۱۴۰۵/۰۱/۱۷
۱۱:۵۷
کد خبر : ۱۲۱۹۹
ایران تنها کشور ایستاده مقابل سلطه نظام سرمایه‌داری در خاورمیانه به قلم ریچارد روبنشتاین؛

ایران یا آمریکا؛ شما کدام طرف ایستاده‌اید؟

شما کدام طرف تاریخ ایستاده اید؟
جنگ با ایران را نخبگان سرمایه‌دار نظام امپراتوری برای بسط سلطه جهانی خود به راه انداخته‌اند. ایران دهه‌هاست در «فهرست دشمنان» آمریکا قرار دارد. این امر نه به دلیل جاه‌طلبی‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی و نه ایدئولوژی دینی آن، بلکه به این دلیل است که این کشور به مهم‌ترین کانون مقاومت در برابر طرح‌های آمریکا برای سلطه بر منطقه تبدیل شده است.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «ریچارد روبنشتاین»  [1] - جامعه‌شناس، تحلیل‌گر و فعال ضدجنگ آمریکایی - در مطلبی که وب‌سایت «کانتر پانچ» آن را منتشر کرده است، استدلال می‌کند که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را نباید صرفاً به شخصیت حاکمانی مانند ترامپ یا نتانیاهو تقلیل داد، بلکه باید آن را در چارچوب ساختار یک امپراتوری تحلیل کرد. وی این دیدگاه رایج که آمریکا صرفاً در حال جنگیدن به نیابت از اسرائیل است را رد کرده و تأکید می‌کند که این جنگ را نخبگان سرمایه‌دار نظام امپراتوری برای بسط سلطه جهانی خود به راه انداخته‌اند. وی می‌نویسد: «ایران دهه‌هاست در فهرست دشمنان آمریکا قرار دارد. این امر نه به دلیل جاه‌طلبی‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی و نه ایدئولوژی دینی آن، بلکه به این دلیل است که این کشور به مهم‌ترین کانون مقاومت در برابر طرح‌های آمریکا برای سلطه بر منطقه تبدیل شده است.» روبنشتاین در نهایت نتیجه‌گیری می‌کند که برای پایان‌دادن به جنگ‌های مداوم، باید خود نظام امپراتوری را به چالش کشید و جایگزینی عادلانه‌تر برای آن ایجاد کرد.

 

جنگ‌هایی برای گسترش امپراتوری

۵۸ سال پیش در شیکاگو زمانی که همراه با دیگر معترضان ضدجنگ در خیابان راهپیمایی می‌کردم و به‌سوی محل برگزاری کنوانسیون ملی حزب دموکرات می‌رفتیم، سه نکته را کشف کردم. نخست این‌که وقتی یک تیربار سنگین ۵۰ کالیبر ام ۲ براونینگ که روی یک کامیون نصب شده، توسط نیروهای ارتش ایالات متحده به سمت شما نشانه می‌رود، واقعاً ترسناک است. دوم این که گاز اشک‌آور، نفس‌کشیدن را بسیار دشوار می‌کند. سوم این‌که ما به‌عنوان غیرنظامیان آمریکایی، تحت سلطه همان امپراتوری بودیم که در آن زمان مردم ویتنام را نیز تحت سلطه خود داشت. برخی از سربازان نیز این موضوع را درک کرده بودند. وقتی به آن‌ها دستور داده شد برای سرکوب تظاهرات به شیکاگو اعزام شوند، ۴۳ نفر از آن‌ها - که همگی سربازان سیاه‌پوست بودند - از ترک پایگاه نظامی «فورت هود» در تگزاس خودداری کردند. آنها به اتهام شورش محاکمه شدند و به کار اجباری در زندان نظامی محکوم شدند.

جنگ کنونی علیه ایران که توسط آمریکا و اسرائیل پیش برده می‌شود، صرفاً ماجراجویی دونالد ترامپ یا بنیامین نتانیاهو نیست، بلکه تلاشی امپریالیستی است که این بار آمریکایی‌ها در آن نقش جانشینان استعمارگران بریتانیایی و فرانسوی خاورمیانه را ایفا می‌کنند.

در دهه شصت میلادی، من آموختم که باوجود شعارها و سرودهای شخصی‌سازی‌شده مانند (هی، هی، ال‌بی‌جی، امروز چند کودک را کشتی؟)، جنگ در هندوچین نه جنگ «لیندون بی. جانسون» بود و نه جنگ «ریچارد نیکسون.» این جنگ، تلاشی فوق‌العاده خشونت‌بار برای حفظ و گسترش امپراتوری ایالات متحده بود؛ جایی که آمریکایی‌ها به‌عنوان جانشینان فرانسه - استعمارگران پیشین ویتنام - حضور داشتند. به همین ترتیب، جنگ انتخابی کنونی علیه ایران که توسط آمریکا و اسرائیل پیش برده می‌شود، صرفاً ماجراجویی دونالد ترامپ یا بنیامین نتانیاهو نیست، بلکه کارزاری امپریالیستی است که این بار آمریکایی‌ها در آن نقش جانشینان استعمارگران بریتانیایی و فرانسوی خاورمیانه را ایفا می‌کنند.

این فقط جنگ ترامپ نیست، بلکه جنگ یک امپراتوری است. چرا این توصیف اهمیت دارد؟ زیرا توصیف‌های دیگر باعث می‌شوند مخالفان خوش‌نیت جنگ، درک نادرستی از آن داشته باشند و راه‌حل‌های ناکارآمدی برای بیماری ساختاری که آن را تولید می‌کند، پیشنهاد دهند. برای مثال، اگر جنگ با ایران عمدتاً محصول خودبزرگ‌بینی ترامپ یا تلاش نتانیاهو برای ماندن در قدرت باشد، راه‌حل این است که این حاکمان را با رهبرانی آرام‌تر، دیپلماتیک‌تر و لیبرال‌تر جایگزین کنیم. اما این درک از جنگ ایران نادرست است. کیفیت رهبری می‌تواند تفاوت ایجاد کند، اما اگر نظامی که رهبر به آن خدمت می‌کند یک امپراتوری باشد، فرقی نمی‌کند که چه کسی باشد؛ در نهایت مانند یک امپراتور عمل خواهد کرد.

این «لیندون بی. جانسون» بود که در سال ۱۹۶۴ به‌عنوان نامزد صلح‌طلب و لیبرال انتخاب شد، اما جنگی انتخابی را علیه شورشیان ویتنامی آغاز کرد که چندین میلیون ویتنامی و بیش از ۵۰ هزار سرباز آمریکایی را به کام مرگ کشاند. یک نسل بعد، «جرج دبلیو. بوش» محافظه‌کار دلسوزی که تأکید می‌کرد آمریکا هرگز یک امپراتوری نبوده است، به افغانستان حمله کرد و عراق را اشغال نمود و در این مداخلات دولت ساخته، نزدیک به یک میلیون غیرنظامی را کشت و مجروح کرد. جانشین او «باراک اوباما» - که نماد لیبرالیسم و دیپلماسی بود - بیش از ۵۰۰ حمله پهپادی علیه مظنونان به تروریسم در آسیا و آفریقا بدون مجوز کنگره انجام داد و بر نابودی و تجزیه لیبی توسط نیروهای ایالات متحده و ناتو نظارت داشت. «جو بایدن» - معاون پیشین اوباما - سلاح و اطلاعاتی در اختیار اسرائیل قرار داد که در جنگ غزه مورد استفاده قرار گرفت، قطعنامه‌های ضداسرائیلی در شورای امنیت را وتو کرد، حوثی‌ها را در یمن با موشک‌های آمریکایی هدف قرار داد و عملیات نظامی موسوم به «ضدتروریسم» را در ۷۷ کشور دیگر مجاز شمرد.

با چنین پیشینه‌ای از دیپلمات‌های لیبرال، عجیب نیست که دونالد ترامپ تصمیم گرفت به‌عنوان نامزد صلح در انتخابات شرکت کند! شاید حتی اکنون که ترامپ بیش‌ازپیش در باتلاق ایران فرومی‌رود، هنوز باور دارد که می‌تواند جنگ‌های بی‌پایانی را که توسط دولت پنهان دامن زده شده‌اند، پایان دهد. اما سبک امپریالیستی خود او نشان می‌دهد که دولتی که ادعا می‌کند آن را رهبری می‌کند، دیگر یک جمهوری نیست، بلکه به‌وضوح یک امپراتوری است؛ ساختاری مولد خشونت با شبکه‌ای پیچیده از مؤلفه‌های سیاسی، اقتصادی و نظامی که شامل حدود ۸۰۰ پایگاه نظامی ایالات متحده در ۹۰ کشور، بودجه تسلیحاتی بزرگ‌تر از مجموع ده کشور بعدی و فهرستی از قربانیان جنگی به تعداد میلیون‌ها نفر است.

 

ایران، مهم‌ترین کانون مقاومت در مقابله امپراتوری

حتی حاکمی به همان اندازه بی‌ثبات و غیرقابل‌پیش‌بینی مانند دونالد ترامپ نیز درمی‌یابد که نقش رهبری‌اش تا حد زیادی توسط نظامی تعریف می‌شود که او را دربرگرفته است. این واقعیت که این رئیس‌جمهور، یک ملی‌گرای قوم‌محورِ افراطی با گرایش‌های فاشیستی است، احتمال تبدیل‌شدنش از یک صلح‌طلبِ بالقوه به یک جنگ‌افروز امپریالیست را بسیار بالا می‌برد. اما این دگرگونی و جنگ‌هایی که با آن همراه می‌شوند، صرفاً بازتاب شخصیت و ایدئولوژی ترامپ نیستند؛ بلکه محصول ساختار عمیق امپراتوری نیز هستند.

کلیت این ساختار به‌خوبی شناخته شده است. نهادهای امپراتوری برای اعمال قدرت نخبگان حاکم، فراتر از مرزهای یک کشور طراحی شده‌اند تا سرزمین‌ها و مردمان ضعیف‌تر را تحت کنترل اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خود درآورند. از دوران باستان تاکنون، نام این بازی «سلسله‌مراتب» بوده است: مرکزی که بر پیرامون‌های تابع سلطه دارد و طبقه‌ای جنگجو که برای اعمال این سلطه توانمند شده است. امروزه، نخبگان امپراتوری از دو جزء اصلی تشکیل شده‌اند: الیگارش‌ها و سیاست‌مداران که ارتش نیز عنصری مهم اما تابع در این ساختار رهبری به شمار می‌آید. الیگارش‌ها تحت‌تأثیر قوانین آهنین نظام سرمایه‌داری متأخر به سرمایه‌گذاری و بهره‌کشی از کشورهای پیرامونی سوق داده می‌شوند. سیاست‌مداران نیز منابع مالی از محل مالیات، نیروی انسانی غیرنظامی و نظامی و تاحدامکان رضایت ایدئولوژیک عمومی را برای امپراتوری فراهم می‌کنند. این رهبران در کنار هم یک مجتمع نظامی - صنعتی را ایجاد و تأمین مالی می‌کنند که به دولت امپراتوری امکان می‌دهد با نیروی خشونت‌آمیز بر مخالفان خود غلبه کند.

حتی اکنون که ترامپ بیش‌ازپیش در باتلاق ایران فرومی‌رود، شاید هنوز هم باور دارد که می‌تواند جنگ‌های بی‌پایان را که توسط دولت پنهان دامن زده شده‌اند، پایان دهد.

بی‌تردید برخی رهبران از دیگران خشن‌تر یا دیوانه‌ترند. بااین‌حال، فارغ از این‌که چه کسی در رأس قرار دارد، ساختار امپراتوری سه نوع خشونت شاخص تولید می‌کند: شورش - سرکوب، جنگ‌های داخلی و منطقه‌ای و جنگ‌های جهانی. نخست، سلطه امپراتوری به طور طبیعی مقاومت برمی‌انگیزد و شورشیان یا باید تطمیع شوند یا سرکوب و نابود گردند. دوم، ازآنجاکه امپریالیسم معمولاً مردم بومی را در مخالفت با حاکمیت خارجی متحد می‌کند، حاکمان امپراتوری می‌کوشند با استفاده از راهبرد «تفرقه بینداز و حکومت کن»، گروه‌های محلی را علیه یکدیگر تحریک کنند؛ راهبردی که به جنگ‌های داخلی و منطقه‌ای می‌انجامد. سوم، به‌ویژه در دوران مدرن که اقتصاد سرمایه‌داری جهانی شده است، امپریالیسم رقابت میان امپراتوری‌ها را برمی‌انگیزد و این رقابت به جنگ‌های جهانی منجر می‌شود.

حمله کنونی آمریکا و اسرائیل به ایران هر سه نوع خشونت را نشان می‌دهد. صرف‌نظر از دلایل سیاسی یا شخصی که ترامپ برای حمله به تهران در سال ۲۰۲۶ دارد، ایران دهه‌هاست در فهرست دشمنان آمریکا قرار دارد. این امر نه به دلیل جاه‌طلبی‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی، نه ایدئولوژی دینی آن و نه به دلیل خصومتش با آمریکا یا اسرائیل است. نخبگان امپراتوری، ایران را دشمن می‌دانند؛ زیرا از سال ۱۹۷۸ که مردم ایران، شاه موردحمایت آمریکا را سرنگون کردند، این کشور به مهم‌ترین کانون مقاومت در برابر طرح‌های آمریکا برای سلطه بر منطقه - از طریق اسرائیل، عربستان سعودی و کشورهای خلیج‌فارس به‌عنوان نیروهای نیابتی - تبدیل شده است. جنگ‌هایی مانند جنگ کنونی علیه ایران، اغلب به‌عنوان واکنش‌های دفاعی به تروریسم تصویر می‌شوند، اما در واقع جنگ‌های تهاجمیِ انتخابی‌اند؛ انتخابی که نخبگان بارها برای حفاظت و گسترش امپراتوری انجام می‌دهند.

در این جنگ، راهبرد تفرقه بینداز و حکومت کن نیز به کار گرفته شده است. این راهبرد کلاسیک امپراتوری، توسط بریتانیا در فلسطین و عراق و توسط فرانسه در لبنان و سوریه برای تفرقه‌افکنی میان مردم محلی به کار گرفته شد. دولت‌های پیاپی آمریکا نیز از تاکتیک‌های مشابهی استفاده کرده‌اند تا اسرائیل را بر فلسطین و کشورهای مسلمان ترجیح دهند و از رژیم‌های محافظه‌کار سنی در برابر شیعیان کمتر همسو حمایت کنند. در ایران نیز آمریکا و اسرائیل گروه‌های غیرفارس مانند کردها، آذری‌ها و بلوچ‌ها را برای شورش علیه جمهوری اسلامی تشویق و مسلح کرده‌اند. در همین حال، پهپادهای ایرانی که اکنون در کشورهای خلیج‌فارس خساراتی وارد می‌کنند، پاسخی به استقرار دست‌کم ۱۵ پایگاه بزرگ نظامی آمریکا در بحرین، کویت، قطر، عربستان سعودی، امارات متحده عربی و عمان هستند. بار دیگر، «تفرقه بینداز و حکومت کن» به طور مستقیم به جنگ منطقه‌ای منتهی می‌شود.

دولت ترامپ، همانند عملیات‌های نظامی اخیر آمریکا در کارائیب و ونزوئلا، جنگ با ایران را به‌عنوان یک ماجراجویی کوتاه‌مدت تصور می‌کرد که قدرت نظامی قاطع آمریکا و اسرائیل را با هزینه‌ای اندک به نمایش می‌گذارد. آشکار است که این یک خطای محاسباتی بزرگ بود. اما حتی اگر آمریکا آمادگی بیشتری هم داشت، چنین درگیری‌های منطقه‌ای تقریباً همیشه خطر جهانی‌شدن درگیری را به همراه دارند. این درگیری‌ها قدرت‌های بزرگ رقیب را به چالش می‌کشند و از خود بیگانه می‌کنند، نهادهای صلح‌ساز را تضعیف می‌نمایند و شکل‌گیری بلوک‌های چندملیتی خصمانه را تحریک می‌کنند. این همان چیزی است که در جنگ‌های بالکان پیش از جنگ جهانی اول و در جنگ‌های منطقه‌ای دهه ۱۹۳۰ که به جنگ جهانی دوم انجامید، رخ داد. بارها و بارها حاکمان امپراتوری‌ها مانند ترامپ به این باور رسیدند که تجسم نظم و اربابان محیط جهانی هستند. همچنین بارها و بارها با هزینه‌ای هولناک برای بشریت، این باورها به‌عنوان توهماتی بیش‌ازپیش آشکار می‌شوند.

آنچه تا اینجا گفته شد، به گمانم روشن می‌کند که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران - که اکنون به لبنان نیز کشیده شده است - یک جنگ تهاجمی کلاسیک امپریالیستی است. بااین‌حال، برخی منتقدان و مخالفان جنگ - از جمله تحلیلگرانی که کارشان را تحسین می‌کنم - اصرار دارند که موضوع اصلی اسرائیل است. این مفسران که دیدگاه‌هایشان از چپ میانه تا راست افراطی را در بر می‌گیرد، ادعا می‌کنند که به دلایلی که چندان ربطی به امپراتوری ندارد - از خودشیفتگی دونالد ترامپ گرفته تا توان اقناع‌گری فریبکارانه بنیامین نتانیاهو، نفوذ مالی لابی طرف‌دار اسرائیل یا امید صهیونیست‌های مسیحی به بازگشت دوباره مسیح - ایالات متحده فریب خورده یا تحت‌فشار قرار گرفته تا جنگ اسرائیل علیه ایران را پیش ببرد. حتی مجله «ژاکوبین» - که خود را نشریه‌ای سوسیالیستی معرفی می‌کند - با بررسی شواهد ادعایی این نظریه به این نتیجه اجتناب‌ناپذیر می‌رسد که آمریکا در این جنگ هولناک و به‌سرعت در حال گسترش، نه همراه با اسرائیل، بلکه از جانب آن می‌جنگد.

این دیدگاه نه‌تنها نادرست، بلکه ساده‌لوحانه است. این سخنی است که از سوی کسانی بیان می‌شود که درکی واقعی از امپریالیسم و سازوکار آن ندارند. امپراتوری‌ها دارای تابعانی هستند که برخی از آن‌ها به مشتریان یا نیروهای وابسته تبدیل می‌شوند. این گروه‌های وابسته که سابقه‌ای طولانی دارند، اغلب مورد حمایت نخبگان امپراتوری قرار می‌گیرند و تا حدی بر آن‌ها تأثیر می‌گذارند. نمونه‌هایی از این گروه‌های مورد علاقه عبارت‌اند از: «تلاکسکالان‌ها» در مکزیک تحت سلطه اسپانیا، «توتسی‌ها» در روآندا تحت سلطه بلژیک، «مسیحیان مارونی» در لبنان تحت سلطه فرانسه و «برهمنان» در هند تحت سلطه بریتانیا و موارد بسیار دیگر. اسرائیل نیز از سال ۱۹۴۸، زمانی که «هری ترومن» نخستین رهبر یک قدرت بزرگ بود و این «کشور» جدید را به رسمیت شناخت، یکی از نیروهای وابسته مورد حمایت ایالات متحده بوده است. چنین نیروهایی گاهی می‌توانند نخبگان را درگیر منازعات محلی خود کنند، اما این تصور که آن‌ها دُمی هستند که سگ را تکان می‌دهد - یعنی حاکمان امپراتوری حاضر شوند برای آن‌ها جنگ‌های بزرگ به راه انداخته و منافع امپراتوری خود را به خطر بیندازند - مضحک است. بدتر از آن، چنین بزرگ‌نمایی از قدرت تابعان امپراتوری، به معنای دست‌کم گرفتن جدی قدرت نخبگان حاکم است.

صرف‌نظر از این‌که منافع ملی واقعی آمریکا چیست، این کشور در حال حاضر توسط یک الیگارشی سرمایه‌داری اداره می‌شود که بقای آن به حفظ و گسترش یک امپراتوری جهانی وابسته است.

چه شواهدی برای نظریه «دم، سگ را تکان می‌دهد» وجود دارد؟ منبع اصلی آن ادعای «مارکو روبیو» - وزیر امور خارجه - است که گفته «نتانیاهو تهدید کرده بود که خودش به‌تنهایی جنگ علیه ایران را آغاز می‌کند و در نتیجه دارایی‌ها و منافع آمریکا در منطقه را در معرض تلافی قرار می‌دهد و دونالد ترامپ چاره‌ای جز همراهی نداشت.» اما حتی اگر نتانیاهو نیز چنین تهدیدی کرده باشد، ترامپ قطعاً گزینه‌های دیگری داشت! او می‌توانست تهدید کند که اسرائیل را تنها می‌گذارد یا کمک‌های نظامی به آن را قطع می‌کند و افکار عمومی آمریکا که اکثراً با جنگ مخالف بودند، از او حمایت می‌کردند. اگر هم نتانیاهو چنین سخنی گفته باشد، احتمالاً صرفاً در حال مطرح‌کردن یک استدلال سیاسی بوده است؛ مخصوصاً با این آگاهی که ترامپ از ماجراجویی خود در ونزوئلا و بمباران‌های پیشین تأسیسات هسته‌ای ایران سرمست است، از رژیم ایران متنفر است، گمان می‌کند می‌تواند یک جنگ هوایی کوتاه را پیروز شود و برنامه‌های خاص خود را برای بازسازماندهی خاورمیانه به‌عنوان یک منطقه تابع آمریکا دارد. این تصور که رئیس‌جمهور آمریکا از ترس واکنش ایران در برابر تهدید اسرائیل عقب‌نشینی کرده باشد، اساساً باورپذیر نیست.

طرف‌داران نظریه «دُم، سگ را تکان می‌دهد» از محافظه‌کاران افراطیِ طرف‌دار شعار «اول آمریکا» - که برخی از آن‌ها وسواسی ناخوشایند نسبت به توطئه‌های ادعایی یهودی دارند - تا چپ‌گرایان خودخوانده‌ای را شامل می‌شوند که عادت نگران‌کننده‌ای دارند به این که گروه‌های مخالف خود را وابسته به قدرت‌های خارجی معرفی کنند و نسبت به منافع ملی آمریکا، حساسیت کافی نشان ندهند. این پرسش پیش می‌آید که آیا این «مترقی‌ها» تاکنون درباره انترناسیونالیسم انقلابی چیزی شنیده‌اند یا مقاله‌ای از لنین با عنوان «امپریالیسم: آخرین مرحله سرمایه‌داری» را خوانده‌اند؟ اگر چنین بود، ناچار می‌شدند این احتمال را در نظر بگیرند که صرف‌نظر از این که منافع ملی واقعی آمریکا چیست، این کشور در حال حاضر توسط یک الیگارشی سرمایه‌داری اداره می‌شود که بقای آن به حفظ و گسترش یک امپراتوری جهانی وابسته است. همین الیگارشی، میلیاردها دلار از تولید تسلیحات پیشرفته‌ای که برای نابودی زیرساخت‌های تنها کشور بزرگ خاورمیانه که آشکارا با طرح‌های امپریالیستی آن‌ها مانند «ائتلاف آبراهام» و «هیئت صلح» مخالفت می‌کند، سود می‌برد. اگر حاکمان آمریکا بتوانند جنگی علیه این دشمن به راه اندازند که متکی بر اطلاعات اسرائیل باشد، اسرائیلی‌ها و نه آمریکایی‌ها را در معرض حملات موشک‌های هایپرسونیک قرار دهد و نیروهای زمینی اسرائیل را با حضور بسیار محدود نیروهای آمریکایی وارد میدان کند. در این صورت، آن‌ها دقیقاً همان بازی کلاسیک امپریالیستی را به شیوه‌ای کاملاً کلاسیک انجام می‌دهند.

نه! دم، سگ را تکان نمی‌دهد. طرف‌داران این نظریه بد نیست به سخنی توجه کنند که اغلب به «آگوست ببل» - سوسیالیست اتریشی - نسبت داده می‌شود: «یهودستیزی، سوسیالیسمِ احمق‌هاست.» به باور وی، کسانی که نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی را به جای تحلیل نظام سرمایه‌داری و ساختارهای اقتصادی، به‌عنوان «مسئله‌ای قومی یا مذهبی» تقلیل می‌دهند، در واقع ساده‌لوح هستند و ریشه‌ها را نمی‌بینند.

این که صهیونیست‌ها اسرائیل را با دین یهود یکی گرفته و یهودستیزی را با اسرائیل‌ستیزی یکی گرفته و آن را به ابزاری سیاسی تبدیل کرده‌اند، به این معنا نیست که یهودستیزی دیگر وجود ندارد. الیگارش‌های یهودی، تولیدکنندگان تسلیحات یهودی و سیاست‌مداران فاسد و قدرت‌طلب یهودی وجود دارند، اما آن‌ها بر الیگارشی سرمایه‌داری یا دولت و امپراتوری آمریکا که در خدمت آن عمل می‌کند، سلطه ندارند و آن را هدایت نمی‌کنند. اگر می‌خواهیم از شر این امپراتوری خلاص شویم، باید آن دولت را اصلاح کنیم. اگر می‌خواهیم آن دولت را اصلاح کنیم، باید آن الیگارشی را از مالکیت و قدرت خلع کنیم یا دست‌کم آن را تحت کنترل عمومی درآوریم.

کسانی که تمایلی به اندیشیدن درباره امپراتوری ندارند، این ضرورت‌ها را به‌راحتی نادیده می‌گیرند. بسیار ساده‌تر و کم‌دردسرتر است که شکست‌های نظام را به یک توطئه پنهان از سوی یک گروه اقلیت نسبت دهیم، تا این‌که بپذیریم صاحبان واقعی این نظام - که کاملاً آمریکایی هستند - قدرت خود را کاملاً آشکار اعمال می‌کنند. حتی پیش از ظهور ترامپ نیز الیگارش‌ها دیگر خود را در عمارت‌های محصور پنهان نمی‌کردند یا منافع قدرت‌طلبانه‌شان را پنهان نمی‌ساختند. اربابان امپراتوری ما آشکارا به میلیاردها دلار خود فخر می‌فروشند، آشکارا در فعالیت‌هایی سرمایه‌گذاری می‌کنند که کره زمین را نابود و انسانیت را انکار می‌کند، آشکارا رشوه‌های کلان سیاسی - که ما آن را «هزینه‌های انتخاباتی» می‌نامیم - پرداخت می‌کنند و آشکارا نیروهای مسلح و تسلیحاتی را تأمین مالی می‌کنند که برای حفظ یک امپراتوری جهانیِ جنگ‌افروز لازم است. اگر همه چیز را آشکارا انجام دهید، دیگر به‌سختی می‌توان آن را توطئه نامید؛ بلکه این صرفاً یک طبقه اجتماعی است که برای حفظ موقعیت برتر خود، آنچه لازم است را انجام می‌دهد. جنگ با ایران فقط جنگ اسرائیل یا حتی صرفاً جنگ آمریکا هم نیست، این جنگِ یک امپراتوری است.

 

در کدام سو ایستاده‌ای؟

اگر امپراتوری با وجود ادعاهای صلح‌طلبانه‌اش، در اساس ماشینی برای تولید خشونت است، چگونه می‌توان آن را سرنگون کرد یا تغییر داد؟ «اسلاوی ژیژک» - فیلسوف اسلوونیایی - چند سال پیش با توصیه‌اش به کسانی که خواهان تغییر بودند تحت عنوان «فکر کنید، عمل نکنید»، بدنام شد. اگر این توصیه را به «اول فکر کنید، سپس عمل کنید» اصلاح کنیم، در فهم این‌که چگونه باید با امپریالیسم مدرن مقابله کرد، کاملاً معقول به نظر می‌رسد. شاید به این دلیل که بسیاری از مفسران آمریکایی هنوز تمایل دارند انکار کنند که کشورشان یک امپراتوری است، ما پیش از پاسخ، با پرسش‌هایی روبه‌رو هستیم: امپراتوری‌ها چگونه عمل می‌کنند، چگونه گسترش می‌یابند یا افول می‌کنند و مهم‌تر از همه چگونه پایان می‌یابند؟

جنگ با ایران فقط جنگ اسرائیل و حتی صرفاً جنگ آمریکا هم نیست. این جنگِ امپراتوری‌هاست.

در کتابی با عنوان «سقوط امپراتوری ایالات متحده» «یوهان گالتونگ» - نظریه‌پرداز صلح نروژی - تلاش کرد به چند مورد از این پرسش‌ها پاسخ دهد. پیش از پایان جنگ سرد، گالتونگ از معدود تحلیلگرانی بود که پیش‌بینی کرد امپراتوری شوروی به دلیل تناقضات درونی خود فرو خواهد پاشید. در اوایل دهه ۲۰۰۰، او پیش‌بینی مشابهی درباره ایالات متحده ارائه داد و به چهار تناقض اشاره کرد که یکدیگر را تقویت و تشدید می‌کنند: یک کشور نظامی شدة پرهزینه که از پایه اقتصادی خود پیشی می‌گیرد. یک کشور اقتصادی بیش‌ازحد متکی بر بهره‌کشی که خلاقیت خود را از دست می‌دهد. یک نظام سیاسی هرچه اقتدارگراتر، کم‌مشارکت‌تر و قطبی‌تر و یک خودبرتربینی فرهنگی تنگ‌نظرانه که اتحادها را تضعیف کرده و بخش بزرگی از جهان را با خود بیگانه می‌کند.

جمع‌بندی گالتونگ این بود که امپراتوری آمریکا تقریباً به پایان راه خود رسیده و به‌زودی زیر وزن خود فرو خواهد ریخت. بااین‌حال، او همچنین اذعان داشت که امپراتوری‌ها در بحران اغلب به حرکت‌های نومیدانه و واکنش‌های راست‌گرایانه‌ای دست می‌زنند که بسیار متفاوت از رویکرد لیبرال و فرود نرم اتخاذشده توسط «میخائیل گورباچف» در روسیه است. افزون بر این، با پیش‌بینی پایانی نسبتاً سریع و زودهنگام برای هژمونی جهانی آمریکا، این نظریه‌پرداز نروژی برخی پرسش‌های مهم را برای مخالفان امپراتوری بی‌پاسخ گذاشت. برای مثال، تا چه اندازه رفاه نسبی مردم در مناطق ثروتمندی مانند آمریکای شمالی و اروپا به کنترل بازارها توسط الیگارشی و استخراج سودهای فوق‌العاده از مناطق تحت سلطه وابسته است؟ چگونه می‌توان به هم‌وطنان خود اطمینان داد که ازمیان‌بردن امپراتوری، ما را ثروتمندتر خواهد کرد، نه فقیرتر؟ آیا یک نظام سرمایه‌داریِ در حال افول می‌تواند همان‌طور که بسیاری از مترقیان و برخی محافظه‌کاران می‌پندارند، دوباره بازسازی شود؟ اگر چنین است، چه اصلاحات ساختاری‌ای برای حذف خشونت امپریالیستی لازم خواهد بود؟ چه اصلاحاتی می‌تواند قدرت طبقه کارگر را برای کنترل نظام افزایش دهد و تولید را به‌سوی اهدافی صلح‌آمیز و انسانی هدایت کند؟ چه نوع کنش‌های غیرخشونت‌آمیزی می‌تواند مخالفت عمومی با نظامی‌گری مبتنی بر طبقه، ملی‌گرایی قومی و غیرانسان‌سازی دشمنان فرضی را نشان دهد و عملی کند؟ چگونه می‌توانیم به سمت برچیدن امپراتوری و ایجاد شکل‌های جدیدی از همکاری فراملی حرکت کنیم؟

خوشبختانه بحث درباره چنین مسائلی دیگر دست‌کم به اندازه گذشته تابو نیست. اگر بتوان به نظرسنجی‌ها اعتماد کرد، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران نامحبوب‌ترین مداخله نظامی در تاریخ جنگ‌های امپریالیستی آمریکا است و میزان مخالفت با آن از ۶۰ درصد نیز فراتر رفته است. در چنین فضایی، واژه «امپراتوری» نه‌تنها از سوی جمهوری‌خواهان آزادی‌خواه، بلکه از سوی دموکرات‌های مترقی نیز به کار می‌رود و حتی دموکرات‌های میانه‌رو نیز تمایل پیدا کرده‌اند که اختیاراتی را که پیش‌تر برای ریاست‌جمهوری امپراتوری و نهاد نظامی، مقدس تلقی می‌شد، زیر سؤال ببرند.

بااین‌حال، مشکل اصلی نوعی دوگانگی عمیق در مواجهه با ساختار سرمایه‌داری و دولتی است که آن را کنترل می‌کند؛ دوگانگی که به نظر می‌رسد از ترس به‌خطرافتادن هویت، جایگاه اجتماعی، رفاه و نقش رهبری جهانیِ مرتبط با تصویر «آمریکای بزرگ» ناشی می‌شود. در ایالات متحده، این وضعیت نه‌تنها در میان حامیان ترامپ، بلکه در میان مخالفان او نیز دیده می‌شود. برای نمونه، «استیون ارلانگر» - خبرنگار ارشد نیویورک‌تایمز - در مقاله‌ای چنین می‌نویسد: «آمریکا به‌عنوان یک ابرقدرت با مسئولیت‌های جهانی، به‌شدت به تأمین انرژی و امنیت متحدان خود در خلیج‌فارس اهمیت می‌دهد» (نیویورک‌تایمز، ۲۲ مارس ۲۰۲۶). به انتخاب واژگان دقت کنید: «ابرقدرت» نه امپراتوری؛ «مسئولیت‌های جهانی» نه جاه‌طلبی‌ها و منافع جهانی؛ «متحدان خلیج‌فارس»، نه دولت‌های تابع یا وابسته.

با چنین «دوستانی» همان‌طور که می‌گویند، دیگر نیازی به دشمن نیست. در مخالفت با جنگ در ایران، هدف ما در این مقطع باید این باشد که نه‌تنها با خود جنگ، بلکه با امپراتوری نیز مقابله کنیم؛ یعنی هم‌زمان آگاهی هم‌وطنان‌مان نسبت به مفهوم امپراتوری را افزایش دهیم و آنان را به مخالفت با سیاست‌های بی‌رحمانه و نسنجیده ترامپ ترغیب کنیم. برای حرکت در این مسیر، دو پیشنهاد عملی قابل‌تأمل است: اول، باید دست از تمرکز وسواس‌گونه بر دیوانگی ترامپ، زیرکی نتانیاهو، تعصب هگست و دیگر توضیحات واقعی اما ناقص برای این جنگ فاجعه‌بار برداریم. هدف باید این باشد که دیگران را نسبت به علت اصلی و قدرتمندتر این جنگ آگاه کنیم و آن هم چیزی نیست جز نیاز نخبگان سرمایه‌دار به سلطه جهانی. کاخ سفید و مراکز ایالتی تنها مکان‌های مؤثر برای اعتراضات ضدجنگ نیستند. الیگارش‌ها را نیز می‌توان در محل شرکت‌ها، دفاتر و حتی مکان‌های تفریحی‌شان توسط معترضانی که بتوانند توضیح دهند چرا این افراد نه‌تنها سودجویانی بی‌اصول، بلکه جنایت‌کاران جنگی هستند، هدف اعتراض قرار داد.

مخالفان امپراتوری همچنین می‌توانند تحریم‌های هدفمند علیه محصولات آن‌ها سازمان‌دهی کنند؛ به‌ویژه محصولاتی که توسط الیگارش‌های فناوری مانند «سم آلتمن» - مالک شرکت اوپن‌ای‌آی -، «یتر تیل» و «الکس کارپ» - مالکان شرکت پالانتیر - تولید می‌شوند؛ کسانی که از این جنگ‌ها سودهای بی‌سابقه به دست می‌آورند. ما می‌توانیم و باید از نمایندگان کنگره که خود را دموکرات معرفی می‌کنند، بخواهیم که کمک‌های مالی این افراد را نپذیرند و درباره پیوند میان میلیاردرها با مجتمع نظامی - صنعتی و جنگ‌های بی‌پایان تحقیق کنند.

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران نامحبوب‌ترین مداخله نظامی در تاریخ جنگ‌های امپریالیستی آمریکا بوده و میزان مخالفت با آن از ۶۰ درصد نیز فراتر رفته است.

پرسش قدیمی همان است که در ترانه‌های اتحادیه‌های کارگری مطرح می‌شود: در کدام سو ایستاده‌ای؟ برخی درگیری‌ها هستند که نیازی به انتخاب طرف ندارند، اما منازعاتی مانند جنگ ایران نیازمند موضع‌گیری‌اند. برای حمایت از یک طرف در برابر یک امپراتوری که جنگی غیراخلاقی، غیرضروری و غیرانسانی به راه انداخته، لازم نیست با آن نظام موافق بود. این جنگ بخشی از مجموعه‌ای از حملات تهاجمی است که از سوی نخبگان امپراتوری برای دستیابی به سلطه جهانی هدایت می‌شود. بسیاری از آمریکایی‌ها با مفهوم «حمایت انتقادی» آشنا نیستند: این ایده که می‌توان نسبت به یک طرف درگیری انتقاد جدی داشت، اما درعین‌حال برای محافظت از آن در برابر دشمنی قدرتمندتر و خطرناک‌تر تلاش کرد. بااین‌حال، دقیقاً همین کاری بود که دولت و مردم آمریکا در جنگ جهانی دوم انجام دادند. آنها از اتحاد جماهیر شوروی در برابر آلمان نازی حمایت کردند (تصمیمی که به پیروزی در اروپا انجامید، هرچند به بهای بیش از ۲۰ میلیون کشته در شوروی).

طرح پرسش در کدام سو ایستاده‌ای؟ کمک می‌کند که مردم از نوعی میهن‌پرستی کاذب که در واقع شکلی از دولت‌پرستی است، فاصله بگیرند؛ پدیده‌ای که یکی از ابزارهای مهم ایدئولوژیک امپراتوری به شمار می‌رود. دستور حمایت از نیروهای ما، وقتی بی‌چون‌وچرا پذیرفته شود، این اصل را القا می‌کند که هر کاری که کشور انجام دهد، درست است. این امر، ملت را به‌مثابه یک جامعه خانوادگی مستحق وفاداری فداکارانه تصویر می‌کند و درعین‌حال، امپراتوری را از آگاهی عمومی محو می‌سازد. البته وقتی امپراتوری ناپدید شود، الیگارشی نیز از نظرها پنهان می‌ماند و ما دوباره به این می‌پردازیم که جنگ‌وصلح را صرفاً به خِرَد یا حماقت و قدرت یا ضعف رهبران سیاسی نسبت دهیم.

جنگ کنونی برای امپریالیست‌های آمریکایی و اسرائیلی روزبه‌روز بدتر می‌شود. خب بیایید همچنان با آن مخالفت کنیم و امیدوار باشیم که هرچه زودتر پایان یابد. اما اجازه ندهیم که امپراتوری از پاسخ‌گویی بگریزد. تنها راه پایان‌دادن به این جنگ‌های بی‌پایان، جایگزین‌کردن روابط بین‌الملل مبتنی بر سلطه نخبگان و غیرانسانی‌سازی توده‌ها با روابطی مبتنی بر برابری و همبستگی انسانی است. «امپراتوری را برچینید!» شاید این سخن برای برخی خیال‌بافانه به نظر برسد، اما کلید بقا و پیشرفت ما به‌عنوان یک گونه انسانی در همین است.

https://www.counterpunch.org/2026/03/27/the-empire-versus-iran-which-side-are-you-on/

[1] . Richard Rubenstein

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :