۱۴۰۴/۱۰/۱۴
۱۸:۴۸
کد خبر : ۱۱۷۱۷
زوال غرب؛ پیش‌بینی یا پیش‌گویی؟/ بخش دوم؛

غرب از مزیت تاریخی خود فاصله می‌گیرد

غرب از مزیت تاریخی خود فاصله می‌گیرد
اروپای قرن نوزده، آبستن تنش‌های بسیاری بود. پس از مهار طاعون توسط ناپلئون که می‌رفت تا سرتاسر اروپا را ذیل سلطه خود آورد، کنفرانسی میان فاتحین نبرد با وی شکل گرفت. این کنفرانس که بعدها به کنفرانس «وین» و خاستگاه ایده «توازن قوا» شهرت یافت، متشکل از قدرت‌های بزرگ آن روز نظیر انگلستان، روسیه، اتریش و... بود. خوانش رسمی و آکادمیک از این کنفرانس آن است که کشورهای اروپایی، پس از مشاهده بی‌ثمر بودن سی سال جنگ، نهایتاً بر سر مفهوم توازن قوا با یکدیگر به تفاهم رسیدند، اما واقعیت آن است که همه چیز آن‌قدر هم متمدنانه پیش نرفت.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ آیا غرب دچار زوال می‌شود یا خیر؟ این پرسش شاید در نظر اول، چندان مقبول نباشد، اما واقعیت آن است که اگر تمدن‌ها را در سیر زمان دنبال کنیم، هیچ تمدنی از ابتدا نبوده و تا انتها نیز نخواهد ماند. پیری تمدن‌ها روزی فرا خواهد رسید و یک تمدن به ناچار در برابر مشکلات، بدون پاسخ خواهد ماند. هرچند به طور قطع تاریخ بشری به دوران پیشاغرب باز نخواهد گشت و تمدن بعدی یا تمدن‌های بعدی نیز در گفتگوی با تمدن غرب ساخته خواهند شد، اما آنچه که از فروپاشی یا زوال تمدن غرب یاد می‌کنیم، می‌تواند در مرحله نخست، زوال هژمونی آمریکا و فروپاشی نظمی باشد که بعد از جنگ جهانی دوم ساخته شد. یکی از راه‌های پاسخ به این پرسش، واکاوی ریشه‌ای عواملی است که در برساخت تمدن غرب نقش داشته و در مرحله بعد، واکاوی وضعیت آن عوامل در دوره فعلی است. در بخش پیشین این نگاشته، به بررسی عامل فرهنگِ کار پرداختیم و نشان دادیم فرهنگ کار که یک زمانی از عوامل جدی تفوق تمدن غرب بود، چگونه امروزه در این تمدن رو به افول گذاشته و در نقطه مقابل، رقبای آن نظیر چین توانسته‌اند این فرهنگ را بیش از خود غرب به خدمت بگیرند. در این بخش به بررسی مقوله «رقابت» خواهیم پرداخت.

 

اروپا، لحافی چهل‌تکه

اروپا در قرون گذشته، از جنبه‌های مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی از یک مرکز زدودگی شدید بهره‌مند بوده است. این مرکز زدودگی باعث می‌شد تا اروپا در یک وضعیت انفجاری در زمینه رقابت به سر ببرد.

کاربست اصطلاح «لحاف چهل‌تکه» پیرامون اروپا، حقیقا خالی از هرگونه اغراق است. اروپا در قرون گذشته، از جنبه‌های مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی از یک مرکز زدودگی شدید بهره‌مند بوده است. این مرکز زدودگی باعث می‌شد تا اروپا در یک وضعیت انفجاری در زمینه رقابت به سر ببرد. این رقابت در عرصه سیاسی را می‌توان در دو برش ناظر به روابط واحدهای سیاسی با یکدیگر و سپس در درون واحدهای سیاسی به شرح زیر توضیح داد:

۱. موزاییک واحدهای سیاسی متخاصم

 اروپا در دوره ظهور مدرنیته، مجموعه‌ای از واحدهای سیاسی متخاصم بود. کثرت این واحدها به شرح زیر است:

  • امپراتوری‌های در حال تحول نظیر امپراتوری مقدس روم که البته بیشتر یک مفهوم بود تا یک قدرت یکپارچه و سپس امپراتوری «هابسبورگ» که قلمرو آن شامل اتریش و مجارستان فعلی می‌شد.

  • پادشاهی‌های مطلقه نوظهور: نظیر فرانسه تحت حکومت لوئی چهاردهم که به دنبال تمرکز قدرت و حذف رقبای داخلی و خارجی بود.

  • پادشاهی‌های مشروطه: نظیر انگلستان که در آن قدرت پادشاه توسط پارلمان و اشراف مهار می‌شد.

  • دولت - شهرها و جمهوری‌ها: این گونه حکومت به‌خصوص در ایتالیا (ونیز و جنوا) و آلمان که مراکز ثقل تجاری و مالی بودند، وجود داشته و یکی از خصیصه‌های بارز آنها، داشتن استقلال سیاسی و نظامی بود.

  • فدراسیون‌ها: مانند جمهوری هلند یا کنفدراسیون سوئیس که از اتحاد واحدهای کوچک‌تر و مستقل تشکیل شده بودند.

نتیجه این تنوع، بدان معنا بود که هیچ قدرتی نمی‌توانست به سادگی بر کل قاره مسلط شود. بقای هر واحد سیاسی در گرو رقابت دائمی نظامی، دیپلماتیک و اقتصادی با همسایگانش بود. این همان چیزی است که بعدها به نظریه «توازن قوا» (Balance of Power) معروف شد. ماکیاولی در کتاب «شهریار» خود، تمایز میان دولت‌ها در اروپا و آسیا را این‌گونه توضیح می‌دهد که در اروپا، مجموعه‌ای از نجیب‌زادگان به پادشاه، مشروعیت داده اما در آسیا، این پادشاه بود که به نجیب‌زادگان مشروعیت می‌بخشید. از همین رو به تعبیر ماکیاولی، «فتح کشورهای آسیایی دشوار بود؛ چراکه در صورت سقوط پادشاه، از اساس تمام ساختار مشروعیت و نجیب‌زادگان تغییر می‌کردند» و از همین رو، مجموعه بزرگان کشور، تلاش خود را بذل می‌کردند تا مانع از سقوط پادشاه شوند. بااین‌حال اگر این کشورها سقوط می‌کردند، نگهداری آنان بسیار راحت‌تر بود. به خلاف اروپا که فتح آن سهل، اما نگهداری کشورها بسیار دشوار بود.

۲. مرکز زدودگی در درون خود دولت‌ها

برش دوم بحث، توجه به تکثر، رقابت و پراکندگی در درون خود واحدهای سیاسی بود. در اروپای عصر ظهور مدرنیته، حتی در درون پادشاهی‌های به‌ظاهر متمرکز، قدرت به‌شدت پراکنده بود:

  • اشراف و فئودال‌ها: بسیاری از اشراف زمین‌دار، ارتش‌های شخصی خود را داشتند، قوانین محلی وضع می‌کردند و دائماً قدرت پادشاه را به چالش می‌کشیدند.

  • شهرهای خودمختار: شهرهای بزرگ تجاری، منشورهای سلطنتی داشتند که به آنها استقلال قضایی، مالی و حتی نظامی می‌بخشید. آنها به پادشاه مالیات می‌دادند اما در امور داخلی خود آزاد بودند. این شهرها، موتورهای نوآوری اقتصادی و فکری بودند.

  • اصناف و اتحادیه‌ها: این نهادهای قدرتمند، تولید، کیفیت، قیمت‌گذاری و آموزش در هر حرفه را کنترل می‌کردند. قدرت آنها به حدی بود که گاهی می‌توانستند در برابر تصمیمات حاکمان محلی یا حتی پادشاهان مقاومت کنند. آنها خود عرصه‌ای برای رقابت شدید بین استادکاران بودند.

  • کلیسای قدرتمند اما رقیب: کلیسای کاتولیک و بعدها کلیساهای پروتستان، خود یک قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی عظیم با زمین‌ها، قوانین و دادگاه‌های خاص خود بودند. رقابت و کشمکش دائمی بین پادشاهان و پاپ بر سر قدرت، یکی از مشخصه‌های اصلی این دوران است.

بنابراین می‌توان اروپای دوران ظهور مدرنیته را به‌درستی یک لحاف چهل‌تکه دانست. تکه‌های مختلف این لحاف با یکدیگر در یک رقابت سنگین به سر می‌بردند. اما برآیند این رقابت مثبت بود یا منفی؟

 

توجه به بیرون، رقابت سازنده و پیدایش استعمار

برآوردها این است که تنها اسپانیا از آمریکای لاتین، بیش از دویست تن طلا و هجده هزار تن نقره ربوده است. اگر به این اعداد، دریافتی‌های انگلستان از هند را ضمیمه کنیم، به اعداد عجیبی خواهیم رسید. برخی معتقدند سرمایه‌داری نه از صنایع پنبه انگلستان، بلکه از دل رقابت بر سر ادویه هند متولد شده است؛ بنابراین به طور خلاصه، اروپا نیروی اجتماعی و انقلابی خود را که در قالب بورژوازی ظهوریافته بود، با مقوله استعمار راضی نگه داشت.

در سطور پیشین، چنین گفته شد که «بقای هر واحد سیاسی در گرو رقابت دائمی نظامی، دیپلماتیک و اقتصادی با همسایگانش بود. این همان چیزی است که بعدها به نظریه «توازن قوا» (Balance of Power) معروف شد.» این جمله هرچند امروز ساده و روشن به نظر می‌رسد اما واقعیت آن است که در پس بسیاری از جمله‌هایی که امروزه ما آنها را بدیهی یا روشن می‌پنداریم، سال‌ها رقابت، جنگ، خون‌ریزی و مصیبت بوده است. این آورده را اروپا به رایگان تصاحب نکرد. واقعیت آن است که اروپا در پس بیش از سی سال جنگ که به جنگ‌های داخلی سی ساله شهرت یافت و پس از سال‌ها درگیری با ناپلئون که سودای تصرف اروپا را در سر داشت، به این جمله دست یافت. اروپای قرن نوزده، آبستن تنش‌های بسیاری بود. پس از مهار طاعون توسط ناپلئون که می‌رفت تا سرتاسر اروپا را ذیل سلطه خود آورد، کنفرانسی میان فاتحین نبرد با وی شکل گرفت. این کنفرانس که بعدها به کنفرانس «وین» و خاستگاه ایده «توازن قوا» شهرت یافت، متشکل از قدرت‌های بزرگ آن روز نظیر انگلستان، روسیه، اتریش و... بود. خوانش رسمی و آکادمیک از این کنفرانس آن است که کشورهای اروپایی، پس از مشاهده بی‌ثمر بودن سی سال جنگ، نهایتاً بر سر مفهوم توازن قوا با یکدیگر به تفاهم رسیدند، اما واقعیت آن است که همه چیز آن‌قدر هم متمدنانه پیش نرفت.

یکی از واقعیت‌های آن روز اروپا، بورژوازی نوظهور انقلابی بود که به‌مثابه خاستگاهی اجتماعی در کمین نظم سنتی اروپا قرار داشت. تنها مهار این تجار نوکیسه و نوظهور بود که می‌توانست تنش در اروپا را مهار کند. قدرت‌ها در کنفرانس وین به‌نوعی بر این موضوع متفق شدند که این تنش را به بیرون از اروپا صادر کنند. در اینجا بود که استعمار اروپایی بر دنیا شکل گرفت. اروپاییان تا زمانی که نقطه‌ای بر کره زمین باقی مانده بود که مستعمره آنها نشده باشد، با یکدیگر در صلح بودند. اما به محض تسلط بر تمام نقاط زمین و به زیر افکندن بسیاری از فرهنگ‌ها، از آنجا که بیرون از اروپا دیگر نقطه‌ای نبود که تنش به آنجا صادر شود، تنش مجدداً به داخل خود اروپا بازگشت و جنگ‌های جهانی شروع شد. البته پرداخت تفصیلی به این موضوع، خارج از موضوع نگاشته فعلی است، اما آنچه می‌تواند این نگاشته را تکمیل کند، آن است که رقابت در بیرون، منجر به آبادانی در خانه شد. برآوردها این است که تنها اسپانیا از آمریکای لاتین، بیش از دویست تن طلا و هجده هزار تن نقره ربوده است. اگر به این اعداد، دریافتی‌های انگلستان از هند را ضمیمه کنیم، به اعداد عجیبی خواهیم رسید. برخی معتقدند سرمایه‌داری نه از صنایع پنبه انگلستان، بلکه از دل رقابت بر سر ادویه هند متولد شده است؛ بنابراین به طور خلاصه، اروپا نیروی اجتماعی و انقلابی خود را که در قالب بورژوازی ظهوریافته بود، با مقوله استعمار راضی نگه داشت. از همین رو، رقابت سنگین داخل اروپا به رقابت در بیرون از خانه تبدیل شد؛ رقابتی که سود اقتصادی آن به خانه سرریز می‌شد.

 

آرامشی که با طوفان درنوردیده شد

برای درک بهتر وضعیت اروپا، باید نگاهی به وضعیت رقابت در دیگر تمدن‌های بزرگ آن برهه نظیر چین، ایران و... بیندازیم. آیا این تمدن‌های شرقی یا غیراروپایی، از مقوله رقابت یا تکثر بهره‌مند بودند؟ ابتدا به بررسی مقوله چین می‌پردازیم.

 

چین؛ امپراتوری ثبات و آرمان هماهنگی

برای درک بهتر وضعیت اروپا، باید نگاهی به وضعیت رقابت در دیگر تمدن‌های بزرگ آن برهه نظیر چین بیندازیم. آیا این تمدن شرقی از مقوله رقابت و تکثر بهره‌مند بود؟ پاسخ منفی است. اگر اروپا «لحافی چهل‌تکه» و موتور محرک آن «رقابت» بود، چین یک «پارچه ابریشمی یکپارچه» بود که آرمان اصلی آن «هماهنگی» و «ثبات» به شمار می‌رفت. این تفاوت بنیادین را می‌توان در چند لایه بررسی کرد:

۱. آرمان وحدت و هارمونی کیهانی: برخلاف اروپای متکثر، ایده «چین» همیشه با مفهوم «وحدت» گره خورده بود. امپراتور، صرفاً یک حاکم سیاسی نبود؛ او «پسر آسمان» بود؛ محوری که آسمان، زمین و بشریت را به یکدیگر پیوند می‌داد. وظیفه اصلی او نه پیروزی در رقابت، بلکه حفظ هماهنگی و تعادل در امپراتوری بود تا این نظم کیهانی مختل نشود. برای این موضوع می‌توان شواهد مختلف دیگری را نیز ارائه کرد. به‌عنوان‌مثال:

· شهر ممنوعه به‌مثابه نماد: شهر ممنوعه پایتخت حکمرانی چین از قرن چهارده تا قرن ۱۹ است. این فلسفه در معماری پایتخت تجلی یافته است. شهر ممنوعه به‌عنوان مرکز جهان طراحی شد. تالارهای اصلی آن که محل اجرای مهم‌ترین مراسمات دولتی بودند، همگی حول محور «هماهنگی» نام‌گذاری شده‌اند:

۱.۱: تالار هماهنگی عالی: بزرگ‌ترین و مهم‌ترین تالار که تخت اژدها در آن قرار داشت و محل برگزاری جشن‌های اصلی بود.

۱.۲: تالار هماهنگی مرکزی: جایی که امپراتور قبل از مراسم اصلی استراحت و آماده می‌شد؛ نماد تعادل و مرکزیت.

۱.۳: تالار حفظ هماهنگی: محل برگزاری ضیافت‌ها و مراحل نهایی آزمون‌های سلطنتی.

این نام‌گذاری‌ها به‌مثابه یک بیانیه سیاسی قدرتمند است؛ هدف غایی دولت، نه رقابت و غلبه، بلکه حفظ یک نظم باثبات و هماهنگ است.

 

۲. ساختار سیاسی تمرکزگرا: این آرمان هماهنگی، توسط یک ساختار سیاسی به‌شدت متمرکز و کارآمد تضمین می‌شد که دقیقاً در نقطه مقابل ساختار اروپایی قرار داشت:

  • دیوان‌سالاری مبتنی بر دانش: چین برخلاف اروپا، اشرافیت فئودال و زمین‌دار قدرتمند و مستقلی نداشت که قدرت امپراتور را به چالش بکشد. به جای آن، یک طبقه از مدیران و بروکرات‌های عالم مشهور به «ماندارین»ها وجود داشتند که قدرتشان نه از تبار و ثروت، بلکه از موفقیت در آزمون‌های سلطنتی نشئت می‌گرفت. این آزمون‌ها مبتنی بر تسلط بر آثار کلاسیک «کنفوسیوس» بود. این سیستم دو نتیجه مهم داشت. نخست ایجاد یک طبقه حاکم که وفاداری‌اش مستقیماً به شخص امپراتور و مرکز بود، نه به زمین و منطقه خود و سپس جلوگیری از شکل‌گیری کانون‌های قدرت مستقل که بتوانند با مرکز رقابت کنند.

  • کنترل شدید اقتصادی: دولت مرکزی، کنترل انحصاری بر صنایع حیاتی مانند نمک، آهن و تجارت خارجی داشت. تجار و بازرگانان، هرچند ثروتمند، اما در سلسله‌مراتب اجتماعی کنفوسیوسی جایگاه پایینی داشتند و قدرتشان به‌شدت توسط دولت کنترل می‌شد. در نتیجه، یک طبقه بورژوای مستقل و انقلابی مانند آنچه در اروپا توضیح دادیم، هرگز در چین فرصت ظهور پیدا نکرد.

اگر بخواهیم از پیامدهای این وضعیت سخن بگوییم، باید گفت که ثبات به قیمت رکود، حاصل این وضعیت بود. این سیستم از جهاتی کارآمد عمل می‌کرد؛ به‌گونه‌ای که برای قرن‌ها چین را به باثبات‌ترین، ثروتمندترین و پیشرفته‌ترین تمدن جهان تبدیل کرده بود. اما همین نقاط قوت، در بلندمدت به پاشنه آشیل آن تبدیل شد. سه چالش جدی برای این وضعیت برشمرده‌اند:

  • نگاه به درون و تدافعی: هدف اصلی، حفظ نظم داخلی و دفع تهدیدات خارجی (بربرها) بود. دیوار بزرگ چین، نماد کامل این تفکر است؛ یک ساختار عظیم برای بیرون نگه‌داشتن دیگران، نه برای تسلط بر آنها.

  • سرکوب رقابت و نوآوری: رقابت به‌عنوان عامل برهم‌زننده هماهنگی تلقی می‌شد. به هرگونه نوآوری تکنولوژیک یا فکری که می‌توانست نظم اجتماعی موجود را به چالش بکشد، با دیده تردید نگریسته و اغلب سرکوب می‌شد.

  • تله تعادل سطح بالا: چین به چنان سطح بالایی از ثبات و کارایی در اقتصاد کشاورزی و پیشاصنعتی خود رسیده بود که هیچ انگیزه و فشار درونی برای یک جهش انقلابی نظیر انقلاب صنعتی وجود نداشت. سیستم به قدری خوب کار می‌کرد که نیازی به تغییر بنیادین آن احساس نمی‌شد.

 

ایران، قله‌ای بدون دامنه

اگر از چین بگذریم، دیگر گزینه مناسب برای مقایسه با وضعیت متکثر اروپا، ایران است. پادشاهی ایران را می‌توان به‌مثابه قله‌ای بدون دامنه توصیف کرد. بر خلاف اروپا که نجیب‌زادگان و اشراف، قدرت بسیار بالایی در برابر قدرت پادشاه داشتند و حتی به‌نوعی پادشاه، قدرت و مشروعیت خود را از آن‌ها دریافت می‌کرد، اوضاع در ایران کاملاً برعکس بود. قدرت شاه با اختلاف از همه خان‌ها، اشراف و ایلات بیشتر بود. از اساس نجیب‌زادگان ایرانی حول محور شاه تعریف می‌شدند؛ به‌گونه‌ای که با تغییر نظام سیاسی، لایه اشراف نیز دگرگون می‌شد. مدل استبداد ایرانی در نظریه‌های گوناگون اعم استبداد شرقی یا نظریه‌هایی که بر جبر جغرافیایی تکیه دارند، توضیح داده شده که اکنون پرداخت تفصیلی به آن خارج از موضوع نگاشته فعلی است.

البته ذکر این نکته لازم است که در ایران، دو گروه اجتماعی ظرفیت مواجهه منفی با شاه را داشتند. گروه نخست، قبایل و ایل‌های ایرانی و گروه دیگر، علما و روحانیت شیعه بودند. این دو گروه در برهه‌های مختلف، توانستند اراده شاه را جهت داده یا محدود کنند. با این حال اما این دو گروه را نمی‌توان به‌مثابه یک رقیب جدی برای شاه به حساب آورد؛ به‌گونه‌ای که منجر به نوعی رقابت سازنده با آن شوند.

 

رقابت کمتر، الیگارشی بیشتر

در اروپا نیز شرکت‌هایی مانند فولکس‌واگن، نوارتیس (در داروسازی) یا بانک‌های بزرگ مانند «دویچه بانک» بازارهای خود را به انحصار درآورده‌اند.

حالا به موضوع اصلی بحث بازگردیم. در ابتدای نوشتار گفته شد که برای پاسخ به مسئله افول یا زوال تمدن غرب، لازم است ریشه‌های رشد و شکوفایی آن را احصاء کرده و سپس وضعیت آن در امروز غرب را مورد بحث قرار دهیم. گفته شد که رقابت و به دنبال آن نوآوری، یکی از علل اصلی توسعه تمدن غرب بود، اما امروزه رقابت در غرب چه وضعیتی را تجربه می‌کند؟ آیا اروپا و آمریکا همان لحاف چهل‌تکه پیشین هستند یا خیر؟ این پرسش را از دو حیث اقتصادی و سیاسی می‌توان دنبال کرد:

رقابت اقتصادی، راکد اما خودمانی: در عرصه اقتصادی، آنچه که زمانی رقابت انفجاری بین اصناف، شهرهای مستقل و بازرگانان کوچک در اروپای قرون وسطی و مدرن اولیه بود، امروزه به یک سیستم الیگارشیک تبدیل شده است. قدرت اقتصادی در دستان معدودی از شرکت‌های چندملیتی، خاندان‌های بزرگ و الیگارشی‌ها متمرکز شده که نه‌تنها رقابت را سرکوب می‌کنند، بلکه نوآوری واقعی را نیز به حاشیه می‌رانند. این تمرکز، یادآور همان مرکز زدودگی معکوس است که اروپا را از لحاف چهل‌تکه به یک پارچه یکپارچه و خفه‌کننده تبدیل کرده است.

رقابت که زمانی موتور محرک اروپا بود، به‌شدت تضعیف شده است. سیستم‌های سیاسی غرب، به‌ویژه در آمریکا و اتحادیه اروپا، تحت‌تأثیر همان الیگارشی‌های اقتصادی قرار گرفته‌اند. در آمریکا، سیستم دوحزبی (دموکرات و جمهوری‌خواه) ظاهراً رقابتی است، اما در واقعیت، هر دو حزب توسط لابی‌گران شرکت‌های بزرگ (مانند لابی اسلحه NRA، لابی دارویی Big Pharma یا لابی صهیونیسم) کنترل می‌شوند.

در رابطه با تسلط شرکت‌های چندملیتی باید گفت که در آمریکا و اروپا، غول‌هایی مانند گوگل (آلفابت)، آمازون، اپل، مایکروسافت و متا بر بازارهای دیجیتال مسلط شده‌اند. این شرکت‌ها که اغلب به «بیگ تک» (Big Tech) معروف‌اند، بیش از ۹۰ درصد بازار جستجو، تجارت الکترونیک و رسانه‌های اجتماعی را کنترل می‌کنند. در اروپا نیز شرکت‌هایی مانند فولکس‌واگن، نوارتیس (در داروسازی) یا بانک‌های بزرگ مانند «دویچه بانک» بازارهای خود را به انحصار درآورده‌اند. اما پرسش مهم آن است که این تسلط، چگونه رقابت را از بین می‌برد؟ نخست، این شرکت‌ها با خرید رقبای نوظهور (مانند خرید اینستاگرام توسط متا یا واتس‌اپ توسط فیس‌بوک) هرگونه تهدید را خنثی می‌کنند. دوم، آنها از قدرت مالی عظیم خود برای لابی‌گری استفاده می‌کنند و قوانین ضد انحصار (مانند قوانین آنتی تراست در آمریکا یا مقررات اتحادیه اروپا) را دور می‌زنند یا تضعیف می‌کنند. نتیجه چنین وضعیتی، آن است که استارت‌آپ‌های کوچک یا نوآوران مستقل، به جای رقابت، اغلب مجبور به فروش یا ورشکستگی می‌شوند و نوآوری واقعی جای خود را به «نوآوری کنترل‌شده» می‌دهد که تنها سود این غول‌ها را افزایش می‌دهد.

علاوه بر شرکت‌ها، خاندان‌های بزرگ و الیگارشی‌ها نقش کلیدی در این تمرکز دارند. در آمریکا، خاندان‌هایی مانند والتون (مالک والمارت)، کوچ (صنایع انرژی) یا حتی مدرن‌تر مانند بزوس (آمازون) و ماسک (تسلا و اسپیس ایکس)، ثروتی معادل تولید ناخالص داخلی کشورهای متوسط را کنترل می‌کنند. در اروپا، خاندان‌هایی مانند روتشیلد (بانکداری) یا اگنس (لوکس مانند LVMH) همچنان نفوذ عمیقی دارند. این خاندان‌ها نه‌تنها شرکت‌های خود را به‌صورت موروثی اداره می‌کنند، بلکه با سرمایه‌گذاری بر روی سیاست‌مداران و رسانه‌ها، قوانین را به نفع خود تغییر می‌دهند. برای مثال، گزارش‌های سازمان‌هایی مانند «اکسفام» نشان می‌دهد که ۱درصد ثروتمندترین افراد جهان - که بسیاری از آنها در غرب هستند - بیش از ۴۰ درصد ثروت جهانی را کنترل می‌کنند. این تمرکز، رقابت را از بین می‌برد؛ زیرا دسترسی به سرمایه، بازار و فناوری را برای دیگران غیرممکن می‌کند. به تعبیر اقتصاددانانی مانند «جوزف استیگلیتز» این سیستم به «کاپیتالیسم کرونی» تبدیل شده که در آن روابط شخصی و نفوذ سیاسی، جایگزین رقابت آزاد می‌شود. در نتیجه، اقتصاد غرب از یک سیستم پویا به یک الیگارشی راکد تبدیل شده که رشد واقعی را کند می‌کند و نابرابری را افزایش می‌دهد.

غرب، طی یک قرن گذشته، شاید متأثر از مشاهده رقابت مخرب جنگ‌های جهانی و احساس برتری مطلق ناشی از فروپاشی شوروی، به سمت مرکز گرایی بیشتر پیش رفته و همین امر یک مزیت مهم در نوآوری، پیشرفت و رقابت را در آن تضعیف کرده است.

رقابت سیاسی، ثبات برای حفظ نظم: در عرصه سیاسی نیز مانند عرصه اقتصاد، وضعیت چندان رقابتی نیست. رقابت که زمانی موتور محرک اروپا بود، به‌شدت تضعیف شده است. سیستم‌های سیاسی غرب، به‌ویژه در آمریکا و اتحادیه اروپا، تحت‌تأثیر همان الیگارشی‌های اقتصادی قرار گرفته‌اند. در آمریکا، سیستم دوحزبی (دموکرات و جمهوری‌خواه) ظاهراً رقابتی است، اما در واقعیت، هر دو حزب توسط لابی‌گران شرکت‌های بزرگ (مانند لابی اسلحه NRA، لابی دارویی Big Pharma یا لابی صهیونیسم) کنترل می‌شوند. گزارش‌های مرکز شفافیت سیاسی نشان می‌دهد که شرکت‌های چندملیتی، سالیانه میلیاردها دلار صرف لابی‌گری می‌کنند تا قوانین را به نفع خود تغییر دهند؛ مانند کاهش مالیات برای ثروتمندان یا جلوگیری از مقررات زیست‌محیطی. این نفوذ، رقابت واقعی بین ایده‌ها را به یک نمایش تبدیل کرده و سیاست‌مداران را به عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی الیگارشی‌ها تبدیل می‌کند. اما در عرصه سیاسی، وضعیت اروپا و آمریکا از جهاتی وخیم‌تر است. همواره برساخت یک نظم به‌مراتب سخت‌تر از تخریب آن است. روزگاری اروپا و آمریکا در یک رقابت نفس‌گیر، نظمی را در عرصه جهان از میان برده و با فرازوفرودهایی نظم خود را برساخت کردند. اما امروزه نظم آمریکایی به وضعیت مستقر رسیده و اقتضای این دوره، آن است که آمریکا و اروپا، تبدیل به حافظان وضع موجود شده‌اند. همین امر می‌تواند رقابت و پویایی را کاهش داده و میل به ثبات را افزایش دهد.

در پایان و برای جمع‌بندی اگر بپرسیم که کاهش رقابت و تکثر، عامل زوال و فروپاشی تمدن غرب می‌شود یا خیر، حقیقتاً پاسخ قطعی نمی‌توان داد؛ اما آنچه روشن بوده، آن است که غرب، طی یک قرن گذشته، شاید متأثر از مشاهده رقابت مخرب جنگ‌های جهانی و احساس برتری مطلق ناشی از فروپاشی شوروی، به سمت مرکز گرایی بیشتر پیش رفته و همین امر یک مزیت مهم در نوآوری، پیشرفت و رقابت را در آن تضعیف کرده است. این امر می‌تواند به‌مثابه زمینه‌ای برای نزدیک‌شدن جهان به پایان هژمونی آمریکا شود. در ادامه ذیل همین مدل به بررسی مسئله رقابت علمی خواهیم پرداخت.

 

/انتهای بخش دوم/ ادامه دارد...

گزارش خطا پسندها :