گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ پروفسور «هنری جیروکس» [1] - محقق و پژوهشگر برجسته آمریکایی و از بنیانگذاران نظریه «تعلیموتربیت انتقادی» - در مقالهای که وبسایت «کانتر پانچ» آن را منتشر کرده است، به تحلیل جنگ غیرقانونی اسرائیل و آمریکا علیه ایران پرداخته و نشان میدهد که چگونه این جنگ با لفاظیهای آخرالزمانی و ملیگرایی مسیحی، چارچوببندی شده است. به گفته وی، ترامپ و اطرافیانش مثل «پیت هگست»، این جنگ را نه از منظر منافع ملی یا ضرورتی استراتژیک، بلکه بهعنوان نمایش عریان قدرت و جنگی صلیبی میبینند. به گفته وی، در این رویکرد فاشیستی، مرز میان جنگ و نمایش محو شده و بیرحمی و قتلعام غیرنظامیان، عادی جلوه داده میشود. وی جنگ ترامپ علیه ایران را بخشی از یک تغییر اقتدارگرایانه گسترده در تاریخ سیاسی آمریکا میبیند؛ تغییری که در آن نظامیگری، ملیگرایی دینی و سیاست نمایش به هم پیوند میخورند تا آنچه که میتوان آن را لحظهای جدید از اقتدارگرایی نامید، شکل دهند. «جیروکس» هشدار میدهد که پیامدهای این روند، فراتر از میدان جنگ است و شامل ظهور نوعی فاشیسم نئولیبرال مذهبی، فرسایش دموکراسی، عادیسازی خشونت و تضییع منابع اجتماعی در داخل آمریکا میشود.
تلفیق جنگ، نمایش و شور مذهبی
اکنون اسرائیل و آمریکا در حال جنگ با ایران هستند؛ نزاعی که هر دو رهبر آن را در قالب یک دوگانه اخلاقیِ صریح و درعینحال خودخواهانه تصویر میکنند. به گفته «بنیامین نتانیاهو»، این جنگ نبردی ضروری میان خیر و شر معرفی میشود. برای دونالد ترامپ، غیرقانونی بودن جنگ موضوعیت ندارد. این جنگ بیشتر در روح ایدئولوژیک و بیرحمانه جنگهای صلیبی پیش برده میشود؛ با شور مذهبی تغذیه شده و به گفته «دیوید اسمیت» در گاردین، تجلی ستایش توانایی اعمال خشونت است.
بیحسی اخلاقی در جنگ را بهخوبی میتوان در واکنش ترامپ و وزیر جنگش - «پیت هگست» - نسبت به کشتار غیرنظامیان ایرانی و حتی سربازان کشتهشده آمریکایی در جنگ دید.
آنچه این چارچوببندی مذهبی پنهان میکند، واقعیت سیاسی ماجراست: این جنگ تا حد زیادی جنگ نتانیاهو است؛ جنگی که او مدتها با ترسیم ایران در قالبی آخرالزمانی و بهعنوان جانشینی برای نازیسم، برای آن زمینهسازی کرده است. اما همانطور که «فینتان اوتول» [2] اشاره میکند، پدیدهای حتی نگرانکنندهتر در کار است: بهخاطر عملکرد ترامپ، جنگ از هرگونه توجیه سیاسی یا اخلاقی منسجم، تهی شده و به نمایشی پوچ از ویرانی فروکاسته است؛ زبانی از قدرت که خود از معنا تهی شده است. بااینحال، این تهی بودن بیخطر نیست. این وضعیت همزمان نشاندهنده ضعف عمیق سیاسی و پذیرش بیمهار خشونت دولتی است؛ نوعی سیاست سلب مالکیت و منطقی از «قابل دورریز بودن انسانها» که اگر مهار نشود، به بازگشت اردوگاهها بهعنوان ابزارهای حکمرانی میانجامد؛ اردوگاههایی که در پوشش قطعیتهای اخلاقیِ جزماندیشی دینی توجیه میشوند.
این درهمآمیزی جنگ، نمایش و شور مذهبی صرفاً یک آرایه بلاغی نیست، بلکه نشانه دگرگونی عمیقتری در نحوه تصور و توجیه خشونت است. «پیت هگست» - وزیر جنگ ترامپ - این جهانبینی را به هولناکترین شکل بیان میکند. او با لحنی آکنده از شور که یادآور زبان جنگهای مقدس است، اعلام میکند که مأموریت ارتش ایالات متحده، رهاکردن مرگ و ویرانی از آسمان در تمام طول روز است. در چنین اظهاراتی، جنگ از هرگونه زبان مهار، قانون یا حتی ضرورت تراژیک تهی میشود و به تأیید آشکار نابودی بهعنوان یک فضیلت بدل میگردد.
همانطور که «گِرِگ جافه» [3] - در «نیویورکتایمز» اشاره میکند، این لفاظی نشاندهنده دگرگونی عمیقی در چارچوب اخلاقی هدایتکننده قدرت آمریکا است. بهجای توسل به مفاهیمی چون عدالت یا دفاع، این گفتمان انتقام را در آغوش میگیرد. در این جهانبینی، دشمن دیگر رقیبی نیست که باید مهار شود یا با او مذاکره کرد، بلکه خصمی است که باید نابود گردد. در نتیجه، جنگ نهتنها به ابزاری برای سیاستگذاری بدل میشود، بلکه به نمایشی از خشمِ بر حق تبدیل میشود؛ صحنهای از سلطه که در آن خشونت تقدیس میشود و کشتار و خونریزی، رنج و مرگ بهعنوان نشانهای از قدرت پذیرفته میشود.
فرهنگ جنگ
اهمیت این فرهنگ جنگی بسیار فراتر از میدان نبرد است. منطق آن محدود به سیاست خارجی نمیماند، بلکه به درون جامعه آمریکا نیز نفوذ میکند و زبان، نهادها و شیوههای آموزشی زندگی داخلی را دگرگون میسازد. جنگ همواره خشنترین تجلی قدرت دولت بوده است، اما در فرهنگ سیاسی پیرامون دونالد ترامپ، معنایی حتی تاریکتر یافته است. جنگ دیگر صرفاً ابزاری راهبردی در سیاست خارجی نیست؛ بلکه آنچه در حال شکلگیری است، نوعی «فرهنگ جنگ» است که در آن خشونت، ملیگرایی مسیحی سفیدپوستان و نمایش نظامی بهصورت نوعی «آموزش عمومی» عمل میکنند؛ آموزشی که شهروندان را نه به پرسش از سلطه، بلکه به تحسین آن فرامیخواند.
در این چارچوب، «عملیات خشم حماسی» [4] ترامپ علیه ایران به بربریتی تبدیل میشود که بهصورت نمایش بازسازی شده و در پوششی از زیباییشناسی، مصونیت از مجازات و نابودی اخلاقی قرار گرفته است و جنگ به شکلی از آموزش عمومی تبدیل میشود؛ درسی روزمره درباره سلطه که از طریق تصاویر رسانهای، لفاظیهای سیاسی و سیاستهای دولتی منتقل میگردد. این آموزش القا میکند که بیرحمی، نشانه قدرت است و دشمنان - چه خارجی و چه داخلی - قابل حذفاند؛ شایسته بهرسمیتشناختن یا عدالت نیستند و در عوض باید در معرض تحقیر، سرکوب و خشونت قرار گیرند. در چنین شرایطی، خشونت دیگر پشت زبان فرسوده «ضرورت» یا «امن کردن جهان برای دموکراسی» پنهان نمیشود، بلکه آنچه را که مدتها در سیاست خارجی آمریکا بوده آشکار میکند: ابزاری بیرحم در خدمت قدرت امپریالیستی.
در عرصه داخلی، این آموزش نهتنها از طریق نمایشهای قدرت نظامی، بلکه از راه قوانین، نهادها و روایتهای فرهنگی عمل میکند که قدرت اقتدارگرا را عادیسازی میکنند. همانطور که من و «ویل پاول» [5] در جایی دیگر اشاره کردهایم، این روند صرفاً از طریق حضور «تانکها در خیابانها» پیش نمیرود، بلکه از طریق قوانینی عمل میکند که آموزش را به بازوی دولت امنیتی بدل میسازند.
پیامدهای انسانی ناشی از کشتار گسترده غیرنظامیان و ویرانی ناشی از بمباران غیرقانونی اسرائیل و آمریکا در ایران، تا حد زیادی از گفتمان رسمی آمریکا حذف شده است.
در این وضعیت، کلاسهای درس به فضاهایی برای انضباط میهنپرستانه بازتعریف میشوند، تاریخ به اسطورهای ملیگرایانه بازنویسی میشود، نظارت به وظیفهای مدنی تبدیل میشود و دانشآموزان میآموزند که اطاعت، فضیلت است و مخالفت، آنها را مشکوک جلوه میدهد. در چنین شرایطی، آموزش دیگر پرورشدهنده قضاوت انتقادی یا مسئولیت دموکراتیک نیست، بلکه به ماشینی برای تولید سوژههایی بدل میشود که ارزشهای نظامیگری، سلسلهمراتب و اقتدار بیچونوچرا را درونی میکنند.
این فرهنگ جنگی، بازتاب چیزی است که «آشیل امبمبه» [6] – نظریهپرداز سیاسی - آن را «سیاست مرگ» [7] (نکروپولیتیک) مینامد؛ شکلی از قدرت که حول توانایی تعیین این که چه کسی میتواند زنده بماند و چه کسی باید بمیرد، سازمان یافته است. در چنین چارچوبی، خشونت دیگر صرفاً ابزاری در خدمت سیاست نیست، بلکه به یکی از مؤلفههای تعیینکننده هویت سیاسی بدل میشود.
این که جنگ به طور فزایندهای در قالب زبان ملیگرایی مسیحی صورتبندی میشود، بسیار نگرانکننده است. تصاویر و لفاظیهای مربوط به جنگهای صلیبی بار دیگر به عرصه عمومی بازگشتهاند؛ امری که نهتنها در خالکوبیِ با تم صلیبیِ وزیر جنگ - پیت هگست - بلکه در ادعاهای مکرر او مبنی بر اینکه دونالد ترامپ از سوی خداوند برای بهکارگیری قدرت نظامی علیه «کافران» منصوب شده، نمود یافته است.
در قالب زبان ملیگرایی مسیحی، جنگ بهعنوان نشانهای از قدرت ستایش میشود، دشمنان از انسانیت خود تهی میگردند و نابودی کامل جمعیتها بهعنوان بهای ضروریِ بازگرداندن عظمت ملی بازتعریف میشود؛ مفهومی که اغلب در شعار «اول آمریکا» تجلی پیدا کرده است. در چنین نظمی که «سیاست مرگ» را سرلوحه خود قرار داده است، دولت آمریکا مشروعیت خود را نه از حفظ جان انسانها، بلکه از نشاندادن تواناییاش در نابودکردن آنها به دست میآورد.
بیحسی اخلاقی
افزون بر این، ما در دورانی زندگی میکنیم که زیر سلطه نوعی رژیم فاشیستی، نابودی اخلاق به اوج خود رسیده است. تقریباً هیچ گزارشی در رسانههای جریان اصلی درباره این واقعیت منتشر نمیشود که در نتیجه درگیریهای جاری، بین ۶۰۰ هزار تا یک میلیون خانوار ایرانی به طور موقت در داخل کشور آواره شدهاند؛ رقمی که تا ۳.۲ میلیون نفر را در برمیگیرد.
همین بیحسی اخلاقی را میتوان بهوضوح در واکنش پیت هگست به کشتهشدن نیروهای نظامی آمریکا در ایران هم مشاهده کرد. واکنش اولیه دونالد ترامپ به مرگ سه نظامی این بود: «ما سه نفر را از دست دادهایم و انتظار تلفات را داریم، اما در نهایت این یک معامله عالی برای جهان خواهد بود.» برای ترامپ، مرگ تنها در قالب یک محاسبه هزینه - فایده معنا پیدا میکند. او بعدتر نیز گفت: «احتمالاً پیش از پایان کار، تلفات بیشتری خواهیم داشت» و افزود: «همین است دیگر! احتمالاً بیشتر هم خواهد شد.» هگست نیز با انتقاد از رسانهها به دلیل تمرکز بیش از حد بر سربازان کشتهشده، با این ادعا که قصد دارند چهره ترامپ را خراب کنند، واکنش نشان داد.
در چنین شرایطی، نظامیگری دیگر استثنایی در سیاست نیست، بلکه به یکی از اصول سازماندهنده اصلی آن تبدیل میشود. حتی کشتار گسترده غیرنظامیان از جمله کودکان، در زبان و منطق خشن قدرت ملی جذب شده و پشت نمایش پیروزی نظامی پنهان میشود. ویرانی ناشی از کارزار بمباران غیرقانونی اسرائیل و آمریکا در ایران بهندرت با جدیتی اخلاقی موردتوجه قرار میگیرد. حملات هوایی اهدافی در سراسر منطقه - از جمله انبارهای نفت اطراف تهران - را هدف قرار دادهاند؛ دود سیاه غلیظی به آسمان رفته و آلودگی سمی را در میان جوامع اطراف پراکندهاند. بااینحال، پیامدهای انسانی این تخریب تا حد زیادی از گفتمان رسمی حذف شده و جای خود را به نمایشهای پیروزمندانه قدرت فناورانه و لفاظیهای ملیگرایانه داده است.
در درون دولت ترامپ، رنج ناشی از جنگ نهتنها نادیده گرفته میشود، بلکه آشکارا بیاهمیت جلوه داده میشود. هنگامی که از هگست پرسیده شد «آیا دخالت روسیه در این درگیری ممکن است جان نیروهای آمریکایی را به خطر بیندازد؟» او با صراحتی سرد و تکاندهنده این نگرانی را رد کرد و گفت: «تنها کسانی که اکنون باید نگران باشند، ایرانیهایی هستند که فکر میکنند قرار است زنده بمانند.» چنین اظهاراتی نشاندهنده فرهنگی سیاسی است که در آن، خشونت دیگر پیامدی تراژیک یک جنگ تلقی نمیشود، بلکه معیاری برای سنجش قدرت ملی به شمار میآید.
به گفته یک مقام کنگره، جنگ روزانه حدود یک میلیارد دلار برای آمریکا هزینه دارد. این مبلغ میتواند هزینه روزانه کمک غذایی برای ۴۱ میلیون آمریکایی وابسته به یارانه غذا را تأمین کند.
هزینه سرسامآور اقتصادی این جنگ، بیشازپیش اولویتهای وارونهای را آشکار میکند که این نظم نظامیزده را تداوم میبخشند. به گفته «نانسی یوسف» [8] در مجله «آتلانتیک» به نقل از یک مقام کنگره، این جنگ روزانه حدود یک میلیارد دلار برای ایالات متحده هزینه دارد. «سارا لازار» [9] اشاره میکند که این مبلغ میتواند هزینه روزانه کمک غذایی برای ۴۱ میلیون آمریکایی وابسته به یارانه غذا را تأمین کند یا به حفظ پوشش درمانی برای ۱۶ میلیوننفری که انتظار میرود در پی کاهشهای اخیر بودجه، بیمه خود را از دست بدهند، کمک کند. از این منظر، جنگ نهتنها زندگیها را در خارج ویران میکند، بلکه منابع برنامههای اجتماعیِ حامی زندگی در داخل آمریکا را نیز میمکد. بااینحال، پیامدهای این جنگ فراتر از هزینههای فوری انسانی و مالی است.
همچنان که «کریس هجز» هشدار داده، پیامدهای اقتصادی میتواند بسیار فراتر از این هزینههای فوری گسترش یابد. با تهدید ایران نسبت به کشتیرانی در تنگه هرمز - گذرگاهی که بخش قابلتوجهی از نفت جهان از آن عبور میکند - این درگیری خطر ایجاد یک شوک اقتصادی جهانی را در پی دارد که میتواند جهان را بهسوی رکود سوق دهد. اینکه دولت دونالد ترامپ بهندرت به چنین خطراتی اذعان میکند، نشاندهنده بیپرواییِ خارقالعادهای است که این جنگ با آن آغاز شده است؛ آمیزهای از تهاجم ژئوپلیتیک و ناآگاهی عمیق نسبت به نیروهای اقتصادی که به حرکت درآورده است. بااینحال، مشکل عمیقتر این است که این جنگ در خلأ شکل نگرفته، بلکه بازتاب منطق «سرمایهداری گانگستری» است؛ نظمی که در آن نظامیگری بهعنوان ویژگی دائمی سیاست ملی، عادیسازی شده است.
البته این الگو تازه نیست. آمریکا از دیرباز هزینههای جنگ را بهعنوان بخشی دائمی از سیاست ملی خود در نظر گرفته است. «اریک موریست» [10] مینویسد: «میدانیم که جنگها پرهزینهاند. تنها سه سال است که درگیریهای طولانی در خاورمیانه تمام شده و نقاط مرجع روشنی داریم که چندان دلگرمکننده نیستند. پروژه هزینههای جنگ در «مؤسسه واتسونِ» دانشگاه براون برآورد میکند که از اواخر ۲۰۰۱ تا سال مالی ۲۰۲۲، ایالات متحده حدود ۸ تریلیون دلار برای جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر هزینه یا تعهد کرده است: ۵.۸ تریلیون دلار هزینه مستقیم و دستکم ۲.۲ تریلیون دلار برای مراقبت از کهنهسربازان تا سال ۲۰۵۰.»
در این چارچوب، جنگ علیه ایران نشان میدهد که چگونه نظامیگری همزمان بهعنوان نمایش، ایدئولوژی، سیاست و شکلی از اخاذیِ موردتأیید دولت عمل میکند. این جنگ، رنج کسانی را که زیر بمبارانها قرار دارند محو میکند، درحالیکه از مردمی که منابعشان هزینههای جنگ را تأمین میکند، فداکاریهای عظیمی طلب میکند. در چنین نظمی، خشونت هم به زبان قدرت و هم به معیار مشروعیت سیاسی تبدیل میشود؛ نظمی که ویرانی را عادی میسازد و درعینحال هزینههای انسانی آن را نامرئی میکند. بااینحال، آنچه چنین خشونتی را از نظر سیاسی پایدار میسازد، زبانی است که آن را مشروعیت میبخشد؛ زبانی که واژهها را از بار اخلاقیشان تهی میکند و درعینحال، خشونت عریان را به لفاظیِ ضرورت و سرنوشت بدل میسازد.
زبان جنگ
در میان دروغها، مرگها و ویرانیهایی که جنگ غیرقانونی اسرائیل و آمریکا علیه ایران به راه انداخته، ما شاهد همان چیزی هستیم که «تونی موریسون» [11]زمانی «زبان جنگ» نامید. موریسون در سخنرانی نوبل خود هشدار داد که چنین زبانی، زبان رهبرانی است که دستانشان به خون آلوده است؛ زبانی مرده که «از سکون و ناتوانی خود خشنود است». این زبانی مست از قدرت، فریفته خودشیفتگی خویش و تهی از هرگونه مسئولیت اخلاقی است. هنگامی که گفتار سیاسی از چنین لفاظیهایی اشباع میشود، خشونت دیگر نیازی به توجیه ندارد، بلکه بهعنوان سرنوشت، ضرورت یا حتی فضیلت عرضه میشود.
کمتر چهرهای بهاندازهی پیت هگست این تخیل «نکروپولیتیکی» را بهروشنی نشان میدهد. لفاظیهای عمومی او خشونتِ بیمهار را میستاید و درعینحال، محدودیتهای حقوقی و اخلاقی را که زمانی جنگ مدرن را مهار میکردند، نادیده میگیرد. در این جهانبینی، جنگ دیگر ضرورتی تراژیک تلقی نمیشود، بلکه به شکلی از «تطهیر» بدل میگردد؛ عرصهای که در آن ملیگرایی، مردانگی افراطی و سرنوشت دینی به هم میرسند. نتیجه، فرهنگی سیاسی است آکنده از نظامیگری، زنستیزی و نوعی کیش سمیِ قدرت که با بنیادگرایی دینی تغذیه شده و نشانههای یک خلأ عمیق اخلاقی را با خود دارد.
سخنان خود هگست این جهانبینی را بهروشنی آشکار میکند. او در کتابی تحت عنوان «جنگ علیه جنگجویان» [12] روایت میکند که چگونه توصیههای یک وکیل نظامی که در حال توضیح قواعد درگیری برای سربازان تحت فرمانش در عراق بود را نادیده گرفت و به جای آن به نیروها گفت: «اجازه نمیدهم این مزخرفات وارد ذهن شما شود.» این اظهارات نهتنها به دلیل تحقیر محدودیتهای حقوقیِ حاکم بر جنگ مدرن قابلتوجهاند، بلکه جهانبینی ایدئولوژیکی را که پشت آنها نهفته است نیز آشکار میسازند. بُعد دینی این لفاظیها به طور مستقیم در تبلیغات رسمی نظامی نیز ظاهر شده است. در جریان نشست خبری پنتاگون درباره جنگ علیه ایران، هگست سخنان خود را با نقلقولی از کتاب مقدس به پایان رساند و از ادبیات انجیلی برای چارچوببندی این جنگ استفاده کرد.
برای منتقدان، چنین اقداماتی نشاندهنده فرسایش خطرناک مرز میان دین و دولت در سیاست نظامی آمریکا است. هنگامی که نشستهای نظامی به متون مقدس ارجاع میدهند و رهبران سیاسی درگیریهای ژئوپلیتیک را با مفاهیم کتاب مقدس توصیف میکنند، مرز میان راهبرد و مأموریت دینی شروع به محوشدن میکند. در این وضعیت، جنگ دیگر صرفاً مسئلهای امنیتی نیست، بلکه بخشی از یک نبرد الهیاتی گستردهتر جلوه میکند. در چنین شرایطی، خشونت سیاسی در معرض تقدیس قرار میگیرد و دولت بهجای آن که یک دموکراسی مقید به قانون باشد، به هیئتی شبیه یک «جنگ صلیبی» درمیآید.
جنگ ترامپ علیه ایران در خلأ شکل نگرفته، بلکه بازتاب منطق «سرمایهداری گانگستری» است؛ نظمی که در آن نظامیگری بهعنوان ویژگی دائمی سیاست ملی عادیسازی شده است.
هگست در بخش دیگری از همان کتاب، حملهای صریح به قوانین جنگ مطرح میکند و مینویسد: «اگر جنگجویان ما مجبور باشند از قواعدی دلبخواهی پیروی کنند و از آنها خواسته شوند و جانهای بیشتری را فدا کنند تا دادگاههای بینالمللی احساس بهتری داشته باشند، آیا بهتر نیست جنگهایمان را طبق قواعد خودمان ببریم؟! چه اهمیتی دارد که دیگر کشورها چه فکری میکنند؟»
این اظهارات صرفاً لافزنی نیستند، بلکه نشاندهنده رد عمیق چارچوبی اخلاقی هستند که از اواسط قرن بیستم بر جنگهای مدرن حاکم بوده است. قوانین درگیریهای مسلحانه که پس از ویرانیهای جنگ جهانی دوم در قالب کنوانسیونهای ژنو تدوین شدند، با هدف ایجاد محدودیتهایی بر ماشین خشونت شکل گرفتند. این قوانین بر اصلی ساده اما حیاتی استوار بودند: حتی در جنگ نیز باید مرزهای اخلاقی وجود داشته باشد، غیرنظامیان نباید عمداً هدف قرار گیرند، اسرا نباید شکنجه شوند و کشورهای کامل نباید بهعنوان امری «قابلحذف» تلقی شوند. این اصول از خاکستر قرنی سر برآوردند که شاهد کشتار، نسلکشی و شهرهایی بود که به تلی از خاک بدل شدند.
وقتی چنین محدودیتهایی بهعنوان ناراحتی یا نشانههای ضعف نادیده گرفته میشوند، عواقب آن نه انتزاعی و نه دور از دسترس هستند. این عواقب بر روی اجساد کشتهشدگان و مناظر ویرانشده بهجامانده نوشته شدهاند. تاریخ جنگهای مدرن یادآوریهای تکاندهندهای ارائه میدهد: مثلاً قتلعام در «مای لای» در ویتنام که صدها غیرنظامی غیرمسلح قتلعام شدند یا اتاقهای شکنجه «ابوغریب» که زندانیان تحقیر و وحشیانه مورد آزار و اذیت قرار گرفتند و شبکهای از بازداشتگاههای مخفی که در آنها بازداشتشدگان در خلأهای قانونی فراتر از دسترس قانون، ناپدید میشدند. در دهههای پس از آغاز آنچه «جنگ علیه ترور» نامیده شد، ویرانی واردشده بر جمعیتهای غیرنظامی در افغانستان، عراق، سوریه و غزه، مناطق وسیعی را بهکلی متلاشی کرده است. شهرها و روستاها به ویرانه بدل شدهاند، درحالیکه میلیونها نفر آواره شده و مناطقی به شرایط ناامنی دائمی رانده شدهاند. در چنین زمینهای، ادعای دونالد ترامپ مبنی بر این که «رئیسجمهوری ضدجنگ» بوده و با شعار «هیچ جنگ جدیدی» کمپین انتخاباتی خود را پیش برده بود، زیر بار واقعیت فرومیریزد. در دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ، این ادعا بهسرعت رنگ باخت؛ زیرا ماشین جنگافروزی نهتنها عقبنشینی نکرد، بلکه گسترش یافت.
ستایش خشونت
ترامپ نهتنها دامنه خشونت آمریکا در خارج را افزایش داد، بلکه زبان و تاکتیکهای جنگ را به داخل کشور نیز منتقل کرد. او با بهکارگیری نیروهای فدرالِ بهشدت مسلح در شهرهای آمریکا که تقریباً بدون پاسخگویی عمل میکردند، خشونت را به جامعه آمریکا کشاند. همانطور که «زکری باسو» [13]اشاره میکند، هیچ رئیسجمهوری در دوران مدرن بهاندازه دونالد ترامپ علیه این تعداد کشور مختلف دستور حملات نظامی صادر نکرده است. با کنار گذاشته شدن فزاینده محدودیتهای حقوق بینالملل، خشونت امپریالیستی ترامپ گسترش مییابد؛ تا جایی که حتی به ربایش جسورانه رئیسجمهور ونزوئلا نیز میرسد. در این وضعیت، جنگ دیگر صرفاً یک راهبرد ژئوپلیتیک نیست، بلکه به پروژهای «نکروپولیتیکی» تبدیل میشود که در آن جمعیتهای کامل «قابلحذف» تلقی شده و خودِ ویرانی بهعنوان نمایشی از قدرت امپریالیستی به صحنه آورده میشود.
لفاظیهای پیت هگست به این سیاستِ «قابل حذفسازی»، زبان ایدئولوژیک میبخشد. او با بهتصویرکشیدن خویشتنداری بهعنوان ضعف و قوانین بشردوستانه بهعنوان مزاحمتهای بروکراتیکِ تحمیلشده از سوی نخبگان دوردست، معماری شکننده اخلاقی را که برای محدودکردن خشونت جنگ طراحی شده بود، تضعیف میکند. در چنین چارچوبی، عدالت جای خود را به قدرت عریان میدهد و تنها معیار موفقیت، «پیروزی» است.
این عادیسازیِ خشونتِ بیقانون، به تغذیه همان فرهنگ جنگی گستردهتری میانجامد که تخیل سیاسی جنبش «ماگا» را شکل میدهد. در این چارچوب، نیروی نظامی نه بهعنوان آخرین راهحلِ تراژیک، بلکه بهعنوان نشانهای از سرزندگی ملی معرفی میشود. خشونت به معیاری برای مردانگی و میهنپرستی بدل میگردد و تأمل یا خویشتنداری بهعنوان بزدلی کنار گذاشته میشود. جنگ بهمثابه نیرویی «پاککننده» تصور میشود که قادر است عظمت ملی را بازگرداند.
منطق فرهنگی عمیقتری که پشت این ستایش از زور نهفته است، دههها پیش توسط «والتر بنیامین» تشخیص داده شد. بنیامین که در سایه فاشیسم اروپایی مینوشت، هشدار داد که جنبشهای اقتدارگرا در پی «زیباییشناختی کردن سیاست» هستند. آنها بهجای تشویق به گفتوگوی دموکراتیک، خودِ قدرت را به نمایش تبدیل میکنند. در این نگاه، جنگ به والاترین تجربه زیباییشناختی بدل میشود؛ نمایشی خیرهکننده از نیروی فناورانه که برای ازکارانداختن قضاوت اخلاقی طراحی شده است.
چندین چهره برجسته در حلقه نزدیک به ترامپ - از جمله «پیت هگست» درگیریهای خاورمیانه را بهصراحت با زبان کتاب مقدس صورتبندی کردهاند. در این روایت، ایران نه صرفاً یک رقیب ژئوپلیتیک، بلکه دشمنی معنوی در دل یک نبرد کیهانیِ گستردهتر میان خیر و شر به تصویر کشیده میشود.
بینش «والتر بنیامین» کمک میکند تا فرهنگ سیاسی پیرامون دونالد ترامپ را بهتر درک کنیم؛ جایی که جنگ، هرچه بیشتر زیباییشناختی میشود و خشونت بهصورت نمایشی از قدرت ملی به صحنه درمیآید. تبلیغات دولتی که حملات هوایی را میستاید، به طور فزایندهای به زبان بصری بازیهای ویدئویی و فیلمهای اکشن شباهت پیدا کرده است؛ انفجارها همچون جلوههای سینمایی ظاهر میشوند، اهداف در انفجارهای نوری محو میگردند و ویرانی بهجای آن که یک فاجعه انسانی باشد، به نمایشی از تسلط فناورانه تبدیل میشود.
اما پشت این تصاویرِ بهدقت ساختهشده، واقعیتی بسیار خشنتر نهفته است. در جریان تشدید اخیر جنگ با ایران، گزارش شده که حمله هوایی آمریکا، ساختمانی از یک مدرسه ابتدایی را ویران کرده و بیش از ۱۳۵ کودک را به کام مرگ کشانده است. چنین فجایعی فاصله هولناک میان نمایش پیروزی نظامی در رسانههای رسمی و پیامدهای انسانی ویرانگری را که پنهان میشود، آشکار میسازد. این دگرگونی را میتوان با رجوع به آثار نظریهپرداز فرانسوی «گی دبور» [14]نیز روشنتر دید. تحلیل او نشان میدهد که چگونه جنگ مدرن بهجای آن که بهعنوان یک فاجعه انسانی درک شود، به درامی بصری از قدرت تبدیل میشود. دبور استدلال میکرد که سیاست مدرن، بیشازپیش از طریق تصاویری عمل میکند که مردم را از واقعیت زیستی جدا میسازند. نمایش، جای تجربه واقعی را میگیرد و شهروندان را تشویق میکند تا بهجای پرسش از پیامدهای قدرت، صرفاً بازنماییهای آن را مصرف کنند. در چنین وضعیتی، بمبارانها بهصورت «رویدادهای بصری» ظاهر میشوند، نه تراژدیهای انسانی. افکار عمومی بهگونهای هدایت میشود که با نمایش قدرت ملی همذاتپنداری کند، نه با زندگیهایی که در پی آن نابود میشوند.
«سوزان سانتاگ» [15] - منتقد فرهنگی - این خطر را پیشتر در تأملات خود درباره تصاویر جنگ پیشبینی کرده بود. «سانتاگ» استدلال میکرد که مواجهه مکرر با تصاویر خشونت میتواند نوعی «بیحسی اخلاقی» ایجاد کند. بینندگان، مجذوب قدرت بصریِ ویرانی میشوند، درحالیکه رنجی که این تصاویر نمایندگی میکنند، بهتدریج از آگاهی اخلاقی محو میگردد. فرهنگ بصریِ پیرامون جنگهای معاصر، دقیقاً همین سازوکار را به نمایش میگذارد. وقتی تصاویر بمباران در قالبی شبیه رسانههای سرگرمکننده بستهبندی میشوند، مرز میان جنگ و نمایش از میان میرود و خشونت به چیزی «مصرفپذیر» تبدیل میشود.
«نورمن سالومون» [16] - روزنامهنگار و پژوهشگر ضدجنگ - مدتهاست تأکید میکند که جنگ مدرن، بهشدت به مدیریت ادراک عمومی وابسته است. دولتها با روایتها و تصاویری که رنج واردشده به غیرنظامیان را پنهان میکنند، جنگ را «پاکیزه» جلوه میدهند. جنگ از نظر سیاسی پایدار میماند، نه به این دلیل که انسانی است، بلکه چون خشونتش از دیدها پنهان میشود.
جنگی آخرالزمانی
در لحظه کنونی، خشونت صرفاً پنهان نمیشود؛ بلکه به طور فزایندهای ستایش میشود و هیچ جا این ستایش بهاندازه زبان دینیِ پیرامون جنگ آشکار نیست. اما نمایش، بهتنهایی برای تداوم این فرهنگ جنگی کافی نیست. این فرهنگ باید درون یک روایت اخلاقی ریشه داشته باشد که خشونت آن را مشروعیت ببخشد، از آن در برابر نقد محافظت کند و بیرحمیاش را هم «برحق» و هم «ضروری» جلوه دهد. این نقش را به طور فزایندهای گونهای قدرتمند از بنیادگرایی دینی ایفا میکند که در بخشهایی از جنبش «ماگا» در گردش است.
چندین چهره برجسته در حلقه نزدیک به دونالد ترامپ - از جمله پیت هگست و برخی رهبران سیاسی همسو - درگیریهای خاورمیانه را بهصراحت با زبان کتاب مقدس صورتبندی کردهاند. در این روایت، ایران نه صرفاً یک رقیب ژئوپلیتیک، بلکه دشمنی معنوی در دل یک نبرد کیهانیِ گستردهتر میان خیر و شر به تصویر کشیده میشود. در برخی محافل ملیگرایی مسیحی، حتی این درگیریها به طور آشکار از منظر پیشگوییهای «آخرالزمانی» تفسیر میشوند؛ بهگونهای که تقابل با ایران میتواند تحقق روایتهای کتاب مقدس درباره آرماگدون و بازگشت مسیح تلقی شود.
چندین تحلیلگر به این نکته اشاره کردهاند که این لفاظی تا چه حد آشکارا دینی شده است. منتقدان جنگ در مجله «Nation» یادآور شدهاند که چهرههای برجسته در حلقه سیاسی ترامپ، به طور فزایندهای درگیری را بهعنوان یک نبرد تمدنی مبتنی بر هویت دینی چارچوببندی کردهاند. سناتور «لیندسی گراهام» بهصراحت گفته «این یک جنگ دینی است». او اشاره کرده است که نتیجه این درگیری میتواند منطقه را برای هزار سال شکل دهد. چنین زبانی نشاندهنده تغییر خطرناکی در گفتمان سیاسی است؛ تغییری که در آن درگیری ژئوپلیتیک، نه بهعنوان یک بحران سیاسی که نیازمند دیپلماسی است، بلکه بهعنوان یک تقابل مقدس میان ایمانها بازتصویر میشود.
در برخی محافل ملیگرایی مسیحی، جنگ با ایران به طور آشکار از منظر پیشگوییهای «آخرالزمانی» تفسیر میشوند؛ بهگونهای که تقابل با ایران میتواند تحقق روایتهای کتاب مقدس درباره «آرماگدون» و بازگشت مسیح تلقی شود.
وقتی نظامیگری با دین آخرالزمانی تلفیق میشود، پیامدها بسیار نگرانکننده هستند. جنگ دیگر بهعنوان یک شکست تراژیک در دیپلماسی دیده نمیشود، بلکه به یک نمایش مقدس بدل میگردد. خشونت بهعنوان ابزاری تقدیس میشود که گفته میشود سرنوشت الهی از طریق آن تحقق مییابد. در برخی موارد، این لفاظی حتی فراتر رفته است. گروههای ناظر نظامی گزارش دادهاند که برخی فرماندهان، جنگ را برای نیروها بهعنوان بخشی از «طرح الهی» توصیف کردهاند و با استناد به پیشگوییهای کتاب مقدس و کتاب مکاشفه، چنین القا کردهاند که این درگیری میتواند منجر به آغاز آخرالزمان شود.
«هانا آرنت» - فیلسوف سیاسی - هشدار داده بود که چنین نظامهای ایدئولوژیکی، ظرفیت انسان برای قضاوت اخلاقی را فرسوده و محدودیتهای اخلاقی که زندگی سیاسی را ممکن میسازند، تضعیف میکنند. تحلیل او از «ابتذال شر» نشان داد که چگونه افراد میتوانند در یک خشونت عظیم شریک شوند؛ مخصوصاً وقتی که تأمل اخلاقی جای خود را به یقین ایدئولوژیک میدهد. وقتی جنگ بهعنوان یک سرنوشت یا مأموریت الهی چارچوببندی میشود، توانایی پرسش از هزینههای انسانی آن به طرزی خطرناک تضعیف میشود؛ بنابراین، همگرایی نظامیگری، نمایش و ملیگرایی دینی، چیزی را ایجاد میکند که میتوان آن را بهترین شکل، یک «رانش سیاسی بهسوی مرگ» نامید.
منتقدان جنگ استدلال میکنند که فرهنگ سیاسی پیرامون آن، بازتابی از سیاست خارجی تهاجمی نیست؛ بلکه نشاندهنده تحولی عمیقتر در زندگی سیاسی آمریکا است. «آنتونی دی ماجیو» [17] و «دین کایوانو» [18] در «کانتر پانچ» جنگ ایران را بخشی از یک تغییر اقتدارگرایانه گسترده در حیات سیاسی آمریکا توصیف میکنند؛ تغییری که در آن نظامیگری، ملیگرایی دینی و سیاست نمایش به هم میپیوندند تا آنچه که میتوان آن را لحظهای جدید از اقتدارگرایی نامید، شکل دهند. چه این توصیف را به طور کامل بپذیریم و چه نپذیریم، تلفیق تبلیغات جنگ، لفاظی دینی و ستایش خشونت، به طور غیرقابلانکاری نشاندهنده تغییر عمیق در چشمانداز اخلاقی سیاست آمریکا است.
تاریخ، هشدارهای تلخی درباره مسیرهایی که چنین ذهنیتهایی میتوانند در پی داشته باشند، ارائه میدهد. «پریمو لوی» [19] - نویسنده و بازمانده هولوکاست - با تأمل در شرایطی که فاشیسم را در اروپا ممکن ساخت، اظهار داشت که اقتدارگرایی به ندرت به یکباره از راه میرسد. این امر از طریق تغییرات تدریجی در حساسیت اخلاقی از طریق عادیسازی ظلم و بیتفاوتی، پدیدار میشود. همانطور که لوی نوشت، هر عصری فاشیسم خاص خود را دارد و ما علائم هشداردهنده را در هر جایی که تمرکز قدرت، اراده آزاد شهروندان را انکار میکند، میبینیم.
خطر دقیقاً در همین علائم هشدار نهفته است. وقتی رهبران سیاسی، قوانین بینالمللی را تمسخر میکنند، خشونت و بیقانون را ستایش میکنند و جنگ را از طریق زبان سرنوشت الهی، تقدیس مینمایند. در این زمان، فرهنگی عادی میشود که در آن بیرحمی امری معمول و قساوت بهعنوان فضیلت جلوه میکند. در چنین شرایطی، بنیانهای اخلاقی زندگی عمومی شروع به فرسایش میکنند. وقتی زبان فاشیسم نفوذ میکند، اصول اخلاقی از معنا خالی شده و اخلاق، حقیقت و مفهوم والای انسانیت، به استهزایی تحقیرآمیز بدل میشوند.
بمبارانی که بیش از صد کودک را در ایران به کام مرگ کشید، باید خشم اخلاقی جهانی را برانگیخته میکرد. اما این حادثه بهسرعت زیر سایه نمایش ژئوپلیتیک و لفاظی قدرت «برحق» محو شد. این سکوت نشان میدهد که فرهنگ جنگ تا چه حد در زندگی عمومی نفوذ کرده و قتلعام غیرنظامیان را عادی کرده و رنج آنان را از حافظه جمعی پاک میکند. در این فرایند، فراموشی تاریخی و اجتماعی از طریق زبان بنیادگرایی دینی بازتولید میشود؛ زبانی که خشونت را نه بهعنوان جرم سیاسی، بلکه بهعنوان بخشی از نبرد مقدس میان خیر و شر چارچوببندی میکند. در چنین شرایطی، جنگ علیه کودکان و کسانی که «کافر» قلمداد میشوند، بیش از یک فاجعه است؛ این جنگ به بهانهای سیاسی بدل میشود. خشونت نظامی پنهانشده در زبان مأموریت الهی کمک میکند تا بیرحمیهای خودِ سرمایهداری نیز مخفی بماند. سیستمی که بر پایه حذف، سلب مالکیت، استثمار و جنگ بیپایان ساخته شده، خشونت خود را پشت پوشش اخلاقی سرنوشت دینی مخفی کند.
ترکیب زیباییشناسی و خشونت در رژیم ترامپ، در تکرار مکرر یادآوری زوال ملی مشهود است. این لفاظی بهعنوان زبان رمزی «قابلحذف بودن» و «پاکسازی نژادی» عمل میکند، جمعیتهای خاص را بهعنوان نشانهای از انحطاط معرفی کرده و وعده تولد مجدد ملی را از طریق بازگرداندن اقتدار و قدرت مطرح میکند. همانطور که «آنتونی دی ماجیو» و «دین کایوانو» اشاره کردهاند، چنین زبانی ایدههای قدیمی نژادپرستی علمی و لفاظی فاشیستی «خون و خاک» را با تأکید بر سلسلهمراتب اجتماعی و بازسازی تمدنی تلفیق میکند. در تحلیل آنها از لفاظی ترامپ آمده است: «لفاظی ترامپ، زبان زوال و تولد مجدد را اتخاذ میکند، اما بهگونهای قاطع از مدل کلاسیک فاصله میگیرد.» ترامپ در مراسم تحلیف دومش در ژانویه ۲۰۲۵، اعلام کرد: «زوال آمریکا به پایان رسیده است.» او در سخنرانی سالانه «وضعیت کشور» در کنگره نیز ایالات متحده را «کشوری مرده» توصیف کرد. این اظهارات، ملت را بهصورت موجودی زیستی صورتبندی میکنند، آن را فاقد زندگی و دچار انحطاط نشان میدهند و درعینحال، قدرت اجرایی را بهعنوان نیروی محرکی معرفی میکنند که میتواند شادابی را بازگرداند. مشروعیت در این چارچوب، بر اساس زندگی و مرگ سنجیده میشود، نه تداوم نهادی.
در این چشمانداز، زبان ترامپ درباره زوال و تولد مجدد، صرفاً اغراق لفظی نیست، بلکه بخشی از زیباییشناسی عمیق اقتدارگرایانهای است که در آن سیاست بهعنوان نمایشی از رستاخیز ملی تعریف میشود. همانند منطق فاشیستی که «والتر بنیامین» راجع به آن هشدار داده بود، ملت بهعنوان بدنی زنده تصور میشود که باید از طریق زور پاک و احیا شود و درعینحال کسانی که «قابلحذف» علامتگذاری شدهاند، خارج از محدوده نگرانی اخلاقی قرار میگیرند.
برخی فرماندهان آمریکایی، جنگ را برای نیروها بهعنوان بخشی از «طرح الهی» توصیف کردهاند و با استناد به پیشگوییهای کتاب مقدس، چنین القا کردهاند که این درگیری میتواند منجر به آغاز آخرالزمان شود.
در چنین چارچوبی، حاکمیت نه بر اساس محافظت از زندگی، بلکه بر اساس ظرفیت نابودی آن سنجیده میشود. زبان پاکسازی که در سیاست فاشیستی، محور است و بر لزوم «پاکشدن ملت» تأکید دارد، بازتابی از استدلال «زیگمونت باومان» [20] است که ایدئولوژی فاشیستی جامعه را چیزی میبیند که باید «باغبانی» شود؛ جایی که ساکنانش نادیده گرفته میشوند و مانند علفهای هرز، حذف میگردند. جامعهای که یاد میگیرد جنگ را بهعنوان نمایش تماشا کند، ممکن است توانایی شناخت انسانیت را از دست بدهد. وقتی قساوت به سرگرمی بدل شود و ویرانی به نشانه قدرت تبدیل گردد، بنیانهای اخلاقی دموکراسی فرسایش مییابد.
مقابله با این مسیر به چیزی بیش از مخالفت با جنگها یا سیاستهای خاص نیاز دارد. این مقابله مستلزم مواجهه با منطق فرهنگی و روشهای آموزشی است که خشونت را به نمایش و سلطه را به فضیلت بدل میکنند. دموکراسیها وقتی رهبران سیاسی قساوت را تحت پوشش و زبان سرنوشت و مأموریت الهی تقدیس میکنند، میمیرند. اگر این فرهنگ نمایش نظامیگری گسترش یابد، دیگر خطر تنها جنگ بیپایان در خارج نیست، بلکه فرسایش آرام دموکراسی در داخل، ویرانی جمعیتهای غیرنظامی و شتاب گرفتن نابودی کره زمین است که پیشتر توسط نظامیگری و سرمایهداری نابودگر به لبه پرتگاه رانده شده است.
آنچه در مبارزه با فاشیسم نئولیبرال و دینی اهمیت دارد، این است که مردم باید تجربههای زیسته خود را بهعنوان بخشی از یک سیستم گستردهتر سرکوب درک کنند و بفهمند که امکان تصور تغییر، خود پایهای برای ساخت مقاومت جمعی است. این نبرد فراتر از اشکال اقتصادی و نهادی سلطه است و شامل شیوههای هژمونیکی میشود که رضایت، خواستهها، اخلاق و عقل سلیم روزمره را شکل میدهند. در این زمینه، موضوع اصلی مبارزه بر سر آگاهی، ارزشها و کنشگری است. ازاینرو، هر جنبش مقاومت واقعی، باید آموزش را در مرکز سیاست قرار دهد. مبارزه برای حقوق اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، جزئی جداییناپذیر از به چالش کشیدن شرایطی است که فرهنگ سلطه و استثمار را تولید و بازتولید میکنند.
مقاومت در برابر گسترش فاشیسم نئولیبرال و دینی، مستلزم ظهور یک جنبش دمکراتیک گسترده است که توسط کارگران، جوانان و همه کسانی که در این نظم «قابلحذف» شدهاند، رهبری شود. چنین جنبشی به فرهنگی نیاز دارد که قادر باشد آگاهی انتقادی، شجاعت مدنی و زبان امکان و کنشگری را پرورش دهد. این تنها نبردی علیه جنگ و اقتدارگرایی نیست؛ بلکه مطالبهای برای آیندهای متفاوت است؛ آیندهای که در آن دموکراسی دیگر مترادف با جنگ دائمی و سرمایهداری گانگستری نباشد، بلکه بهعنوان پروژهای اخلاقی و سیاسی مبتنی بر عدالت، برابری و عقل انتقادی باز پس گرفته شود.
https://www.counterpunch.org/2026/03/20/trumps-crusade-christian-nationalism-
and-the-making-of-a-holy-war/
[1] . Henry A. Giroux
[2] . Fintan O’Toole
[3] . Greg Jaffe
[4] . Operation Epic Fury: نامی که ترامپ برای جنگ با ایران گذاشته است. بسیاری در آمریکا این عملیات را به دلیل تلاش ترامپ برای دورکردن اذهان از رسوایی جزیره فحشای جفری اپستین، «عملیات خشم اپستین» نام نهادهاند.
[5]. Will Paul
[6] . Achille Mbembe
[7] . Necropolitics
[8] . Nancy Youssef
[9] . Sarah Lazare
[10]. Eric Morrisette
[11] . Toni Morrison
[12] . The War on Warriors
[13]. Zachary Basu
[14] . Guy Debord
[15] . Susan Sontag
[16]. Norman Solomon
[17]. Anthony DiMaggio
[18] . Dean Caivano
[19] . Primo Levi
[20] . Zygmunt Bauman
/انتهای پیام/