را دستکم میگیرند. پاسخ شما به این مسئله چیست؟
آقای داوری نکتهای را متذکر میشود که اگر ما با اروپا یا عقلانیت جدید روبرو نشده بودیم، اصلاً دیگر «مایی» نمیتوانستیم باشیم که امتدادی داشته باشیم؛ با مواجهه با اروپا یا عقلانیت جدید، ما توانستیم خودمان را به تاریخ جهانی پیوند دهیم.
میری: آقای دکتر «داوری» در کتاب «فیلسوف فرهنگ» به نکتهای اشاره میکند و میگوید صدر تاریخ جدید ما، ذیل تاریخ غرب قرار میگیرد. این جمله از دکتر «فردید» است. خیلیها این را به معنای منفی و سلبی میبینند. آقای داوری نکتهای را متذکر میشود که اگر ما با اروپا یا عقلانیت جدید روبرو نشده بودیم، اصلاً دیگر «مایی» نمیتوانستیم باشیم که امتدادی داشته باشیم؛ با مواجهه با اروپا یا عقلانیت جدید، ما توانستیم خودمان را به تاریخ جهانی پیوند دهیم. حالا اینجا یک سؤال مطرح است: آیا ما میتوانیم بدون پیوند با تاریخ جدید یا عقلانیت جدید، اساساً تاریخی داشته باشیم یا عالمیتی شکل دهیم که بتوانیم بهصورت موازی در کنار تاریخ جهانی اروپا قرار بگیریم؟ یا نه، همانگونه که آقای داوری میگوید اصلاً مضمحل میشدیم و مثل بسیاری از جوامع و تاریخهایی که وجود داشته و اکنون فقط در کتب تاریخ و باستانشناسی مطالعه میکنیم، از بین میرفتیم؟
خودِ این بحث زوال اگر در همان ساحت اونتولوژیک بدان پرداخته نشود، در ساحات سیاسی تبدیل به پروژههای سیاسی یا ایدئولوژیک میشود که از درونش «جنگ تمدنها» بیرون میآید. بدین معنا که ما فکر میکنیم یک نقطه صفرِ تمیز، پاک و معصومی وجود دارد و ما باید این اضافات را دور بریزیم و از آن نقطه صفر شروع کنیم و تاریخ جدیدی بسازیم. ولی چون در وضعیتی که بشر در آن زندگی میکند، همیشه درهمتنیدگی تاریخی وجود دارد و ایجاد آن نقطه امکانپذیر نیست مگر با جنگ و بعد هم جنگ تمدنها رخ میدهد.
آن چیزی که به نظر من میتواند راهگشا باشد، این است که بشر در وضعیتی قرار گرفته که تاریخ جداگانهای را نمیتواند متصور شود و آیندهاش، آیندهای است که باید مبتنی بر تشریک مساعی باشد، آن هم تشریک مساعی در سطح جهانی.
این یعنی هرکس نمیتواند مسیر خود را برود و یک مسیر واحد وجود دارد که همه باید با هم بروند.
میری: بله. «طلال اسد» حرف جالبی میزند؛ او میگوید اواخر دهه ۵۰ یا اوایل دهه ۶۰ میلادی که بودیم، بسیاری از دوستان من که آمریکاییِ سفیدپوست بودند، وقتی آمریکاییها شاتل یا فضاپیمای خود را به کره ماه فرستادند، میگفتند: «دیدید انسان سفیدپوست اولین انسانی بود که توانست ماه را فتح و تسخیر کند؟»
وی میگوید اکنون ۵۰ یا ۶۰ سال از آن دوران سپری شده و محیطزیست نابود گردیده، جهان در وضعیت بسیار نابسامانی قرار گرفته و روابط اجتماعی، سیاسی و بینالمللی دستخوش آشفتگی شده و در هر گوشهای جنگی برپاست؛ احتمال نابودی بشریت توسط بمبهای هیدروژنی، نیتروژنی، هارپ و... انسان را فراگرفته است. همان همکاران به من میگویند بشر باید چه کار کند؟ طلال اسد میگوید چطور دهه ۶۰ وقتی داشتید به کره ماه میرفتید و آن را تسخیر میکردید، میگفتید «ما سفیدپوستان رفتیم»، اما حالا که جهان پر از بحران و فاجعه شده است، میپرسید «بشر باید چه کار کند؟»
واقعِ امر این است که این سخن را به گونه دیگری هم میتوان فهمید. اکنون مشکل محیطزیست یا گازهای گلخانهای را ممکن است آمریکا و چین ایجاد کرده باشند، اما تاوانش را ما یا آفریقاییها میدهند؛ حتی خود اروپاییها نیز ممکن است به دلیل تغییرات اقلیمی، خشکی و کمبود آب تاوان آن را بپردازند. حالا آیا این مشکل را میتوان منطقهای حل کرد؟ یا میشود یک کشور بگوید من میخواهم با شیوه خودم حل کنم؟ یا اساساً بگوید من تمام این سیستم مدرن، لولهکشی و شهرنشینی بدین شیوه را نمیخواهم و قصد دارم به همان شیوهای بازگردم که در کویر، مثلاً هزار سال یا پانصد سال پیش با سیستم قنات زندگی میکردیم؟
اکنون مشکل محیطزیست یا گازهای گلخانهای را ممکن است آمریکا و چین ایجاد کرده باشند، اما تاوانش را ما یا آفریقاییها میدهند؛ حتی خود اروپاییها نیز ممکن است به دلیل تغییرات اقلیمی، خشکی و کمبود آب تاوان آن را بپردازند.
من عملاً فکر میکنم این بازگشت ناممکن است؛ ممکن است در یک تاریخ فرضی، وقتی فاجعه به نقطه اوج برسد و همه چیز نابود شود و بشر مجبور گردد به قول انیشتین به جای اینکه با بمبهای هیدروژنی بجنگد، با چوب و سنگ با هم بجنگد؛ یعنی تمدن از بین برود. شاید آن موقع این کار انجام شود. اما واقعیت این است مشکلاتی که امروز بشر با آنها روبروست، مشکلاتی نیست که بتواند به تنهایی آنها را مرتفع سازد.
شاید ما بر سرِ یک دوراهی قرار گرفتهایم و این دوراهیِ بشریت در سطح جهانی بهگونهای است که یا بشر باید «جنگ تمدنها» و «جنگ همه علیه همه» را بپذیرد که در آن هر کسی قویتر است، بقا مییابد که البته به دلیل اشاعه سلاحهای کشتارجمعی در جهان، حتی اگر یک قدرت برتر باشد، قدرتهای دیگر هم آنقدر دستبسته نیستند و ممکن است قدرت تخریبیشان چنان بالا باشد که جهان «کنفیکون» شود؛ یعنی نگرانیای که «راسل» در دهه ۶۰ میلادی داشت، شاید امروز شبیه یک شوخی باشد و نگرانی واقعی بسیار شدیدتر از آن روز است و این فاصله ۷۰-۸۰ ساله، جهان را در وضعیت خطیرتری قرار داده است.
راه دوم آن چیزی است که علامه جعفری مطرح مینماید و میگوید: «التفات بنیادین به فرهنگ مشترک بشری در ساحات ایدهآلهای متعالی». یعنی باید بشر، نخبگان بشری، فیلسوفان، متفکران و سپس سیاستمداران بدین نتیجه برسند که تکاثر ثروت، تمرکز قدرت و اساساً خاندانی ادارهکردن جهان، دنیا را به سمت نابودی میبرد. بهتر است که ما به سمت تشریک مساعی برویم و راه آن را بیابیم. این تفکر در بخشی از نقاط جهان در بین متفکران وجود دارد، اما بهعنوان جریان اصلی نیست.
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...