گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ امروزه برای بخش بزرگی از هرم جمعیتی که عمر آنها به بیش از سه دهه تجاوز نمیکند، تصور دنیایی بدون هژمونی آمریکا چندان ممکن نیست. اما اگر از روی خط تاریخ به دهههای پیش بازگردیم، متوجه خواهیم شد که هژمونی تمدن غرب، روندی سینوسی را به خود دیده و در قالبهای گوناگونی جلوه نموده است. چند دهه پیش، جهان وضعیت دوقطبی شوروی - آمریکا را در مقابل خود میدید؛ اما همه اینها روزی هژمونی خود را از دست دادند. امروزه هژمونی آمریکا در چه وضعیتی به سر میبرد؟ آیا آمریکا آنگونه که میگویند در حال افول است؟ باوجودآنکه روند هیچ کشوری در غرب چندان روبهرشد نیست که بخواهد جانشین هژمونی آمریکا شود، آیا پایان هژمونی آمریکا به معنای زوال تمدن غرب تلقی میشود؟ در بخشهای پیشین این سلسله گزارشها، تلاش شد بر ارکانی که عامل اصلی تفوق تمدن غرب بر دیگر تمدنها بودند، تمرکز کنیم. پنج عامل پزشکی، انقلاب علمی، مالکیت مشارکتی، رقابت و فرهنگ کار مورد کنکاش قرار گرفت. روزگاری غرب با انحصار در این عناصر، توانست بر همه تمدنها تفوق پیدا کند، اما نشان دادیم که امروز وضعیت کاملاً متفاوت از گذشته است. از طرفی غرب انحصار خود را بر این عوامل از دست داده و از طرف دیگر، روندها علیه غرب فعال هستند؛ لذا از این دریچه تلاش داشتیم تا به مسئله مهم افول تمدن غرب بپردازیم. اکنون و در بخش ششم این گزارشها، به رکن آخر یعنی مصرف میپردازیم. مصرف یا ظهور جامعه مصرفی، عنصر مهمی بود که بهنوعی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، تفوق خود بر کل دنیا و شکست شوروی را مدیون آن بود.
آزادی و مصرف یا عدالت و مساوات؟
تمدن غرب پس از جنگهای جهانی با انبوهی از مسائل و مشکلات اقتصادی دستوپنجه نرم میکرد. درحالیکه آمریکا تنها کشور بزرگ کاملاً نجاتیافته از این جنگ بود، برای احیای صنایع و گسترش اقتصاد خود نیاز وافری به فروش بیشتر احساس میکرد. فروش بیشتر میتوانست رمز گسترش و ارتقاء صنایع آمریکا باشد. اما فروش به بازار نیاز داشت. بهعبارتدیگر، شاید بهتر است بگوییم که چرخه فروش و مصرف به بازارسازی نیاز داشت. توسعه صنایع و سرمایهداری آنگونه که آمریکا طلب میکرد، صرفاً باتکیهبر بازار ممکن نبود؛ لذا آمریکا تلاشی جدی را باید صرف میکرد تا بتواند هر آن، عرصه ممکن را تبدیل به بازار کند. مصرفگرایی افراطی، فردگرایی افسارگسیخته با کمک دو ابزار مهم سینما و صنعت تبلیغات، هندسه نظام فرهنگی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم را شکل میداد. این نظام فرهنگی نهایتاً به تولید سوژه آزاد منجر میشد که میتوانست بهمثابه اتمهایی در خدمت نظام سرمایهداری در بیاید.
در نقطه مقابل، شوروی - دیگر بلوک در جهان دوقطبی آن روز - بر عدالت و سوسیالیسم تکیه داشت. در شوروی همه ماشین داشتند اما همه یک مدل ماشین داشتند. شکست شوروی از غرب را باید شکست؛ این خوانش از عدالت را در برابر خوانش غرب از آزادی باید تلقی کرد. واقعیت آن است که جامعه مصرفی غرب، بیش از هر موشک یا سلاح اتمی، موجودیت شوروی را به خطر انداخت. بنیاد جامعه مصرفی بر بازار بوده و بنیاد بازار بر ترجیح مصرفکننده. پذیرش این منطق از سوی شوروی به معنای آن بود که دولت باید سهم بسیار بیشتری را از منابع به این خواسته اختصاص دهد و این چیزی نبود که با بنیاد اجتماعی شوروی سازش داشته باشد. در شوروی این حزب بود که سفارش کالا میداد، نه مردم.
اگر به چند دهه پیش بازگردیم، این دو قطب تمدن غرب در آن روزها، دو ابزار مهم علیه یکدیگر را به کار میگرفتند؛ شوروی علیه غرب، ابزار مبارزات روشنفکری برای عدالت را به کار گرفته بود. اسطوره «چگوارا» و مبارزانی از این دست، دانشگاههای غرب را فتح کرده و جنبشهای دانشجویی در سراسر اروپا فعال بودند. بااینحال اما غرب با شلوار جین، پورن، موسیقی راک و بهطورکلی با جامعه مصرفی در برابر شوروی صفآرایی کرده بود. نتیجه این رویارویی چه بود؟
غلبه پورن بر عدالت کمونیستی
این تیتر، یک شعار ژورنالیستی نیست؛ بلکه توصیفی دقیق از یک واقعیت تاریخی است. پیروزی غرب در جنگ سرد، بیش از آنکه یک پیروزی نظامی یا اقتصادی باشد، یک پیروزی فرهنگی در مهندسی امیال و بازتعریف مفهوم آزادی بود. غرب موفق شد میل به «رهایی» را از حوزه عمومی (عدالت اجتماعی و مبارزه سیاسی) به حوزه خصوصی (لذت فردی و مصرف شخصی) منتقل کند و با این کار، ایدئولوژی رقیب را از درون تهی ساخت.
پیروزی غرب در جنگ سرد، بیش از آنکه یک پیروزی نظامی یا اقتصادی باشد، یک پیروزی فرهنگی در مهندسی امیال و بازتعریف مفهوم آزادی بود. غرب موفق شد میل به «رهایی» را از حوزه عمومی (عدالت اجتماعی و مبارزه سیاسی) به حوزه خصوصی (لذت فردی و مصرف شخصی) منتقل کند و با این کار، ایدئولوژی رقیب را از درون تهی ساخت.
نشانههای این فروپاشی درونی، دههها پیش از فروریختن دیوار برلین در خود بلوک شرق نمایان بود. «بهار پراگ» در سال ۱۹۶۸ یک نمونه کلاسیک است. اگرچه این جنبش با شعارهای سیاسی مانند «سوسیالیسم با سیمای انسانی» آغاز شد، اما در بطن خود، فریادی برای رهایی از مدل اقتصادی شوروی و دسترسی به کالاهای مصرفی بود. خواسته مردم، جایگزینی اولویت صنایع سنگین و نظامی با صنایعی بود که زندگی روزمره را رنگارنگ و راحتتر میکردند. سرکوب نظامی این جنبش توسط تانکهای شوروی، نشان داد که رهبران کرملین بهخوبی میدانستند که این میل به مصرف، نقطه ضعف ایدئولوژی آنهاست.
این نبرد در جزئیترین لایههای زندگی روزمره نیز جریان داشت. شلوار جین به نماد این جنگ فرهنگی تبدیل شد. این کالا نه یک پوشاک ساده، بلکه بیانیهای سیاسی و نماد فردیت و آزادی غربی بود. دولت شوروی آن را «خرابکاری ایدئولوژیک» میدانست و تلاش کرد با ممنوعیت و ایجاد بازار سیاه، با آن مقابله کند. اما این میل، آنچنان قدرتمند بود که هیچ دستگاه امنیتی و تبلیغاتی توان سرکوب آن را نداشت. جوانان بلوک شرق، رؤیای عدالت کمونیستی را با لذت پوشیدن یک شلوار جین آمریکایی تاخت زدند.
اما شاهکار غرب، تنها صدور فرهنگ مصرفی نبود؛ بلکه مدیریت و مهار جنبشهای اعتراضی در درون خود بود. در همان دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ که روشنفکران چپگرا و جنبشهای دانشجویی در پاریس، برلین و برکلی، نظام سرمایهداری را به چالش میکشیدند، غرب هوشمندانهترین استراتژی خود را به کار گرفت: هدایت انرژی جوانان به سمت انقلاب جنسی.
اینجا بود که آن نکته کلیدی رخ داد: آمریکا نظام تمایلات را تغییر داد. جنبشهای دانشجویی با ظاهری مبارزاتی و شعارهایی علیه جنگ ویتنام و کاپیتالیسم به میدان آمدند؛ اما در باطن، خواسته اصلی و انرژی محرک بزرگی از آنان، میل به درهم شکستن قیود سنتی و اخلاقی، بهویژه در حوزه روابط جنسی بود. نظام سرمایهداری به جای سرکوب کامل این میل، آن را به رسمیت شناخت، در آغوش کشید و به یک کالای قابل مصرف تبدیل کرد. پورنوگرافی، موسیقی راک، مُد و سبک زندگی هیپی، همگی به ابزارهایی برای کانالیزهکردن این شور انقلابی تبدیل شدند. در نتیجه، «آزادی» به طور کامل بازتعریف شد. دیگر آزادی به معنای مشارکت سیاسی یا عدالت اقتصادی نبود؛ بلکه به معنای آزادی انتخاب در مصرف و آزادی بیقیدوبند در روابط جنسی بود. دانشجویی که پیشتر علیه «سیستم» شعار میداد، در فستیوال «وودستاک» غرق در موسیقی و مواد مخدر، «آزادی» خود را جشن میگرفت و تصور میکرد که در حال مبارزه است، غافل از آنکه دقیقاً به همان سوژه فردگرایی تبدیل شده بود که نظام سرمایهداری برای بقای خود به آن نیاز داشت.
بنابراین، غرب با تبدیلکردن انقلاب به یک مُد و آزادی به یک سبک زندگی، توانست خطرناکترین تهدید درونی خود را مهار کرده و همزمان، ویرانگرترین سلاح خود را برای صدور به بلوک شرق بسازد. این «آزادی» جدید، آنچنان جذاب و فراگیر بود که هیچ ایدئولوژی رقیبی توان مقاومت در برابر آن را نداشت و اینگونه بود که هژمونی آمریکا نه بر سلاحهای هستهای، بلکه بر موجی از امیال مصرفی و جنسی بنا شد.
سلاحی که دیگر کار نمیکند
هژمونی آمریکا که بر موجی از امیال مصرفی و جنسی بنا شد، در اوج موفقیت خود بذر نابودیاش را نیز در دل داشت. پارادوکس بزرگ اینجاست: همان سلاحی که برای فروپاشی رقیب خارجی (شوروی) به کار گرفته شد، بهمرورزمان در حال فرسایش و تخریب بنیادهای داخلی خود تمدن غرب است.
هژمونی آمریکا که بر موجی از امیال مصرفی و جنسی بنا شد، در اوج موفقیت خود بذر نابودیاش را نیز در دل داشت. پارادوکس بزرگ اینجاست: همان سلاحی که برای فروپاشی رقیب خارجی (شوروی) به کار گرفته شد، بهمرورزمان در حال فرسایش و تخریب بنیادهای داخلی خود تمدن غرب است و همزمان، در برابر رقبای جدید با ساختارهای فرهنگی متفاوت، ناکارآمد از آب درآمده است. توضیح این دو مقوله چنین است که نخست، آزادی افسارگسیخته فردی، بهویژه در حوزه مصرف و روابط جنسی به کاتالیزوری برای فروپاشی نهادهای سنتی تبدیل شد که قرنها ضامن بقا و انسجام جوامع غربی بودند. این روند به بحرانهای عمیق و چندلایهای منجر شده است:
- فروپاشی نهاد خانواده: «آزادی» از تعهد، مستقیماً نهاد ازدواج را هدف قرار داد. آمارها گویای این واقعیت تلخ هستند. نرخ ازدواج در اکثر کشورهای غربی به پایینترین سطح تاریخی خود رسیده است. در مقابل، نرخ طلاق بهشدت بالاست و در کشورهایی مانند آمریکا، تخمین زده میشود که نزدیک به نیمی از ازدواجها به طلاق منجر میشود. این امر به شکلگیری پدیدههای جدیدی مانند خانوادههای تک والدی و مهمتر از آن، خانوادههای یکنفره منجر شده است. امروز در بسیاری از شهرهای بزرگ اروپایی مانند استکهلم یا برلین، بیش از ۵۰٪ خانوارها را افراد تنها تشکیل میدهند. این اتمیزهشدن جامعه، سرمایه اجتماعی را نابود کرده و به احساس تنهایی و بحرانهای روانی دامن زده است.
- بحران جمعیتی و سالمندی: نتیجه منطقی فروپاشی خانواده و فردگرایی، سقوط نرخ باروری است. نرخ باروری در تقریباً تمام کشورهای اروپایی بسیار پایینتر از سطح جایگزینی (۲.۱ فرزند برای هر زن) است. این امر، غرب را با یک زمستان جمعیتی روبرو کرده است: جامعهای که بهسرعت در حال پیرشدن است، با نیروی کار در حال کاهش و فشار فزاینده بر نظامهای بازنشستگی و بهداشت و درمان. خانههای سالمندان که مملو از پدران و مادران تنها هستند، نماد تراژیک جامعهای است که در آن، پیوندهای نسلی در پای آزادی فردی قربانی شده است. غرب تلاش کرده تا از طریق مهاجرت، معضله پیری جمعیت را تا حدی التیام بخشد، اما چالشهای فرهنگی، سیاسی و تمدنی مختلفی نیز متوجه این جایگزینی هستند.
- فرسایش ارزشهای سنتی: فرهنگی که لذت آنی و رضایت فردی را به بالاترین ارزش تبدیل میکند، به طور طبیعی مفاهیمی چون فداکاری، تعهد بلندمدت و مسئولیت در قبال جامعه را تضعیف میکند. این فرسایش، انسجام اجتماعی را از بین برده و جامعه را در برابر بحرانها شکنندهتر میسازد.
- ابتذال در روابط جنسی و بحران هویت: منطق رهاییبخشی فردی، پس از درهم شکستن قیود ازدواج، متوقف نشده و به شالودهشکنی بنیادیترین مفاهیم هویتی بشر رسید. جنبش LGBTQ++ که بهعنوان اوج این فرآیند ظاهر شد، دیگر صرفاً به دنبال پذیرش گرایشهای جنسی متفاوت نبود، بلکه به یک ایدئولوژی رادیکال برای زدودن مرزهای جنسیتی و به چالش کشیدن واقعیتهای بیولوژیک تبدیل شد. این جنبش با زیرسؤالبردن مفاهیم بنیادینی چون «زن» و «مرد»، «مادر» و «پدر»، پایههای اصلی زبان، خانواده و ساختار اجتماعی را به لرزه درآورده است. این امر به یک بحران هویتی عمیق در غرب دامن زده و جامعه را وارد جنگهای فرهنگی بیپایانی بر سر ضمایر، دستشوییهای عمومی، حضور در مسابقات ورزشی و محتوای کتب درسی کرده است. این بحران، انرژی اجتماعی و سیاسی عظیمی را که میتوانست صرف حل مشکلات واقعی شود، درگیر نزاعهای درونی بر سر بدیهیترین تعاریف وجودی انسان کرده و تمدن غرب را از درون دچار یک سردرگمی و فرسایش هویتی بیسابقه نموده است.
گذشته از این مسائل، همانطور که این سلاح در داخل در حال تخریب است، در عرصه بینالمللی نیز در برابر دو رقیب اصلی آمریکا یعنی چین و ایران، تقریباً بیاثر بوده است؛ چرا که هر یک به شیوه خود توانستهاند تا با آن مواجهه داشته باشند:
- چین، مهار مصرفگرایی با اقتدارگرایی: چین هوشمندانهترین بازی را در این میدان انجام داد. این کشور موتور مصرفگرایی را پذیرفت، اما فرمان آن را در دست خود نگه داشت. حزب کمونیست چین به مردم خود اجازه داد تا از مزایای مادی سرمایهداری و لذت مصرف برخوردار شوند، اما هرگز اجازه نداد این آزادی اقتصادی به آزادی سیاسی ترجمه شود. دولت چین با ترکیبی از کنترل شدید بر اینترنت و رسانهها، نظارت فراگیر و ترویج ناسیونالیسم، یک «قرارداد اجتماعی» جدید ارائه داد: رفاه در برابر اطاعت. در نتیجه، شلوار جین، مکدونالد و آیفون در چین نهتنها به ابزاری برای براندازی تبدیل نشدند، بلکه به نمادهای پیشرفت ملی و بخشی از سیستم کنترلشده دولت تبدیل شدند. مصرفگرایی در چین، انرژی بالقوه اعتراضی را تخلیه کرده و به ثبات سیستم کمک میکند.
به دلایل متعدد از جمله مدیریت متفاوت جمهوری اسلامی، ساخت فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران، هویت تاریخی و همچنین تساهل و انعطافی که در نظام فقهی شیعه وجود دارد، جامعه مصرفی تاکنون منجر به شکست در نظم سیاسی نشده است.
- ایران، ترکیب مقاومت و تساهل دینی: مدل مقابله ایران کاملاً متفاوت است. جمهوری اسلامی از همان ابتدا، مدل فرهنگی غرب را نه بهعنوان «آزادی» بلکه بهعنوان «تهاجم فرهنگی» و ابزاری برای استعمار نو تعریف کرد. ایران باتکیهبر یک ایدئولوژی قدرتمند مذهبی و ملی که بر مفاهیمی چون معنویت، خانواده، جامعهگرایی و استکبارستیزی استوار است، یک سپر فرهنگی و هویتی در برابر این نفوذ ایجاد کرد. اگرچه مظاهر فرهنگ مصرفی غرب در جامعه ما حضور دارد و بخشی از جوانان را به خود جذب کرده، اما نکته جالب اینجاست که جامعه مصرفی آنگونه که در شوروی منجر به پیروزی استراتژیک برای غرب شد، در ایران نشد. این سخن بدان معنا نیست که جامعه ما تحتتأثیر جامعه مصرفی، در برخی موارد دوپاره یا دچار بحران نشده است، اما تصور خود غرب آن بود که میتواند این وضعیت را به یک برد سیاسی برای تغییر نظام تبدیل کند. بااینحال، به دلایل متعدد از جمله مدیریت متفاوت جمهوری اسلامی، ساخت فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران، هویت تاریخی و همچنین تساهل و انعطافی که در نظام فقهی شیعه وجود دارد، جامعه مصرفی تاکنون منجر به شکست در نظم سیاسی نشده است.
بنابراین، جامعه مصرفی که زمانی هژمونی غرب را بر عالم مسیطر ساخت، اکنون به ضد خود بدل شده و جامعه غربی را دچار چالش کرده است؛ از طرف دیگر در مواجهه با رقبای جدید نیز نتوانسته کارآمدی پیشین را نشان دهد. تمرکز بیشتر آمریکا بر جنبه سخت قدرت خود - خصوصاً طی دو سال گذشته - را میتوان به دنبال شکست در جنبههای نفوذ نرم آن فهم کرد.
اکنون و پس از ذکر این مقدمه طولانی میتوان به پرسش نخست این سلسله از نوشتارها بازگشت. آیا غرب در حال افول است؟ ما تا این وهله، شش عنصر مهم و حیاتی که به تعبیری غرب را غرب کرد، بررسی کردیم. در تمام این شش عنصر، دو مؤلفه قابلمشاهده بود؛ نخست آنکه غرب در این عناصر، مزیت نسبی خود را از دست داده و دیگر بهعنوان قدرتی انحصاری توان عمل ندارد. از طرف دیگر اما روندها به نفع غرب نیستند. از همین رو، چنین به نظر میرسد که انگاره افول تمدن غرب (هژمونی آمریکا) چندان بدون وجه نیز نخواهد بود. در بخش هفتم و پایانی این گزارشها، ضمن بررسی مقوله پیری تمدنها، تلاش میکنیم تا انگاره افول تمدن غرب را از بساطت بیشتر درآورده و مسئله دینامیکهای صحنه را نیز به تحلیل اضافه کنیم.
/انتهای بخش ششم/ ادامه دارد...