۱۴۰۴/۱۰/۲۹
۱۲:۲۷
کد خبر : ۱۱۷۷۰
بررسی وضعیت انسجام ملی ایرانیان در پساجنگ در گفت‌و‌گو با علی محمدی؛

روایت‌های ناتمام بحران‌ساز است

روایت‌های ناتمام بحران‌ساز است
این جامعه به نظر من مرض قلب ندارد. اختلافاتی که داریم به مرض قلب بازنمی‌گردد، به نقطه تحلیلی ما بازمی‌گردد. یعنی بعد از آن روز، وقتی می‌خواهیم همین حادثه را تحلیل کنیم، بزرگواری که در همین حادثه توییت زده که «من زخم‌خورده جمهوری اسلامی‌ام ولی بااین‌حال پای ایران می‌ایستم» و در مقابل دشمن صهیونیستی اعلام موضع می‌کند، بلافاصله وقتی می‌خواهد همین وحدت را تحلیل کند، ناگهان یک نامسئله‌ای به اسم «دوگانه ملیت و امت‌گرایی» را در میان قرار می‌دهد و می‌گوید ما باید دیگر امت گرا نباشیم و ملی‌گرا باشیم.
علی محمدی جامعه‌شناس : علی محمدی

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ جنگ دوازده‌روزه با اسرائیل، لحظه شگفت‌انگیزِ وحدت ملی ایرانیان را رقم زد؛ انسجامی که بسیاری از تحلیل‌ها را به چالش کشید؛ اما با فروکش‌کردن آتش جنگ، به سرعت جای خود را به واگرایی‌های آشنا داد. چرا این چرخه اتحاد در بحران و تفرقه در آرامش، مدام تکرار می‌شود؟ ما در ضمن گفتگو با حجت‌الاسلام‌والمسلمین علی محمدی - مدیر موسسه «معنا» - تلاش داریم تا ابعاد این رخداد را بررسی کنیم. در ادامه مشروح این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.

 

رفتار حاد سیاسی در عین آرامش

موضوعی که در این مصاحبه می‌خواهیم به آن بپردازیم، بحث از کیفیت انسجام و اتحادی است که پس از جنگ تحمیلی دوازده‌روزه با رژیم صهیونیستی شاهد بودیم. همچنین می‌خواهیم از ریشه‌های برخی اختلافات که پس از فروکش‌کردن جنگ پدید آمد، سؤال کنیم. پیش از ورود به موضوع اصلی می‌خواهیم تحلیل شما را پیرامون اصل این جنگ بدانیم. به این رویداد از زاویه‌های مختلفی نگریسته می‌شود؛ زاویه‌های تمدنی و فلسفه تاریخی، زاویه آخرالزمانی، زاویه اقتصاد سیاسی و... توضیح شما از ابعاد آن چگونه است؟

محمدی: همان‌طور که گفتید، جنگ اخیر مسئله به‌شدت ذی‌وجوهی است و بحثی به این گستردگی را از هر طرف که بنگریم، بخشی از آن مغفول خواهد ماند؛ مگر آنکه بتوان با یک تشریک‌مساعی و با یک عقل جمعی، تمام وجوه آن را احصاء و جمع‌بندی کرد. چند نکته به ذهن من می‌رسد که شاید از آن منظری که مدنظرم است، در بحث تأثیرگذار باشد.

اگر به دوره‌ای رسیده‌ایم که نظم جدیدی تقاضا می‌شود و شرایط امروز ما مستدعیِ یک نظم جدید است، حتماً رفتار جمهوری اسلامی در آن مؤثر بوده است. ما یکی از زمینه‌سازان نظم نوین جهانی هستیم.

یک نکته، رفتار به‌شدت حاد و رادیکال جمهوری اسلامی در عین آرامش و ظاهرِ بی حاشیه آن در وجه جهانی است. رهبر معظم انقلاب در کتاب «انسان ۲۵۰ساله» وقتی می‌خواهند جریان اهل‌بیت (ع) را تحلیل کنند، یکی از نکاتی که بر روی آن دست می‌گذارند و بسیار بر آن تأکید می‌کنند، این است که جریان انبیا و به تبع آن جریان اولیای الهی و از جمله اهل‌بیت (ع)، یک جریان به‌شدت مبارز و کنشگر هستند و به لحاظ سیاسی، رفتاری حاد از خود بروز می‌دهند. این مسئله در قضیه سیدالشهدا (ع) یا امیرالمؤمنین (ع) که به حکومت رسیده بودند و دست به قبضه شمشیر برده بودند، بسیار واضح و قابل‌رؤیت است. اما وقتی به امام سجاد (ع) می‌رسیم، تطبیق این مبارزه حاد سیاسی مقداری سخت می‌شود. وقتی به امام باقر (ع)، امام صادق (ع) یا امام موسی کاظم (ع) می‌رسیم که مدت مدیدی را در زندان هستند و مدت قابل‌توجهی هم در تقیه به سر می‌برند، این رفتار حاد سیاسی چگونه تعبیر می‌شود؟ یا رفتار خود امام رضا (ع) در ده سال اول در دوره حکومت «هارون» که حضرت با واقفیه درگیر هستند هم محل تأمل ماست.

این مبارزه حاد سیاسی یعنی چه؟ ایشان در کتاب «انسان ۲۵۰ساله» بر این نکته تأکید می‌کنند که اگر این مبارزه حاد سیاسی و متزلزل کننده قدرتِ جریانات حاکم نبود، چرا جریان حاکم - از عبدالملک گرفته تا مأمون - حاضر می‌شدند هزینه به‌شهادت‌رساندن اهل‌بیت (ع) را بر خودشان هموار کنند؟ در یک فرایند طبیعی، به ظاهر کار فرهنگی امام صادق (ع) کار را به جایی می‌رساند که «منصور دوانیقی» دیگر نمی‌توانست آن را نادیده بگیرد. ظاهر فعالیت حضرات معصومین، کارِ اجتماعی است. ظاهر کار، کارِ فرهنگی است. ظاهر کار، برگزاری درس، بحث و شاگردپروری است، ولی از همان نقطه، ارکان قدرت و دوائم سیاست طاغوت متزلزل می‌شود و نشانه‌اش، اقدام برای به‌شهادت‌رساندن و حذف فیزیکی اهل‌بیت (ع) است.

 

ایران، قطعه مهم پازل نظم نوین جهانی

از سال ۵۷ تاکنون، در حدود کمتر از ۵۰ سال، جمهوری اسلامی کار را به جایی رسانده است که اسرائیل دیگر توان تحمل ژست «من فقط می‌زنم» را ندارد و مجبور می‌شود به میدان بیاید و بزند؛ آمریکا نیز به‌عنوان پشتیبان آن وارد میدان می‌شود و آن تهدیدی را که سالیان سال و دهه تکرار می‌کرد، جامه عمل می‌پوشاند. من از اینجا به این مسئله نگاه می‌کنم که جمهوری اسلامی دارد درست رفتار می‌کند؛ یعنی در ظاهرِ آرامِ خود، به‌شدت رفتار سیاسیِ حاد و تضعیف‌کننده جریان قدرتِ طرف مقابل را پیش می‌برد. اگر به دوره‌ای رسیده‌ایم که نظم جدیدی تقاضا می‌شود و شرایط امروز ما مستدعیِ یک نظم جدید است، حتماً رفتار جمهوری اسلامی در آن مؤثر بوده است. ما یکی از زمینه‌سازان نظم نوین جهانی هستیم. نمونه‌اش همین تجمیع قدرتی است که آمریکا با سران صهیونیست در کل دنیا انجام می‌دهند تا بتوانند در مقابل این قدرت نوظهور جهانی بایستند؛ به جایی رسیدند که مجبور شدند به یک خط‌قرمز حمله کنند که این خط‌قرمز، بسیار خطرناک است و آن هم حمله نظامی به تأسیسات هسته‌ای کشور است؛ چیزی که شاید در کل تاریخ بی‌سابقه باشد و اگر باب آن گشوده شود، احتمالاً کمتر کشوری و از جمله کشورهای هسته‌ای در امان خواهند ماند. یک بار شما تهدید به بمباران هسته‌ای می‌کنید و یک بار به تأسیسات هسته‌ای یک کشور حمله می‌کنید. اگر این باب باز شود، بی‌تردید آن‌ها در این زمینه آسیب‌پذیرتر از ما خواهند بود.

به نظر من، باید بحث را از اینجا رصد کنیم که نظم نوینی در حال شکل‌گیری است و ما جزء پی‌ریزها و زمینه‌سازان آن هستیم. البته همه عوامل به ما برنمی‌گردد؛ عوامل متعددی وجود دارد؛ از جمله خودِ مقاومت بی‌نظیری که در غزه وجود دارد که به نظرم جزء مؤلفه‌های بسیار جدی است و آن بیداری که در سطح جهانی در فطرت‌های عمومی بشر و ضربه خوردن وجدان عمومی بشریت از جنایت‌های بی‌سابقه تمدن غرب و حمایت‌های بی‌دریغ آن‌ها از اسرائیل به وجود آمده است. خود این مسئله، اساساً یک آشوبی را در سطح جهان ایجاد کرده و یک ولوله‌ای را برپا نموده است. ما الان در سطح بین‌المللی شاهد صحنه‌هایی هستیم که بی‌نظیر است. ما هیچ‌گاه فکر نمی‌کردیم که عده‌ای در آرژانتین - یکی از پایگاه‌های جدی صهیونیست‌ها در آمریکای جنوبی - پرچم ایران را برافراشته کنند و شعار بدهند. ما هیچ‌گاه فکر نمی‌کردیم در یک فستیوال موسیقی در انگلستان با صد یا دویست هزار نفر جمعیت، ناگهان هم «فلسطین باید آزاد شود» و هم «مرگ بر اسرائیل» گفته شود. ما هیچ‌گاه فکر نمی‌کردیم که پرچم ما در کشورهای اروپایی به دست گرفته شود و در کنار پرچم غزه و فلسطین، به‌عنوان نماد آزادی‌خواهی، حق‌خواهی و نماد جریان فطرت بشریت برافراشته شود. این اتفاقات در حال وقوع است؛ اتفاقاتی که هرگز فکرش را نمی‌کردیم. یک زمانی برافراشته شدن پرچم ما در ژاپن، چیزی بسیار دور از ذهن بود و اکنون این اتفاق در حال رخ‌دادن است.

به نظر من این جهان در آستانه یک تحول روحی بسیار بزرگ قرار دارد و این صدای آزادیِ جان‌ها و فطرت‌ها و یک حرکت عمومی در حال شنیده‌شدن است. امیدوارم که ما همچنان درست در این مسیر حرکت کنیم. یکی از زوایای بحث همین‌جاست؛ یعنی زوایای بحث را باید در رابطه با نظم نوینی توضیح داد که ما هم یکی از پازل‌های آن و البته قطعه مهمی از پازل هستیم و با ملت‌های متعددی توانسته‌ایم نسبت برقرار کنیم. اکنون ما دارای سرمایه اجتماعی جهانیِ بی‌نظیری هستیم؛ به شرط آنکه جایگاه خود را بدانیم و به شرط آنکه یمن و غزه را فهم کنیم. ویدئویی از یک شهروند اردنی منتشر شده بود که نشان می‌داد موشک‌های ایرانی از اردن رهگیری می‌شود. این شخص می‌گفت: «من اولین‌بار است که از اردنی بودن خودم خجالت می‌کشم.» ما در مقابل «دولت - ملت مدرن» که جزء دستاوردهای چهارصد‌ساله غرب پس از پیمان «وستفالیا» در ۱۶۴۸ است، یک نحوه از پیوند جهانی جدیدی را رقم می‌زنیم. ما به دنبال پیوندها و پیمان‌های جدید جهانی حرکت می‌کنیم. فهم این پدیده، طلیعه فهم نظم نوین جهانی است.

 

این پیوندی که بیان می‌کنید، به لحاظ ماهوی چه تفاوتی با پیوندهای پیشین دارد؟

محمدی: آنچه امروز به اسم نظم کنونی جهانی قابل رؤیت است، عمدتاً مبتنی بر پیمان‌های رسمی میان دولت‌هاست؛ ولی ما از یک سنخ جدیدی از پیمان‌ها که پیمان‌های میان ملت‌هاست، صحبت می‌کنیم؛ به نحوی که بعضاً اعضای یک ملت در مقابل دولت خود و در اعراض از دولت خود، به آن می‌پیوندند و اگر بخواهند با دولت خود نیز گفتگویی کنند، از این پایگاه با آن گفتگو می‌کنند و آن را پاسخگو کرده و به سؤال می‌کشند. فهم این اتفاق، طلیعه فهم نظم نوین جهانی است. ما در آستانه تحول هستیم؛ تحولی که بیش از آنکه تکنولوژی‌ها و سخت‌افزارها آن را رقم زده باشند، جنگ اراده‌هاست و به نظرم دست‌کم محور بسیار محکمی از آن، غزه است و بدون نسبت با غزه نمی‌توان آن را خوانش کرد. البته ایران به‌شدت در آن مؤثر است و همچنان جزء گلوگاه‌ها و تکیه‌گاه‌های این حرکت است و ان‌شاءالله خواهد بود.

 

ایران به‌مثابه یک ملیت دینی

تصور می‌کنم این تحلیل شما را می‌توان چهارچوبی برای مباحث بعدی قلمداد کرد. از همین منظر اگر بخواهیم به موضوع مورد بحث ورود کنیم، باید گفت که در روز اول و دوم جنگ اتفاقی رخ داد که همه را شگفت‌زده کرد و آن هم بلوغ عجیب مردم ایران در مواجهه با این مسئله بود. برخلاف تمام برآوردها و پیش‌بینی‌ها، ظاهراً ناخودآگاهِ مردم ایران، رفتار خاصی را رقم زد. آن هوشیاریِ ناخودآگاه مردم ایران رفتاری را رقم زد که معادلات را عوض کرد. مسائل حتی در حوزه فرهنگ تغییر کرد؛ به‌نوعی کسانی که در حوزه فرهنگ دنبال حل مسائل بودند، ناگهان در عرض دو روز دریافتند که برخی مسائل عوض شده و مسئله، چیز دیگری شده است. این را شما چگونه تحلیل می‌کنید؟

محمدی: یک قاعده کلی وجود دارد که اگر دیدید از رفتار یک نفر در یک بازه کوتاه بیش از چند بار تعجب کردید، نشانگر آن است که احتمالاً او را خوب نمی‌شناسید. ما ظاهراً در نسبت با ملت ایران چنین هستیم. عمدتاً تحلیلگران ما - حتی نیروهای انقلابی و داخلی - از رفتار ملت ایران زیاد تعجب می‌کنند. من فکر می‌کنم ریشه این امر به این بازمی‌گردد که مردم‌شناسی و ایران‌شناسی ما مقداری ضعیف است. ما در سال ۱۲۸۵ یک نهضت عمومی به اسم «مشروطه» را به ثمر نشانده‌ایم و شاه ایران در اوج قدرت خود، مجبور شده است فرمان مشروطیت را امضا کند. پس از دو سال، مجلس به توپ بسته می‌شود. دوباره مردم ایران قیام می‌کنند و تهران را فتح می‌کنند. سپس آن اتفاق شنیع رخ می‌دهد و شیخ فضل‌الله نوری به شهادت می‌رسد، ولی این حرکت عمومی مردم ایران یک وجه دیگر نیز داشت و آن این بود که احساس می‌کردند به مسئله مشورت‌خواهی و مشارکتشان در امر سیاسی تعرض شده است. دوباره می‌بینیم که پس از شکل‌گیری استبداد صغیر در ۱۲۸۷، یک سال بعد دوباره تهران فتح می‌شود و استبداد صغیر بیش از یک سال طول نمی‌کشد. پس از این، حدود بیست یا سی سال بعد، دوباره در نهضت ملی‌شدن صنعت نفت همین قیام عمومی را مشاهده می‌کنید. سپس دوباره حدود سی سال بعد، همین قیام را در انقلاب اسلامی می‌بینید.

به نظر من این جهان در آستانه یک تحول روحی بسیار بزرگ قرار دارد و این صدای آزادیِ جان‌ها و فطرت‌ها و یک حرکت عمومی در حال شنیده‌شدن است. امیدوارم که ما همچنان درست در این مسیر حرکت کنیم.

ما در دویست سال گذشته، تقریباً هر چهل یا پنجاه سال یک‌بار، یک خیزش عمومی داشته‌ایم. ملتی که این کار را می‌کند، متضمن این امکان است که بتواند به نقطه جوش برسد؛ نقطه جوش انقلاب. انقلاب یعنی اکثریت تأثیرگذار و مؤثر یک ملت، اولویتشان یک چیز می‌شود و همه اختلافات و همه آن چیزهایی که می‌تواند باعث چنددستگی شود را کنار می‌گذارند. یعنی در شرایطی، جامعه ایرانی این قابلیت را دارد که اولویت‌های خود را یکی کند. در نقاطی که امر سیاسی ظهور پیدا می‌کند و مسئله، مسئله دفاع از کیان ایران و کیان اسلام می‌شود، آن نقطه، نقطه‌ای است که ظاهراً ملت ایران نشان داده که این توانمندی را دارد تا به وحدت برسد.

در ماجرای مشروطیت، فتاوایی که صادر شد بر این مبنا بود که «الیوم حمایت از مشروطیت واجب و اهمال در نسبت با آن، در حکم محاربه با امام‌زمان (عج) است.» ما حدود پانزده سال قبل از مشروطیت، نهضت تنباکو را در سال ۱۳۰۹ هجری قمری داریم. نهضت تنباکو مگر چه می‌کرد؟ مسئله این نبود که این امر، حرام شرعی است؛ مسئله این بود که «در حکم محاربه با امام‌زمان (عج) است.» همین الان نیز بسیاری از امور جزء محرمات است ولی مورد وفاق اجتماعی قرار نمی‌گیرد؛ چون مسئله، مسئله دفاع از کیان اسلام و کیان ایران نیست. ولی وقتی مسئله به این نقطه می‌رسد، ملت ایران یک توانمندی عجیبی دارد. «فی تقلب الاحوال، عُلِمَ جواهر الرجال.» در این نقطه است که آن جوهر و گوهر، تابناک شده و به منصه ظهور می‌رسد.

این خصوصیت ملت ایران است. اصلاً ایران یک «ملیت دینی» است. این دوگانه‌ای که به‌صورت ممزوج در ایران شکل‌گرفته و ملیتش با مذهبی بودنش کاملاً عجین است، سابقه تاریخی در جهان ندارد. ما در جامعه‌ای هستیم که در نقاط جوش، ملی‌گرایی و عرق مذهبی با هم گره می‌خورد و می‌تواند یک همبستگی حداکثری ایجاد کند. درحالی‌که شما همین مسئله را وقتی در غرب مطرح می‌کنید، در همان دوره پیمان وستفالیا، وقتی دولت - ملت مدرن می‌خواهد شکل بگیرد، در اعراض از هویت مسیحی و مذهبی خود، دولت - ملتشان را رقم می‌زنند. یعنی در سال‌های ابتدایی ۱۶۰۰ تا منتهی به ۱۶۴۸ که شکل می‌گیرد، حدود سی و چند سال جنگ‌های خونین پروتستان‌ها و کاتولیک‌ها را در اروپا دارید تا در نهایت به این نتیجه می‌رسند که از عنصر مذهبی و مقوم بودن امر مذهبی صرف‌نظر کنیم و آن را از مسئله شهروندی و ملیت خالی کنیم تا دیگر نزاع نکنیم. هر کس هر مذهبی می‌خواهد داشته باشد، آزاد است. درحالی‌که مسئله دولت - ملت در ایران، مخصوصاً در دوره صفویه به بعد، کاملاً با به رسمیت شناخته‌شدن مذهب تشیع تحقق پیدا می‌کند. اصلاً امر ملی در ایران، عجین با امر دینی است. به همین خاطر، در نقطه‌هایی که کیان ایران و کیان اسلام به خطر می‌افتد، ما با دو نیرو می‌توانیم پای کار بیاییم و به همین جهت، وحدت ملی به‌صورت حداکثری شکل می‌گیرد. این مزیت یک جامعه است؛ یک امکان تاریخی که بسیاری از ملت‌ها و دولت - ملت‌های دیگر فاقد آن هستند.

 

ریشه‌های واگرایی؛ چهارچوب حل مسئله خود مسئله‌ساز است

شما به نکته دقیقی اشاره می‌کنید، اما پرسش مهم آن است که با لحاظ این مباحث، چرا این وحدت با فروکش‌کردن آتش جنگ به سرعت میل به واگرایی کرد؟

محمدی: به نظر من، ما با یک غفلت مهم مواجهیم. شما همین وحدت را ملاحظه کنید. شاید تعجب‌برانگیز نبود که بسیاری از کسانی که اکنون در فضاهای مجازی شناخته‌شده هستند مثل بلاگرها، سلبریتی‌ها، هنرمندان، ورزشکاران و کسانی که علوم‌انسانی خوانده‌اند و جزء تحصیل‌کرده‌های این کشور محسوب می‌شوند، از نظر شناختی دور از ذهن عموم ما نبود که در این حادثه بروند و در طرف مقابل بایستند. ولی همان‌طور که شما هم اشاره کردید، آمدند و در طرف کشور جمهوری اسلامی و در واقع طرف ایران ایستادند. اما بلافاصله بعد از این وحدت، همین که دوباره به نقطه توقف آتش می‌رسیم، دوباره واگرایی‌ها شروع می‌شود. چرا؟ می‌خواهم بر یک نکته تأکید کنم. به نظر من می‌رسد که ما در کشور، غیر از آن عده به‌شدت معدودی که با دشمن دست‌به‌یکی می‌کنند و جزء منافقین محسوب می‌شوند، ستون‌پنجم هستند، اطلاعات فروشی می‌کنند و به کشور خود خیانت می‌نمایند - که در این جمعیت ۹۰ میلیونی ما تعداد بسیار اندکی هستند و هرچند کمِ آن هم زیاد است - چالش ما با بخش زیادی از کسانی است که با هم وحدت می‌کنیم و اتفاقاً پس از آن، هم از جریان حزب‌اللهی و هم جریان غیرحزب‌اللهی دوباره واگرا رفتار می‌کنیم. گویی افراد به «التقاط ذهنی» بازمی‌گردند.

ما در دویست سال گذشته، تقریباً هر چهل یا پنجاه سال یک‌بار، یک خیزش عمومی داشته‌ایم. ملتی که این کار را می‌کند، متضمن این امکان است که بتواند به نقطه جوش برسد؛ نقطه جوش انقلاب. انقلاب یعنی اکثریت تأثیرگذار و مؤثر یک ملت، اولویتشان یک چیز می‌شود و همه اختلافات و همه آن چیزهایی که می‌تواند باعث چنددستگی شود را کنار می‌گذارند.

یک ادبیاتی در روایات و آیات در خصوص منافقین دارید که می‌گوید منافقین کسانی هستند که «فی قلوبهم مرض». یعنی مرض قلبی دارند. اما ما می‌بینیم در آن نقطه‌ای که واقعاً نیاز جامعه ما، نیاز ایرانیت ما و نیاز تشیع ماست، جامعه بر روی یک نقطه واحد جمع می‌شود و می‌ایستد. این جامعه به نظر من مرض قلب ندارد. اختلافاتی که داریم به مرض قلب بازنمی‌گردد، به نقطه تحلیلی ما بازمی‌گردد. یعنی بعد از آن روز، وقتی می‌خواهیم همین حادثه را تحلیل کنیم، بزرگواری که در همین حادثه توییت زده که «من زخم‌خورده جمهوری اسلامی‌ام ولی بااین‌حال پای ایران می‌ایستم» و در مقابل دشمن صهیونیستی اعلام موضع می‌کند، بلافاصله وقتی می‌خواهد همین وحدت را تحلیل کند، ناگهان یک نامسئله‌ای به اسم «دوگانه ملیت و امت‌گرایی» را در میان قرار می‌دهد و می‌گوید ما باید دیگر امت گرا نباشیم و ملی‌گرا باشیم. یعنی از همان جا که می‌خواهد به خودش بیندیشد، دچار مسئله‌هاست. جریان حزب‌اللهی نیز وقتی می‌خواهد به همین وحدت برسد، از فردای آن روز که می‌خواهد همین رویداد را توضیح دهد، در تحلیل دچار آسیب می‌شود: «پیروز شدیم یا نشدیم؟ آیا ما کوتاه نیامدیم؟ چرا وسط جنگ آن را تمام کردیم و ادامه ندادیم؟» یعنی از همان جایی که وحدت کردیم، به محض اینکه آن شرایط اضطراری تمام می‌شود، دوباره واگرایی‌ها آغاز می‌شود. ریشه این امر به نظر من به مرض قلب بازنمی‌گردد. مشکل اصلی کشور ما در حال حاضر نفاق نیست، «التقاط ذهنی» است. ما هنگامی که می‌خواهیم از آن وحدت قلبی به وحدت عمل برسیم، یک واسطه وجود دارد که آن «وحدت تحلیل» است و ما در اینجا دچار آسیب هستیم.

ما سالیان سال است که از «التقاط تحلیلی» در روایت صحنه ضربه می‌خوریم. بخش زیادی از آسیب‌های شناختی جامعه به نحو عمومی، از همین نقطه است؛ از نقطه دستگاه تحلیلی و دستگاه محاسبه‌ای که ما به آن کم‌توجهی می‌کنیم. می‌خواهم اینجا را مقداری دقیق‌تر عرض کنم. ما پس از انقلاب اسلامی، پرچمی را به اسم «انقلاب‌فرهنگی» بلند کردیم. انقلاب فرهنگی قرار بود مبتنی بر میراث ما و باتوجه‌به درک درست شرایط، زمان و مکانِ درگیری انقلاب اسلامی و غرب در وِزانِ یک نزاع تمدنی، بتواند عقلانیت مستظهر به تراث دینی و درعین‌حال معقول، کاربردی و ناظر به صحنه را به کشور ما تحویل دهد. ما در این امر کوتاهی کردیم؛ ما امر انقلاب‌فرهنگی را ناتمام گذاشتیم. نمود اصلی مسئله انقلاب‌فرهنگی، مسئله «علوم انسانی اسلامی» است.

شما از متفکرینی مثل مرحوم شهید مطهری، بحث‌های متأخر ایشان نسبت به انقلاب اسلامی را ببینید. شهید مطهری در همان دوران ستم‌شاهی، بر سر مسئله «نظام حقوق زن در اسلام» درگیر است و می‌خواهد توضیح دهد که چارچوب حقوقی اسلام در خصوص خانواده و زن، چگونه متضمن روح کلی آزادی، کرامت، استقلال و آن چیزی است که جزء شعارهای اصلی و فطری دین است. او می‌خواهد آن روح را در این چارچوب حقوقی توضیح دهد.

شما پروژه شهید صدر (ره) در عراق را نگاه کنید. در کتاب «اقتصادنا»، تمام تلاش ایشان این است که آن چارچوب‌ها و به تعبیر خودشان آن «قوام‌دهنده‌های اجتماعی اسلام» را در بستر یک تئوری ارائه دهد: «نظریة التوزیع قبل الانتاج» (نظریه توزیع پیش از تولید) و سپس «نظریة الانتاج» (نظریه تولید). یعنی بر اساس آن چارچوب و قوام‌دهنده‌های اجتماعی و احکام متعالی اسلام، اگر من بخواهم یک شرکت تأسیس کنم، عواملِ سهیم در این پروژه تولیدی هر کدام چه سهمی دارند؟ سهم عوامل تولید چقدر است؟ ایشان اینجا ایستاده تا توضیح دهد که من با این نظام حقوقی می‌توانم آن قوام‌دهنده‌های اجتماعی و ارزش‌های نهادینه‌شده و به ودیعه گذاشته شده در فطرت انسان‌ها را تضمین کنم. اینجاست که اسلام نیاز دارد نظامات اجتماعی را به ما تحویل دهد.

 

پروژه‌های خوبی که امتداد نیافتند

شما پروژه مرحوم شهید بهشتی را ببینید. ایشان بر روی مسئله «تعاونی» می‌ایستد و شعار می‌دهد که «در اسلام، ما نمی‌خواهیم نظام کارمندی یا نظام کارگری درست کنیم. ما می‌خواهیم هر کسی با سرمایه خودش بر روی ابزار کار خودش بایستد.» سپس یک حرف مهم می‌زند: «از نظر ما، هر کسی که حریت اقتصادی ندارد، حریت سیاسی نمی‌تواند داشته باشد. ما می‌خواهیم آدم‌ها را حُرّ اقتصادی کنیم تا از حریت سیاسی‌شان دفاع کنیم.» سپس روی مسئله تعاونی‌ها ایستاده و آن‌ها را به‌عنوان آن نهاد و فناوری اجتماعی دینی که طراحی کرده است و می‌تواند تعادل میان عاملیت و مالکیت را در اقتصاد تأمین کند تا انسان‌ها در امر اقتصادی آزاد باشند، مستقر می‌کند. همچنین پروژه مرحوم «سید منیرالدین حسینی» را ببینید که برای توضیح اینکه آدم‌ها در فضای اقتصاد اگر بخواهند آزاد باشند چه راهی وجود دارد، روی مسئله «شخصیت حقوقی» متمرکز شده و توضیح داده است که چگونه شخصیت حقوقی با این نحوه توزیع قدرتی که دارد، اصل را بر سرمایه و تمرکز سرمایه می‌گذارد و کرامت انسان در ذیل کرامت سرمایه تعریف می‌شود و قوانین به نفع تمرکز سرمایه و سرمایه‌دار است، نه به نفع عامل و کسانی که سرمایه‌های خرد دارند. ما این مسیر را قطع کردیم. بزرگان ما در این موقعیت ایستاده بودند و این مسیر را ادامه می‌دادند.

ما به‌شدت از دهه ۱۳۷۰ به بعد، به جای آنکه ادامه‌دهنده مسیر طراحی فناوری‌های اجتماعی و نظامات اداره در اسلام باشیم، وارد پاسخگویی به شبهات نظری و «جنگ فرهنگی» و بعداً نیز «جنگ شناختی» شدیم. از این فناوری‌ها و ساخت‌های اجتماعی و تأثیر آن‌ها در باورپذیرکردن شبهات دشمن، غفلت کردیم. اکنون نیز که من و شما اینجا نشسته‌ایم، پروژه «جهاد تبیین» بیش از هر چیزی، وام‌گرفتن از نظام الهیاتی برای توجیه صحنه است و واسطه «علوم‌انسانی» که دستگاه نظریِ تحلیلِ شرایط صحنه است، از توصیف‌ها خارج می‌شود؛ هرچند علوم‌انسانی باید مبتنی بر الهیات شکل بگیرد. ما از این امر غفلت می‌کنیم و به همین خاطر، یک اتصال کوتاه از نظام الهیاتی به صحنه برقرار می‌کنیم تا بتوانیم ذهنیت جامعه را همراه سازیم. ما از الهیات مستقیماً برای توجیه و تبیین صحنه استفاده می‌کنیم، درحالی‌که از واسطه علوم‌انسانی که دستگاه نظری و محاسبه است، اعراض و غفلت می‌کنیم. به تعبیر دیگر، نظام الهیاتی وقتی می‌خواهد در صحنه فرهنگ عمومی نهادینه شود، مهم‌ترین واسطه‌اش «فرهنگ تخصصی» است. ما از فرهنگ تخصصی و از تخصص‌ها غفلت می‌کنیم.

ما اگر بخواهیم وفاقمان را حفظ کنیم، باید دستگاه تحلیلی و شناختی جامعه را ارتقا ببخشیم. اکنون دستگاه شناختی جامعه به‌شدت از ناحیه تخصص‌هایی که ما در جمهوری اسلامی مدرکش را می‌دهیم، واگرا رفتار می‌کند.

ما اگر بخواهیم وفاقمان را حفظ کنیم، باید دستگاه تحلیلی و شناختی جامعه را ارتقا ببخشیم. اکنون دستگاه شناختی جامعه به‌شدت از ناحیه تخصص‌هایی که ما در جمهوری اسلامی مدرکش را می‌دهیم، واگرا رفتار می‌کند. اگر اکنون بگویید «من می‌خواهم نگاه جامعه‌شناختی به جامعه داشته باشم»، جامعه‌شناسان پیش‌بینی می‌کردند که کسی در این جنگ استواری نخواهد کرد. اصلاً دستگاه شناختی خودِ جامعه - یعنی جامعه‌شناسی - اکنون عامل اختلاف ماست. آن بزرگواری که از آبرویش گذشته و کنار جمهوری اسلامی ایستاده، چون نمی‌داند که در نهایت پیروز می‌شویم یا نه، وقتی جنگ تمام می‌شود بلافاصله واگرا رفتار می‌کند، چون تحلیلش واگراست. او علوم‌انسانی خوانده، توسعه خوانده، جامعه‌شناسی و اقتصاد خوانده است. از طرف دیگر جریان‌های حزب‌اللهی نیز که اساساً وقعی به علوم‌انسانی و فرمت آن نمی‌گذارند؛ یعنی نظام الهیاتی خود را پشتوانه یک روایت قاعده‌مند از امر تاریخی - اجتماعی نمی‌کنند تا بتوانند یک دیسیپلین علمی قابل‌فهم ارائه دهند. بخش زیادی از تمسک‌های ما به آیات و روایات در این صحنه‌ها، توسط عامه مردم در شبهه‌های مصداقی است. صحنه هنوز به نحو تاریخی روایت نشده، اما آیه بر آن تطبیق داده شده است. ابتدا باید صحنه را روایت کرد.

بنابراین، هم کسانی که از علوم‌انسانی به‌خاطر مسموم بودنش اعراض می‌کنند و هم کسانی که به علوم‌انسانی مدرن دل داده‌اند، هر دو در این شقه شقه کردن وحدت اجتماعیِ پس از آن وحدت معجزه‌آسا، سهیم هستند. ما به یک دستگاه شناختی و یک دستگاه محاسباتی علمی نیاز داریم که بتواند پدیده‌های اجتماعی ما را مبتنی بر الهیات توحیدی‌مان، به‌صورت منضبط و اجتماعی روایت کند و قابل تفاهم باشد. ما در فقدان چنین موقعیتی از نظر عقلانیت هستیم. به همین خاطر، آنجایی که مسئله حاد و وجودی می‌شود، آدم‌ها از آن لباس تخصص خود بیرون می‌آیند و در یک دستگاه محاسباتیِ مبتنی بر تنظیمات اولیه رفتار می‌کنند و به‌شدت همگرا می‌شوند؛ «فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال». ولی بلافاصله پس از آن، چه جریان روشنفکری و چه جریان حزب‌اللهی ما، وقتی می‌خواهیم مبتنی بر تخصص خود روایت کنیم، واگرا رفتار می‌کنیم؛ بقای آن وحدت، در گرو برخورداری از چنین دستگاه محاسباتی است و امروز، اتفاقاً روز تفاهم بر سر همین موضوع به‌عنوان مسئله اصلی است.

 

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :