۱۴۰۵/۰۵/۱۷
۱۹:۰۷
کد خبر : ۱۲۲۶۴
آمریکا و معمّای امنیت در جنگ با ایران به قلم رزماری کلانیک؛

چگونه جنگ با ایران، نتایج معکوس برای آمریکا به بار آورد؟

چگونه ایران راهبرد آمریکا را به چالش کشید
جنگ به تقویت حکومت ایران انجامیده است؛ نتیجه‌ای که هم متناقض‌نما و هم تا حد زیادی قابل‌پیش‌بینی بود. پژوهشگران علوم سیاسی سال‌هاست استدلال می‌کنند که تهدیدهای خارجی، با ایجاد پدیده‌ای موسوم به «همبستگی حول پرچم»، دوام حکومت‌ها را افزایش می‌دهد؛ زیرا انسجام داخلی را تقویت و اصلاح‌طلبان را بی‌اعتبار می‌کند. همین الگو در ایران نیز مشاهده شد. یکی از توجیه‌های حکومت برای سرکوب مخالفان این بود که آمریکا و اسرائیل به طور پنهانی اعتراضات را هدایت می‌کنند؛ سوءظنی که اظهارات بعدی ترامپ - از نگاه حکومت ایران - به‌نوعی آن را تأیید کرد.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «رزماری کلانیک»  [1] - پژوهشگر حوزه امنیت انرژی، سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ و مدیر بخش خاورمیانه در اندیشکده «Defense Priorities» - در مقاله مفصلی که در وب‌سایت این اندیشکده منتشر شده است، تأکید می‌کند که آمریکا گرفتار معضل یا معمّای امنیت در جنگ با ایران شده است؛ به این معنی که تمامی اقدامات واشنگتن طی سال‌های گذشته و از جمله جنگ اخیر، نتایج معکوسی به بار آورده است. به گفته وی، اکنون که جنگ وارد ششمین ماه خود شده، به نظر می‌رسد ترامپ در یک جنگ فرسایشی گرفتار شده است؛ جنگی که هیچ چشم‌اندازی برای پیروزی در آن وجود ندارد، اما او همچنان حاضر نیست زیان‌های آمریکا را کاهش دهد و شکست را بپذیرد. وی تأکید می‌کند آمریکا باید از جنگ با ایران فاصله بگیرد، حتی اگر این مسئله به معنای پذیرش دریافت عوارض از کشتی‌های عبوری از تنگه هرمز توسط ایران باشد. این هزینه جنگی نادرست و شکست‌خورده است که ترامپ باید آن را بپردازد.

 

 جنگی که موقعیت ایران را تقویت کرد

سیاست‌گذاران آمریکایی دهه‌هاست که درک نادرستی از ایران داشته‌اند و آن را به‌عنوان بازیگری مهاجم و خطرناک به تصویر کشیده‌اند. این برداشت‌های نادرست، زمینه را برای آغاز جنگی فاجعه‌بار از سوی دونالد ترامپ فراهم کرد؛ جنگی که هم موقعیت ایران را تقویت کرده و هم ایالات متحده را بار دیگر درگیر یک منازعه بی‌هدف در خاورمیانه ساخته است.

مشکل اصلی راهبرد دولت ترامپ در قبال ایران این است که تلاش کرده به جای پرداختن به ریشه‌های خصومت میان ایران و آمریکا، تنها با پیامدهای آن مقابله کند، آن هم در حالی که منشأ رفتارهای ایران را به‌درستی تشخیص نداده است. این رفتارها از احساس ناامنی عمیق ایران در سایه برتری نظامی آمریکا و اسرائیل در خاورمیانه سرچشمه می‌گیرد. راهبرد کلان «مقاومت» ایران تا حد زیادی واکنشی به قدرت آمریکا است و با هدف بیرون‌راندن نیروهای آمریکایی از منطقه، در چارچوب دفاع از خود دنبال می‌شود. تا زمانی که آمریکا حضور گسترده و پیشروی نظامی خود را در خلیج فارس حفظ کند، ایران نیز به ایجاد موازنه و مقاومت در برابر این حضور ادامه خواهد داد.

متأسفانه جنگ ترامپ به‌جای کاهش تهدیدهای ناشی از ایران، آنها را تشدید کرده است. ترامپ برای توجیه این جنگ، چهار دلیل اصلی مطرح کرد: خودداری ایران از کنارگذاشتن کامل فعالیت‌های هسته‌ای، حمایت از بازیگران غیردولتی مسلح، برنامه موشک‌های بالستیک و توان نظامی متعارف آن و سرکوب خشونت‌آمیز معترضان ضدحکومتی.

ایران این سیاست‌ها را دارای ماهیتی دفاعی می‌داند؛ زیرا آنها را مهم‌ترین ابزارهای بازدارندگی و حفظ بقا در برابر تهدیدهای خارجی تلقی می‌کند. حمله به ایران تنها احساس ناامنی حکومت را تشدید کرد؛ موضوعی که به احتمال زیاد ایران را به تقویت هرچه بیشتر همین راهبردها سوق خواهد داد و از دیدگاه آمریکا، رفتارهای ایران را وخیم‌تر می‌کند. روند جنگ همچنین باعث شد که ایران به یک اهرم فشار جدید و پایدار دست یابد: توانایی مختل کردن تجارت و عبور و مرور دریایی در تنگه هرمز از طریق تهدید به استفاده از نیروی نظامی؛ اهرمی که احتمالاً مدت‌ها پس از پایان جنگ نیز پابرجا خواهد ماند.

«لیندا بیلمز» - استاد دانشگاه هاروارد - برآورد کرده است که با احتساب جایگزینی مهمات، هزینه‌های درمان کهنه‌سربازان و هزینه‌های استقراض، مجموع هزینه‌های این جنگ در نهایت به یک تریلیون دلار خواهد رسید.

این جنگ، موقعیت ایران را تقویت کرده است؛ اما در مجموع، تهدیدی که ایران برای ایالات متحده ایجاد می‌کند، همچنان محدود است. مسئله ایران را نمی‌توان با جنگ‌های بیشتر «حل» کرد، اما می‌توان آن را با اتخاذ رویکردی عمل‌گرایانه از سوی آمریکا به طور مؤثر مدیریت کرد؛ رویکردی که بر انجام اقدامات کمتر، استوار باشد. انتقال نیروهای آمریکایی از خاورمیانه، پایگاه‌های آسیب‌پذیر این کشور را از برد موشک‌ها و پهپادهای ایران خارج می‌کند و معضل امنیتی میان ایران و آمریکا را که از ابتدا محرک مقاومت ایران بود، کاهش می‌دهد. چرخش راهبردی آمریکا به دور از خاورمیانه، صرف‌نظر از جنگ با ایران، به‌خودی‌خود اقدامی ضروری است و با اهداف کلان راهبردی ایالات متحده نیز سازگاری بیشتری دارد.

 

هزینه‌ها و واقعیت‌های یک جنگ فرسایشی

در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ (۹ اسفند ۱۴۰۴) دونالد ترامپ - رئیس‌جمهور آمریکا - باوجود ادامه مذاکرات هسته‌ای میان تهران و واشنگتن، به اسرائیل پیوست و جنگی گسترده علیه ایران را آغاز کرد. حملات هوایی آمریکا و اسرائیل، رهبران ایران را هدف قرار داد، به کشته‌شدن رهبر جمهوری اسلامی - آیت‌الله علی خامنه‌ای - انجامید و با هدف تضعیف توانمندی‌های نظامی متعارف ایران از جمله دارایی‌های دریایی و تأسیسات موشکی صورت گرفت. به نظر می‌رسید که دولت ترامپ انتظار داشت جنگ با یک پیروزی سریع پایان یابد؛ یا از طریق وادارکردن رهبران باقی‌مانده ایران به تسلیم، یا با شکل‌گیری یک قیام مردمی که جمهوری اسلامی را با حکومتی همسو با آمریکا جایگزین کند. اما هیچ‌یک از این دو سناریو محقق نشد.

ایران با حملات تلافی‌جویانه گسترده در سراسر خلیج فارس و فراتر از آن پاسخ داد و دست‌کم ۱۳ کشور را هدف قرار داد؛ شدیدترین حملات نیز متوجه کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس بود که میزبان پایگاه‌های نظامی آمریکا هستند. اطلاعات منتشرشده نشان می‌دهد که حملات متقابل ایران تا ۲۰ تأسیسات نظامی آمریکا را هدف قرار داده، دست‌کم ۱۸ نظامی آمریکایی را کشته و بیش از ۶۰۰ نفر را زخمی کرده است. ابعاد واقعی تلفات و خسارات همچنان مشخص نیست، زیرا دولت ترامپ از انتشار جزئیات خودداری کرده و به همین دلیل با انتقادهایی درباره نبود شفافیت روبه‌رو شده است.

ایران همچنین کشتی‌های تجاری در خلیج فارس را هدف قرار داد و در مرحله فعال جنگ، دست‌کم ۲۲ کشتی تجاری مورد حمله قرار گرفتند. همین حملات برای مختل کردن عبور و مرور از تنگه هرمز کافی بود؛ گذرگاهی که مسیر انتقال روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت، معادل نزدیک به ۲۰ درصد عرضه جهانی نفت و همچنین حدود ۲۰ درصد تجارت جهانی گاز طبیعی مایع (LNG) است. هرچند عربستان سعودی و امارات، بخشی از صادرات نفت خود را از طریق خطوط لوله‌ای که تنگه هرمز را دور می‌زند، منتقل کردند، اما بسته‌شدن این گذرگاه، کشورهای حاشیه خلیج فارس را در اوج درگیری ناچار کرد تولید خود را روزانه حدود ۱۴.۴ میلیون بشکه کاهش دهند؛ رخدادی که بزرگ‌ترین شوک عرضه در تاریخ بازار نفت را رقم زد. قیمت نفت و نرخ تورم بلافاصله پس از آغاز جنگ به‌شدت افزایش یافت و پیامدهای اقتصادی ناشی از آسیب به زیرساخت‌ها، توقف تولید و کاهش ذخایر جهانی انرژی، احتمالاً ماه‌ها و حتی سال‌ها ادامه خواهد داشت.

اطلاعات منتشرشده نشان می‌دهد که حملات متقابل ایران، دست‌کم ۲۰ تأسیسات نظامی آمریکا را هدف قرار داده، دست‌کم ۱۸ نظامی آمریکایی را کشته و بیش از ۶۰۰ نفر را زخمی کرده است.

این جنگ از نظر بودجه و تجهیزات نظامی نیز هزینه‌ای بسیار سنگین بر آمریکا تحمیل کرده است. ایالات متحده با سرعتی بی‌سابقه مهمات خود را مصرف کرده و آمادگی نظامی خود را برای مقابله با بحران‌های احتمالی در سایر مناطق جهان، شاید برای سال‌ها کاهش داده است. وزارت دفاع آمریکا هزینه مستقیم عملیات را ۳۷.۵ میلیارد دلار برآورد کرده، اما تأکید کرده که این رقم همه هزینه‌ها را در بر نمی‌گیرد. این وزارتخانه همچنین درخواست ۷۰ میلیارد دلار بودجه اضطراری برای جایگزینی مهمات مصرف‌شده و تأمین هزینه‌های جنگ با ایران ارائه کرده است. «لیندا بیلمز» - استاد دانشگاه هاروارد - برآورد کرده است که با احتساب جایگزینی مهمات، هزینه‌های درمان کهنه‌سربازان و هزینه‌های استقراض، مجموع هزینه‌های این جنگ در نهایت به یک تریلیون دلار خواهد رسید. سرعت مصرف تسلیحات نیز خود هشداری جدی است؛ به‌گونه‌ای که نیروهای آمریکا و متحدانش تنها در چهار روز نخست جنگ با ایران، بیش از مجموع موشک‌های رهگیر پاتریوتی را شلیک کردند که اوکراین طی چهار سال گذشته دریافت کرده بود. برخی کارشناسان اکنون هشدار می‌دهند که آمریکا دیگر توان اجرای مأموریت‌های مهم دیگری از جمله مقابله با سناریوی دفاع از تایوان را ندارد.

تلاش‌ها برای پایان‌دادن به جنگ از طریق توافق سیاسی، بارها با شکست روبه‌رو شده است. در ۸ آوریل (۱۹ فروردین)، آمریکا و ایران بر سر آتش‌بسی توافق کردند که عملیات گسترده نظامی را متوقف کرد، اما نتوانست مسائل راهبردی زیربنایی را حل‌وفصل کند. اندکی بعد، ترامپ با هدف وادارکردن ایران به امتیازدهی، این کشور را تحت محاصره دریایی آمریکا قرار داد، اما این اقدام نیز به نتیجه نرسید. پس از نزدیک به دو ماه رکود شدید در کشتیرانی، ترامپ در ۱۷ ژوئن (۲۷ خرداد) یادداشت تفاهمی با ایران امضا کرد که بر اساس آن، در ازای پایان محاصره دریایی آمریکا، لغو تحریم‌های نفتی ایران و آزادسازی دارایی‌های مسدود شده ایران، تنگه هرمز بازگشایی و مذاکرات هسته‌ای از سر گرفته شود. اما این توافق حدود سه هفته بعد از هم فروپاشید و ترامپ بار دیگر تحریم‌ها را از سر گرفت. در نتیجه، درگیری‌ها با حملات شبانه متقابل آمریکا و حملات پهپادی و موشکی ایران دوباره شعله‌ور شد. اکنون که جنگ وارد ششمین ماه خود شده است، به نظر می‌رسد که ترامپ در یک جنگ فرسایشی گرفتار شده است؛ جنگی که هیچ چشم‌اندازی برای پیروزی در آن وجود ندارد، اما او همچنان حاضر نیست زیان‌های آمریکا را کاهش دهد و شکست را بپذیرد.

 

ارزیابی نادرست آمریکا از ایران

چهار استدلالی که ترامپ برای توجیه جنگ مطرح کرد، همگی ریشه در یک فرض دیرینه و عمیقاً نادرست در واشنگتن دارند: این تصور که ایران کشوری ذاتاً تهاجمی و مصالحه‌ناپذیر است و بنابراین نمی‌توان در مقابل آن بازدارندگی ایجاد کرد. به نظر می‌رسد دولت ترامپ فعالیت‌های هسته‌ای، برنامه موشکی و نیروهای هم‌پیمان ایران را نشانه‌هایی از نیت تهاجمی این کشور تلقی کرده و به این نتیجه رسیده بود که دستیابی به توافق با ایران ممکن نیست و در نهایت، راهبردی مشابه الگوی اسرائیل موسوم به «چمن‌زنی» را در پیش گرفت؛ راهبردی که هدف آن تضعیف دائمی ایران، حتی به بهای گرفتار شدن در یک جنگ بی‌پایان بود.

با این حال، چنین برداشتی از ایران تا حد زیادی به یک تصویر کلیشه‌ای و اغراق‌آمیز شباهت دارد. تفسیر قانع‌کننده‌تر این است که ایران کشوری با احساس ناامنی عمیق است؛ کشوری که سال‌ها از حمله آمریکا، اسرائیل و پیش‌تر عراقِ صدام حسین هراس داشته و برای ایجاد بازدارندگی، به استفاده از گروه‌های هم‌پیمان، موشک‌ها و فعالیت‌های هسته‌ای به‌عنوان ابزارهای نامتقارن روی آورده است. از آنجا که ایران توان مقابله با برتری نظامی متعارف آمریکا و اسرائیل را ندارد، در توسعه توانمندی‌هایی سرمایه‌گذاری کرده است که بتواند در صورت حمله، هزینه‌ای غیرقابل‌قبول بر طرف مقابل تحمیل کند. به بیان دیگر، راهبرد ایران بیش از آنکه بر «بازدارندگی از طریق انکار» استوار باشد، بر «بازدارندگی از طریق تنبیه» تکیه دارد. در این چارچوب، ایران کمتر به یک شکارچی شباهت دارد و بیشتر به یک خارپشت می‌ماند که موشک‌ها و نیروهای هم‌پیمانش نقش تیغ‌های دفاعی آن را ایفا می‌کنند. بر اساس این برداشت، آمریکا و ایران دهه‌ها درگیر یک «معضل امنیتی» بوده‌اند؛ وضعیتی که در آن هر طرف، اقدامات دفاعی طرف مقابل را تهاجمی تلقی می‌کند و همین برداشت، چرخه‌ای از ناامنی و بی‌اعتمادی را تشدید می‌کند. اگر انگیزه اصلی ایران نه تهاجم، بلکه تأمین امنیت باشد، این جنگ به احتمال زیاد ایران را به سرمایه‌گذاری بیشتر در فعالیت‌های هسته‌ای، موشک‌ها، پهپادها و نیروهای هم‌پیمان سوق خواهد داد. حملات مکرر به ایران تنها معضل امنیتی را عمیق‌تر می‌کند و تهران را به بازسازی و توسعه توانمندی‌های تلافی‌جویانه پیشرفته‌تر ترغیب خواهد کرد تا بتواند قدرت بازدارندگی خود را دوباره برقرار کند.

باتوجه‌به شرایط جغرافیایی سواحل ناهموار ایران که در آن پرتابگرهای متحرک موشک، پهپاد و شناورهای تندرو می‌توانند به‌راحتی پنهان شوند، دستیابی به موفقیت صددرصدی در جلوگیری از اصابت تسلیحات ایرانی به کشتی‌ها در تنگة هرمز، عملاً غیرممکن است.

توانمندی هسته‌ای، اهرم فشار و بازدارندگی

بسیاری در واشنگتن، برنامه هسته‌ای ایران و به‌ویژه اصرار تهران بر حق غنی‌سازی اورانیوم را به اشتباه نشانه‌ای از قصد ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای دانسته‌اند. ترامپ نیز مدعی بود که ایران در «تلاشی بی‌وقفه برای دستیابی به سلاح هسته‌ای» قرار دارد، در استفاده از آن تردید نخواهد کرد و با اتکا به «چتر هسته‌ای» خود، جهان را به ارعاب و باج‌خواهی خواهد کشاند. با این حال، شواهد از چنین ادعاهایی پشتیبانی نمی‌کند. برنامه هسته‌ای ایران برای ایجاد اهرم فشار و بازدارندگی طراحی شده است. اگر هم نکته‌ای قابل توجه باشد، این است که حکومت ایران طی سال‌ها عمداً روند پیشرفت برنامه هسته‌ای خود را با سرعتی کنترل‌شده پیش برده تا از ارسال هرگونه پیام مبنی بر نیت تهاجمی پرهیز کند.

رفتار ایران در یک دهه گذشته نشان می‌دهد که برنامه هسته‌ای بیش از هر چیز نقش یک ابزار مذاکره را ایفا کرده است؛ ابزاری برای تغییر واقعیت‌های موجود و ایجاد اهرمی که بتوان آن را در ازای کاهش تحریم‌ها معامله کرد. به نظر می‌رسد همین انگیزه، علت اصلی افزایش سرعت فعالیت‌های هسته‌ای ایران در دوران سیاست «فشار حداکثری» دولت ترامپ بوده است؛ سیاستی که در دولت بایدن نیز ادامه یافت.

تجربه ایران از دورهای پیشین مذاکرات این بود که دستیابی به توافقی پایدار، تنها زمانی امکان‌پذیر است که ابتدا برنامه هسته‌ای خود را به میزان قابل توجهی توسعه دهد و سپس از آن به‌عنوان اهرمی برای دستیابی به توافقی جامع استفاده کند. مذاکرات ایران با دولت ترامپ در عمان، پیش از جنگ ۲۰۲۶ و آمادگی آشکار تهران برای واگذاری بخش‌های مهمی از برنامه هسته‌ای خود از جمله ذخایر اورانیوم با غنای ۶۰ درصد، نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی در ازای دریافت امتیازات اقتصادی، آماده ارائه امتیازهای واقعی بوده است.

پیش از حمله ترامپ به ایران، تهران در آستانه ساخت سلاح هسته‌ای قرار نداشت. جامعه اطلاعاتی آمریکا در مارس ۲۰۲۵ (اسفند ۱۴۰۳) به این نتیجه رسید که ایران تصمیمی برای نظامی‌کردن برنامه هسته‌ای خود نگرفته و فاصله معنادار با ساخت بمب را کاهش نداده است. حملات هوایی آمریکا به تأسیسات هسته‌ای فردو، نطنز و اصفهان در ژوئن ۲۰۲۵ (خرداد ۱۴۰۴) نیز بر اساس ارزیابی‌های وزارت دفاع آمریکا، توانمندی‌های هسته‌ای ایران را تضعیف و برنامه هسته‌ای آن را تا دو سال به عقب انداخت. در مارس ۲۰۲۶ (اسفند ۱۴۰۴) نیز «تولسی گابرد» - مدیر اطلاعات ملی آمریکا - در شهادت خود در کنگره اعلام کرد که ایران نه تأسیسات آسیب‌دیده را بازسازی کرده و نه غنی‌سازی را از سر گرفته است؛ موضوعی که گزارش‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی نیز آن را تأیید می‌کرد.

اینکه ایران بلافاصله برنامه هسته‌ای خود را به سمت تولید سلاح هدایت نکرد، اهمیت زیادی دارد؛ زیرا محدودیت اصلی در مسیر دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای، کمبود توان فنی نیست، بلکه نبود اراده سیاسی است. دانشمندان ایرانی پیش‌تر چرخه کامل سوخت هسته‌ای را فرا گرفته و حدود ۹۰ درصد دشوارترین مراحل فنی لازم برای تولید مواد شکافت‌پذیر با درجه تسلیحاتی را پشت سر گذاشته بودند. با این حال، همان‌گونه که آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در آخرین گزارش راستی‌آزمایی پیش از جنگ در مه ۲۰۲۵ اعلام کرد، غنی‌سازی ایران هرگز از سطح ۶۰ درصد فراتر نرفت و به آستانه ۹۰ درصد - که برای تولید اورانیوم با غنای تسلیحاتی لازم است - نرسید.

رفتار حساب‌شده و آشکار ایران با تصویری از حکومتی که با هر وسیله‌ای در پی دستیابی به بمب هسته‌ای یا حتی ظرفیت گریز سریع هسته‌ای باشد، سازگار نیست. برخلاف هشدارهای اغراق‌آمیز در واشنگتن، هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که برنامه هسته‌ای ایران از ابتدا با هدف سلطه بر منطقه شکل گرفته باشد. برعکس، انگیزه‌های اصلی این برنامه از دوران حکومت پهلوی، ایجاد امنیت از طریق بازدارندگی، تقویت غرور ملی و توسعه یک منبع جایگزین انرژی برای حفظ نفت ایران جهت صادرات، به جای مصرف داخلی بوده است. به نظر می‌رسد برخی مقامات ایرانی بر این باور بودند که بدون ساخت سلاح هسته‌ای نیز می‌توان با حفظ توان بالقوه برای تولید آن در آینده، به بازدارندگی دست یافت. اگر چنین بوده باشد، این محاسبه اشتباه از آب درآمد؛ زیرا فعالیت‌های هسته‌ای ایران دقیقاً همان نوع مداخله آمریکا و اسرائیل را به دنبال داشت که راهبرد بازدارندگی نهفته قرار بود مانع آن شود.

تردیدی نیست که این جنگ، از منظر جلوگیری از گسترش سلاح‌های هسته‌ای در ایران، نتیجه‌ای معکوس داشته است. بر اساس منابع اطلاعاتی آمریکا، این درگیری آسیب معناداری به برنامه هسته‌ای ایران وارد نکرد، زیرا این برنامه پیش‌تر در پی جنگ دوازده‌روزه به‌شدت آسیب دیده بود. در مقابل، آمریکا و اسرائیل با دنبال‌کردن جنگی با هدف تغییر حکومت که موجودیت ایران به‌عنوان یک دولت مستقل را نیز تهدید می‌کرد، انگیزه‌های جمهوری اسلامی برای دستیابی به سلاح هسته‌ای به‌منظور جلوگیری از حملات آینده را تقویت کردند. گسترش هسته‌ای ایران اجتناب‌ناپذیر نیست، اما اکنون نسبت به پیش از حمله ترامپ محتمل‌تر شده است.

این جنگ نه‌تنها نتوانست توانمندی‌هایی را که منشأ نگرانی‌ها درباره ایران تلقی می‌شد از میان ببرد، بلکه مشکل تازه‌ای نیز ایجاد کرد. اهرم فشار ایران بر تنگه هرمز که پیش‌تر تنها یک ظرفیت بالقوه به شمار می‌رفت، اکنون به طور عملی به نمایش درآمده است و برای خنثی‌کردن آن نیز هیچ راه‌حل نظامی مؤثری وجود ندارد.

در سطحی گسترده‌تر، حمله به ایران نه یک‌بار، بلکه دو بار، آن هم در میانه مذاکرات هسته‌ای - نخست در ژوئن ۲۰۲۵ (خرداد ۱۴۰۴) و بار دیگر در فوریه ۲۰۲۶ (اسفند ۱۴۰۴) - اعتبار و فلسفه وجودی نظام بازرسی‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را نیز تضعیف کرد؛ زیرا انگیزه کشورهایی را که برنامه هسته‌ای دارند، برای ارائه اطلاعاتی که ممکن است در هدف‌گیری نظامی علیه خودشان به کار رود، کاهش داد. واشنگتن اغلب فراموش می‌کند که همکاری با رژیم عدم اشاعه هسته‌ای، با مخاطراتی همراه است. هرچه اطلاعات بیشتری درباره جزئیات ساختار برنامه هسته‌ای ایران در دسترس باشد، طراحی گزینه‌های نظامی برای نابودی آن نیز آسان‌تر خواهد شد. آمریکا سابقه استفاده از بازرسی‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی برای جمع‌آوری اطلاعات محرمانه را دارد؛ برجسته‌ترین نمونه آن مربوط به حکومت صدام حسین در عراق است. همین سابقه ممکن است اکنون که آمریکا دو بار تأسیسات هسته‌ای ایران را هدف قرار داده، تهران را از همکاری‌های آینده با آژانس بازدارد.

 

راهبرد دفاع در عمق

ترامپ برای توجیه جنگ با ایران، حمایت تهران از گروه‌های مسلحی را مطرح کرد که شهروندان آمریکایی را کشته‌اند. اما اتکای ایران به نیروهای هم‌پیمان، بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، بیانگر احساس ناامنی این کشور است. شبکه نیروهای هم‌پیمان ایران بر پایه منطق راهبردی «دفاع پیش‌دستانه» یا «دفاع در عمق» شکل گرفته است؛ راهبردی که با دورکردن تهدیدها از مرزهای ایران، ایجاد عمق راهبردی و افزایش هزینه‌های حمله به خاک ایران، می‌کوشد ضعف این کشور در حوزه توان نظامی متعارف را جبران کند.

مفهوم «دفاع پیش‌دستانه» از تجربه ایران در مقابله با تهاجم خارجی در جنگ خونین ایران و عراق در سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ پدید آمد؛ جنگی که در آن ارتش صدام حسین از تسلیحات پیشرفته آمریکایی برخوردار بود. دشواری‌های ایران در جنگ متعارف، در کنار موفقیت ظاهری بمب‌گذاری سال ۱۹۸۳ در پادگان تفنگ‌داران دریایی آمریکا در بیروت که به خروج نیروهای آمریکایی از لبنان انجامید، تهران را به این نتیجه رساند که راهبردهای نامتقارن مانند جنگ چریکی و جنگ نیابتی، در مقابله با دشمنانی که از برتری نظامی متعارف برخوردارند، کارآمدتر هستند. ایران به‌ویژه پس از آنکه آمریکا در فاصله‌ای کوتاه، دو همسایه این کشور یعنی افغانستان در سال ۲۰۰۱ و عراق در سال ۲۰۰۳ را اشغال کرد و عملاً ایران را در محاصره نظامی قرار داد، سرمایه‌گذاری گسترده‌تری روی ایجاد و تقویت شبکه نیروهای هم‌پیمان انجام داد.

گروه‌های شورشی مورد حمایت ایران، در چارچوب تلاش گسترده‌تر برای بیرون‌راندن نیروهای آمریکایی از خاورمیانه، شماری از نظامیان آمریکا را که در منطقه مستقر بودند کشته یا زخمی کرده‌اند. در جریان اشغال عراق از سوی آمریکا در فاصله سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۱، شورشیان عراقی مورد حمایت ایران، حدود ۶۰۳ نظامی آمریکایی را کشتند؛ رقمی که نزدیک به یک‌ششم تلفات رزمی آمریکا در آن جنگ را تشکیل می‌داد. با این حال، این حملات با پایان جنگ و کاهش حضور نیروهای رزمی آمریکا متوقف شد. از سال ۲۰۱۹ نیز گروه‌های شورشی مرتبط با ایران با حمله به نیروهای آمریکایی در عراق و سوریه تلاش کرده‌اند آمریکا را به خروج کامل از این دو کشور وادار کنند. دیگر نمونه‌های مهم خشونت مرتبط با ایران علیه نظامیان آمریکایی، از جمله انفجار پادگان تفنگ‌داران دریایی آمریکا در بیروت در سال ۱۹۸۳ و حمله به مجتمع «الخبر» در عربستان سعودی در سال ۱۹۹۶ نیز در راستای تلاش برای بیرون‌راندن نیروهای آمریکایی از خاورمیانه ارزیابی می‌شوند. اگر آمریکا نیروهای خود را در مجاورت راهبردی ایران مستقر نمی‌کرد، بعید بود تهران اساساً نیروهای آمریکایی را هدف قرار دهد.

پیش از جنگ ایران در سال ۲۰۲۶، تهدید نیروهای هم‌پیمان ایران علیه غیرنظامیان آمریکایی بیش از آنکه یک خطر جاری باشد، جنبه تاریخی داشت. گروه‌های مورد حمایت ایران، نزدیک به چهار دهه بود که به طور عمدی غیرنظامیان آمریکایی را هدف قرار نداده بودند؛ با این حال، خودِ جنگ اخیر علیه ایران زمینه شکل‌گیری نارضایتی‌های تازه‌ای را فراهم کرده که ممکن است به مرور، به تهدیدهای علیه آمریکا تبدیل شود. کشته‌شدن ۱۷۵ غیرنظامی که بیشتر آنان کودک بودند، در حمله به یک دبستان دخترانه در میناب که ظاهراً بر اثر اصابت یک موشک تاماهاوک آمریکایی رخ داد و خودداری دولت ترامپ از پذیرش مسئولیت یا ابراز تأسف، دقیقاً از همان دست حوادثی است که گروه‌های مخالف آمریکا از آن برای جذب نیرو و تحریک هواداران خود بهره می‌گیرند.

همچنین بعید است این جنگ به کاهش حمایت ایران از گروه‌هایی مانند حماس، حزب‌الله و انصارالله یمن بینجامد. برعکس، از آنجا که حمله آمریکا احساس ناامنی ایران را تشدید کرده است، حکومت احتمالاً بیش از گذشته بر راهبرد حمایت از نیروهای هم‌پیمان خود تکیه خواهد کرد؛ راهبردی که هزینه اندکی دارد، امکان انکار نقش مستقیم را فراهم می‌کند و از انعطاف‌پذیری و دوام بالایی برخوردار است. در همین راستا، قابل توجه است که ایران باوجود فشارهای آمریکا و اسرائیل، از حمایت سیاسی خود از حزب‌الله در برابر عملیات نظامی اسرائیل در لبنان نکاست و بارها تأکید کرد که هر توافقی برای پایان‌دادن به جنگ باید شامل برقراری آتش‌بس در لبنان نیز باشد.

 

بازدارندگی و نه توسعه‌طلبی

به گفته سازمان اطلاعات دفاعی آمریکا، «شیوه جنگ ایران» بر اجتناب از جنگ متعارف یا بازداشتن دشمن از آغاز آن، از طریق تهدید به واردکردن ضربات تلافی‌جویانه استوار است. ایران سال‌ها پیش به این جمع‌بندی رسید که توان رقابت با نیروهای متعارفِ پیشرفته‌تر آمریکا و رقبای منطقه‌ای خود را ندارد؛ از این رو برای جبران این ضعف، بر توسعه توانمندی‌های نامتقارن مانند موشک‌ها، پهپادها و نیروهای هم‌پیمان سرمایه‌گذاری کرد. ایران نه نیروهای متعارف لازم برای گسترش نفوذ نظامی فراتر از مرزهای خود را ایجاد کرده و نه در مسیر ایجاد چنین توانمندی‌هایی بوده است؛ زیرا دستیابی به این نوع نیروها هزینه‌ای بسیار سنگین دارد؛ به‌ویژه برای کشوری که سال‌ها با تحریم‌های تسلیحاتی روبه‌رو بوده است. هزینه‌های دفاعی ایران نیز در مقایسه با رقبایش بسیار ناچیز است. در سال ۲۰۲۴، بودجه دفاعی ایران تنها ۸ میلیارد دلار بود، در حالی که بودجه دفاعی اسرائیل ۳۳.۷ میلیارد دلار، عربستان سعودی ۷۱.۷ میلیارد دلار و ایالات متحده ۹۶۸ میلیارد دلار برآورد می‌شد.

ایران زرادخانه گسترده موشکی خود را برای جبران ضعف نیروی هوایی و ناتوانی در دفاع از سرزمین و حریم هوایی‌اش توسعه داده است. موشک‌های ایران با هدف بازداشتن دشمن از حمله، از طریق تهدید به واردکردن ضربات تلافی‌جویانه طراحی شده‌اند و نه به‌عنوان ابزاری برای تهاجم. از آنجا که ایران توان مقابله با برتری نظامی آمریکا و اسرائیل را ندارد، منطق راهبرد موشکی آن، افزایش هزینه‌های حمله به ایران است؛ یعنی تحمیل خسارت به مهاجم. بدون این توان موشکی، ایران عملاً ابزار مؤثری برای بازداشتن دشمنان خارجی از حمله در اختیار نخواهد داشت.

ترامپ برای توجیه جنگ مدعی شد که موشک‌های ایران تهدیدی غیرقابل‌قبول برای متحدان آمریکا در اروپا و خاورمیانه هستند و بدون ارائه شواهد کافی ادعا کرد که ایران در حال توسعه موشک‌های بالستیک دوربردی است که «به‌زودی می‌توانند به خاک آمریکا برسند». با این حال، ارزیابی جامعه اطلاعاتی آمریکا این بوده است که ایران برای ساخت یک موشک دارای قابلیت نظامی که بتواند خاک ایالات متحده را هدف قرار دهد، به حدود ده سال زمان نیاز دارد و هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که تهران به طور فعال در حال توسعه موشک‌های قاره‌پیما باشد. موشک‌های ایران توان هدف قراردادن پایگاه‌های نظامی آمریکا در خاورمیانه را دارند؛ موضوعی که می‌تواند دلیلی برای بازنگری در استقرار این پایگاه‌ها و حتی خروج آنها از منطقه باشد. اما این موشک‌ها تهدیدی قاره‌پیما علیه سرزمین اصلی ایالات متحده محسوب نمی‌شوند.

آسیب‌هایی که عملیات «خشم حماسی» به توان موشکی و پهپادی ایران وارد کرد، احتمالاً پایدار نخواهد بود. بر اساس ارزیابی مقامات اطلاعاتی آمریکا، حدود ۷۰ درصد از ذخایر موشکی و پرتابگرهای موشکی ایران از جنگ جان سالم به در برده‌اند. این رقم بالا تا حد زیادی به این دلیل است که حملات هوایی آمریکا، هرچند ورودی‌های «شهرهای موشکی» عمیقاً مدفون ایران را مسدود کرد، اما نتوانست خود این تأسیسات را به طور مؤثر نابود کند. ایران پس از جنگ با استفاده از بولدوزرها و کامیون‌های کمپرسی، این مجموعه‌ها را دوباره از زیر آوار خارج کرد؛ موضوعی که به‌خوبی نسبت نامطلوب هزینه و فایده را در این جنگ نشان می‌دهد؛ وضعیتی که در آن ایران می‌تواند با ابزارهایی ارزان‌قیمت، توانمندی‌هایی را که آمریکا برای آنها میلیون‌ها یا حتی میلیاردها دلار هزینه کرده است، بی‌اثر کند.

حملات هوایی آمریکا همچنین چهار مرکز اصلی تولید موشک ایران را هدف قرار داد، اما ارزیابی مستقل از میزان خسارت واردشده به این تأسیسات دشوار است. در عین حال، ارزیابی‌های اطلاعاتی اسرائیل حاکی از آن است که صنعت موشکی ایران می‌تواند ظرف چند ماه تا یک سال بازسازی شود. بر اساس اطلاعات آمریکا، ایران از هم‌اکنون بازسازی ظرفیت‌های تولید پهپاد و موشک خود را آغاز کرده و روند این بازسازی نیز سریع‌تر از آن چیزی بوده که انتظار می‌رفت.

 

آمریکا در فاصله دوازده ماه، دو بار و هر دو بار در میانه مذاکرات، بدون آنکه ابتدا هدف حمله قرار گرفته باشد، علیه ایران دست به عملیات نظامی زده است. چنین سابقه‌ای تقریباً تضمین می‌کند که هر حکومتی که به طور طبیعی در ایران شکل بگیرد، با سوءظن عمیقی به آمریکا بنگرد.

حکومتی مستحکم‌تر از گذشته

سیاست‌گذاران آمریکایی سال‌هاست ماهیت حکومت ایران را محکوم کرده‌اند و دونالد ترامپ نیز از این قاعده مستثنا نیست. پس از اعتراضات ضدحکومتی در ژانویه ۲۰۲۶ (دی ۱۴۰۴) ترامپ از مردم ایران خواست که حکومت خود را سرنگون کنند و با آغاز جنگ علیه ایران نیز ابراز امیدواری کرد که جمهوری اسلامی سقوط کند. هرچند آمریکایی‌ها با رنج و مشکلات مردم ایران همدلی دارند، اما وظیفه آمریکا نیست که برای برقراری حکمرانی بهتر در دیگر کشورها وارد جنگ شود. همچنین تلاش‌های واشنگتن برای حمایت از مخالفان حکومت ایران، بیش از آنکه به سود آنان باشد، احتمال دارد به زیانشان تمام شود.

در واقع به نظر می‌رسد این جنگ به تقویت حکومت ایران انجامیده است؛ نتیجه‌ای که هم متناقض‌نما و هم تا حد زیادی قابل‌پیش‌بینی بود. پژوهشگران علوم سیاسی سال‌هاست استدلال می‌کنند که تهدیدهای خارجی، با ایجاد پدیده‌ای موسوم به «همبستگی حول پرچم»، دوام حکومت‌ها را افزایش می‌دهد؛ زیرا انسجام داخلی را تقویت و اصلاح‌طلبان را بی‌اعتبار می‌کند. همین الگو در ایران نیز مشاهده شد. یکی از توجیه‌های حکومت برای سرکوب مخالفان این بود که آمریکا و اسرائیل به طور پنهانی اعتراضات را هدایت می‌کنند؛ سوءظنی که اظهارات بعدی ترامپ - از نگاه حکومت ایران - به‌نوعی آن را تأیید کرد.

در سطحی گسترده‌تر، این تصور که ایران در صورت حرکت به‌سوی دموکراسی الزاماً به کشوری نزدیک‌تر به آمریکا تبدیل خواهد شد، گمراه‌کننده است. سیاست خارجی ایران بیش از آنکه بازتاب ماهیت داخلی حکومت باشد، محصول محیط امنیتی سخت و پرتنش پیرامون این کشور است. تاریخ، موقعیت جغرافیایی و ضعف نظامی ایران موجب می‌شود هر حکومتی در تهران، حتی اگر دموکراتیک باشد، نسبت به اهداف و نیت‌های آمریکا با بدبینی بنگرد.

بی‌اعتمادی ایران به ایالات متحده نیز ریشه در سابقه طولانی مداخلات آمریکا در ایران و خاورمیانه دارد. سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) در سال ۱۹۵۳، پس از ملی‌شدن صنعت نفت ایران، در کودتایی نقش داشت که به برکناری «محمد مصدق» - نخست‌وزیر وقت ایران - انجامید؛ رخدادی که همچنان در حافظه تاریخی بسیاری از ایرانیان جایگاه پررنگی دارد. طی ۲۵ سال گذشته نیز آمریکا دو همسایه ایران یعنی عراق و افغانستان را اشغال کرده، از رقبای منطقه‌ای ایران مانند عربستان سعودی و اسرائیل حمایت نظامی و سیاسی به عمل آورده و حدود ۴۰ هزار نیروی نظامی دائمی در منطقه مستقر کرده است. افزون بر این، آمریکا در فاصله دوازده ماه، دو بار و هر دو بار در میانه مذاکرات، بدون آنکه ابتدا هدف حمله قرار گرفته باشد، علیه ایران دست به عملیات نظامی زده است. چنین سابقه‌ای تقریباً تضمین می‌کند که هر حکومتی که به طور طبیعی در ایران شکل بگیرد، با سوءظن عمیقی به آمریکا بنگرد.

حتی اگر آمریکا بتواند با توسل به زور، حکومتی جدید را در ایران بر سر کار آورد (اقدامی پرهزینه و پرخطر که مستلزم استقرار شمار زیادی از نیروهای زمینی آمریکا خواهد بود) احتمال دستیابی به نتیجه‌ای بهتر، بسیار اندک است. پژوهش‌های گسترده نشان می‌دهد تغییر حکومت با مداخله خارجی، به‌ندرت به شکل‌گیری دولت‌هایی باثبات یا همسو با کشور مداخله‌گر منجر می‌شود. افزون بر این، دموکراسی‌های نوپا و کشورهایی که هنوز در مرحله گذار به دموکراسی قرار دارند، در بسیاری از موارد، رفتار خارجی تهاجمی‌تری نسبت به کشورهایی با نظام‌های سیاسی تثبیت‌شده از خود نشان می‌دهند.

 

چالشی تازه به نام تنگه هرمز

این جنگ نه‌تنها نتوانست توانمندی‌هایی را که منشأ نگرانی‌ها درباره ایران تلقی می‌شد از میان ببرد، بلکه مشکل تازه‌ای نیز ایجاد کرد. اهرم فشار ایران بر تنگه هرمز که پیش‌تر تنها یک ظرفیت بالقوه به شمار می‌رفت، اکنون به طور عملی به نمایش درآمده است و برای خنثی‌کردن آن نیز هیچ راه‌حل نظامی مؤثری وجود ندارد.

این اهرم فشار، حاصل ترکیب چند عامل است: موقعیت جغرافیایی ایران، تاکتیک‌های جنگ نامتقارن، احتیاط شدید شرکت‌های کشتیرانی و ویژگی‌های فناوری‌های نوین نظامی؛ به‌ویژه گسترش موشک‌ها و پهپادهای دقیق و کم‌هزینه که ایران می‌تواند آنها را در داخل کشور به تعداد زیاد تولید کند یا از کشورهایی مانند روسیه و چین تهیه کند. روند جنگ تاکنون نشان داده است که ایران می‌تواند تنها با هدف قراردادن چند کشتی تجاری، عبور و مرور از تنگه هرمز را عملاً متوقف کند؛ حتی اگر آن کشتی‌ها را غرق یا از کار نیندازد. حمله به چند کشتی برای ایجاد یک تهدید نظامی معتبر، کافی است تا شرکت‌های خصوصی کشتیرانی از عبور از این آبراه خودداری کنند و رفت‌وآمد دریایی عملاً متوقف شود. تا زمانی که فعالان تجاری، چنین رویکرد محتاطانه‌ای داشته باشند، سطح امنیتی که ارتش آمریکا باید برای تضمین عبور ایمن کشتی‌ها فراهم کند، عملاً دست‌نیافتنی خواهد بود. با توجه به شرایط جغرافیایی سواحل ناهموار ایران که در آن پرتابگرهای متحرک موشک، پهپاد و شناورهای تندرو می‌توانند به‌راحتی پنهان شوند، دستیابی به موفقیت صددرصدی در جلوگیری از اصابت تسلیحات ایرانی به کشتی‌ها، عملاً غیرممکن است. بیشتر شرکت‌های کشتیرانی نیز حاضر نیستند جان خدمه یا کشتی‌هایی به ارزش صدها میلیون دلار را به موفقیتی که کمتر از کامل باشد، بسپارند. برای نمونه، پس از حملات متقابل آمریکا و ایران و فروپاشی ظاهری یادداشت تفاهم در اوایل ژوئیه، عبور نفتکش‌ها از تنگه هرمز بار دیگر به‌شدت کاهش یافت.

بر اساس ارزیابی مقامات اطلاعاتی آمریکا، حدود ۷۰ درصد از ذخایر موشکی و پرتابگرهای موشکی ایران از جنگ جان سالم به در برده‌اند.

تلاش‌های ارتش آمریکا برای حفاظت از عبور نفتکش‌ها از تنگه هرمز پرهزینه، پرخطر و در عین حال ناتوان از بازگرداندن صادرات نفت به سطح پیش از جنگ بوده است. در اوایل ماه می، دولت ترامپ تنها دو روز پس از آغاز طرح پر سر و صدای «پروژه آزادی» برای اسکورت کشتی‌ها در تنگه هرمز، این عملیات را متوقف کرد. علت این تصمیم، حمله موشکی و پهپادی ایران بود که عربستان سعودی و کویت را نگران کرد و آنها را به خودداری از در اختیار گذاشتن حریم هوایی و پایگاه‌های نظامی خود برای این مأموریت واداشت. عملیات محرمانه آمریکا برای انتقال نفت از خلیج فارس از طریق انتقال محموله از کشتی به کشتی در ماه‌های می و ژوئن، طی پنج هفته موفق شد روزانه حدود ۳ میلیون بشکه نفت جابه‌جا کند، اما در جریان همین عملیات، یک بالگرد آپاچی آمریکا که در مأموریت مشارکت داشت، توسط یک پهپاد ایرانی سرنگون شد.

ایران علاقه‌مند است که از این اهرم فشار، درآمدزایی کند و در ازای تأمین عبور ایمن کشتی‌ها از تنگه هرمز، عوارض دریافت کند. ایجاد چنین منبع درآمدی برای ایران، پیامدی نامطلوب برای سیاست آمریکا خواهد بود؛ اما دریافت عوارض، انگیزه‌ای برای ایران ایجاد می‌کند که تاحدامکان اجازه دهد کشتی‌های بیشتری بدون مزاحمت از تنگه عبور کنند. بر اساس گزارش نشریه «لویدز لیست»، عوارضی که ایران دریافت کرده نسبتاً محدود بوده و حدود دو میلیون دلار برای هر کشتی برآورد شده است؛ رقمی که برای یک نفتکش بسیار بزرگ حامل دو میلیون بشکه نفت، معادل افزایش حدود یک دلار به ازای هر بشکه خواهد بود. اقتصاد جهانی بسیار آسان‌تر می‌تواند چنین هزینه‌ای را تحمل کند تا اینکه با توقف نامحدود عبور و مرور از این آبراه روبه‌رو شود.

احتمالاً هزینه انتقال نفت از خلیج فارس در آینده افزایش خواهد یافت؛ زیرا بازارها حتی اگر ایران عوارضی دریافت نکند، ریسک جدیدی را در قیمت‌ها لحاظ خواهند کرد. با این حال، اهمیت اهرم فشار ایران بر تنگه هرمز به‌تدریج کاهش خواهد یافت. این اهرم در واقع یک «دارایی زوال‌پذیر» است؛ به این معنا که هرچه ایران بیشتر از آن استفاده کند، اثربخشی آن کمتر خواهد شد. بازارها به‌مرور با قیمت‌های بالاتر و سطح جدیدی از ریسک سازگار می‌شوند؛ مسیرهای حمل‌ونقل را تغییر می‌دهند، از ذخایر راهبردی استفاده می‌کنند و در بلندمدت نیز با روی‌آوردن بیشتر به خودروهای برقی، وابستگی خود به نفت را کاهش می‌دهند. آمریکا نیز می‌تواند با بهره‌گیری از ابزارهای مختلف سیاست‌گذاری، این روند کاهش ریسک را تسریع کند. همان‌گونه که استفاده از «سلاح نفت» در سال ۱۹۷۳ به موجی از بهبود بهره‌وری انرژی انجامید و در نهایت قدرت آن ابزار را کاهش داد، اهرم هرمز نیز به مرور زمان با سرنوشتی مشابه روبه‌رو خواهد شد.

 

تهدیدی قابل مدیریت

استدلال‌هایی که دولت ترامپ برای توجیه جنگ مطرح کرد، ابعاد و فوریت تهدیدهای منتسب به ایران را بزرگ‌نمایی می‌کرد. این جنگ نتوانست برنامه هسته‌ای و موشکی ایران یا حمایت این کشور از نیروهای هم‌پیمان را به طور پایدار از میان ببرد و به احتمال زیاد، همه این مسائل را وخیم‌تر نیز کرد؛ زیرا بر برداشت‌هایی نادرست استوار بود که طی چند دهه شکل گرفته و در دولت ترامپ نیز تقویت شده بود. این جنگ به جای پرداختن به ریشه‌های اصلی منازعه میان آمریکا و ایران، تنها بر پیامدهای آن تمرکز داشت و حتی در این هدف نیز ناکام ماند.

باوجودآنکه جنگ، نتیجه‌ای معکوس به بار آورد، تهدید واقعی ایران علیه ایالات متحده همچنان قابل‌مدیریت است. توانمندی‌های نظامی ایران محدود است و احتمال آنکه تهران از کنترل خود بر تنگه هرمز برای تأمین منابع مالی لازم جهت بازسازی اقتصاد آسیب‌دیده از جنگ استفاده کند، بسیار بیشتر از آن است که بخواهد از این اهرم به‌عنوان سکوی آغاز اقدامات تهاجمی بهره ببرد.

فعالیت‌های هسته‌ای ایران، توان موشکی این کشور، حمایت از گروه‌های مسلح و حتی تا حدی رفتار داخلی حکومت، همگی نشانه‌های یک مسئله بنیادین مشترک هستند: معضل امنیتی عمیقی که دهه‌هاست میان ایران و آمریکا وجود دارد و روند دیپلماسی را با مانع روبه‌رو کرده است. ترامپ هر یک از این توانمندی‌ها را بیش از اندازه بزرگ جلوه داد و حالا خود آمریکا نیز یکی از طرف‌های این معضل امنیتی است. اقداماتی که ایران برای افزایش امنیت خود انجام داد، باعث شد آمریکا احساس ناامنی بیشتری کند، حتی اگر این احساس با واقعیت تناسب نداشت.

دلایلی که ترامپ برای توجیه جنگ ارائه کرد، ریشه‌های اصلی منازعه میان ایران و آمریکا نبودند، بلکه تنها نشانه‌های آن به شمار می‌رفتند. علت واقعی، برداشت نادرست از وضعیت راهبردی صحنه بود؛ برداشتی که تهدید ایران را بیش از اندازه بزرگ نشان داد و راهبرد بازدارندگی نامتقارن ایران را با سیاست تهاجمی اشتباه گرفت. جنگ بیشتر، این خطا را اصلاح نخواهد کرد. در مقابل، آمریکا باید از این منازعه فاصله بگیرد، حتی اگر این به معنای پذیرش دریافت عوارض از کشتی‌های عبوری از تنگه هرمز توسط ایران باشد. این هزینه جنگی نادرست و شکست‌خورده است، اما هزینه‌ای است که آمریکا می‌تواند آن را تحمل کند.

https://www.defensepriorities.org/explainers/a-security-dilemma-made-worse-how-war-with-iran-backfired/

[1] . Rosemary Kelanic

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :