۱۴۰۵/۰۸/۱۴
۱۴:۳۸
کد خبر : ۱۲۳۴۲
از ویتنام تا ایران؛ تکرار خطای محاسباتی آمریکا در جنگ‌ها به قلم ویلیام اچ. مک ریون؛

قدرت آمریکا مقابل مقاومت ایران به بن‌بست خورد

قدرت ایران در جهان به رخ کشیده شد
برخورداری از پیشرفته‌ترین تجهیزات و قدرتمندترین ارتش جهان، لزوماً به پیروزی در جنگ یا تحقق اهداف سیاسی منجر نمی‌شود. جنگ با ایران، برجسته‌ترین نمونه اشتباه راهبردی آمریکا بود که به وضوح، محدودیت‌های قدرت نظامی آمریکا را در دست‌یابی به اهداف خود نشان داد.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «ویلیام اچ. مک ریون» [1] - دریاسالار بازنشسته نیروی دریایی آمریکا و فرمانده پیشین نیروهای عملیات ویژه این کشور - در مقاله‌ای چاپ شده در نشریه «Foreign Affairs» تأکید می‌کند که جنگ با ایران، برجسته‌ترین نمونه اشتباه راهبردی آمریکا بود که به وضوح، محدودیت‌های قدرت نظامی آمریکا را در دست‌یابی به اهداف خود نشان داد. وی استدلال می‌کند که برخورداری از پیشرفته‌ترین تجهیزات و قدرتمندترین ارتش جهان، لزوماً به پیروزی در جنگ یا تحقق اهداف سیاسی منجر نمی‌شود. تجربه جنگ‌های ویتنام، عراق، افغانستان و جنگ کنونی علیه ایران، نشان می‌دهد که واشنگتن بارها توانایی نظامی خود را با توانایی دستیابی به اهداف راهبردی اشتباه گرفته است. به گفته وی، جغرافیای ایران، اهمیت تنگه هرمز، اراده نظام و جامعه ایران برای مقاومت تا پای جان، ارتش ایالات متحده را در جنگ مقابل ایران، زمین‌گیر کرد.

 

توهمی که عمیق‌تر می‌شود

این نخستین‌بار نیست که سیاست‌گذاران آمریکایی در درک محدودیت‌های قدرت ایالات متحده ناکام می‌مانند. اما استفاده دولت ترامپ از نیروی نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران از ۲۸ فوریه (۹ اسفند) نمونه‌ای کاملاً آشکار از اشتباهی است که در دهه‌های اخیر، بارها راهبرد آمریکا را تحت‌تأثیر قرار داده است. این جنگ، بدون داشتن توجیهی روشن آغاز شد و اهداف آن پیوسته تغییر کرد؛ از تغییر نظام سیاسی تهران و مهار جاه‌طلبی‌های هسته‌ای ایران گرفته تا هدفی که در هفته‌های اخیر برجسته شده است: بازگشایی تنگه هرمز؛ تنگه‌ای که تا پیش از آغاز جنگ بسته نشده بود. نتیجه این جنگ همان‌طور که انتظار می‌رفت، هم به منافع آمریکا آسیب زده و هم پیامدهای نامطلوبی برای خاورمیانه به همراه داشته است. با این حال، تمرکز صرف بر اشتباهات آمریکا در ایران، ما را از توجه به مشکلی عمیق‌تر در سیاست خارجی ایالات متحده بازمی‌دارد؛ مشکلی که پیش از ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ وجود داشته و پس از پایان دوره ریاست‌جمهوری او نیز باقی خواهد ماند.

تمایل به نادیده‌گرفتن محدودیت‌های قدرت، زمینه‌ساز برخی از بزرگترین اشتباهات آمریکا در عرصه کشورداری و سیاست خارجی بوده است.

اگرچه خطاهای مشخص آمریکا در ایران ممکن است ریشه در کاستی‌های این رئیس‌جمهور و تیم پیرامون او داشته باشد، اما بزرگ‌نمایی ظرفیت نیروی نظامی، دست‌کم از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون به یکی از ویژگی‌های پررنگ‌تر راهبرد آمریکا تبدیل شده است. تمایل به نادیده‌گرفتن محدودیت‌های قدرت، زمینه‌ساز برخی از بزرگ‌ترین اشتباهات آمریکا در عرصه کشورداری و سیاست خارجی در دوران جنگ سرد بود. جنگ ویتنام روشن‌ترین و پیامدبارترین نمونه آن به شمار می‌رود. باوجود تعهد ظاهری آمریکا به درونی‌سازی درس‌های آن زیاده‌روی‌ها، این توهم آمریکایی - یعنی اعتماد بیش از حد به توان نیروی نظامی برای دستیابی به پیروزی و در نتیجه تحقق اهداف بنیادین سیاسی - نه‌تنها کاهش نیافته، بلکه به‌ویژه در ربع قرن گذشته تشدید شده است.

متأسفانه دلایل موجهی وجود دارد که نگران باشیم این توهم در سال‌های آینده عمیق‌تر شود. قدرت ریاست‌جمهوری بیش از پیش به شخص رئیس‌جمهور گره می‌خورد و هم‌زمان، محدودیت‌های اعمال‌شده بر آن هم تضعیف می‌شوند. سیاسی‌شدن ارتش، در کنار دستگاه دیپلماسی و نهادهای اطلاعاتی، احتمال دریافت بهترین مشاوره‌ها از سوی سیاست‌گذاران را کاهش می‌دهد؛ از جمله هشدارهای صریح درباره خطرات و هزینه‌ها. افزون بر این، گسترش هوش مصنوعی و فناوری‌های نوین تسلیحاتی، این تصور را تقویت می‌کند که می‌توان از آگاهی کاملی نسبت به میدان نبرد برخوردار بود و بر آن تسلطی همه‌جانبه داشت؛ تصوری که به غرور و خودبزرگ‌بینی یک ابرقدرت دامن می‌زند. خطر زیاده‌روی در به‌کارگیری قدرت، هیچ‌گاه تا این اندازه بالا نبوده است؛ آن هم در شرایطی که جبران خسارت‌های ناشی از چنین زیاده‌روی‌هایی روزبه‌روز دشوارتر می‌شود.

 

محدودیت‌هایی که دیده نشد

در آوریل ۱۹۷۵، سرهنگ «هری سامرز» - یکی از اعضای هیئت آمریکایی رسیدگی‌کننده به مسائل پس از جنگ ویتنام - در «هانوی» با همتای ویتنامی خود یعنی سرهنگ «تو» دیدار کرد. سامرز به او گفت: «شما هرگز ما را در میدان نبرد شکست ندادید.» تو در پاسخ گفت: «شاید چنین باشد، اما این موضوع هم هیچ اهمیتی ندارد.» «سامرز» بعدها کتابی تأثیرگذار درباره جنگ ویتنام نوشت و نتیجه‌گیری اصلی او ساده بود: قدرت آمریکا محدودیت‌هایی دارد که نادیده‌گرفتن آن‌ها هزینه‌های هنگفتی به بار می‌آورد. جنگ همواره عرصه رویارویی اراده‌های انسانی بوده است و قهرمانی و بزدلی، ترس و شور و هیجان، شانس و عدم قطعیت آن را شکل می‌دهند. هر قدر هم که یک نیروی نظامی برتری داشته باشد، پیروزی راهبردی آن تضمین‌شده نیست.

استفاده دولت ترامپ از نیروی نظامی علیه جمهوری اسلامی از ۲۸ فوریه (۹ اسفند) نمونه‌ای آشکار از اشتباهی است که در دهه‌های اخیر، بارها راهبرد آمریکا را تحت‌تأثیر قرار داده است.

این کتاب به یکی از منابع درسی اجباری برای بسیاری از افسران نظامی از جمله من تبدیل شد. من دو سال پیش از دیدار «سامرز» و «تو» به واحد آموزش افسران ذخیره نیروی دریایی آمریکا در دانشگاه تگزاس پیوسته بودم. خدمت اجباری سربازی تازه پایان یافته بود و سقوط «سایگون» هنوز اتفاق نیفتاده بود؛ اما بحث درباره ویتنام در میان ما جریان داشت و ذهنمان را به خود مشغول کرده بود.

در جریان مطالعه شکست آمریکا، من به این نتیجه رسیدم که یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت این کشور به عاملی مرگبار تبدیل شده بود: ایمان راسخ ما به این که آمریکا باید پیروز شود و در نتیجه، حتماً پیروز خواهد شد. ما در جنگ جهانی اول پیروز شده بودیم؛ در جنگ جهانی دوم نیز پیروز شده بودیم و در جنگ کره دست‌کم توانسته بودیم با متوقف‌کردن نیروهای کره شمالی و چین، به نوعی بن‌بست نظامی دست یابیم؛ بنابراین، به هر قیمتی که شده بود، قرار بود در ویتنام هم پیروز شویم.

در ویتنام، پاسخ آمریکا به افزایش تلفات و خسارات، صرفاً یک کلمه بود: بیشتر! نیروی نظامی بیشتر، بمباران بیشتر و پول بیشتر. شکست در میدان نبرد، با تمام آنچه آمریکا نماینده‌اش بود، ناسازگار تلقی می‌شد. ازاین‌رو، آمریکا باوجود آن که محدودیت‌های قدرتش هر روز آشکارتر می‌شد، همچنان به جنگیدن ادامه می‌داد. سرانجام، هنگامی که جنگ با خروج شتاب‌زده نیروهای آمریکایی از سایگون در سال ۱۹۷۵ به پایان رسید، بسیاری از رهبران نظامی و سیاسی آمریکا همچنان نمی‌توانستند درک کنند که چگونه آمریکا تقریباً در تمام درگیری‌های محدود، نبردها و رویارویی‌های نظامی پیروز شده بود، اما در نهایت جنگ را باخته بود.

 

آیا ارزشش را دارد؟

در ۲ اوت ۱۹۹۰ (۱۱ مرداد ۱۳۶۹) صدام حسین - رئیس‌جمهور عراق - به ارتش این کشور دستور داد که وارد کویت شود. تنها چند ساعت پس از آغاز تهاجم، شورای امنیت ملی آمریکا تشکیل جلسه داد و گزینه‌های اقدام آمریکا به رئیس‌جمهور ارائه شد. «لارنس ایگلبرگر» - معاون وزیر امور خارجه آمریکا - بر اهمیت این اتفاق تأکید کرد و گفت: «این نخستین آزمون نظم پس از جنگ است؛ با فروکش‌کردن تقابل دوقطبی جهان، چنین فرصتی فراهم می‌شود. اگر صدام موفق شود، دیگران نیز ممکن است همین کار را امتحان کنند.»

جنگ علیه ایران بدون داشتن توجیهی روشن آغاز شد و اهداف آن پیوسته تغییر کرد؛ از تغییر نظام سیاسی تهران و مهار جاه‌طلبی‌های هسته‌ای ایران گرفته تا هدفی که در هفته‌های اخیر برجسته شده است: بازگشایی تنگه هرمز.

«جورج اچ. دابلیو. بوش» - رئیس‌جمهور وقت آمریکا - خود را با شماری از برجسته‌ترین دیپلمات‌ها، افسران نظامی، متخصصان اطلاعاتی و متفکران راهبردی زمانه‌اش احاطه کرده بود. فرماندهی مرکزی آمریکا که قرار بود رهبری عملیات نظامی علیه صدام را بر عهده بگیرد، تحت فرماندهی ژنرال «نورمن شوارتسکف» بود. شوارتسکف از کهنه‌سربازان جنگ ویتنام بود که به پاس شجاعتش سه نشان ستاره نقره‌ای و به دلیل جراحات جنگی، دو نشان قلب ارغوانی دریافت کرده بود. شوارتسکف پس از بازگشت از ویتنام، درباره جنگ تأمل کرده و گفته بود: «هیچ‌کس به اندازه فرد خردمندی که جنگ را تجربه کرده است، ضد جنگ نیست... و وقتی بخواهند دوباره مرا به جنگ بفرستند، باید مکث کنم و از خودم بپرسم: آیا ارزشش را دارد؟»

رویارویی صادقانه با این پرسش که «آیا ارزشش را دارد؟» یکی از الزامات رهبری شایسته است. بوش، هزینه‌ها و خطرات مقابله با صدام را با دقت سنجید و به این نتیجه رسید که جنگ ارزشش را دارد. رهبران سیاسی و نظامی آمریکا با همکاری یکدیگر، راهبردی با اهداف روشن و مشخص تدوین کردند و حمایت افکار عمومی و جامعه بین‌المللی را برای عملیات‌های پیش رو به دست آوردند. این اقدام به یکی از موفق‌ترین نمونه‌های به‌کارگیری قدرت سیاسی و نظامی در تاریخ معاصر آمریکا تبدیل شد؛ از همین رو، بررسی دقیق دلایل موفقیت آن اهمیت دارد.

موفقیت جنگ خلیج فارس بر چند اصل بنیادین استوار بود که در کانون راهبرد آمریکا قرار داشتند. نخست، این اصل که ایالات متحده باید کار خود را با قرارگرفتن در موضع برتر اخلاقی آغاز کند. قرارگرفتن در موضع برتر، در معنای نظامی یعنی برخورداری از موقعیتی مسلط در برابر دشمن. اما برتری اخلاقی نشان می‌دهد که جنگیدن، ارزشش را دارد. چنین جایگاهی به رهبران امکان می‌دهد که به نیروهای نظامی انگیزه ببخشند، افکار عمومی را بسیج کنند و متحدان را به همراهی فراخوانند.

بوش و تیم او تلاش دیپلماتیک گسترده‌ای را برای جلب حمایت کشورهای عربی منطقه، متحدان اروپایی و همچنین مسکو و پکن آغاز کردند. هم‌زمان، او برای جلب حمایت مردم آمریکا نیز استدلال‌های خود را مطرح کرد؛ مردمی که در نهایت، اکثریت بزرگی از آن‌ها نحوه مدیریت بحران از سوی او را تأیید کردند.

هیچگاه درک روشنی از اهداف جنگ وجود نداشت. دولت آمریکا در ابتدا اعلام کرد که هدفش تغییر حکومت ایران است، اما ترامپ بعدها به خبرنگاران گفت که اساساً هرگز به تغییر حکومت ایران اهمیت نمی‌داده است.

همچنین بوش و دولت او به اهمیت تشکیل یک ائتلاف بین‌المللی پی برده بودند؛ حتی اگر ایالات متحده از نظر صرفاً نظامی و قدرت آتش، توانایی داشت که به‌تنهایی وارد جنگ شود. این اقدام تا حدی با هدف کسب مشروعیت و تا حدی برای ارسال پیامی روشن صورت می‌گرفت. تهاجم صدام فرصتی را فراهم کرده بود تا نظمی را شکل دهند که برخی اعضای دولت بوش آن را «نظم نوین جهانی» می‌نامیدند؛ نظمی که در آن، تجاوز با پاسخ جمعی مواجه می‌شد، قدرت‌های بزرگ باوجود اختلافات ایدئولوژیک در کنار یکدیگر قرار می‌گرفتند و سازمان ملل متحد و حقوق بین‌الملل، نقشی محوری ایفا می‌کردند. در نهایت، آمریکا صرفاً حمایت جامعه بین‌المللی را به دست نیاورد؛ بلکه بخش بزرگی از هزینه‌های جنگ را نیز دیگر کشورها بر عهده گرفتند. نیروی ائتلافی که سرانجام تشکیل شد، ۷۵۰ هزار نظامی از ۳۶ کشور را در بر می‌گرفت که ۵۴۰ هزار نفر از آن‌ها آمریکایی بودند. این بزرگ‌ترین نیروی ائتلافی از زمان جنگ جهانی دوم به شمار می‌رفت. نکته مهم آن بود که ائتلاف، مجموعه‌ای از کشورهای عربی را نیز شامل می‌شد؛ از جمله عربستان سعودی، کویت، مصر، سوریه، قطر، امارات متحده عربی، عمان و بحرین.

بوش و مشاورانش مصمم بودند که اهدافی روشن و مشخص را تعیین کنند و ابعاد سیاسی و نظامی راهبرد را با یکدیگر هماهنگ سازند. از نظر سیاسی، هدف آنها حفظ حقوق بین‌الملل و برقراری دوباره صلح در منطقه بود. اهداف نظامی نیز در خدمت تحقق همین اهداف سیاسی قرار داشتند. مأموریت ائتلاف، بیرون‌راندن نیروهای عراقی از کویت بود. با این حال، در جریان اجرای این مأموریت، تلاش می‌شد که تلفات نیروهای خودی به حداقل برسد، انسجام ائتلاف حفظ شود و مدت جنگ، محدود بماند. رهبران آمریکا از همان ابتدا موضع روشنی داشتند: قرار نبود نیروهای ائتلاف به سوی بغداد پیشروی کنند یا وارد یک درگیری طولانی‌مدت با ارتش عراق شوند. باوجود محدودبودن این اهداف، نه رهبران غیرنظامی و نه فرماندهان نظامی دچار این توهم نبودند که دستیابی به موفقیت، آسان یا بدون هزینه خواهد بود. بیرون‌راندن دشمنی مصمم که بر زمین مورد مناقشه تسلط دارد، مستلزم به‌کارگیری قدرت آتش برتر و آمادگی برای انجام عملیات زمینی است.

«کارل فون کلاوزویتس» در کتاب «درباره جنگ» تأکید می‌کند که دفاع از حمله قدرتمندتر است؛ زیرا نیروی مدافع، تنها باید مواضع خود را حفظ و از آن‌ها محافظت کند، درحالی‌که نیروی مهاجم، باید اراده خود را بر دشمن تحمیل کند. او استدلال می‌کند که تنها راه غلبه بر قدرت ذاتی دفاع، استفاده از قدرت آتش برتر و قاطع است. اگر در بیش از چهار دهه خدمت نظامی، یک درس مهم آموخته باشم، آن درس این است که برای شکست‌دادن دشمن، باید در سرزمینی که برایش اهمیت حیاتی دارد، حضور پیدا کنید و کنترل آن را به دست بگیرید.

عملیات «طوفان صحرا» در ساعت ۲:۳۸ بامداد ۱۷ ژانویه ۱۹۹۱(۲۷ دی ۱۳۶۹) به وقت بغداد با حملات هوایی آغاز شد. پس از ۴۳ روز عملیات هوایی و ۱۰۰ ساعت عملیات زمینی، اهداف سیاسی و نظامی واشنگتن محقق شدند. ارتش عراق از کویت بیرون رانده شد و اندکی بعد، بیشتر نیروهای آمریکایی در مسیر بازگشت به کشورشان قرار گرفتند. بوش در دفتر خاطراتش نوشت: «ما در حال انجام کاری شرافتمندانه هستیم و کار خوبی انجام می‌دهیم. ویتنام به‌زودی به گذشته تعلق خواهد داشت.»

 

درس‌هایی که نیاموختیم

تنگه هرمز، سلاح کشتارجمعی ایران، سنگر دفاعی آن در برابر تهاجم و برگ برنده‌ای بود که ایران صرف‌نظر از شرایط بازی، همواره در اختیار داشت.

عملیات «طوفان صحرا» نقطه عطفی شد، اما نه به شکلی که باید می‌بود. این عملیات، فرصتی فراهم کرد تا درس‌های مربوط به چگونگی استفاده مؤثر از نیروی نظامی و توانایی‌ها و محدودیت‌های قدرت نظامی را به درستی درک و درونی‌سازی کنیم. اما به جای آن، موجی از پیروزی‌طلبی افراطی به راه افتاد. من در عملیات طوفان صحرا، فرماندهی یک یگان ویژه عملیات را بر عهده داشتم. وقتی از عملیات برگشتم، شور و سرمستی ناشی از پیروزی کاملاً محسوس بود. ما دوباره پیروز شده بودیم. این پیروزی چنان مست‌کننده بود که بار دیگر ما را به سوی این باور نادرست سوق داد که آمریکا تقریباً قادر است هر کاری انجام دهد تا جهان را مطابق میل ما شکل دهد.

فناوری‌هایی که در جریان عملیات علیه عراق به نمایش گذاشته شده بودند نیز بر این سرخوشی می‌افزودند. مهمات هدایت‌شونده دقیق می‌توانستند از ارتفاع ۲۰ هزار پایی، بمبی ۵۰۰ پوندی را به هدفی متحرک بزنند. موشک‌های کروز «تاماهاوک» را می‌شد از کشتی‌ها و زیردریایی‌هایی شلیک کرد که صدها مایل دورتر قرار داشتند. ماهواره جی‌پی‌اس می‌توانست یک گردان پیاده‌نظام را در تاریکی شب از میان صحرایی هموار هدایت کند و دقیقاً به مقصد موردنظر برساند. سامانه راداری مشترک مراقبت و حمله به اهداف نیز می‌توانست تحرکات ارتش عراق را هنگام مانورهای نظامی رصد کند. سامانه‌های دیجیتال فرماندهی و کنترل، امکان صدور رایانه‌ای دستورهای مأموریت‌های هوایی، برقراری ارتباطات امن ماهواره‌ای و استفاده از ابزارهای دیجیتال برنامه‌ریزی را فراهم می‌کردند. طبیعی بود که بخواهیم این موفقیت را مبنای تحولی گسترده در امور نظامی قرار دهیم؛ تحولی که شیوه جنگیدن آمریکا را بهبود بخشید. اما این تجربه، باوری فراگیر را نیز تقویت کرد: این تصور که فناوری می‌تواند بر مشکلات، هزینه‌ها و خطرات ذاتی جنگ غلبه کند.

در دهه ۱۹۹۰، مأموریت‌های نظامی آمریکا، در راستای اعتمادبه‌نفسی که پس از عملیات طوفان صحرا شکل گرفته بود و امیدهایی که در جهان پس از جنگ سرد وجود داشت، بر حمایت از هنجارهای بین‌المللی و مهار آسیب‌های انسانی متمرکز شدند. برخی از این مأموریت‌ها مانند بوسنی و کوزوو موفق بودند و برخی دیگر مانند سومالی موفقیت کمتری داشتند؛ اما پس از حملات ۱۱ سپتامبر بود که ناتوانی آمریکا در آموختن درس‌های درست از جنگ خلیج فارس آشکار شد. در این دوره، برداشت نادرست از محدودیت‌های قدرت آمریکا و توانایی‌ها و ناتوانی‌های نیروهای نظامی همچنان ادامه یافت.

جنگ افغانستان با نیت‌های درستی آغاز شد، اما به‌تدریج به نبردی طولانی‌مدت تبدیل شد که اهدافش پیوسته تغییر می‌کرد؛ اهداف نظامی و سیاسی آن با یکدیگر هم‌خوانی نداشتند و نیروهای مصمم طالبان در سرزمین خود می‌جنگیدند. حتی پس از عملیات نیروهای ویژه که به کشته‌شدن «اسامه بن لادن» - رهبر القاعده - انجامید، اهداف و مأموریت‌های آمریکا در افغانستان همچنان تغییر می‌کردند.

ما با این فرض که پیروزی سریع اولیه می‌تواند در انجام وظایف پیچیده‌تری همچون مقابله با شورش، اجرای عملیات ضدتروریستی و ملت‌سازی نیز تداوم یابد، دچار خطا شدیم. برای آن که در نقد راهبرد آمریکا بیش از حد حق‌به‌جانب به نظر نرسم، باید تأکید کنم که من نیز به‌عنوان فرماندهی در میدان نبرد افغانستان، در دام همین تصور افتادم که اعزام نیروهای بیشتر، استفاده از تسلیحات بیشتر و اختصاص بودجه بیشتر، می‌تواند برخی از دشوارترین و پیچیده‌ترین مشکلات را حل کند. اما چنین نبود.

جنگ عراق نیز که از همان ابتدا بر مبنای استدلال‌هایی بسیار سست‌تر آغاز شده بود، به مأموریتی برای مقابله با شورش و مبارزه با تروریسم تبدیل شد؛ مأموریتی که با کمبود نیرو، ائتلافی محدود و جدول زمانی متغیری همراه بود. رهبران کشور، بارها اصول بنیادین جنگ را نادیده گرفتند. ادعای ما مبنی بر برخورداری از برتری اخلاقی، بر اطلاعاتی نادرست استوار بود؛ حمایت بین‌المللی از ما محدود بود و اهدافمان از برکناری صدام به تلاش برای ایجاد دموکراسی به سبک غربی تغییر کرد. تا به امروز، دستاوردهای ناچیز این جنگ‌ها با هزینه‌هایی هنگفت همراه بوده است؛ هزینه‌هایی که ارتش و نیروهای نظامی ما، جبهه داخلی آمریکا و اعتبار بین‌المللی کشورمان متحمل شده‌اند.

 

ایرانِ شکست‌ناپذیر

حتی همین تجربیات اخیر که چندین تن از اعضای کلیدی دولت ترامپ در دوران خدمت نظامی خود از نزدیک شاهد آن بوده‌اند نیز تأثیر چندانی در ایجاد احتیاط در قبال ایران، نداشت. با توجه به سقوط دولت «اسد» در سوریه، نابودی حماس در غزه و تضعیف شدید حزب‌الله در لبنان، به راحتی می‌توان درک کرد که چرا تلاش برای تغییر حکومت ایران تا این اندازه وسوسه‌انگیز به نظر می‌رسید. افزون بر این، پس از عملیات چشمگیر بازداشت «نیکلاس مادورو» - رئیس‌جمهور ونزوئلا - که در جریان آن ارتش آمریکا با سرعت و قدرت تخریب قابل‌توجهی بر یک سامانه دفاعی بسیار پیشرفته غلبه کرد، برای سیاست‌گذاران آمریکایی بسیار آسان بود که بار دیگر تصور کنند فناوری پیشرفته ما و شجاعت و تجربه نظامیانمان، آمریکا را تقریباً شکست‌ناپذیر کرده است. اما حتماً دلیلی وجود دارد که از سال ۱۹۷۹ تاکنون، هیچ رئیس‌جمهور آمریکا برای تغییر حکومت ایران اقدام نکرده است؛ دلیلی که ارتباط چندانی با عزم یا اراده سیاسی ندارد. چالش‌های مربوط به مشروعیت، تشکیل ائتلاف و جغرافیا، اراده دشمن و این واقعیت که تحقق چنین هدف بلندپروازانه‌ای مستلزم اعزام نیروهای زمینی آمریکا به ایران بود، همگی علیه چنین اقدامی استدلال می‌کردند.

از همان آغاز جنگ در ایران، هیچ تلاشی برای ایجاد مشروعیت بین‌المللی صورت نگرفت. جنگ در ۲۸ فوریه (۹ اسفند) با حمله مشترک آمریکا و اسرائیل آغاز شد. در یکی از حملات هوایی اولیه، یک موشک از مسیر خود منحرف شد [2] و به یک مدرسه ابتدایی در ایران اصابت کرد؛ حادثه‌ای که به کشته‌شدن ۱۲۰ دانش‌آموز انجامید. اشتباه در جنگ رخ می‌دهد، اما نپذیرفتن خطای خود، بر احساس نامشروع بودن و انتقام‌جویانه بودن این جنگ افزود و هرگونه برتری اخلاقی احتمالی آمریکا را از بین برد.

دولت ترامپ حتی متحدان آمریکا را نیز از حمله قریب‌الوقوع مطلع نکرد؛ به‌ویژه کشورهای عربی همسایه که در نتیجه این اقدام، از همان ابتدا اعتماد آنها به واشنگتن آسیب دید. بعدها، هنگامی که رئیس‌جمهور آمریکا خواستار حمایت متحدان برای بازگشایی تنگه هرمز شد، او با بی‌اعتنایی سرد جامعه بین‌المللی روبه‌رو شد. این امتناع، غافلگیرکننده نبود؛ ترامپ پیش‌تر بارها با لحنی تند و گزنده با رهبران اروپایی برخورد کرده بود.

هیچ‌گاه درک روشنی از اهداف جنگ وجود نداشت. دولت آمریکا در ابتدا اعلام کرد که هدفش تغییر حکومت ایران است، اما ترامپ بعدها به خبرنگاران گفت که اساساً هرگز به تغییر حکومت ایران اهمیت نمی‌داده است. دولت ترامپ مدعی بود که اقدام نظامی برای جلوگیری از دستیابی قریب‌الوقوع ایران به سلاح هسته‌ای ضرورت دارد. اما وقتی ترامپ با پرسش‌هایی درباره این ادعا روبه‌رو شد، بعدتر این نگرانی‌ها را بی‌اهمیت جلوه داد و گفت از ایران چیزی جز «غبار هسته‌ای» باقی نمانده است.

پس از آن که ایران تنگه هرمز را بست و بازگشایی آن برای کشتیرانی به محور اصلی راهبرد نظامی و دیپلماسی آمریکا تبدیل شد، ترامپ به جهانیان گفت که این مسئله اهمیت چندانی ندارد، زیرا ایالات متحده به نفت این منطقه نیازی ندارد. به نظر می‌رسید که اهداف جنگ هر روز تغییر می‌کنند. من تردیدی ندارم که برنامه‌ریزان نظامی آمریکا محدودیت‌های قدرت هوایی را در تحقق اهداف این کشور در ایران درک می‌کردند. همین مسئله باید هشداری برای کاخ سفید می‌بود: اگر ارتش قصد حمله زمینی و اشغال ایران را نداشت، احتمال پیروزی اندک بود.

جغرافیا از همان ابتدا عاملی محدودکننده به شمار می‌رفت. در نزدیک به ۴۰ سال خدمت نظامی‌ام که بخش عمده آن در خاورمیانه سپری شد، هرگز ندیدم ژنرال یا دریاسالاری درباره ایران صحبت کند، بی‌آنکه به تنگه هرمز اشاره‌ای داشته باشد. تنگه هرمز سلاح کشتارجمعی ایران، سنگر دفاعی آن در برابر تهاجم و برگ برنده‌ای بود که ایران صرف‌نظر از شرایط بازی، همواره در اختیار داشت.

علاوه بر این، رهبران ایران در جایگاه مدافع قرار داشتند؛ برای پیروزی کافی بود که آنها از خود محافظت کنند و موقعیتشان را حفظ نمایند. آن‌ها نیز دقیقاً همین کار را انجام داده‌اند. در شرایط کنونی، بسیار بعید است که ارتش آمریکا بتواند روزی در سرزمینی که ایرانی‌ها برای آن اهمیت حیاتی قائل‌اند، مستقر شود و آن را از آنِ خود بداند. عامل دیگری که دامنه جنگ آمریکا را محدود می‌کرد، اراده دشمن بود. ایران و عراق از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ جنگی بی‌رحمانه را تجربه کردند که جان صدها هزار ایرانی را گرفت. از همان ابتدای جنگ کنونی روشن بود که ایرانی‌ها مقاومت خواهند کرد و این مقاومت را با تمام توان ادامه خواهند داد.

از همان ابتدای جنگ کنونی روشن بود که ایرانی‌ها مقاومت خواهند کرد و این مقاومت را با تمام توان ادامه خواهند داد.

 

محدودیت‌های قدرت آمریکا

چنین ناتوانی عمیقی در شناخت و درک محدودیت‌های قدرت، پدیده‌ای تازه در تاریخ آمریکا یا به‌طورکلی در تاریخ نظامی نیست. با هر انقلاب در فناوری نظامی - از سواره‌نظام گرفته تا یگان‌های موتوری، از تفنگ‌های سرپر تک‌تیر تا مسلسل گاتلینگ و از هواپیماهای ملخی تا جت‌ها - رهبران با تمام وجود می‌خواهند باور کنند که می‌توانند ماهیت بنیادین جنگ را نادیده بگیرند. هرچه توانایی ما برای اعمال قدرت در سراسر جهان بیشتر و چشمگیرتر می‌شود، با تمام وجود می‌خواهیم باور کنیم که جغرافیا دیگر اهمیتی ندارد. هرچه رسانه‌های جدید امکان مشاهده خشم عمومی در میان جمعیت کشورهای رقیب را فراهم می‌کنند، با تمام وجود می‌خواهیم باور کنیم که می‌توانیم با کمترین خطر یا تعهد، تغییر ایجاد کنیم. هرچه هوش مصنوعی سرعت تصمیم‌گیری‌های تاکتیکی را افزایش می‌دهد، با تمام وجود می‌خواهیم باور کنیم که می‌توان درس‌های حاصل از تجربه نظامی را کنار گذاشت. این باورها چیزی جز توهم نیستند. بااین‌حال، نگران‌کننده‌تر آن است که چند روند ساختاری در آمریکا وجود دارد که نشان می‌دهد این مشکل، صرف‌نظر از اینکه درس‌های جنگ ایران در حال حاضر تا چه اندازه آشکار به نظر می‌رسند، به‌جای بهبود، وخیم‌تر خواهد شد.

نخستین روند، حرکت به‌سوی نوعی رهبری شخص‌محورتر توسط رئیس‌جمهور است؛ الگویی که در آن وفاداری به رهبر، مهم‌تر از وفاداری به نهادها می‌شود. هنگامی که نهادهایی که برای ارائه بهترین مشاوره نظامی، دیپلماتیک، اقتصادی یا اطلاعاتی به رئیس‌جمهور ایجاد شده‌اند، به دست افراد وفادار به او اداره می‌شوند، این خطر وجود دارد که توصیه‌ها - آگاهانه یا ناآگاهانه - به‌گونه‌ای تعدیل شوند که خواسته‌های رئیس‌جمهور را منعکس کنند. این وضع، زمینه‌ساز فاجعه است. یک رهبر، صرف‌نظر از موضع شخصی‌اش درباره یک موضوع، به حقیقت بی‌پرده و به بهترین توصیه ممکن نیاز دارد. تمرکز فزاینده قدرت در قوه مجریه طی چندین دولت پیاپی رخ داده و با وجود اعتراض‌های گاه‌وبیگاه کنگره، نشانه چندانی از تغییر این روند دیده نمی‌شود. در این زمینه نیز شاید ترامپ نمونه‌ای کاملاًً آشکار باشد، اما بعید است آخرین رئیس‌جمهوری باشد که تسلیم چنین وسوسه‌هایی می‌شود و در شرایطی فعالیت می‌کند که محدودیت‌های چندانی بر او اعمال نمی‌شود.

خطرات ناشی از رهبری شخص‌محور رئیس‌جمهور، با سیاسی‌تر شدن رهبری ارتش به‌شدت افزایش می‌یابد. پاک‌سازی مستمر فرماندهان نظامی به دست پیت هگست - وزیر جنگ - پویایی روابط غیرنظامیان و نظامیان را برای سال‌های آینده تضعیف خواهد کرد. ترامپ و هگست افسران ارشد را از تقریباً تمام شاخه‌های نیروهای مسلح کنار گذاشته‌اند. هگست به شیوه‌هایی بی‌سابقه در روند پیشرفت حرفه‌ای افسران مداخله کرده و شخصاً ده‌ها افسر را از فهرست‌های ترفیع حذف کرده است؛ آن هم اغلب بدون ارائه هیچ توضیحی. این پاک‌سازی، اثر بازدارنده‌ای بر تمایل و توانایی افسران ارشد برای بیان صریح دیدگاه‌هایشان خواهد گذاشت؛ به‌ویژه هنگامی که موضوع، هزینه‌ها و محدودیت‌های دستاوردهای نیروی نظامی باشد.

سرانجام، ورود سریع فناوری‌های جدید - از هوش مصنوعی و وسایل نقلیه بدون سرنشین گرفته تا ربات‌ها و سامانه‌های سایبری و فضایی - بار دیگر نادیده‌گرفتن اصول بنیادین جنگ را بیش از پیش آسان خواهد کرد. فناوری همواره عاملی مهم در چگونگی جنگیدن بوده است و هر ارتشی باید در پی افزایش قدرت کشندگی، بقاپذیری و آگاهی موقعیتی خود باشد. این قابلیت‌ها، هرچند ضروری‌اند، اما برای غلبه بر اصول بنیادین جنگ کافی نیستند. رهبران باید فناوری را همان‌گونه که هست درک کنند: ابزاری توانمندساز. فناوری می‌تواند به بهبود نحوه به‌کارگیری قدرت نظامی کمک کند، اما نمی‌تواند سیاست‌های نادرستی را جبران کند که اساساً ما را به درگیری می‌کشانند.

قدرت ما با تردیدهای اخلاقی محدود خواهد شد. قدرت ما با جغرافیا محدود خواهد شد. صرف‌نظر از پیشرفت‌های فناورانه، جغرافیا همواره عاملی تعیین‌کننده در سرنوشت هر درگیری خواهد بود. هر فرمانده نظامی می‌داند که شکل زمین تعیین می‌کنند که دشمن چگونه خواهد جنگید، نیروهایش را در کجا مستقر خواهد کرد و چگونه تدارکات مورد نیاز سربازانش را تأمین خواهد کرد. اقیانوس‌ها و رودخانه‌ها موانع طبیعی در برابر نیروهای پیشروی کننده ایجاد می‌کنند و عوارض زمین و مسیرهای آبی نیز توانایی نیروی مهاجم را برای مانور، حفظ مواضع، تجدید تدارکات و اعمال قدرت محدود می‌کنند. تنگه هرمز و تنگه باب‌المندب همان چالش‌هایی را پیش روی نیروهای نظامی قرار می‌دهند که کانال مانش، رود راین یا رود ولگا ایجاد می‌کنند.

قدرت آمریکا با اراده دشمن محدود خواهد شد. در هر جمعیتی، «غول خفته‌ای» وجود دارد که از خواب برمی‌خیزد و با تمام توان می‌جنگد؛ نیرویی که احساس حقانیت، میل به بقا یا هر دوی این عوامل آن را به حرکت درمی‌آورد. مهاجمان، متجاوزان و کسانی که آغازگر حمله‌اند، واکنشی عمیق و غریزی در میان مردمی برمی‌انگیزند که می‌کوشند آنان را به اطاعت وادار کنند. هرگز اراده دشمن برای جنگیدن را دست‌کم نگیرید؛ اشتباهی که بارها و بارها مرتکب شده‌ایم.

قدرت ما با تردیدمان در اعزام نیروهای زمینی محدود خواهد شد. هیچ آمریکایی نمی‌خواهد شاهد کشته‌شدن مردان و زنان جوان کشورش در میدان نبردی در سرزمینی بیگانه باشد. قدرت ما با زمان محدود خواهد شد. این محدودیت منحصر به آمریکا نیست، اما به نظر می‌رسد ما بیش از سایر کشورها از آن رنج می‌بریم. گفته می‌شود روس‌ها حاضرند علف بخورند، اما تسلیم نشوند. شهرت ما آمریکایی‌ها در این است که دیر یا زود از ادامه جنگ خسته می‌شویم و میدان را ترک می‌کنیم. بخش عمده‌ای از این شهرت از یک واقعیت سرچشمه می‌گیرد: دموکراسی ما برای تداوم یک درگیری طولانی‌مدت، به حمایت افکار عمومی نیاز دارد. حتی اگر برای اعزام مردان و زنان جوانمان به میدان نبرد، دلیلی قانع‌کننده داشته باشیم، هزینه‌های جانی و مالی جنگ ممکن است خیلی زود از درک جمعی ما از ضرورت ادامه آن فراتر برود.

همچنین قدرت ما با کیفیت رهبری سیاسی و نظامی‌مان محدود خواهد شد. بدون رهبران باتجربه‌ای که ضرورت ایجاد مشروعیت، تشکیل ائتلاف‌ها، تعیین اهداف روشن و دست‌یافتنی، تعهد به مأموریت و محدودکردن مدت جنگ به حداقل زمان لازم را درک کنند، تمام قدرت جهان نیز بی‌فایده خواهد بود.

https://www.foreignaffairs.com/united-states/limits-american-power-william-mcraven

[1] . William H. MCRaven

[۲]. ادعای نویسنده دربارة انحراف موشک در حمله به مدرسه تاکنون در هیچ گزارش رسمی نه‌تنها تأیید نشده است، بلکه شدت حمله و تکرار آن به فاصله کمی از حمله اولیه به خوبی نشان می‌دهد که این مدرسه به عمد هدف قرار گرفته است.

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :