گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ ایجاد شکافهای قومی در ایران معاصر، مقارن با تشکیل دولت ملی به رهبری رضاخان بوده است. دولت رضاخان بهواسطه تعریف انقباضی و واگرایانه خود از ایرانی بودن، به دنبال یکدست ساختن تکثرهای قومی جامعه ایرانی، حرکتی را آغاز کرد که در نهایت منجر به ایجاد شکافهای قومی میان مرکز و پیرامون شد. ما با دکتر عبدالوهاب شهلی بر - جامعهشناس نخبه بلوچ که مدرک دکتری جامعهشناسی خود را از دانشگاه تهران دریافت کرده است - گفتوگو کردهایم تا پیرامون وضعیت نظریه هویت ملی پس از انقلاب اسلامی و تأثیرات آن بر هویت و توسعه قومیتها بیشتر بدانیم. اینک شما مشروح این گفتوگو را میخوانید.
مشاهده رسوبات نظریه هویت پهلوی
در ابتدا میخواهیم پیرامون نظریه هویتی انقلاب اسلامی و تأثیر آن بر اقوام به گفتگو بپردازیم. در هر صورت، مدرنیته امکان بازبینی در هویت جمعی و هویتیابی مجدد گروهها را فراهم آورده است و از طرفی، کشور ما نزدیک به صدسال است که درگیر سیاستهای هویتی جدی بهمنظور توسعه و آیندهسازی خود شده است. در این فضا، نظریه هویتی انقلاب اسلامی چه تأثیری بر وضعیت قومیتها داشته است؟
انقلاب اسلامی که بهنوعی گفتمان اسلام در آن هژمونیک شد، یک فرصت بود که بتواند ما را از نگاههای قومگرایانه، ضد عربی و... که در زمان پهلوی وجود داشت، دور کند و ارتباط ما با جهان اسلام را فراهم کند.
شهلیبر: یکی از مناقشههایی جدی که هم نابرابری در توسعه و هم نابرابری در مشارکت سیاسی و همینطور انواع و اقسام شکافهای قومی و سیاسی را به وجود آورده، مقوله هویت ملی است. به نظرم بازگشت بسیاری از مشکلات در زمینه اقوام به همین مقوله تعریف انقباضی است که از هویت ملی در ایران ارائه شد. یعنی به جای اینکه هویت متکثری تعریف شود که بتواند تنوع قومی، مذهبی و... در تمام کشور را در بر بگیرد، یک تعریف بسیار شوونیستی (میهنپرستی افراطی) در قبل از انقلاب ارائه شد که شاید مهمترین نمود آن را میتوانیم در نشریه ایرانشهر - که حسین کاظمزاده و عدهای از روشنفکران بعد از انقلاب مشروطه منتشر میکردند - ببینیم. لباس واحد، زبان واحد و... مبتنی بر این تصور شکل گرفته بود که تکثرهای موجود، مانعی بر سر راه توسعه است؛ لذا میخواستند آن را از بین برده و یکپارچگی هویتی شکل بدهند. در این گفتمان، نوعی شووینیسم فارسی مبنا قرار داده شد و نوع روایتی هم که از تاریخ ایران ساخته شد، روایتی جهتدار و حذفکننده بود که متأسفانه بسیاری از روشنفکران از این روایت استفاده کردند.
البته بحث شما پیرامون بعد از انقلاب بود، اما من این مقدمه را ابتدا بیان کردم که بگویم هنگامی که انقلاب میشود، همین زمینه و تصور در میان قشر زیادی از روشنفکران وجود داشته و نهادینهشده بود. این طرح، رسوخ عمدهای در اذهان بدنه کارشناسی نیز داشت؛ برای مثال، در دهه چهل که برنامه توسعه صنعتی ایران پایهریزی میشود، هیچ منطقه قومی را نمیبینید که بهعنوان مرکز توسعه تعریف شود. البته به جز تبریز که در این میان استثنا است، در ایلام، کردستان، ترکمنصحرا، بلوچستان و... هیچ برنامه توسعه جدی اجرا نمیشود. این میراث با پیروزی انقلاب دچار دگردیسی شد، اما نه بهسوی اصلاح، بلکه به سمت بحرانیتر شدن وضعیت! یعنی این فکر نهادینهشده در ذهن روشنفکران و همچنین برخی از کارگزاران پس از انقلاب و بدنه کارشناسی آنها، بعد از سال ۱۳۵۷ نوعی رنگوبوی مذهبی هم به خود گرفت. بهعبارتدیگر، قبل از انقلاب اگر عامل تعریف شهروند درجه یک و درجهدو، زبان و قومیت بود، بعد از انقلاب عنصر مذهب هم به آن افزوده شد. همین مسئله نوعی تبعیض سیستمی را رقم زد که در استخدامها، تألیف کتابهای درسی، محصولات فرهنگی، بودجهریزیهای اقتصادی و... شاهد اثرات آن بودیم. البته برای تعدیل فضا، بدنه کارشناسی روی امت اسلامی مانورهایی دارد، اما به نظرم این امت اسلامی بیشتر برای مصرف سیاست خارجی بود تا انقلاب بتواند با مسئله فلسطین و کشورهای عرب رابطه نزدیکی برقرار کند که نهایتاً از دل آن، نگاه تقریب مذاهب و اجلاس وحدت اسلامی زاییده شد که در حد یک نمایش رسانهای بود.
انقلاب اسلامی که بهنوعی گفتمان اسلام در آن هژمونیک شد، یک فرصت بود که بتواند ما را از نگاههای قومگرایانه، ضد عربی و... که در زمان پهلوی وجود داشت، دور کند و ارتباط ما با جهان اسلام را فراهم کند. این اتفاق تا حدودی هم افتاد، اما در داخل کشور، بعضی زمینه را برای اتحاد دینی فراهم نکردند. برای مثال، به جز در دولت موقت مهندس بازرگان که این منطقه توانست یک استاندار بلوچ سنیمذهب را در رأس امور داشته باشد، از آن موقع تاکنون هیچ استاندار سنیمذهبی نداشته است. یا اگر شاخصهای توسعه و میزان بودجهریزی را در نظر بگیرید، وقتی به حقیقتهای میدانی - فارغ از اسناد رسمی نگاه کنید - میبیند که این تعریف انقباضی از هویت ملی که تلفیقی از زبان فارسی و تشیع مبنا قرار میگیرد، بخش بزرگی از جمعیت کشور را نادیده گرفته و تبدیل به شهروند درجه چندم میکند.
گفتمان انقلاب، گفتمان عدالت یا شیعه سازی!
پرسشی که در اینجا مطرح میشود، آن است که چرا و با چه سازوکاری فضای قومیتها به این سمت رفت که ما امروزه شاهد آن هستیم؟ به هر صورت این امری طبیعی بود که وقتی مذهب مبنای کار قرار میگیرد، باتوجهبه اکثریت جمعیت شیعه در این کشور، اسلوب حکمرانی و رهبران کشور شیعه باشند، اما بنیانگذاران این انقلاب - بهویژه خود شخصیت امام خمینی (ره) - تعریفی از هویت داشتند که دربرگیرنده همه کثرتها بود. ایشان با تأکید بر مقوله وحدت و برادری میان شیعه و سنی و با مبنا قراردادن مستضعفین در برابر مستکبرین، میدان خودی و دیگری را کاملاً تغییر دادند. این ادبیات در رهبری شهید آیتالله خامنهای نیز تجلی یافته و امتداد پیدا نمود. از همین جا این پرسش مطرح میشود که چرا واگراییهای قومی اینچنین شکلگرفته است؟
ما شاهد هستیم که گاهی دو روستا در همسایگی هم با دو مذهب مختلف، سهمیههای آرد، گازوئیل و... متفاوتی دارند. به روستای شیعه بیشتر از روستای اهلسنت داده میشود! این تفاوت ممکن است در حد چند درصد باشد، اما بار ذهنی آن بسیار بیشتر از آن چیزی است که در خارج رخ میدهد.
شهلیبر: ما یک مقولهای با عنوان گفتمان انقلاب اسلامی و یک مقولهای با عنوان گفتمان جمهوری اسلامی داریم. این دو با وجود همه پیوستگیهای خود در ادامه دچار گسستهایی شدهاند. گفتمان انقلاب بهشدت دارای لایههای عدالت اجتماعی، توجه به فرودستان، حاشیهنشینها، فقرای روستایی و شهری که «مستضعفان» نامیده شدند و... بود. نمود این گفتمان را هم در جهاد سازندگی، بنیاد مسکن انقلاب اسلامی، قانون جدید زمین شهری پس از انقلاب و مسائلی از این قبیل در ابتدای انقلاب مشاهده کردیم و واقعاً آثار مثبتی نیز داشت؛ اما وقتی اسلام را بهنوعی مبنای هویت جدید قراردادند، چالش تاریخی میان شیعه و سنی ناخواسته وارد نظام میشود و تبعاتی را به دنبال دارد.
نکته دیگر این است که آن شخصیتهایی که حامل این گفتمان هستند، روابطی را شکل میدهند که در آن فرصتها به نحو عادلانه تقسیم نمیشود. بعضاً منافع شخصی در دل پوششهای هویتی یا دینی پیش میرود؛ برای مثال، در استانهای دو مذهبی مثل سیستان و بلوچستان، کرمانشاه، آذربایجان غربی و... بسیاری اوقات اشخاص در راستای پیشبرد منافع شخصی، روابط فامیلی، طایفهای و... از پوششهای هویتی استفاده کرده و اهلسنت را برچسبگذاری میکنند؛ لذا این لزوماً سیاست مرکزی نیست، بلکه در حاشیهها، گروههایی ممکن است اینگونه عمل کنند. یا برخی از گروههای حاشیهای تلاشهایی را برای ایجاد فرایند تغییر مذهب در میان اقوام اهلسنت سامان میدهند. برای مثال در بلوچستان و در شهرستان دلگان، هستههایی از نیروهای شیعهمذهب از قدیم وجود داشتند. اینها بعد از انقلاب شروع میکنند به ساخت حسینیه و بردن بچههای سنیمذهب به حوزه علمیه قم و... مردم اینها را میبینند و باعث میشود که در برابر این اتفاقات، موضعگیری کنند. یا ما شاهد هستیم که گاهی دو روستا در همسایگی هم با دو مذهب مختلف، سهمیههای آرد، گازوئیل و... متفاوتی دارند. به روستای شیعه بیشتر از روستای اهلسنت داده میشود! این تفاوت ممکن است در حد چند درصد باشد، اما بار ذهنی آن بسیار بیشتر از آن چیزی است که در خارج رخ میدهد. همه این اتفاقات لزوماً به رأس هرم و مرکز بازنمیگردد، بلکه شیوه عمل کسانی است که در سطح محلی از این گفتمان هویتی انقلاب بهره ناسالم میبرند.
بلوچستان حیات خلوت هیچ کشوری نیست
من اینجا لازم است دو نکته دیگر را اضافه کنم. نخست، فهم غلط از مقوله امنیت ملی و روابط خارجی است. در چند سال گذشته با طرح مفهوم محور مقاومت، چنین نمایش داده میشود که گویی ایران، رهبر مقاومت جهان تشیع در برابر عربستان است که بهنوعی رهبری اهلسنت را بر عهده دارد. همین نگاه در داخل نیز امتداد پیدا میکند؛ بهگونهای که من از برخی مقامات برجسته که زمانی وزیر بودهاند، شنیدهام که میگویند بلوچستان و ترکمنصحرا، حیات خلوت عربستان است؛ درحالیکه اینگونه نیست. اما وقتی یکی از مقامات این کشور چنین ایدهای دارد، اینکه توده مردم و اقلیتها خود را بیگانه با سیستم بدانند، امر عجیبی نیست.
نکته دوم اینکه بخش بزرگی از شکافهای قومی در چند دهه اخیر بهواسطه رقابتهای انتخاباتی ایجاد شد. خود شرکتکنندگان در دو جریان اصلاحطلب و اصولگرا از طریق فعالکردن این شکافها در مناطق قومی به دنبال رأی جمعکردن بودند. هرکدام از این جریانها تلاش میکرد تا با نیروهایی که در این مناطق قدرت دارند ارتباط برقرار کرده، وعدهها و قولهایی بدهند و بعد هم که دولت تشکیل میشود، هیچ یک از وعدهها اجرایی نمیشود. ما به این میگوییم خشونت نمادین که در ادبیات جامعهشناسی توسط «بوردیو» مطرح میشود. وقتی چنین چیزی در ساختار حکمرانی وجود دارد، طبیعی است که مردم هم دچار گسست و واگرایی شوند.
تضادهای دینی، مانعی بر سر راه توسعه مناطق قومی
پرسش دیگر پیرامون سیاستهای توسعه و نسبت آن با بحث هویت است. خواهناخواه کشور ما در طی چند دهه گذشته تحتتأثیر مدرنیته دچار تحولاتی در هویت اجتماعی خود شده است. در زمان پهلوی دوم نیز هرچند سیاستهای تحقیر قومی که پهلوی اول اجرا میکرد کنار گذاشته شد، اما تلاش شد تا با تکیه بر مدرنیته و توسعه، نوعی هویتزدایی از مناطق قومی را رقم بزنند. در زمان انقلاب اسلامی نسبت سیاستهای هویتی با برنامههای توسعه به چه نحو بوده و چه اثراتی را به دنبال داشته است؟ آیا توسعه و مدرنیته، بهعنوان نقطه مقابل هویت قومی قرار داده میشود یا تلاش شده که نوعی همگرایی میان آنان برقرار شود؟
شهلیبر: واقعیت این است که در کلیت کشور، پس از انقلاب سال ۱۳۵۷، بحث فرهنگ مدرن کاملاً پروبلماتیک (مسئله حلنشده) میشود. همین جنبش سال ۱۴۰۱، منازعهاش پیرامون یک مسئله سبک زندگی بود که حداقل بخش عمدهاش ناشی از الگوهای سرمایهداری و نئولیبرالیسم است که در کشور ما رسوخ کرده و موجب گسست میان سبک زندگی سنتی و مؤمنانه انقلاب اسلامی با سبک زندگی معمول شده است. البته در ایران - برخلاف بسیاری از کشورهای دیگر - این منازعه سنت و مدرنیته بر سر جای خود باقی است. برای مثال در ترکیه پس از روی کار آمدن اردوغان، قدرت اسلامگرایان به کمالیسم موجود نچربید و این اسلامگرایان بودند که خود را با سکولاریسم موجود سازگار کردند. دقیقاً بر خلاف ایران که این منازعه هنوز وجود دارد.
گفتمان مولویها در بلوچستان دارای قدرت روزافزونی شده است. وقتی این مولویها در اینجا مرجعیتی به دست آوردند، شروع به رونویسی از دست سیاستهای فرهنگی تهران کردند. یعنی همانطور که اسلامیسازی جامعه در تهران مبنای کار قرار گرفته بود، در بلوچستان هم مولویها شروع به اسلامیسازی زندگی روزمره کردند.
نکته دیگر آن است که در مناطق قومی و بهویژه مناطق قومی سنتی - مذهبی اتفاقی که افتاده این است که وقتی عنصر مذهب در هویت ملی برجسته شد، اینجا یک جریان مقاومتی شکل گرفت که عنصر مذهب را برجسته کرده و یک دوگانگی طراحی کرد. یعنی خطر اینکه این مناطق تحت سیاستهای توسعهای استحاله مذهبی شوند، توسط اهلسنت جدی گرفته شد؛ لذا عنصر مذهب بسیار برجسته شده و ما میبینیم که گفتمان مولویها در بلوچستان دارای قدرت روزافزونی شده است. وقتی این مولویها در اینجا مرجعیتی به دست آوردند، شروع به رونویسی از دست سیاستهای فرهنگی تهران کردند. یعنی همانطور که اسلامیسازی جامعه در تهران مبنای کار قرار گرفته بود، در بلوچستان هم مولویها شروع به اسلامیسازی زندگی روزمره کردند. برای مثال، میبینیم که برخوردهایی با موسیقی صورت گرفت، محدودیتهای زنان جدیتر شد و صحبتهایی در نمازهای جمعه پیرامون آن مطرح شد. حتی بسیار فراتر از جمهوری اسلامی، همین کنسرتهایی هم که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در مناطقی برگزار میکرد، تحریم شد؛ لذا جوامع قومی از ترس استحاله شروع کردند به دمیدن در روح سنت و روال تغییر و تحولی که در شهرهای بزرگ آغاز شده بود - مثل این که زنان وارد بازار کار شده بودند، کسبوکارهای جدید شکلگرفته بود و... - در مناطق قومی تحریم شد و ما شاهد یک سنتگرایی و در لاک خود رفتن هستیم.
در سیاستهای فرهنگی، چیزی که خیلی ضروری است، ایجاد مرجعیت نیروهای اجتماعی مدرن و توسعهگرا است. دولت نمیتواند فرهنگ مدرن را از بالا تزریق کند. همانگونه که در دوران پهلوی هم نتوانستند؛ پس راه غیرمستقیم این است که ما به نیروهای تجددگرا، طبقه متوسط و توسعهگرا مرجعیت بدهیم تا آنها بتوانند بهصورت حاملهای ارزشهای جدید، فرهنگ توسعه را تزریق کنند. این نیروها زمانی میتوانند چنین کاری را انجام دهند که در برابر نیروهای سنتگرا - اعم از طایفهگرایی و مذهبگرایی که مقاومت میکنند - از ناحیه مرکز برای مرجعیت آنان برنامهریزی شود. متأسفانه پس از سال ۸۴، نظام به این سمت رفت که با تنفس مصنوعی، طایفهها را بهصورت جدی فعال کند؛ چرا که کارکرد امنیتی داشتند. ما در آن برهه بحث گروهکها را داشتیم و از آنجایی که نیروهای رسمی نمیتوانستند این بحران را خنثی کنند، تلاش شد تا طایفهها را فعال کنند؛ لذا شما به جای آنکه به نیروهای توسعهگرایی که منافع آنها در رشد مناطق و توسعه کشور است بها بدهید، به نیروهای طایفهای توجه کردید و اینها معتمدین نظام در مناطق قومی شدند.
به طور خلاصه بگویم که وقتی شما بر مقوله مذهب میدمید، مرجعیت اجتماعی هم به دست نیروهای مذهبی میافتد؛ چرا که آنها میگویند «این من هستم که میتوانم حریف گفتمان دینی مرکز شوم، نه یک روشنفکر یا شخصیت دانشگاهی»؛ لذا سیاستهای هویتی مرکز طی یک مکانیسم پیچیده، منجر به ظهور گروههای مقاومت مذهبی ضد توسعه در میان اقوام شد. اکنون این مقاومت ضد توسعه هم جلوی نیروهای تحولگرا را گرفته و هم امکان پیشبرد برنامههای رسمی توسعه را از میان برده است؛ لذا تمام تزریقهای مالی از مرکز، تحولی جدی را ایجاد نکرده است. تغییر این وضعیت هم شجاعتی میخواهد که امروزه باتوجهبه اینکه دچار روزمرگی شدهایم، وجود ندارد.
توسعه نامتوازن مناطق قومی و برنامههایی که منسوخ شدند
بهعنوان مسئله آخر، پیرامون این موضوع میخواهم بپرسم که در مناطق قومی، عموماً سرمایهگذاریهای خوبی صورت میگیرد. ما هیچ نهادی را در جمهوری اسلامی نمیبینیم که برای مناطق قومی همچون بلوچستان، برنامه توسعه نداشته باشد. در این راستا، بودجههای زیادی هم صرف شده است. اما بااینحال، شاهد توسعه نامتوازن در این مناطق هستیم. ریشه این موضوع در چیست؟
شهلیبر: در مورد برنامههای توسعه که بعد از انقلاب در مناطق قومی اجرا میشود، باید بگوییم که این برنامهها دارای چند مشکل جدی است. نخستین مطلب اینکه ما هنوز در مکتب نوسازی ماندهایم. یعنی پارادایم اکثر این نهادها مبتنی بر نوسازی است. ممکن است رنگوبوی قومی به آن بدهند، اما واقعیت این است که الگوی نظام برنامهریزی دولتی و بخش خصوصی ما مبتنی بر ترجمههای ناقصی است که بعد از سیسال از انتشار آثار در جهان اول شکل میگیرد. یعنی ما اینها را میآوریم و با گزینش سلیقهای تبدیل به امور بیثمری میکنیم. به همین دلیل است که تصور میشود از بیرون میتوانیم توسعه را به مناطق تزریق کنیم.
ذینفعان اصلی استمرار این وضعیت چه کسانی هستند؟
شهلی بر: در درجه اول، خود ساختارهای بوروکراسی موجود هستند. در مرتبه بعد، بورژواهایی هستند که با عنوان کارآفرین با این دستگاهها کار میکنند. نفع این وضعیت برای بورژواهای محلی و قبلتر از آنان بورژواهای ملی است که به واسطه امتیازاتی که از سوی دولت به آنها برای حضور در این مناطق داده میشود یا بهخاطر غیررقابتی بودن فضا در مناطق محروم، چون نمیتوانند در تهران پروژههای خوب را صید کنند، ترجیح میدهند به این مناطق بیایند و سودهای کلانی کسب میکنند. این برنامهها به جای اینکه با نیازهای مناطق هماهنگ باشد، بیشتر بر اساس جریانهای کلی مالی کشور هماهنگ میشود. برای مثال، عرض میکنم که طرح توسعه سواحل مکران به جای اینکه متمرکز روی صنعت شیلات یا فراوری خرما باشد - که دو محصول عمده این منطقه هستند - تمرکزش بر روی صنایع فولاد یا پتروشیمی قرار میگیرد؛ چرا که مافیای بزرگی که پشت سر پتروشیمی و فولاد قرار دارد، سودش در چنین پروژههایی است. درحالیکه چنین صنایعی بهخصوص پتروشیمی اصلاً کاربر نیست و بیشتر تکنولوژی بر و سرمایهبر است. در یک پتروشیمی بزرگ، شاید به اندازه یک کارگاه متوسط ریسندگی هم کسی شاغل نشود. البته اینها هم یک توسعهای به وجود میآورند و یک ساختار اشتغالی را شکل میدهند، اما نکته جالب این است که همین صنایع به جای اینکه منجر به افزایش رضایتمندی شوند، در نهایت منجر به افزایش نارضایتی میشود؛ چرا که منافع حاصل از این برنامه، به طور عادلانه بازتوزیع نمیشود. برای مثال، در عسلویه برای توسعه پارس جنوبی، منابع عظیمی تزریق میشود؛ اما از آنجا که با آغاز این پروژهها تلاش نمیشود تا از نیروی بومی خود آن مناطق در قالب هنرستانها بهعنوان نیروی متخصص تربیت شده، افرادی را جذب کنند و در قالب نیروهای پروازی از تهران آدم میآورند، مردم نهایتاً تبدیل به آدمهای زائد و پسماند شده و در بهترین وضعیت، نیروی نظافتی و دربان میشوند. خب این مدل توسعه منجر به نارضایتی اجتماعی در مناطق محروم میشود.
/انتهای پیام/