گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ پدیده حاشیهنشینی در نگاه نخست همواره با مفاهیمی چون فقر، بیکاری، بزهکاری و محرومیت گره خورده است؛ گویی این مناطق تنها بهعنوان منبع بحرانهای اجتماعی و هزینههای اضافی برای نظام شهری و حکمرانی تعریف میشوند. چنین رویکردی باعث شده است که ظرفیتهای درونی این جوامع کمتر دیده شود و حاشیهنشینان بیشتر بهعنوان «مسئله» یا «چالش» تلقی شوند تا بهعنوان بازیگران فعال اجتماعی. با این حال، مطالعات میدانی و روایتهای زیسته از ساکنان این مناطق نشان میدهد که در دل همین بافتهای بهظاهر محروم، نوعی سرمایه اجتماعی نهفته است که در محلات برخوردارتر کمتر دیده میشود. انسجام اجتماعی، شبکههای حمایتی غیررسمی، همبستگی همسایگی و آمادگی برای اقدام جمعی، از جمله ویژگیهایی هستند که این محلات را از مناطق متن شهری متمایز میکنند. برای گفتگو بیشتر درباره حاشیهنشینی و نسبت آن با پدیدههای اجتماعی با مسعود عالمی نیسی، عضو هیئتعلمی دانشگاه علامه، صحبت کردهایم.
عدم درک ماهیت حاشیهنشینی
با توجه به اینکه حاشیهنشینی در شهرهای مختلف، اَشکال و دلایل متفاوتی دارد، شما چگونه این پدیده را تعریف و تبیین میکنید و چه ویژگیهای اصلی آن را مهم میدانید؟
حاشیهنشینی صرفاً خارج از شهر نیست و ممکن است در داخل شهر نیز وجود داشته باشد. اما اگر به این اَشکال نیز نقد وارد شود، تغییری در تعریف مشاهده میشود. به همین دلیل، معتقد هستم که حاشیهنشینی یک مسئله مستقل نیست.
عالمی نیسی: حاشیهنشینی بهطور کلی مفهومی دارای ایهام است؛ این ذهنیت وجود دارد که حاشیهنشینی را محدود به بیرون از شهر میدانند و این مناطق را از نظر مسکن، معماری و امکانات، ضعیف تلقی میکنند. البته استثناهای مختلفی نیز وجود دارد. برای مثال، منطقه اسلامآباد در زیر پل مدیریت یا منطقه ده ونک، در دستهبندی حاشیه قرار میگیرند، اما در حاشیه شهر نیستند، بلکه در دل شهر واقع شدهاند. زمانی که این مثالها مطرح میشود، دیگر حاشیهنشینی صرفاً خارج از شهر نیست و ممکن است در داخل شهر نیز وجود داشته باشد. اما اگر به این اَشکال نیز نقد وارد شود، تغییری در تعریف مشاهده میشود. به همین دلیل، معتقد هستم که حاشیهنشینی یک مسئله مستقل نیست و این نکته بسیار مهم است. برای مثال، اعتیاد و سرقت یک مسئله مستقل است، اما حاشیهنشینی ترکیبی از مسائل مختلف است؛ در واقع ترکیبی از سطح پایین خدمات شهری، مسکن نامناسب و درآمد پایین است. در این مناطق، مجموعهای از این مسائل وجود دارد. حال اگر این مسائل یکبهیک حل شود، برای مثال به افرادی که در آن مناطق زندگی میکنند تحصیلات مناسب و درآمد کافی داده شود، شرایط متفاوت خواهد شد.
درباره مفهوم حاشیهنشینی و ابهامی که وجود دارد، باید بگویم که شاید یکی از عوامل شکست در حل موضوع حاشیهنشینی، عدم درک ماهیت آن باشد. حاشیهنشینی از جمله آسیبهایی است که ماهیتی مستقل ندارد. اعتیاد یا قتل را میتوان آسیبی مستقل در نظر گرفت، هرچند این دو از نظر ماهیت متفاوت هستند. اما حاشیهنشینی ترکیبی از مسائل مختلف مانند فقر، شهرسازی نادرست و مهاجرت است. هر یک از اینها را میتوان بهطور جداگانه حل کرد. حاشیهنشینی مشکلاتی را به وجود میآورد که در واقع ترکیبی از چند مسئله است. برای مثال، اگر مسئله مهاجرت کاهش پیدا کند، از میزان حاشیهنشینی نیز کاسته میشود. اگر در مناطق حاشیهای، مدارس مناسب و فرصتهای شغلی مناسب ایجاد شود، بدون ایجاد تغییر در مسکن، ساکنان بهتدریج به لایههای بالاتر اجتماعی منتقل میشوند و جایگاه خود را تغییر میدهند. بنابراین، حاشیهنشینی مانند مادهای است که از ترکیب چند عنصر تشکیل شده و اگر بخواهیم آن را حل کنیم، باید به هر یک از این عناصر بهطور جداگانه بپردازیم. درست است که ترکیب این مسائل میتواند مسئله جدیدی ایجاد کند، اما از آن ترکیبهایی است که اگر عناصرش جداگانه حل شوند، موضوع نیز قابل حل خواهد بود.
حاشیهنشینی در شهرهای مختلف، متفاوت است. برای مثال در شهر اهواز، برخی از مناطقی که حاشیه مینامند، در اصل مناطق قدیمی اهواز هستند. آنها اصلاً حاشیه نیستند، بلکه اتفاقاً مناطقی اصیل به شمار میروند. اما به دلیل نابرابری، عدم رسیدگی به این مناطق و فقر موجود در میان ساکنان، شرایط متفاوت شده است. فقر، پیامدهای زیادی به همراه میآورد؛ فرزندان نمیتوانند به مدرسه مناسب بروند، معماری خانهها به مرور زمان فرسوده میشود، وسایل زندگی کهنه میشود و در نهایت سیمای آن منطقه نیز فرسوده و کهنه جلوه میکند. برای مثال، یکی از مناطق قدیمی اهواز، لشکرآباد است. اگر لشکرآباد را در نقشه اهواز ببینید، طراحی آن منطقه کاملاً پیشرفته و متعلق به دوران قدیم است؛ یک طراحی انگلیسی با ساختاری منظم شامل دو مربع تودرتو و هشت ضلع. اما اکنون اگر از نزدیک به آن منطقه نگاه کنید، بهشدت تخریبشده و فرسوده است.
در شهرهایی مانند مشهد یا تهران، مهاجرت ناشی از جنگ در تقویت یا شکلگیری حاشیهنشینی تأثیرگذار بوده است. حتی نوع مهاجرتها نیز متفاوت است. این مهاجرت، اضطراری و ناشی از جنگ است. گروهی از مردم آمدند و ماندگار شدند، اما نتوانستند به لحاظ اقتصادی پیشرفت کنند و در همان مناطق باقی ماندند. برای مثال زیر پل سیدخندان، هتلی قدیمی وجود داشت که محل اسکان جنگزدگان بود. این مکان حتی در یکی از فیلمها بهعنوان لوکیشن استفاده شده بود. همچنین، برخی از حاشیههای قدیمی مانند حلبیآبادها، ناشی از مهاجرت نیروی کار بودند. برای مثال، یک کارخانه آجرپزی یا واحد صنعتی دیگر برای جذب کارگران، شرایطی ایجاد میکرد که آنها در همان اطراف ساکن شوند. بنابراین، بسیار مهم است که درک شود این پدیده در شهرهای مختلف و حتی در یک شهر، متفاوت است. برای مثال، در تهران مناطق ده ونک، زیر پل مدیریت و اسلامآباد حاشیهنشین هستند، اما نوع مدیریت آنها با یکدیگر تفاوت دارد. در ده ونک، مجموعهای از اهالی روستاهای اردبیل بهطور کامل در آنجا ساکن شدهاند. حال اگر به وضعیت آنان نگریسته شود، آیا شرایطشان نامطلوب است؟ خیر، اتفاقاً شرایط خوبی دارند. چراکه زمینهای آن منطقه وقفی و متعلق به آستان قدس است؛ بنابراین ساکنان هزینهای بابت زمین و خانه پرداخت نمیکنند و حتی وضعیت تغذیه مناسبی دارند. به همین دلیل، در یک شهر نیز وضعیت حاشیهنشینی میتواند کاملاً متفاوت باشد.
حاشیهنشینی چگونه شکل میگیرد؟
اگر عوامل رشد و ایجاد حاشیهنشینی را بهصورت کلی در نظر بگیریم، بحث فقر و مهاجرت مهمتر از سایر دلایل مادر به نظر میرسد. همچنین، عوامل فرهنگی از جمله علاقه به شهرنشینی و میل به تعریف شدن در هویت شهری که عموماً به آن «شهری» یا «تهرانی» میگویند، در کوچک و خالی از سکنه شدن روستاها نقش دارد. آیا این میل به تعریف خویشتن در فضای شهری، در قرار گرفتن در حاشیه مؤثر است؟ در دهههای اخیر، رسانههای عمومی و شبکههای مجازی بهعنوان عنصری مهم در به تصویر کشیدن زندگی شهری نقش داشتهاند.
حاشیهنشینی از جمله آسیبهایی است که ماهیتی مستقل ندارد. اعتیاد یا قتل را میتوان آسیبی مستقل در نظر گرفت، هرچند این دو از نظر ماهیت متفاوت هستند. اما حاشیهنشینی ترکیبی از مسائل مختلف مانند فقر، شهرسازی نادرست و مهاجرت است. هر یک از اینها را میتوان بهطور جداگانه حل کرد. حاشیهنشینی مشکلاتی را به وجود میآورد که در واقع ترکیبی از چند مسئله است.
عالمی نیسی: در تحقیقاتی که آقای دکتر رفیعپور انجام دادهاند، به این موضوع اشاره میکنند؛ تبلیغ تجملگرایی در رسانهها، کششی را نسبت به حضور در شهرها ایجاد میکند. اما من بهصورت خاص روی این موضوع تحقیق نکردهام. با توجه به شناختی که از روستاییان دارم، مردم روستا افراد عاقلی هستند و به تعبیر مدرن آن، افرادی کارکردگرا به شمار میروند. برای مثال، به دنبال مشاغل جدیدی هستند تا کسب درآمد کنند. به دنبال کارهایی میروند که برایشان مفید باشد. این اعتقادی است که آقای دکتر مرتضی فرهادی هم دارند؛ اینکه روستاییان ما اساساً مولد هستند و انسان مولد، کارکردگرا است. نه اینکه افراد سطحی و تجملگرا در میان آنها وجود ندارند، اما تعدادشان کمتر است. به نظر میآید روستاییان دستکم گرفته شدهاند، درحالیکه آنها به دلیل مولد بودنشان، بیشتر نگاهشان به زندگی، آنی نیست.
دلایل مهاجرت افرادی که عموماً به حاشیهنشینی روی میآورند، اقتصادی است. من نام این را «تلاش برای زندگی» میگذارم. بهعبارتی، با افرادی مواجه هستیم که نهایت تلاش خود را میکنند تا زندگی کنند. البته افراد معتاد و… وجود دارند، اما بخش بزرگ آن خانوادههایی هستند که در تلاش برای بقا به سر میبرند. در این تلاش برای زندگی، به اینجا پناه آوردهاند. از این زاویه، این افراد بسیار تلاشگر هستند و ظرفیتی مناسب جهت توسعه فردی و عمومی دارند. نقش انسانها در توسعه، مهم است. فردی که به امید زندگی بهتر از روستای خود دل کنده است، ظرفیت بالاتری نسبت به کسی دارد که همواره در شرایط مطلوب زندگی کرده است. بهعبارت دیگر، در این افراد، با نوعی انرژی مثبت و سازنده مواجه هستیم؛ هرچند ظاهر این انرژی، به دلیل وجود نابرابریها و مسائل مشابه، بیشتر وجه منفی را برجسته میسازد. ساختارها همان نیرویی هستند که سرچشمه حیات و تلاش برای زیستناند، اما همین نیرو در عین حال نابرابری و فقر را نیز بازتولید و اعمال میکند. معمولاً وجه منفی آن برجسته میشود، درحالیکه بُعد دیگر به چشم نمیآید. اکنون اگر این مسئله بهدرستی تحلیل شود و این انرژی در تحقیقات مورد بررسی قرار گیرد، حتی میتوان به تحلیل انگیزهها پرداخت و آن را با سایر مناطق مقایسه کرد. به باور من، با احتمال بسیار زیاد، این افراد اصطلاحاً انسانهای «پوستکلفتتری» هستند.
نتیجه سیاستگذاریها در پارادایمی که در حال حاضر در آن سیر میکنیم، شکلگیری رویکردهایی مانند این است: «به این افراد امکانات بدهیم، به آنها پول پرداخت کنیم و بهنوعی کمکشان کنیم.» این نگاه غالب است. اما آنچه من بر آن تأکید دارم، این است که باید این مسئله را بهمثابه یک ذخیره انرژی در نظر گرفت؛ ذخیرهای که کافی است آن را بسیج کنند تا بتوان وضعیت را بهبود بخشید. مناسبتر است اجازه داد این نیرو خود بهصورت خودجوش بسیج شود، به تشکلیابی دست یابد و مسیر زندگی خویش را سامان دهد. اما این امر نیازمند سیاستی است که محدودیتها و موانع را برطرف کند. اگر این موانع برداشته شوند، این نیرو بهتدریج میتواند جایگاه خود را بیابد؛ حتی ممکن است جابجا شود یا همان مکانی را که در آن قرار دارد، اصلاح و سامان دهد. برای مثال، یکی از موانعی که اساساً از دهه هشتاد بر شهرها اعمال شد، موضوع منع گسترش افقی شهرها بود. مسئله حریم شهر و حریم روستا در اینجا معنا پیدا میکند. به بیان دیگر، دایرهای پیرامون تهران ترسیم میکنند و اعلام مینمایند که از این محدوده به بعد نباید توسعهای صورت گیرد؛ هر کس هم خارج از این محدوده سکونت یابد، برچسب «حاشیهنشین» دریافت میکند. دلیل این امر را به موضوعاتی همچون محیط زیست و مسائل مشابه نسبت میدهند. اما پاسخ روشن است. کافی است توجه شود که جمعیتی که امروز در ایران زندگی میکند، تنها در یک و نیم درصد از مساحت قابل سکونت کشور متمرکز است. تنها یک و نیم درصد و این عدد قابل ملاحظه و توجه است. این در حالی است که سخنی از بیابانها، کوهها یا جنگلها به میان نمیآوریم؛ بلکه سخن از زمینهای قابل سکونت است. معنای این واقعیت آن است که نود و هشت و نیم درصد دیگر از زمینهای قابل سکونت کشور، هنوز جمعیتی به خود ندیدهاند. این رقم، بهراستی عددی تکاندهنده است. در واقع، این یک مانع ساختاری است که ایجاد شده و اعلام میکند جمعیت نباید جابجا شود. اما پرسش این است: چرا نباید؟ زمین قابل سکونت، زمینی که نه به محیط زیست آسیبی میزند و نه مشکل دیگری ایجاد میکند، چرا باید گسترش آن منع شود؟ در اینجا قصد ورود به دلایل آن را ندارم. بهطورکلی، گروهی طرفدار رشد عمودی شهرها هستند و گروهی دیگر طرفدار رشد افقی. در این بحث نیز به تقابل میان آنها کاری نداریم، بلکه میخواهم اثر چنین سیاستی را در زایش مسئله بررسی کنم. به بیان دیگر، امری که اساساً مسئلهای به شمار نمیآید، به مسئله بدل میشود. فردی خانهای ساخته است؛ چرا نباید برای او زیرساخت فراهم کرد؟ چرا نباید خدماتی چون لولهکشی و برق در اختیارش قرار گیرد؟ اگر محدودیتی در این زمینه وجود دارد، میتوان قانون وضع کرد و آن قانون را اصلاح نمود.
الزامی برای محدودسازی توسعه افقی شهرها نیست
چه عاملی مانع توسعه افقی شهرها میشود؟
عالمی نیسی: اقتصاد اساساً بر مبنای عرضه و تقاضا عمل میکند، بهویژه در بخش مسکن. موضوع مسکن به گونهای است که برخلاف آنچه مطرح میشود، دولت عملاً نقشی جدی در ساختوساز نداشته است. آمار نشان میدهد که دولت در زمینه ساختوساز مسکن عدد قابلتوجهی تولید نکرده و عمده مسکن در کشور توسط مردم ساخته میشود. اگر به اطراف نگاهی بیندازیم، زمین متعلق به مردم است، سازنده از میان مردم است و سرمایهگذار نیز از سوی مردم میآید. به همین دلیل، من اگر بخواهم در سیاستهای حوزه مسکن پیشنهادی ارائه کنم، تأکیدم این خواهد بود که زمین در اختیار مردم قرار گیرد؛ البته نه به شکل مالکیت، بلکه در قالب اجاره بلندمدت، مثلاً اجاره نود و نه ساله، درحالیکه مالکیت همچنان برای دولت باقی بماند. در این صورت، مردم میسازند و این امر موجب کاهش قیمت و تحول در بخش مسکن خواهد شد. نکته دیگر، محدوده شهری است. محدوده شهری، قانونی است که پیش از دهه ۱۳۸۰ وجود نداشت. سخن من این است که ما تنها در یک و نیم درصد از مساحت قابل سکونت کشور زندگی میکنیم. بنابراین، هنوز ظرفیت گستردهای برای رشد وجود دارد و سالهای طولانی فرصت داریم تا این جمعیت افزایش یابد و توسعه افقی اتفاق بیفتد. این سرزمین همچنان جای خالی بسیاری دارد. اگر در آینده، همانند برخی کشورهای اروپایی، با محدودیتهای واقعی روبهرو شویم، آن زمان میتوان به سمت توسعه عمودی حرکت کرد. اما در شرایط کنونی، چنین ضرورتی وجود ندارد و هیچ الزامی برای محدودسازی توسعه افقی شهرها نیست.
دلایل مهاجرت افرادی که عموماً به حاشیهنشینی روی میآورند، اقتصادی است. من نام این را «تلاش برای زندگی» میگذارم. بهعبارتی، با افرادی مواجه هستیم که نهایت تلاش خود را میکنند تا زندگی کنند. البته افراد معتاد و… وجود دارند، اما بخش بزرگ آن خانوادههایی هستند که در تلاش برای بقا به سر میبرند. در این تلاش برای زندگی، به اینجا پناه آوردهاند. از این زاویه، این افراد بسیار تلاشگر هستند و ظرفیتی مناسب جهت توسعه فردی و عمومی دارند.
درباره تناقضهای موجود در توسعه افقی و عمودی شهرها چه توضیحی میدهید؟
عالمی نیسی: اجازه دهید مثالی بزنم. در شهر تهران، اگر اشتباه نکنم، مساحت آن حدود بیست و پنج هزار هکتار است. حال اگر میانگین طبقات واحدهای مسکونی را محاسبه کنیم، به عدد دو طبقه میرسیم. یعنی تصور کنید اگر تمام خانهها به شکل یکسان ساخته میشدند، همه تهران تنها شامل ساختمانهای دو طبقهای میگردید. این موضوع نشان میدهد که نوعی عدم توازن بسیار شدید در ساختوسازها حاکم است. همین وضعیت در گسترش افقی نیز دیده میشود. این تنها یک نمونه از سیاستهایی است که با ایجاد محدودیت، اجازه انتقال زیرساختها را به مناطق مختلف نمیدهد؛ زیرساختهایی مانند لولهکشی آب، گاز و سایر خدمات. نکته جالب آن است که برخی از این مناطق، مانند نمونههایی در اهواز، اکنون در دل شهر قرار گرفتهاند. این مناطق از گذشته وجود داشتهاند و حتی در اسناد تاریخی، مانند خاطرات مقامات پیشین، به آنها اشاره شده است؛ اما هنوز پس از گذشت دههها، به ساکنان این مناطق سند مالکیت داده نشده است.
حال پرسش این است: مگر این افراد حق حیات ندارند؟ اگر زمین کشور را میان جمعیت فعلی تقسیم کنیم، منطقی است که هر فرد باید سهمی داشته باشد. حتی اگر قرار نیست مالکیت کامل اعطا شود، دستکم میتوان گفت هر کس زمانی که از زمینی استفاده و آن را آباد میکند، از آن بهرهمند میگردد. بنابراین، چرا باید این محدودیتها اعمال شود؟ اینها سؤالات بدیهی هستند که پاسخی روشن میطلبند. در موضوع حاشیهنشینی نیز همین رویکرد حاکم است. مسئلهای که میتوانست با تدبیری ساده حل شود، به یک بحران عجیب و پیچیده تبدیل شده است.
پس از اعمال محدودیتهای ساختاری، این انرژی که در افراد وجود دارد، چگونه استفاده میشود؟ بهعنوان نمونه، تصور کنید که برای فرزندان این افراد، دو مدرسه در نقطهای دورتر ساخته شود یا در همان محل زندگیشان مدرسهای ایجاد گردد. در هر صورت، هر جا مدرسه ساخته میشود، آن منطقه نیز نیازمند مدرسه است؛ تفاوتی نمیکند. پس چرا نباید در همان محله مدرسهای تأسیس شود؟ نادیده گرفتن این موضوع، به هیچ وجه به افراد مربوط نمیشود و دقیقاً به همان محدودیتها بازمیگردد. نتیجه این محدودیتها این است که فقر در نسلهای بعدی بازتولید میشود. بسیاری از ساکنان این مناطق، کارگر میشوند و فرصت پیشرفت برای آنها بسیار محدود است. من این وضعیت را از نزدیک مشاهده کردهام؛ زیرا خودم در این مناطق زندگی کردهام. افراد حاشیهنشین واقعاً قادر نیستند شرایط خود را ارتقا دهند. درحالیکه ما از فرصت تحصیل و دانشگاه بهرهمند میشویم، بسیاری از این افراد حتی توان تهیه کتابهای درسی فرزندانشان را ندارند. پس چگونه میتوان انتظار داشت که زندگی بهتری برای خود و خانوادهشان بسازند؟
مناطق حاشیهنشین حامل یک انرژی زندگی هستند
مدرسه و بهطور کلی، موانعی که افراد این مناطق با آنها دست و پنجه نرم میکنند، اگر برطرف شوند، این ظرفیت را دارند که بسیاری از مسائل خود را به دست خود حل کنند. شاید این سخن من کمی تند به نظر برسد، اما مشکلات آنها حتی راحتتر از سایر مناطق شهری قابل حل است؛ زیرا انرژی خاصی در میانشان وجود دارد. برای مثال، در یک منطقه عادی مانند پاسداران، اگر مشکلی پیش بیاید، مثلاً یک لوله خراب شود، آیا کسی برمیخیزد و آن را تعمیر میکند؟ معمولاً همه عبور میکنند و وضع به همان منوال باقی میماند. اما در این مناطق چنین نیست؛ مردم برای انجام کاری گرد هم میآیند و نوعی همبستگی ایجاد میکنند. محدودیتها و موانع اجازه نمیدهند این همبستگی بهطور کامل بروز کند و هر فرد نیز به گرفتاریهای خود مشغول است. اگر از این منظر به موضوع نگاه کنیم، میتوان جمعبندی کرد که این مناطق حامل یک انرژی زندگی هستند. بسیج این انرژی، چه بهصورت خودانگیخته و چه از طریق تشکلیابی جامعه، میتواند مسائل را بهسرعت حل کند. البته بسیج توسط دولت خطرناک است و نباید انجام شود؛ بلکه این خود جامعه است که باید این ظرفیت را فعال کند. رفع موانع ساختاری در این مناطق موجب میشود که مشکلات با سرعت و کارآمدی بیشتری حل شوند.
اگر به حاشیهنشینان نگاه شود تا برخی امور به آنها سپرده شود و در مسیر توسعه از ظرفیتشان استفاده گردد، بهطوری که مشکلاتشان را خودشان حل کنند، یک تناقض وجود دارد. ما حاشیهنشینی را مولود ناکارآمدیها و کژکارکردیهای حکمرانی و سیاستگذاری میدانیم که موجب بروز آسیبها و چرخههای تکرارشونده میشود. چگونه میتوان انتظار داشت که چنین مولودی بهعنوان یک پتانسیل دیده شود و از آن بهرهبرداری گردد؟ همچنین، آیا این نگاه میدانی و واقعی، ممکن است دوباره موجب تشدید حاشیهنشینی و ایجاد سیاستهای غیررسمی شود که افراد را به این وضعیت تشویق کند؟
عالمی نیسی: در پاسخ به پرسش شما باید گفت که اگر این نگاه وجود نداشته باشد، فلسفه مصاحبه و تلاشهای مشابه آن از بین میرود. ما با همین اقدامات سعی میکنیم حکمرانی را بهتدریج اصلاح کنیم و اثر آن هم مشاهده میشود؛ هرچند نباید انتظار داشته باشیم که با یک اقدام، همهچیز فوراً تغییر کند. برای مثال، من در سالهای ۸۱-۸۲ اولینبار درباره معضل جمعیت در ایران صحبت کردم و شاید بتوانم بگویم جزو نخستین افراد یا اولین نفراتی بودم که این موضوع را مطرح کردند. در آن زمان مقاومت شدیدی وجود داشت و هیچکس سخن ما را نمیپذیرفت. دولت نیز حتی افتخار میکرد که این مسائل را مطرح نکند. با این حال، از همان سالها و با گزارشها و پیگیریهای مستمر، تغییرات تدریجی آغاز شد. برای مثال، در برنامه سوم توسعه، دولت وقت تعداد موارد را کاهش داد و از سالهای بعد، مسئله جمعیت بهتدریج در دستور کار قرار گرفت. بنابراین، حتی اگر اثر آن کامل و بینقص نباشد، تلاشهای مستمر و گامبهگام میتواند وضعیت را اصلاح کند. این روند مشابه همان وضعیت حاشیهنشینی است: تغییرات نیازمند زمان، استمرار و اصلاحات تدریجی هستند و نمیتوان انتظار داشت که یک اقدام فوری، همه مسائل را حل کند.
اگر به اطراف نگاهی بیندازیم، زمین متعلق به مردم است، سازنده از میان مردم است و سرمایهگذار نیز از سوی مردم میآید. به همین دلیل، من اگر بخواهم در سیاستهای حوزه مسکن پیشنهادی ارائه کنم، تأکیدم این خواهد بود که زمین در اختیار مردم قرار گیرد؛ البته نه به شکل مالکیت، بلکه در قالب اجاره بلندمدت، مثلاً اجاره نود و نه ساله، درحالیکه مالکیت همچنان برای دولت باقی بماند. در این صورت، مردم میسازند و این امر موجب کاهش قیمت و تحول در بخش مسکن خواهد شد.
نکته بعدی که مرتبط با سؤال اول شماست، این است که باید تفاوت میان «بحران» و «مسئله» را در نظر گرفت. یک بحران، مانند بحران حکمرانی، تصویری از سردرگمی مطلق ایجاد میکند؛ وضعیتی که به نظر میرسد هیچچیزِ آن قابل اصلاح نیست و احتمالاً هرگز حل نمیشود، مگر آنکه معجزهای رخ دهد. خوشبختانه ما امید و امکان داریم؛ اگر امید نبود، وضعیت غیرقابل حل مینمود و ناامیدی همراه آن بود. اما در مقابل، «مسئله» یا «پرابلم»، چیزی است که به شکل یک سؤال درمیآید. برای مثال پرسیده میشود: «چگونه میتوان این مسئله را حل کرد؟». در این حالت، عاملیتی برای خود قائل میشوید و امکانپذیری حل مسئله وجود دارد. برای دانشجویان، من این تفاوت را با مثالی توضیح میدهم: فرض کنید یک روز مردی به خانه میآید و همسرش شروع به شکایت میکند که «خانهمان مشکل دارد و باید آن را تغییر دهیم.» اگر مرد ناآگاه باشد، ممکن است بدون تحلیل کافی، پول زیادی قرض کند و خانه را تعویض نماید، ولی مسئله همچنان حل نشود و هزینه بسیار بالایی متحمل شود. اما اگر مرد آگاه باشد، ابتدا میپرسد: «مشکل دقیقاً کجاست؟ آشپزخانه است؟ پذیرایی؟ دکوراسیون؟». سپس به جزئیات میپردازد و متوجه میشود که تنها تلویزیون مشکل دارد. در این حالت، تنها با خرید یک تلویزیون، مسئله به شکلی مؤثر و بدون اتلاف منابع و هزینههای غیرضروری حل میشود.
یک بحث مهم داریم که به ابزارهای ذهنی یا ابزارهای تفکر مرتبط است. یکی از این ابزارها، «باز کردن مسئله» است. وقتی گفته میشود حکمرانی مشکل دارد، باید دقیقاً مشخص شود کجای آن مشکل دارد. منظور از حکمرانی چیست؟ حکمرانی مجموعهای از قوانین و مقررات است و هیچچیز دیگر. بنابراین، باید مشخص شود کدام بخش از این قوانین و مقررات دارای مشکل است. قطعاً همه بخشها نمیتوانند مشکل داشته باشند؛ یعنی اینگونه نیست که همیشه کشور در مسیر سقوط باشد. برخی اقدامات نیز بهدرستی انجام شدهاند. برای مثال، من بر قانون مشخصی به نام «قانون محدوده حریم شهر و روستا»، بند دوم، تمرکز میکنم. اگر بتوانم این بند را تحلیل کنم، واضح است که دارم به یک مسئله مشخص اشاره میکنم. در این حالت، بحران به مسئله و مسئله به سؤال تبدیل شده است. اما اگر توان چنین تحلیلی را نداشته باشیم، در مرحله بحران میمانیم و موضوع را نشناختهایم؛ یعنی تنها شکایت کرده و صرفاً سخن گفتهایم. در خصوص حاشیهنشینی نیز باید به همین شکل عمل کرد. من معتقدم مجموعهای مشخص از قوانین و مقررات وجود دارد که اگر بهعنوان موانع ساختاری استخراج شوند، میتوان راهحلهای مؤثر ارائه کرد. این مسئله تنها مربوط به تصمیمگیریهای روزمره مدیران نیست؛ مشکل اصلی در لایه قوانین و مقررات است، جایی که موانع ساختاری پیشرفت کشور بهصورت پنهان وجود دارد و باید آنها را موشکافی و شناسایی کرد. پس از شناسایی این موانع، مرحله بعدی این است که به مدیران نشان داده شود که این بخش دارای مشکل است و بر اساس آن، اقدام به تغییر و اصلاح شود. مسئله چقدر سادهتر شد. یعنی ابتدا کشف شد که این قانون کارایی ندارد، مرحله بعد این است که این قانون تغییر داده شود. گاهی مقاومت میشود. در اینجا باید عاملان رسمی و غیررسمی همراه شوند و این را مطالبه کنند تا مسئول مربوطه آن را تغییر دهد. در دنیا هم این روند طول میکشد و چیز عجیب و غریبی نیست که تغییر یک قانون ممکن است سالها زمان ببرد. بهعنوان مثال، قانون جوانی جمعیت؛ نسخه قبلی آن مربوط به سال ۱۳۷۲ و نسخه جدید مربوط به سال ۱۴۰۰ است، یعنی نزدیک به سی سال فاصله وجود دارد. البته مدتی هم وقفه بوده، اما از همان دورهای که تلاش شروع شد و خواستند آن را تغییر دهند، فکر میکنم سه یا چهار بار تا صحن مجلس رفته و بازگشته است. پس اینطور نیست که گفته شود حل آن غیرممکن است.
در مورد سؤال دوم شما، اگر به این مناطق به چشم منبع انرژی نگریسته شود و فرض شود عامل اصلی، موانع ساختاری است، با رفع این موانع، اساساً آن حاشیهها اصلاح میشوند و دیگر نیازی به پله واسط نخواهد بود. جامعه خود به زندگی معمول بازمیگردد. درست است که ممکن است یک منطقه ارزانتر باشد؛ برای مثال شوش نسبت به جنتآباد، اما گفته نمیشود شوش حاشیه است. سطح زندگی پایینتر است، نهایتاً همین است و دیگر این مناطق بهعنوان مکانی که بخواهد جرم و خلاف تولید کند یا به معضلی تبدیل شود و نیروی انتظامی هر روز مجبور به مداخله باشد، مطرح نیست.
ظرفیت اجتماعی در مناطق تهران متفاوت است
طبق آمار، هفتاد درصد از زندانیان، حاشیهنشین هستند و این باعث میشود برداشت کنم که عدم بازتوانی این افراد، ناشی از ریشههای اجتماعی و شهری است. به عبارتی، انرژی بالقوه این افراد شاید بهدرستی استفاده نشده است. آنها انرژی دارند که میتوان از آن بهره گرفت، اما واقعیت نشان میدهد که این انرژی گاهی در مسیر منفی به کار گرفته شده است...
در شهر تهران، اگر اشتباه نکنم، مساحت آن حدود بیست و پنج هزار هکتار است. حال اگر میانگین طبقات واحدهای مسکونی را محاسبه کنیم، به عدد دو طبقه میرسیم. یعنی تصور کنید اگر تمام خانهها به شکل یکسان ساخته میشدند، همه تهران تنها شامل ساختمانهای دو طبقهای میگردید. این موضوع نشان میدهد که نوعی عدم توازن بسیار شدید در ساختوسازها حاکم است.
عالمی نیسی: مانند این است که بگوییم هفتاد درصد زندانیان از فقرا هستند. در این صورت، باید فقر را حل کرد. حاشیهنشینی معلول چند عامل ترکیبی است؛ عواملی مانند فقر، سطح پایین سواد، بیکاری و موارد مشابه. همه اینها در کنار هم اثر میگذارند. اینها، انسان هستند؛ اگر شرایط مشابه برای ما هم پیش آید، چه اتفاقی میافتد؟ فرض کنید به شما گفته شود از امروز دیگر شغلی ندارید و فردا هم نمیتوانید در جای دیگری مشغول شوید. حتی اگر وضعیت مالی شما خوب باشد، اگر جای یک مرد بودید، احتمالاً وضعیت برایتان آشفته میشد. یک کارمند اگر حقوقش پنج روز دیرتر پرداخت شود، دچار اضطراب میشود. حال تصور کنید این فشارها بر جامعه وارد شود؛ پیامد آن چه خواهد بود؟ بنابراین، اگر این عوامل را اصلاح کنیم و شرایط اجتماعی و اقتصادی افراد حاشیهنشین بهبود یابد، بهتدریج این معضل کاهش مییابد و انرژی آنها میتواند به مسیر مثبت هدایت شود.
ضمن اینکه، از سوی دیگر نیز باید توجه کرد که در همین مناطق حاشیهای، مانند منطقه لشکرآباد که به آن اشاره میکنم، افرادی در سطح ملی رشد کردهاند. بهعنوان مثال، شیخ عباس کعبی از این منطقه برخاسته است و نمونهای از افراد با تراز بالای اجتماعی و سیاسی محسوب میشود. این مسئله نشان میدهد که این مناطق پتانسیل قابلتوجهی دارند. اگرچه ظاهر این محلات ممکن است نشاندهنده مجموعهای از رفتارهای ناهنجار باشد، اما در بافت اجتماعی داخلی آنها ظرفیتهای قابلتوجهی وجود دارد. بهعنوان نمونه، یکبار شاهد بودم که همسایهای قالی خود را بالای پشتبام گذاشته بود و دزدی آن را برداشت. با اطلاع اهالی محل، تمامی ساکنان بسیج شدند و به دنبال دزد رفتند، تا آنکه قالی در همان نزدیکی رها شد. اگرچه این حادثه ساده به نظر میرسد، اما انسجام و همبستگی جمعی که در آن شکل گرفت، قابل توجه است و نشان میدهد این ظرفیت در مسائل دیگر نیز قابل بهرهبرداری است. در این محله، افراد از وضعیت یکدیگر مطلع هستند و حتی در مناسبتهایی مانند عید فطر، تعاملات و پیوندهای اجتماعی مشهود است؛ اهالی از ابتدای خیابان تا انتهای آن به یکدیگر تبریک میگویند و این نشاندهنده شبکهای از روابط و همبستگی است.
ظرفیت اجتماعی در مناطق تهران متفاوت است. برای مثال، در سعادتآباد جامعهای کمانسجام و جزیرهای مشاهده میشود؛ افراد عمدتاً جدا از هم زندگی میکنند. حتی در مناطقی مانند جنتآباد و بخشهای پایینتر شهر نیز سطح انسجام اجتماعی متفاوت است. این تفاوتها نشان میدهد که هرگونه مداخله یا سیاستگذاری باید با دقت و ظرافت انجام شود و نه بهصورت مصنوعی، مانند تشکیل شوراهای محلی بدون پشتوانه واقعی. تجربیات عملی، از جمله وقایع جنگ دوازده روزه، نشان داده است که جامعه میتواند بهصورت خودکار سازماندهی شود و اقدامات جمعی انجام دهد. این ظرفیت اجتماعی بهویژه در مناطقی که پیشینه طولانی شهری دارند و جزو بخشهای قدیمی شهر محسوب میشوند، بیشتر مشهود است. همچنین، مناطقی که هویت محلی مشخصی دارند، توانایی بیشتری در حل مسائل خود دارند و میتوانند بخش قابل توجهی از مشکلات شهری را با استفاده از این ظرفیتها مدیریت کنند.
/انتهای پیام/