۱۴۰۴/۱۱/۱۸
۱۶:۳۳
کد خبر : ۱۲۰۱۶
مهارت‌های استراتژیک کشورهای پیشرو در «دنیای جدید» به هژمونی آمریکا پایان می‌دهد؟

غرب به‌مثابه قمارباز در حال باخت است

غرب به‌مثابه قمارباز در حال باخت است
روابط اقتصادی و تجاری خشک خواهند شد؛ قدرت نظامی پرهزینه قادر به حفظ خود نخواهد بود؛ غرب تبدیل به یک ویرانه پرهیاهو و متروک خواهد شد (یا شاید همین حالا هم شده است). تنها سؤال این است که آیا دست‌نشانده‌های دسته اول و دسته دوم و دست‌نشانده‌های خرد به دنبال ارباب خود به درون این فروپاشی خواهند رفت؟

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ فرانکو مالوبرتی [1] -استاد بازنشسته در دپارتمان مهندسی برق، کامپیوتر و بیومدیکال دانشگاه پاویا ایتالیا- است. او همچنین استاد افتخاری دانشگاه ماکائو چین است، جایی که در سال ۲۰۲۳ مدرک دکترای افتخاری به او اعطا شد. او در ۲۱ ژانویه ۲۰۲۶ در مقاله‌ای در وب‌سایت ComeDonChisciotte به بررسی نظم آینده جهان پرداخته و عنوان می‌کند که پایان سلطه هژمونیک و جدایی کامل بین غرب و «دنیای جدید» اجتناب‌ناپذیر است و با توجه به حرکات یک پوکربازِ پرمدعا که درگیر یک بازی شطرنج شده است، از نظر زمانی بسیار نزدیک است.

 

سرنوشتِ دست‌نشانده‌های وفادار به غرب

مدتی پیش مقاله‌ای با عنوان «آینده‌ای که خواهد آمد» [2] نوشتم و در آن به سه شکل قدرت اشاره کردم که هژمونی ایالات متحده را سرپا نگه داشته‌اند؛ هژمونی‌ای که توسط دست‌نشاندگان دسته اول، دست‌نشاندگانِ رده دوم و دست‌نشاندگانِ خُرد حمایت می‌شود. در باب این نظامِ ارباب و رعیتی، برای درک سلسله‌مراتب و پیوندهای وابستگی، کافی است به تعداد پایگاه‌های ایالات متحده در کشورهای مختلف نگاهی بیندازیم.

[با تعابیر موجود در تجربه و اقتصاد سیاسی قرون‌وسطی] واسال‌ها[3] یا دست‌نشاندگان دسته اول (بزرگ دست‌نشاندگان)، کشورهایی هستند که کمتر از ده پایگاه آمریکایی دارند؛ اما وسعت سرزمینی زیادی دارند (مانند کانادا، استرالیا و عربستان سعودی). والواسوری‌ها[4] یا دست‌نشاندگان دسته دو کشورهای کوچک‌تری هستند که معمولاً بین ۵ تا ۱۰ پایگاه دارند؛ از جمله بریتانیا، اسپانیا و نروژ.

کشورهای آفریقایی با وجود میزبانی پایگاه‌های نظامی، از این رقابت کنار گذاشته شده‌اند. و در نهایت، خرده دست‌نشانده‌ها یا والواسینی‌ها[5] ، یعنی کشورهایی با بیش از ۲۶ پایگاه در خاک ملی خود: در این گروه ایتالیا (که پذیرای حدود ۱۲۰ تأسیسات نظامی آمریکا و ناتو و بیش از ۱۲۰۰۰ سرباز آمریکایی است)، آلمان، ژاپن و کره جنوبی قرار دارند. در نیمه‌راه میان دو دسته آخر، کشورهای دیگری در اروپا، آسیا و آمریکای لاتین جای گرفته‌اند. نقشه ذیل همچنین «جنوب جهانی[6]» را نشان می‌دهند؛ منطقه‌ای که فاقد پایگاه‌های نظامی آمریکا بوده و اکنون در تقابل با غرب قرار گرفته است.

غرب و وضعیت اکراهی؛ پایان ناگزیر سلطه هژمونیک

این ساختار سلسله‌مراتب شبه فئودالی به هژمون (قدرت مسلط) اجازه می‌دهد (می‌داد) تا کنترل قلمروها، بسیج نیروها یا تفویض مسئولیت‌ها را در دست داشته باشد. همچون قرون‌وسطی، دست‌نشانده بزرگ در ازای وفاداری به ارباب، از حفاظت و مزایایی برخوردار می‌شوند (هرچند همیشه کمتر از آنچه باید اهدا کنند). دست‌نشانده درجه دوم[7]، مانند دسته اول[8] نیست، نیست و به علت درجه دوم بودن خویش مجبور است که بسیار بیشتر از آنچه دریافت می‌کند، بپردازد. دست‌نشانده‌های خرد؛ مانند مزدوری حقوق‌بگیر است که باید مطلقاً وفادار باشد، و فقط به تشویق ارباب و کمک‌های ناچیز آن دل‌خوش کرده و بسنده نماید.

شکل و فرم‌های مختلف قدرت که در مقاله قبلی بدان اشاره شده به سه دسته نظامی، اقتصادی و «نرم» تقسیم شدند. فرسایش این سه شکل قدرت، اساس افول غرب است. پیش‌بینی این بود که این افول نسبتاً کند خواهد بود، چرا که فروپاشی قدرت اقتصادی و «نرم» زمان‌بر است. پیش‌بینی برای نظم نهایی این بود که جنوب جهانی که «دنیای جدید» نامیده می‌شود، رویکرد زیر را اتخاذ کند:

«دنیای جدید دیگر روابط اقتصادی، مالی و تجاری با «غول‌ها» نخواهد داشت. قاعده این است: به دیو غذا ندهید، زیرا اگر به دیو غذا بدهید، دیری نمی‌گذرد که خود خوراک دیو خواهید شد. و این تنها راه رهایی از هژمونی غرب است. تلاش‌های بسیاری صورت گرفت تا به غرب فهمانده شود که فضا برای همه وجود دارد، اما همه آن‌ها ناکام ماند.»

مسیر به‌سوی آن نظم نهایی مشروط به رشد اقتصادی جنوب، استقلال تکنولوژیک، آگاهی از ماهیت «قلدرمآبانه» غرب و پایان قدرت اقتصادی، نظامی و قدرت نرم آن بود.

شتابی که توسط «سیاست» ترامپ و دست‌نشاندگان دسته اول و نگون‌بخت اروپایی تحمیل شد، شرایط محیطی را تغییر داد و مسیر ارباب، دست‌نشانده‌های درجه اول و سایر دست‌نشاندگان را به‌سوی پرتگاه سرعت بخشید.

جنبه‌ای که در مقاله قبلی به آن پرداخته نشد، مهارت استراتژیک و فوق‌العاده کشورهای پیشرو در «دنیای جدید» بود.

 

مهارت استراتژیک کشورهای پیشرو در دنیای جدید

توانمندی برجسته چینی‌ها در برنامه‌ریزی‌های بلندمدت و تفکر آنان در مبحث استراتژیک و یا توانمندی بالای هندی‌ها در استدلال انتزاعی و حل مسائل پیچیده و در نهایت، فرهنگ روسی که تفکر استراتژیک و توانایی حل مسائل پیچیده را ارج می‌نهد هیچگاه در نظر گرفته نشده است. در مقابل، آمریکایی‌ها با وجود مشارکت‌های فردی در توسعه منطق ریاضی، پایه ضعیفی در منطق شناختی دارند؛ توانایی آن‌ها بیشتر در ریسک‌پذیری، بلوف‌زدن و حیله‌گری و بروز واکنش‌های آنی و نسنجیده متمرکز است. درست به‌مثابه قماربازی که در حال باخت است.

توانمندی برجسته چینی‌ها در برنامه‌ریزی‌های بلندمدت و تفکر آنان در مبحث استراتژیک و یا توانمندی بالای هندی‌ها در استدلال انتزاعی و حل مسائل پیچیده و در نهایت، فرهنگ روسی که تفکر استراتژیک و توانایی حل مسائل پیچیده را ارج می‌نهد هیچگاه در نظر گرفته نشده است. در مقابل، آمریکایی‌ها با وجود مشارکت‌های فردی در توسعه منطق ریاضی، پایه ضعیفی در منطق شناختی دارند؛ توانایی آن‌ها بیشتر در ریسک‌پذیری، بلوف‌زدن و حیله‌گری و بروز واکنش‌های آنی و نسنجیده متمرکز است.

برخورد میان این دو رویکرد کاملاً متضاد در تعریف استراتژی‌ها، منجر به تحولاتی شده که اکنون شاهد آن هستیم. علاوه بر این، باید وضعیت دراماتیک بدهی‌های غرب را در نظر گرفت؛ جنبه‌ای که در مقاله قبلی به‌اندازه کافی به آن پرداخته نشد. باید گفت که این خودِ بدهی نیست که اهمیت دارد، بلکه «سود بدهی» مهم است.

سرمایه‌گذاران بزرگ (به عبارتی نزول‌خواران مدرن) به خوبی می‌دانند که بدهی قابل بازپرداخت نیست، چرا که بسیار فراتر از تولید ناخالص داخلی کل کشورهاست. در عوض، این بهره‌ها هستند که اهمیت دارند، چرا که مرتباً پرداخت می‌شوند و احتمالاً به افزایش بدهی کمک می‌کنند. در نتیجه، کاهش بدهی غیرضروری یا حتی مضر است.

آنچه اهمیت دارد، سنجش توانایی پرداخت بهره‌هاست. تنها زمانی که وضعیت به استخوان برسد، طلبکاران شریان را کلاً قطع می‌کنند، اما این آخرین راه چاره است. وقتی کسی شروع به خلاص‌شدن از شر بدهی می‌کند، بلافاصله کسانی که نفعشان در حفظ این «ترفند پانزی» است، اقدام به خرید می‌کنند تا از فروپاشی جلوگیری کنند. نمودارها نشان می‌دهند که هم‌زمان با فروش اوراق خزانه‌داری آمریکا توسط چین، خریدی معادل توسط «مرکز مالی لندن» انجام شده است[9].

۱. اهمیت «بهره» به‌جای «اصل پول»

در سیستم مالی فعلی، اصلاً مهم نیست که آمریکا بتواند آن کوه عظیم بدهی (اصل پول) را پس بدهد (چون همه می‌دانند که نمی‌تواند). تنها چیزی که برای طلبکاران مهم است، این است که آمریکا بتواند سود (بهره) این بدهی‌ها را سروقت پرداخت کند. مثل کسی که وامی گرفته و فقط قسط‌های سودش را می‌دهد، نه اصل وام را.

۲. دوشیدن تا آخرین قطره

طلبکاران (سرمایه‌گذاران بزرگ) تا زمانی که بتوانند از این کشور سود بگیرند، به وام‌دادن ادامه می‌دهند. آن‌ها تنها زمانی "شیرِ وام" را می‌بندند (یا به‌اصطلاح فیوز را می‌پرانند) که مطمئن شوند آن کشور کاملاً ورشکسته شده و دیگر حتی یک دلار هم ندارد که این کار آخرین راه چاره است؛ چون اگر این کار را بکنند، بازی تمام می‌شود.

۳. نجات سیستم به روش «پانزی» (کلاهبرداری هرمی)

نکته اصلی اینجاست: نویسنده می‌گوید اقتصاد آمریکا یک طرح‌واره پونزی[10] است (سیستمی که با پول جدید، بدهی قدیم را می‌دهد). وقتی کشوری مثل چین (که مخالف سیاست‌های آمریکاست) تصمیم می‌گیرد اوراق‌قرضه آمریکا را بفروشد و از شر آن‌ها خلاص شود، طبیعتاً باید ارزش دلار و اقتصاد آمریکا سقوط کند. اما این اتفاق نمی‌افتد. چرا؟

چون بلافاصله کسانی که منافعشان در سرپا نگه‌داشتن این سیستم است (در اینجا «سیتیِ لندن» یا مرکز مالی انگلیس)، وارد میدان می‌شوند و همان مقدار بدهی که چین فروخته را می‌خرند.

نویسنده می‌گوید که «اقتصاد آمریکا روی یک حباب بنا شده است. طلبکاران فقط دنبال گرفتن سود وام‌ها هستند و نه بازگشت اصل پول. وقتی کشوری مثل چین سعی کرد با فروختن بدهی‌های آمریکا به این کشور ضربه بزند، متحدان آمریکا (مثل انگلستان) فوراً آن بدهی‌ها را خریدند تا نگذارند این سیستم کلاهبرداری (پانزی) فروبپاشد و ظاهر ماجرا حفظ شود.»

این کوتوله‌های اقتصادی شاید حریص باشند، اما احمق نیستند. مشکل جدی زمانی خواهد بود که ژاپن تصمیم بگیرد یوغ آمریکا را از گردن بردارد و احتمالاً دو بمب کوچکی را که حدود هشتاد سال پیش بر سرش ریخته شد، به یاد آورد. خطر وحشتناک است، اما خوشبختانه با انتصاب «سانائه تاکایچی»ِ هوادارِ آمریکا به‌عنوان نخست‌وزیر (همان کسی که یخ به اسکیموها می‌فروشد)، این خطر به‌تعویق‌افتاده است. آنچه گفته شد، سناریویی است که شاید استراتژی عجیب آمریکا را توجیه کند.

غرب و وضعیت اکراهی؛ پایان ناگزیر سلطه هژمونیک

تصور می‌شود که فشار طلبکارانِ حریص بسیار زیاد است و توانایی ایالات متحده برای پرداخت بهره‌ها بسیار متزلزل. «دوستانِ شریک دزد و رفیق قافله» ما (کنایه از متحدان فرصت‌طلب)، اما دوستان واقعی آمریکا، یعنی همان‌هایی که کارنامه‌های اعتباری کشورها را صادر می‌کنند (مانند Moody’s یا S&P)، اطمینان می‌دهند که چشم‌انداز آمریکا باثبات است، اقتصاد مقاوم و معتبر است و سیاست پولی مؤثر دارد؛ بدهی (که اکنون بدون احتساب بدهی‌های خانوارها و شرکت‌ها به ۳۸.۶۱۸ میلیارد دلار رسیده [11]) چیزی نگران‌کننده نیست، حتی اگر سقف بدهی دولتی در سال ۲۰۲۵ به ۴۱.۱ تریلیون دلار افزایش‌یافته باشد. در عوض، دوستان زرنگ و فرصت‌طلب ما با خجالت و ترس رتبه اعتباری را از Aaa به Aa1 کاهش می‌دهند (یعنی از ظرفیت استثنایی به ظرفیت عالی برای پرداخت بدهی به عبارتی این آقایانِ زرنگ، برای اینکه دهان منتقدان را ببندند، آمدند یک تغییر خیلی جزئی و بی‌اهمیت در نمره اعتباری آمریکا دادند. انگار که بخواهند بگویند آمریکا قبلاً «فوق‌العاده» بود، حالا شده «عالی»! در حالی که در واقعیت، کشتی دارد غرق می‌شود، اما آن‌ها فقط جای صندلی‌ها را عوض کرده‌اند تا کسی نترسد.»

منطقی است فکر کنیم که طلبکارانِ حریص به تعارفات مؤسسات رتبه‌بندی بسنده نمی‌کنند، بلکه خواهان اثبات‌های ملموس‌تری هستند؛ و دقیقاً دولت ترامپ متعهد است و تلاش کرده تا توانایی پرداخت بهره‌های بدهی را از طریق مجموعه‌ای از عملیات‌های گستاخانه به این خون‌آشام‌ها ثابت کند.

عملیات اول: افزایش تعرفه‌های واردات با بهانه‌های گوناگون بود. طبق گزارش بانک جهانی، میانگین تعرفه وزنی در سال ۲۰۲۲ برابر با ۱.۵ درصد بود. با تعرفه‌های اعمال‌شده و برنامه‌ریزی‌شده، تخمین زده می‌شود که این رقم به ۱۵.۸ درصد برسد. نتیجه‌ای قابل‌توجه، چرا که طبق آمار خزانه‌داری آمریکا، درآمد حاصله در سال ۲۰۲۵ برابر با ۲۸۷ میلیارد دلار بوده که حدود سه برابر سال قبل است. در عوض، ساعتی که بدهی را می‌شمارد همچنان افزایشی مداوم و حتی شدیدتر را نشان می‌دهد. اینکه این سیصد میلیارد دلار کجا رفته، معلوم نیست. به نظر می‌رسد که این باج‌گیری جهانی، همراه با آنچه هر خانواده آمریکایی می‌پردازد (۱۱۰۰ دلار در سال ۲۰۲۵ و ۱۵۰۰ دلار در سال ۲۰۲۶) تنها به‌عنوان ویترینی برای نشان‌دادن توانایی پرداخت بدهی عمل کرده است. [12]

عملیات دوم: خفه کردن ونزوئلا بود؛ کشوری غنی از نفت و منابع که به آدم‌ربایی غیرقانونی مادورو ختم شد و علاوه بر موارد دیگر، به قیمت جان حدود صد نفر تمام شد (که در مقایسه با کشتار در نوار غزه ناچیز است). ماجرای ونزوئلا با بمباران نیجریه که آن هم دست بر قضا، غنی از نفت و منابع است، همراه شد. هر دو ماجرا تقریباً شکست خوردند، اما مانند عملیات اول، به‌عنوان ویترین عمل کردند، هرچند کمی ترک‌خورده.

عملیات سوم: مربوط به تصاحب گرینلند است. بهانه، امنیت ایالات متحده است (و امنیت کشورهای همسایه مهم نیست؟)، اما در واقعیت هدف این است که به طلبکاران نشان دهند که «هر چه قدرت بخواهد همان می‌شود و جای پرسشی نیست». بدیهی است: در برابر چنین قدرتی، چه کسی می‌تواند تمدید اوراق خزانه را رد کند و چه کسی می‌تواند از پناه‌بردن به دلار امتناع ورزد؟ برعکس، با قانون «لایحه بزرگ و زیبا» که تسهیلات گسترده‌ای ارائه می‌دهد، بدهی می‌تواند با خوشحالی ۳۳۰۰ میلیارد دلار در ده سال رشد کند و از مرز پیش‌پاافتاده ۴۰ هزار میلیارد بگذرد. چه اهمیت دارد! آیا این هم یک ویترین دیگر است؟

غرب و وضعیت اکراهی؛ پایان ناگزیر سلطه هژمونیک

ایران، کشوری که فرق می‌کند

بسیاری می‌پرسند چرا رهبران «دنیای جدید» واکنش نشان نمی‌دهند و به نظر می‌رسد رفتارهای قلدرمآبانه را منفعلانه می‌پذیرند. شاید این مشاهدات مانند نگاه یک آماتور باشد که تماشاگر یک بازی شطرنج است. حرکات احمقانه به نظر می‌رسند، اما در واقعیت، بازیکنِ جسور و پرمدعا خود را در وضعیت «اکراه» گرفتار کرده است؛ اصطلاحی در شطرنج که نشان می‌دهد هر حرکتی که انجام شود، وضعیت را بدتر می‌کند.

حتی تهدیدهای تا حدی لاف‌زنانه علیه ایران نیز می‌تواند به همین ضرورت اشاره داشته باشد. با این حال، این موضوع در زمینه پیچیده‌تری قرار می‌گیرد که جلوتر بررسی خواهد شد. بسیاری می‌پرسند چرا رهبران «دنیای جدید» واکنش نشان نمی‌دهند و به نظر می‌رسد رفتارهای قلدرمآبانه را منفعلانه می‌پذیرند. شاید این مشاهدات مانند نگاه یک آماتور باشد که تماشاگر یک بازی شطرنج است. حرکات احمقانه به نظر می‌رسند، اما در واقعیت، بازیکنِ جسور و پرمدعا خود را در وضعیت «اکراه» (Zugzwang) گرفتار کرده است؛ اصطلاحی در شطرنج که نشان می‌دهد هر حرکتی که انجام شود، وضعیت را بدتر می‌کند و با وجود اینکه حرکت مؤثری در دسترس نیست، مسیر به سمت مات شدن حتمی است.

به سه شرط بازگردیم. قدرت «نرم» که برای حفظ هژمونی بنیادین است و بر روی به‌اصطلاح «نظم مبتنی بر قوانین» بنا شده، با اقدامات نامشروعی که هیچ قانونی را رعایت نکرده‌اند (مگر قوانین به نفع خودشان)، متلاشی شده است. رفتار قلدرمآبانه برای کل جمعیت جهان آشکارتر است به جز چاپلوسان اروپایی. پاسخ‌های رهبران «دنیای جدید» مطابق با استراتژی‌های پیچیده شطرنج است. یک شطرنج‌باز خوب اجازه نمی‌دهد پیاده‌اش بی‌دلیل حذف شود: از دست دادن یک پیاده برای یک بازیکن خوب همیشه در راستای رسیدن به هدفی بزرگ‌تر و مشخص‌تر است و آماتوری که تماشا می‌کند و شاید حتی حریف، حتی از دور هم نمی‌تواند استراتژی بازیکن خوب را تصور کند. به همین دلیل می‌توان فرض کرد که عدم مداخله در نوار غزه، سوریه یا ونزوئلا معادل قربانی‌کردن یک پیاده است.

مداخله برای مقابله با اشکال آشکارِ قساوت جنایت‌کارانه، مستلزم صرف منابع و بدون داشتن هرگونه تضمینی که این قساوت‌ها که بر همگان واضح و مبرهن است، مجازات شوند. در عوض، مجازات نهایی همان «کیش و مات» خواهد بود. قربانی‌کردن پیاده (غم‌انگیز اما کاربردی) یک عملیات اکراهی است، زیرا به نابودی «قدرت نرم» غرب کمک می‌کند. در غرب همه کاری می‌کنند تا جنایات را پنهان کنند، چرا که روزنامه‌نگاری به تبلیغاتِ قدرت تبدیل شده که توسط جاعلانی کم‌خرد اداره می‌شود، اما «دنیای جدید» می‌بیند و وحشت‌زده می‌شود.

تعرفه‌ها نیز مسیری به‌سوی زوگزوانگ[13] هستند. آن‌ها درآمدهای فوری نامشروعی ایجاد می‌کنند، اما به جمعیت خودِ کشورِ تحمیل‌کننده تعرفه نیز آسیب می‌رسانند و در میان‌مدت، جریان کالاها را تغییر مسیر داده و توافقات تجاری جایگزین را تشویق می‌کنند.

 یک مثال، توافق اخیر بین کانادا و چین برای واردات ۴۹۰۰۰ خودروی الکتریکی است که با صادرات کانادا، مانند نخود زرد، جبران می‌شود: معامله‌ای به ارزش حدود ۷۰۰ میلیون دلار در سال. ظاهراً این تصمیم در زمان مناسب گرفته شده است، چرا که کشاورزان اکنون در حال برنامه‌ریزی برای کاشت هستند.

قدرت نظامی غرب قابل‌توجه است، هرچند پر از گزافه‌گویی و اتلاف عظیم پول است. فرسایش آن کار آسانی نیست، اما روسیه که صبرش از پیشروی مداوم ناتو به‌سوی مرزهایش لبریز شده، نتایج عالی کسب می‌کند. نکته جالب این است که اهداف، آن فتوحات برق‌آسایی نیستند که مفسران احمق پیش‌بینی می‌کردند؛ اهداف از ابتدا اعلام شده بودند: غیر نظامی‌سازی و نازی‌زدایی، همان‌طور که پوتین به‌وضوح گفت.

پاتکِ چین در پاسخ به تعرفه‌های زوگزوانگ، هوشمندانه است. پاسخ با تعرفه‌های دیگر داده نمی‌شود، بلکه راه‌حلی دردناک‌تر و کاربردی‌تر برای هدفی کلی‌تر پیدا می‌شود: ارسال این پیام که «برتری تکنولوژیک شما، غولی با پاهای گلی است». در واقع، صادرات خاک‌های کمیاب (عناصر نادر خاکی) که برای تکنولوژی‌های پیشرفته حیاتی هستند، مسدود می‌شود و برای محصولاتی که حتی درصدهای ناچیزی از خاک‌های کمیاب چینی دارند، مجوزهای ویژه درخواست می‌شود.

قدرت نظامی غرب قابل‌توجه است، هرچند پر از گزافه‌گویی و اتلاف عظیم پول است. فرسایش آن کار آسانی نیست، اما روسیه که صبرش از پیشروی مداوم ناتو به‌سوی مرزهایش لبریز شده، نتایج عالی کسب می‌کند. نکته جالب این است که اهداف، آن فتوحات برق‌آسایی نیستند که مفسران احمق پیش‌بینی می‌کردند؛ اهداف از ابتدا اعلام شده بودند: غیر نظامی‌سازی و نازی‌زدایی، همان‌طور که پوتین به‌وضوح گفت. او درباره اوکراین صحبت می‌کرد، اما در واقع منظورش غرب بود. غیر نظامی‌سازی یعنی تمام‌کردن ذخایر تسلیحاتی و خنثی‌کردن ارتش‌ها. نازی‌زدایی به معنای حذف ایدئولوژی نیست، بلکه حذف حاملان آن است.

این دو هدف تا سطح خوبی محقق شده‌اند، با توجه به کاهش قابل‌توجه ذخایر تسلیحاتی، مانند ذخایر موشک‌های پاتریوت که در اسرائیل نیز هدر رفتند و کمبود سایر سیستم‌ها برای جنگ‌افروزی.

برای خنثی‌سازی ارتش‌ها، باید منتظر ماند تا آن‌ها وارد میدان شوند و ظاهراً تمایل چندانی ندارند. ارسال بی‌رویه تسلیحات که به طور سیستماتیک توسط بمباران‌های روسیه نابود می‌شوند، حرکتی است که به زوگزوانگ منجر می‌شود. هدف نازی‌زدایی نیز نتایج قابل‌توجهی داشته است، هرچند سرکردگان که کمی لرزان هستند، در مخفیگاه‌ها پنهان مانده‌اند. به هر حال، قدرت نظامی اکنون لرزان است. قلدری‌کردن برای کشورهای ضعیف آسان است، اما رویارویی با رهبران «دنیای جدید» چیز دیگری است.

غرب و وضعیت اکراهی؛ پایان ناگزیر سلطه هژمونیک

بحث در مورد ایران اما جداست. این کشور معادل یک پیاده در صفحه شطرنج نیست، بلکه یک فیل یا شاید یک رخ است. به همین دلیل، شطرنج‌باز اجازه نمی‌دهد آن را به‌آسانی از دست بدهد. هرگونه تهدید احتمالی با دقت تحلیل می‌شود و مقابله با وسواس تدارک دیده می‌شود. بنابراین تصور می‌شود که همان‌طور که در جنگ موسوم به ۱۲ روزه نشان داده شد، واکنش پس از یک حمله غافلگیرانه می‌تواند برای اسرائیل و پایگاه‌های آمریکا (و شاید ناوها و ناوهای هواپیمابر) فاجعه‌بار باشد. به عبارتی هر واکنشی می‌تواند وضعیت را از آن چه که هست بدتر نماید و منجر به زوگزوانگ نظامی می‌شود، لذا هوشیاری ایجاب می‌نماید که فعلاً اجتناب شود. در عوض، حرکتی به‌سوی زوگزوانگ «کلاسیک» که انقلاب رنگی نامیده می‌شود، اخیراً با نوآوریِ استفاده از تعداد نامتناسبی ترمینال استارلینک (که بعداً هزاران عدد از آن‌ها مصادره شد) برای هماهنگی شورش‌ها انجام شد. پاتک این بود که اتصالات ماهواره‌ای غیرفعال شود، چیزی که آمریکایی‌ها آن را ناپسند دانستند و کم‌وبیش استدلال کردند که اینترنت مانند نان شب است. باید فرض کرد که استفاده از استارلینک پیش‌بینی شده بود و تدابیر متقابل از قبل آماده بود. به عبارتی، حرکتِ «انقلاب رنگی» در کمین بود تا آن را به‌سوی زوگزوانگ هدایت کنند.

موارد فوق نشان می‌دهد که پایان سلطه هژمونیک و جدایی کامل بین غرب و «دنیای جدید» اجتناب‌ناپذیر است و با توجه به حرکات یک پوکربازِ پرمدعا که درگیر یک بازی شطرنج شده است، از نظر زمانی بسیار نزدیک است. روابط اقتصادی و تجاری خشک خواهند شد؛ قدرت نظامی پرهزینه قادر به حفظ خود نخواهد بود؛ غرب تبدیل به یک ویرانه پرهیاهو و متروک خواهد شد (یا شاید همین حالا هم شده است). تنها سؤال این است که آیا دست‌نشانده‌های دسته اول و دسته دوم و دست‌نشانده‌های خرد به دنبال ارباب خود به درون این فروپاشی خواهند رفت؟ شاید دست‌نشانده‌های دسته اول که هوشیارتر از بقیه هستند، خود را نجات دهند.

در مورد دو دسته دیگر تردیدهایی وجود دارد. ایتالیا، به‌عنوان یک دست‌نشاندۀ خُرد، اکنون وفادارانه از ارباب پیروی می‌کند. می‌تواند نجات یابد اگر موفق شود از بندهایی که او را پیچیده‌اند رها شود و شروع به فکرکردن به منافع خود کند، و به «دنیای جدید» به‌عنوان فرصتی نگاه کند که باید در هوا قاپید؛ فرصتی که افسوس، به‌سرعت ناپدید خواهد شد.

 

[1] Franco Maloberti

[2] https://comedonchisciotte.org/il-futuro-che-verra/

[3] vassalli

[4] valvassori

[5] valvassini

[6] Sud del mondo

[7] این اصطلاح از کلمه لاتین قرون وسطایی vassus vassorum (واسالِ واسال‌ها) گرفته شده است.

[8] در نظام فئودالی قرون وسطی، به یک واسالِ واسال، والواسور (یا گاهی والواسینو) گفته می‌شد که نمایانگر یک طبقه متوسط ​​یا پایین‌تر از هرم فئودال بود. این اربابان محلی از واسال‌های بزرگ (کنت‌ها، دوک‌ها) یا مستقیماً از خود والواسورها مزایا یا تیول‌های کوچک دریافت می‌کردند و در عوض وفاداری و حمایت نظامی ارائه می‌دادند. آنها در رتبه پایین‌تر از واسال‌های بزرگ (که از حاکم تیول دریافت می‌کردند) و بالاتر از والواسینی (در صورت وجود) قرار می‌گرفتند و اشراف مسلح کوچک را تشکیل می‌دادند. آنها اغلب به عنوان قلعه‌داران روستایی با قدرت نظامی و قضایی محلی عمل می‌کردند.

[9] . نویسنده در اینجا می‌خواهد بگوید که سیستم بدهی‌های آمریکا شبیه به یک «بازیِ نگه‌داشتنِ ظاهر» است.

[10] طرح پونزی یک مدل فروش اقتصادی کلاهبردارانه است که توسط چارلز پونزی (1882-1949) ایجاد شده است، که به سرمایه‌گذاران اولیه سود بالایی را وعده می‌دهد، به ضرر "سرمایه‌گذاران" جدید، که به نوبه خود قربانی کلاهبرداری می‌شوند.

تصویر، ساختار هرمی یک طرح پونزی را نشان می‌دهد؛ افرادی که در بالای هرم شرکتی (آبی‌ها) قرار دارند، بیشترین سود را به دست می‌آورند، در حالی که افرادی که در پایین هرم (قرمزها) هستند، در ازای وعده‌های (دروغین) پیشرفت و/یا درآمدهای فرضی در آینده، بیشترین بار را بر دوش می‌کشند.

[11] https://www.usdebtclock.org

[12]   https://taxfoundation.org/research/all/federal/trump-tariffs-trade-war/

[13] Zugzwang اصطلاح زوگزوانگ، که در اصل به زبان آلمانی است و از ترکیب Zug «حرکت» و Zwang «اجبار» تشکیل شده و در زبان فارسی تقریباً معنی «تنگنا» می‌دهد؛ در ادبیات شطرنج معاصر فارسی، اکراه در حرکت یا حرکت اکراهی خوانده می‌شود  

 

این مقاله توسط رایزنی فرهنگی ج.ا.ا در ایتالیا-رم ترجمه و در اختیار پایگاه مطالعاتی «سدید» قرار گرفته است.

منبع:

https://comedonchisciotte.org/loccidente-e-lo-zugzwang-linevitabile-fine-del-dominio-egemonico/

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :