۱۴۰۴/۱۱/۰۷
۱۲:۳۳
کد خبر : ۱۱۷۶۷
جنگ با رژیم صهیونیستی و چشم‌انداز توسعه ایران در گفت‌و‌گو با علیرضا شفاه/ بخش اول؛

جنگ، ناپایداری جهان را به رخ توسعه‌گرایان کشید

جنگ، ناپایداری جهان را به رخ توسعه‌گرایان کشید
اکنون آن کشتاری که در فلسطین انجام می‌شود و آن وحشیگری که آمریکا نشان می‌دهد، این‌ها چه چیزی را ظاهر می‌کند؟ ظاهر می‌کند که هزینه آن آبادانی‌ها چقدر سنگین است. اگر ما آمریکایی داریم که هژمونی دارد و با آن هژمونی، جهان آباد مابین دو جنگ جهانی تشکیل شد، هزینه آن هفتاد میلیون کشته جنگ جهانی دوم و آن بمب اتم بوده است.
علیرضا شفاه پژوهشگر فلسفه : علیرضا شفاه

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ توسعه‌گرایی در کشورهای توسعه‌نیافته همواره متهم به نوعی رویکرد فانتزی و غیرواقع‌بینانه به واقعیت جهان بوده است. این اتهام که برخاسته از طرح‌ها و ایده‌های ناسازگار با واقعیت تاریخ و جغرافیا خصوصاً در منطقه غرب آسیاست، در لحظات بحرانی نظیر جنگ، مهمل بیشتری برای اثبات خود پیدا می‌کند. پرسش از نسبت جنگ دوازده‌روزه با رژیم صهیونیستی و تأثیر آن بر چشم‌انداز توسعه ایران، یکی از بسترهایی است که کمک می‌کند تا از نحوه تأثیر و تأثر این رخدادها بر جریان توسعه‌گرایی سؤال کنیم. در ادامه تلاش داریم ضمن گفت‌و‌گو با دکتر علیرضا شفاه - عضو شورای علمی مؤسسه علم و سیاست اشراق و مدیرمسئول فصلنامه علم و سیاست «بابل» - به بررسی این موضوع بپردازیم. بخش نخست این گفت‌و‌گو را در ادامه از نظر خواهید گذراند.

 

نهاد پایدار جهان و مسئله توسعه‌گرایی

اگر اجازه دهید، من ابتدا به طور مختصر صورت مسئله را عرض می‌کنم تا در ادامه پیرامون آن گفتگو کنیم. اگر بخواهیم به لحاظ گفتمانی یک برشی به جامعه بزنیم، ما معمولاً دو گفتمان جدی را داشته‌ایم؛ یکی گفتمان «توسعه‌گرایی» و دیگری گفتمان «مقاومت/پیشرفت». آنچه که ما از گفتمان توسعه می‌شناختیم، به لحاظ اجتماعی طبقه متوسط شهری و به لحاظ جریان نخبگانی، جریان رسمی آکادمیک نمایندگی آن را بر عهده داشت؛ یعنی جامعه‌شناسان، اقتصاددانان و... تلاش می‌کردند طرح خود را از توسعه صورت‌بندی کنند و به آن بیان نظری بدهند. در این گفتگو می‌خواهیم پیرامون تأثیرات جنگ اخیر بر گفتمان توسعه‌گرایی بحث و تبادل نظر کنیم. باتوجه‌به آنچه که در طی دو ماه اخیر عیان شده، به باور شما آیا جنگ دوازده‌روزه توانسته تغییری در انگاره‌های پایه جریان توسعه‌گرا ایجاد کند؟

شفاه: من ابتدا یک نکته راجع به این دوگانه‌ای که طرح کردید، می‌خواستم عرض کنم. از منظر جامعه‌شناختی، شما نماینده گفتمان توسعه‌گرا را به‌درستی طبقه شهری نامیدید. اما آن گروه اجتماعی که گفتمان دیگر را نمایندگی می‌کنند، چه کسانی هستند؟

 

نیروهای انقلاب یا آنچه اصطلاحاًً نیروهای مذهبی خوانده می‌شود.

شفاه: اینها به لحاظ اجتماعی در کجای جامعه قرار دارند؟ به لحاظ جامعه‌شناختی، شما می‌توانید از طبقه فرودست، طبقه فرادست، طبقه متوسط و دیگر اصطلاح‌ها صحبت کنید. شما گفتمان توسعه‌گرا را درست معرفی کردید، اما ترجمه گفتار دوم به لحاظ اجتماعی چیست؟ ترجمه جامعه‌شناختی نیروی مذهبی یا انقلابی چیست؟ از نظر علم جامعه‌شناسی، آنها در کجای جامعه هستند؟ اینها در انتخابات آخر، چهارده میلیون رأی آوردند. رئیس‌جمهور مستقر با شانزده میلیون رأی انتخاب شد. حالا برخی ممکن است بگویند طرف‌داران توسعه در انتخابات اخیر شرکت نکردند، اما تصور من چیز دیگری است. تمام کسانی که صاحب گفتار یا گفتمانی بودند در این انتخابات شرکت کردند. وقتی از گفتار صحبت می‌کنیم، گفتار متعلق به گروه‌هایی است که هم امید داشته و هم تحرکت اجتماعی دارند. جریانی که ناامید می‌شود، دیگر گفتاری را دنبال نمی‌کنند. پس عمده کسانی که گفتاری داشتند در این انتخابات شرکت کردند. عمده کسانی که شرکت نکردند یا از طبقات فرودست بوده که ناامید شده و رابطه آن‌ها با گفتار قطع شده یا طبقات فرادست هستند که برای منافع آن‌ها تفاوتی نمی‌کند چه کسی بیاید و برود. آن‌ها بازی خود را داشته و احساس وابستگی جدی به انتخابات نمی‌کنند. غرض آنکه وقتی از این گفتمان پیشرفت که صحبت می‌کنید، از چهارده میلیون انسان صحبت می‌کنید. این تعداد انسان نباید به لحاظ جامعه‌شناسی اسم داشته باشد؟ الان برخی می‌گویند سوپر انقلابی یا تندرو! شما که به این تعداد از جامعه نمی‌توانید چنین سخنی را اطلاق کنید.

جریان توسعه‌گرا اساساً یک پیش‌فرض غلط بزرگ دارند که آن را نیز نمی‌پذیرفتند و این اتفاقاتی که رخ داد، مانند یک آزمایشگاه، آن فرض بزرگ را به چالش کشیده است.

حالا اگر بخواهم بر سر موضوع و پرسش شما بیایم، اولاً باید بگویم که سؤال بسیار خوبی است و تکراری نیست. تصور من چنین است که ما باید دو چیز را هم‌زمان در این ماجرا ببینیم. یکی همین امری که شما می‌گویید. یعنی پیام این ماجرا این است که مثلاً آن جریان طرف‌دار توسعه، ناگهان متوجه می‌شود که جهان مبتنی بر آن نظمی که این‌ها فرض می‌کردند از پیش تدارک‌دیده‌شده نیست. جریان توسعه‌گرا اساساً یک پیش‌فرض غلط بزرگ دارند که آن را نیز نمی‌پذیرفتند و این اتفاقاتی که رخ داد، مانند یک آزمایشگاه، آن فرض بزرگ را به چالش کشیده است. فرض بزرگ این بوده است که جهان قانون دارد، پایدار است و اگر علم و اخلاق در میان باشد (علم هم در اینجا به معنای قانون است) و اگر ما اهل قوانین و اخلاق باشیم، جهان نظم خود را دارد. یعنی جهان از قبل نظم دارد و بعضی از بازیگران با جهل و با بی‌اخلاقی در آن اخلال ایجاد می‌کنند. این خلاصه همه ایدئولوژی این افراد است. این پیش‌فرض خود را کجا نشان می‌دهد؟ مثلاً می‌گویند اقتصاد در همه کشورهای دنیا قانون خود را دارد. چرا اقتصاد ایران پر چالش است؟ چون قوانین اقتصادی رعایت نمی‌شود. ما به سمت اقتصاد دستوری رفتیم. سیاست در اقتصاد دخالت می‌کند. شما قوانینی را که علم اقتصاد اعلام کرده است، رعایت کنید تا همه چیز درست شود. هنگامی که شما به آن‌ها می‌گویید «اگر ما این قوانین را رعایت کنیم، یک ناهنجاری در جامعه و سیاست به وجود می‌آید»، باز هم به‌نوعی آن قوانین را توجیه کرده و راه‌حل را در اجرای بیشتر می‌دانند.

مثلاً تصور کنید ما جمهوری اسلامی ایران هستیم. وقتی این قوانین اجرا شود، شکاف طبقاتی زیاد می‌شود، به لحاظ اخلاقی جامعه تغییر می‌کند و اصلاً اخلاق جامعه را سکولار می‌کند؛ چراکه نوعی بی‌طرفی و عدم مداخله و عدم حساسیت نسبت به بسیاری از چیزها باید وجود داشته باشد. یعنی ملزومات لیبرالیسم اخلاقی را کنار پیشنهادهای اقتصادی این افراد بگذارید و بگویید اینها لازم و ملزوم هم هستند. اینها نهایتاً گفتند که: «شما اصلاً نمی‌فهمید اخلاق و انسانیت یعنی چه. شما باید خود یک تغییر مشی اخلاقی نیز بدهید». اینها آهسته‌آهسته سوق داده شدند به این سمت که بگویند بشر بودن یک چیزی مقارن با آباد بودن است. آنها این گزاره‌ها را جهانی می‌دیدند و مسئله اختصاصی به ایران نداشت. به‌عنوان‌مثال، درباره آمریکا می‌گفتند: «دموکرات‌ها جناحی هستند که به انسان بودن نزدیک‌ترند. جناح جمهوری‌خواه، وحشی‌تر هستند. ترامپ یک غیرانسان است و چون غیرانسان است، بازی را مختل می‌کند وگرنه انسان و آبادانی قرین هم هستند.»

اینها حاصل خوش‌بینی به انسان و اخلاق است. جریان مذکور وقتی ایده انسان را مطرح می‌کنند، مقصودشان نوعی اخلاق آزادی و نوعی اخلاق لیبرال است که اگر آن اخلاق در کار باشد، آبادانی به وجود می‌آید. بخشی از آن اخلاق، اقتصاد است. به‌خاطر همین، اقتصاددانان قوی که در ایران از ایده‌های توسعه دفاع می‌کردند و شیوه‌های مفهومی اقتصاد را - که در دانشگاه‌های بزرگ آمریکا تدریس می‌شد - پیگیری می‌کردند، وقتی کارشان عمق می‌یابد، تصور می‌کنند به بصیرتی درباره انسان دست یافته‌اند.

پس به‌صورت خلاصه، این‌ها معتقدند که جهان، اخلاقی و قانونی است و اگر شما این اخلاق و قانون را رعایت کنید، هم انسان پیروز می‌شود و هم انسان در یک جامعه بروز می‌کند. اصلاً توسعه برای اینها بروز انسان است. توسعه‌گرایان معتقدند اگر جامعه توسعه پیدا کرد، انسان در آن پیدا می‌شود. توسعه اقتصادی مقارن با توسعه انسانی است و در جامعه عقب‌مانده، انسان کمتر وجود دارد؛ لذا برای این‌ها توسعه تکنیک نیست. این چیزی است که معمولاً در جامعه ایران درست فهمیده نمی‌شود یا درباره آن تغافل می‌شود. به همین دلیل است که هنوز توسعه به‌عنوان تکنیک‌هایی برای آبادانی مطرح می‌شود، درحالی‌که این‌طور نیست و این یک دیدگاه راجع به آدمیزاد است.

 

چهارچوب‌های نظری در مصاف با جنگ دوازده‌روزه

باتوجه‌به ایده‌ای که مطرح می‌کنند، قاعدتاً اتفاقات اخیر باید حاوی تأثیری ژرف بر این دیدگاه باشد. آیا شاهد چنین تأثیرگذاری هستیم؟

 شفاه: پس از اتفاقاتی که اخیراً افتاد، توسعه‌گرایان یک بار با ناپایداری جهان روبرو شده‌اند. همیشه خانه همسایه بوده است که آتش‌سوزی می‌شده و خانه ما تا حالا آتش نگرفته بود. توسعه‌گرایان می‌گفتند در خانه همسایه کسی اشتباه کرده که آتش‌سوزی شده است. اما اکنون دیگر آتش در خانه خودمان افتاده است. خوب است به این نکته هم توجه کنیم که علت مهم ماجرا این است که تاریخ از مراحل عادی‌تر خود عبور کرده و به یک نقطه عطف رسیده و این نقطه عطف در حال رقم‌خوردن است. این نقطه عطف، ذات جهان را بهتر نشان می‌دهد. همیشه در نقاط عطف، حقیقت یک امر عریان‌تر آشکار می‌شود. یک تمثیلی را «توماس کوهن» در علم به کار می‌برد که اینجا شاید بتوان از آن تمثیل استفاده کرد. وی می‌گوید «علم چند مرحله دارد: مرحله علم عادی، علم بحرانی و انقلاب علمی.» کوهن می‌گوید «علم عادی از طریق کتاب‌های درسی منتقل می‌شود.» ما از طریق کتاب‌های درسی که غربی‌ها تدوین کرده‌اند، درس خواندیم و یاد گرفتیم. یعنی طبقه درس‌خوانده ما از این طریق یاد گرفته و این را به عموم افراد تحصیل‌کرده انتقال داده است. آنجا کوهن درباره کتاب درسی حرف می‌زند. او می‌گوید می‌دانید کتاب درسی به چه شکل است؟ کتاب درسی علم را به‌نوعی به تو ارائه می‌دهد که تو وقتی می‌خوانی، فکر می‌کنی ما تقریباً در مقام دانای کل قرار داریم و اگر مجهولاتی هم وجود دارد، مجهولات کوچکی است که در ادامه حل خواهد شد.

 

گویی یک حس یقینی را منتقل می‌کند.

پس از اتفاقاتی که اخیراً افتاد، توسعه‌گرایان یک بار با ناپایداری جهان روبرو شده‌اند. همیشه خانه همسایه بوده است که آتش‌سوزی می‌شده و خانه ما تا حالا آتش نگرفته بود. توسعه‌گرایان می‌گفتند در خانه همسایه کسی اشتباه کرده که آتش‌سوزی شده است. اما اکنون دیگر آتش در خانه خودمان افتاده است.

شفاه: بله، بحران علم را منتقل نمی‌کند. به شما نمی‌گوید که علم یک فرایند بسیار ناپایدار و بسیار بحرانی است و آدم‌هایی که علم را پایه‌گذاری کرده‌اند، با چه بحران‌های بزرگی روبرو بوده‌اند. همین چیزهایی که اکنون در کتاب درسی بیان می‌شود، افراد برای پایه‌ریزی آن با بزرگ‌ترین بحران‌ها مواجه شده‌اند و این بحران‌ها به‌صورت قاطع هم مرتفع نشده است. توماس کوهن می‌گوید اینها مانند ایمان است. یعنی آدم‌ها در یک لحظه‌ای بالاخره به یک پارادایم ایمان می‌آورند. من یک مثال علمی را در اینجا مطرح می‌کنم. تصور کنید شما دانشجوی هندسه شده‌اید و کتاب‌های درسی دانشگاه را می‌خوانید. در این کتاب‌ها همه چیز سر جای خودش قرار دارد. سپس به شما هم القا می‌شود که اصلاً کار دانشمند، حل مسئله است. بعد به شما مسئله می‌دهند که حل کنید. شغل شما حل مسئله است. دیگر قرار نیست در نظریه‌ها دخالت کنید؛ لذا برای یک علم عادی تربیت می‌شوید. این مسئله به شما اطمینان و خوش‌بینی داده و تصور می‌کنید دنیا در سر جای خود قرار دارد.

حالا یک مثال تاریخی - علمی جالب طرح می‌کنم که نشان دهد مسئله چیست. شما می‌دانید که یک اصل پنجم در هندسه اقلیدسی داریم که از هزاران سال پیش دردسر ایجاد کرده است. چهار اصل دیگر هندسه اقلیدس با اصل پنجم چالش داشته است. وارد جزئیات نمی‌شوم که سیر بحث از دست نرود. در اواخر قرن هجدهم، بحران این مسئله به حداکثر خود رسیده بوده است. دیگر برای هندسه غیرقابل‌تحمل شده بود تا یک هندسه‌دان بزرگ که پسرش علاقه به مطالعه هندسه داشته، به پسرش نامه‌ای می‌نویسد که در تاریخ علم تدریس می‌شود. وی به پسر خود می‌گوید که من ترجیح می‌دادم دلقک باشم تا این رشته را بخوانم. این رشته پوچ است و چیزی در آن وجود ندارد. در این مثال می‌بینید که آن فرد چه بحرانی را تحمل می‌کند. چهل سال بعد، یک نظریه‌ای پایه‌گذاری می‌شود که منجر به ظهور هندسه‌های نااقلیدسی می‌شود. اکنون همین هندسه‌ها را ما به‌صورت کتاب درسی درآورده‌ایم، همان‌طور که آن هندسه‌های اقلیدسی را نیز به‌صورت کتاب درسی درآورده بودیم. کسانی که هندسه می‌خوانند، متوجه رنجی که فرد برده نمی‌شوند و تصور می‌کنند دنیا حساب و کتاب خودش را دارد؛ درحالی‌که در نقاط عطف تاریخ، بحران‌ها آشکارتر می‌شود.

 

ترس انسان از ناپایداری جهان

وقتی در دوره‌های ثبات هستید، چه به لحاظ جغرافیایی در یک نقطه‌ای که باثبات است یا چه به لحاظ تاریخی در دورانی که ثبات بیشتری دارد، انسان خیالش راحت است. انسان از ناپایداری می‌ترسد و ناپایداری دشمن انسان است. بزرگ‌ترین شجاعتی که انسان باید به خرج بدهد برای اینکه در کره خاکی زندگی کند و جامعه و تمدن تشکیل بدهد و زندگی خود را بتواند آباد نگه دارد، مواجهه با ناپایداری‌هاست. زندگی مردمی که در خاورمیانه زندگی می‌کنند، برای حداقل زندگی می‌جنگند و در واقع برای اینکه زنده باشند، باید شجاعت مواجهه با بزرگ‌ترین ناپایداری‌ها را داشته باشند.

 

آن بزرگ‌ترین ناپایداری که اشاره می‌کنید چیست؟

شفاه: این است که جهان سر جای خودش نیست. زمین زیر پای ما محکم نیست. یعنی ما مادامی که شجاعت آن هندسه‌دانان را نداشته باشیم که با آن بحران روبرو شدند و منجر به این شد که بگویند: «من ترجیح می‌دادم دلقک باشم به جای اینکه هندسه‌دان باشم»، اینجا انسان باید بگوید: «من ترجیح می‌دادم حیوان باشم به جای اینکه انسان باشم» تا چنین بحرانی را تحمل نکنند. رنج بزرگی که مردان سیاست و مردان علم می‌کشند، این است. مسئولیتی که به عهده گرفته‌اند، این است. ما در جغرافیای وسیع و در دورانی بعد از فروپاشی شوروی تا اکنون که به نوعی یک جنگ جهانی سومی به سبک قرن بیست و یکم در حال اتفاق‌افتادن است، چون حدفاصل این فاصله - از فروپاشی شوروی تا اکنون - ما یک ثباتی را تجربه کردیم، یعنی ما تازه داشتیم شکست‌خوردن شوروی و ظهور چین را هضم می‌کردیم، این یک فرصتی را به انسان می‌داد. وقتی انسان با ثبات‌های ناپایدار روبرو می‌شود، با سرعت زیادی به یک نقطه امن پناه می‌برد.

انسان وقتی با ناپایداری‌ها روبرو می‌شود، تازه متوجه می‌شود که کجا زندگی می‌کند و جهان کجاست. ما اکنون با چنین وضعی روبرو شده‌ایم. جهان و تاریخ به لحاظ زمانی آمده تا با نقطه عطف خود روبرو شود. مکان ما نیز خاص است؛ یعنی خاورمیانه برای تجربه انسانی به‌خاطر ناپایداری‌هایش، بسیار مستعد است.

شجاعت بسیار زیادی می‌خواهد که انسان تصور می‌کند زیر پایش خالی است. بی بنیادی، شجاعت روحی و نیروی بسیار زیادی می‌خواهد و از طاقت خارج است؛ لذا انسان می‌خواهد به یک نقطه امنیت پناه می‌برد. آن تصور که «جهان سر جای خودش است و شما دارید اشتباه می‌کنید و ما اگر مطابق اخلاق رفتار کنیم، همه چیز بر سر جایش خواهد بود»، قبل از اینکه به‌خاطر نتایج آن گفته شود، به‌خاطر ایجاد تکیه‌گاه گفته می‌شود. من همین الان وقتی به چنین سخنی معتقد می‌شوم، یک تکیه‌گاه به دست می‌آورم. درحالی‌که انسان، تکیه‌گاهی ندارد.

 نقاط عطف تاریخ، این بی‌تکیه‌گاهی را بر انسان ظاهر می‌کنند. یعنی انسان وقتی با ناپایداری‌ها روبرو می‌شود، تازه متوجه می‌شود که کجا زندگی می‌کند و جهان کجاست. ما اکنون با چنین وضعی روبرو شده‌ایم. جهان و تاریخ به لحاظ زمانی آمده تا با نقطه عطف خود روبرو شود. مکان ما نیز خاص است؛ یعنی خاورمیانه برای تجربه انسانی به‌خاطر ناپایداری‌هایش، بسیار مستعد است.

البته اکنون جغرافیاهای دیگر هم در حال تجربه هستند. ما هم بسیار شدیدتر از بقیه جاها تجربه می‌کنیم که دنیا سر جای خودش نیست. مثل اینکه نمی‌شود اخلاقی و پاکیزه زندگی کرد و اگر ما به حقوق انسان احترام بگذاریم، انسان هم به حقوق ما احترام می‌گذارد. ناگهان متوجه می‌شوند که آنچه نظم را نگه داشته بوده، چقدر جانی و خون‌ریز بوده و همه این آبادانی ما بر چه مبنای خون‌ریزی استوار شده است. اکنون آن کشتاری که در فلسطین انجام می‌شود و آن وحشیگری که آمریکا نشان می‌دهد، این‌ها چه چیزی را ظاهر می‌کند؟ ظاهر می‌کند که هزینه آن آبادانی‌ها چقدر سنگین است. اگر ما آمریکایی داریم که هژمونی دارد و با آن هژمونی، جهان آباد مابین دو جنگ جهانی تشکیل شد، هزینه آن هفتاد میلیون کشته جنگ جهانی دوم و آن بمب اتم بوده است، هزینه آن هزاران خونریزی به ظلم بوده است. بدون اینکه دائماً کسی این هزینه را بدهد یا آماده باشد که چنین هزینه‌ای بدهد، جهان آبادی وجود نخواهد داشت. پس جهان بر اساس قوانین شکل پیدا نمی‌کند. جهان، قانونی و اخلاقی نیست؛ بلکه جهان با جنگ‌ها و با مبارزه‌ای که انسان به حق یا به ناحق دارد، می‌تواند زمین محکمی داشته باشد. این فعل انسان نیست که به زمین تکیه می‌کند. این چیزی است که اکنون تجربه می‌شود. 

 

/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...

گزارش خطا پسندها :