گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ چیزی که امروزه در عرصه توزیع نامتوازن منابع مالی شاهد هستیم، آن است که استانهای دارای اقوام غیرفارس - که اتفاقاً استانهای مرزی کشور ما نیز هستند - از درصد بهرهمندی کمتری برخوردارند. علیرغم همه تلاشهای صورتگرفته، اما سرمایهگذاریهای انجام شده نیز آنچنان که باید ثمره نداشته و امروزه هیچ منطقه قومی بهعنوان مرکز توسعه در کشور شناخته نمیشود. همین امر زمینه را برای تعمیق شکافها فراهم کرده و ما در مناطق قومی، نوعی از نارضایتی و خودبیگانهپنداری نسبت به حاکمیت را مشاهده میکنیم. در این بخش با دکتر حسین راغفر - اقتصاددان و عضو هیئتعلمی دانشگاه الزهرا (س) - به گفتوگو پرداختهایم تا پیرامون نقش برنامههای توسعه در تحقق چنین وضعی بیشتر بدانیم. در ادامه مشروح این گفتوگو را میخوانید.
اراده سیاسی لازم برای توسعه قومیتها وجود ندارد
بهعنوان سؤال نخست، شما در ریشهیابی شکافهای قومی کشور، چه عاملی را بهعنوان مقصر اول نشانه میگیرید؟
راغفر: به نظر من، اصلیترین علت این شکافهای قومی، جهتگیریهای سیاسی نظام است. به هر صورت یک تفکری در حاکمیت ما - چه رسمی و چه غیررسمی - معتقد است که خیلی از این امکانات و فرصتها را نباید به اهلتسنن یا قومیتهای مختلف داد. به همین دلیل، اتفاقی که رخداده این است که فاصلهها میان اقوام و حاکمیت بیشتر شده و اعتراضهای شکلگرفته به خاطر توزیع نابرابر فرصتها و امکانات طبیعی است. همچنین فقدان یک تفکر منسجم راجع به توسعه، دلیل دیگر این مسئله است. حاکمیت ما قائل به گفتگو نیست و به همین دلیل، فضای گفتگو در جامعه بستهشده و این وضعیت، نهتنها در بین اقوام مختلف، بلکه در درون حاکمیت هم گروههای مختلف با برچسبگذاری حذف شدهاند. از ابتدای انقلاب این روند را داریم و به همین دلیل، زمینههای رشد گسستهای اجتماعی فراهم شده است. به نظر من، ریشه آنچه در اعتراضات مختلف روی میدهد کاملاً آشکار است. در همین مسائلی که در سیستان و بلوچستان رخداده، نوع نگرش حاکم بر آنجا را یک نوع نگرش نظامی میبینیم و به همین دلیل، حاکمیت با خشونت اعتراضات را سرکوب میکند. این مسئله در جاهای مختلف رخ میدهد. در کردستان هم به دلیل حساسیتهای مختلف امنیتی، چنین رویکردی اتخاذ شده است.
به اعتقاد من، بسیاری از این حساسیتهای موجود را خود ما آفریدهایم. البته توطئه خارجی قطعاً وجود دارد و تردیدی نیست که کشورهای غربی بر روی ظرفیتهای ایجاد اختلاف در جوامع گوناگون فعال هستند؛ اما وقتی چنین موضوعی وجود دارد، اتفاقاً حاکمیت باید برای جلوگیری از سوءاستفاده دیگران به طور ویژهتری به این مناطق توجه کند. اما علت اینکه نتوانسته چنین اتفاقی را رقم بزند نیاز به تحلیل دارد. در تحلیل علت این قضیه، ما باید دهه ابتدایی انقلاب را استثنا کنیم؛ چرا که در این دهه، ما شاهد جنگ، فعالیت گسترده گروهکهای تجزیهطلب و مشکلات گوناگون بودیم؛ لذا عملاً دهه اول که دهه استقرار جمهوری اسلامی است را باید تفکیک کنیم. اما بعد از جنگ، سیاستهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ما بسیار مخرب بوده است. این سیاستها گاه بسیار متعصبانه پیش رفته است. نوع نگاه حاکمیت ما نسبت به اقوام مختلف گاهی همراه با تنگنظری بوده است. گاهی این نوع نگاه به هرکسی که همسویی با افکار خود نداشته نیز دیده شده، حتی اگر شیعه یا فارس بوده است. پس این انشقاقی که در جامعه شکلگرفته است را باید به شیوه حکمرانی در جامعه نسبت داد.
به نظر شما، این موضوع تا چه میزان ریشه در اختلافات تاریخی دارد؟ به هر حال جمهوری اسلامی در یک فضای پرتنش میان حاکمیت و اقوام، زمام امور را به دست گرفت. ما در برهههای مختلف کشور خود شاهد تنشهایی بودهایم؛ برای مثال در دوره پسامشروطه، دوره سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ و سرانجام دوره پس از انقلاب، این گسلهای قومی فعالتر شده است؛ بنابراین به نظر میرسد که این رابطه دارای تاریخ پرتنشی است.
حاکمیت هر روز بیشتر و بیشتر به کلانشهرها توجه کرده است و ما از تمام کشور، مردم را به شهرهای بزرگ و بهویژه تهران کشاندهایم.
راغفر: این موضوع ربطی به ریشههای تاریخی ندارد. ما میتوانیم ریشههای تاریخی را با محبت ترمیم کنیم. چیزی که حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) در نهجالبلاغه میفرمایند، این است که «دلهای مردم وحشی است، هر کس این دل را رام کند، صاحبدل را بنده خود کرده است.» این هم از طریق محبت و توجه است که رخ میدهد. ما به اینها توجه نکردهایم. علت این بیتوجهیها هم این است که حاکمیت هر روز بیشتر و بیشتر به کلانشهرها توجه کرده است و ما از تمام کشور، مردم را به شهرهای بزرگ و بهویژه تهران کشاندهایم.
لزوم تحول بنیادین در برنامهریزی توسعه
سؤالی که اینجا مطرح میشود، این است که آیا خود توسعه مولد این بحرانها نیست؟ در اینجا دو دیدگاه متضاد وجود دارد. برخی میگویند در دل توسعه، شکاف مرکز - پیرامون و نابرابری نهفته است؛ لذا وضعیت امروز ما مولود برنامههای توسعه غربی است. اما در مقابل عدهای نیز میگویند که توسعه در ذات خود مشکلی ندارد، بلکه شیوه اجرای آن در کشور سلیقهای، گزینشی و غیراصولی بوده و لذا بحرانآفرین شده است. شما در این زمینه چه نظری دارید؟
راغفر: من معتقد هستم که اولاً اعتقادی به توسعه در جمهوری اسلامی وجود ندارد. سالها پیش با یکی از دوستان برای توسعه شهر قم و بحث برنامهریزی شهری به قم رفته بودیم. بعد از برگزاری سمینار، جلسهای با برخی از روحانیون برجسته داشتیم. آنجا رسماً به ما گفتند که اینجا قم است و از این حرفهای غربی نباید بزنید! شما به این مطالب باور ندارید، ولی تفکر غالب همین است.
البته جمهوری اسلامی واقعاً توسعهگرا بوده است. ما در دولتهای مختلف، همواره تلاشی برای اجرای برنامههای توسعه در زمینههای مختلف داشتهایم. به جز دولت نخست آقای احمدینژاد که قدری با توسعه مخالفت شد، اما در بقیه دولتها ما همواره توسعهگرا بودهایم. البته ممکن است در برخی از محافل با توسعه مخالفتهایی صورت گرفته باشد، اما اصطلاحاً در بسیاری از همان مکانها هم شما اسم توسعه را نمیآورید، اما خود آن را میآورید.
در ایران مدتها اگر کسی از توسعه میگفت، به او پرخاش میکردند. وقتی شما مسائل و واژهها را ایدئولوژیک میکنید، فضا را میبندید تا گفتگو ایجاد نشود. بعد هم این بستهشدن باب گفتوگو، مانع از این میشود که شما بتوانید به نیازهای واقعی جامعه پاسخ دهید.
راغفر: پس باید دید که توسعه را چگونه تعریفی میکنید. توسعه یک پدیده تکبعدی نیست. توسعه یک پدیدهای است که با دنیا سروکار دارد. شما نمیتوانید روابط خود را با دنیا را محدود کنید و بعد از توسعه سخن بگویید. همین بحران پاییز ۱۴۰۱ نشان داد که روابط منفی ما با عربستان، چه تبعاتی میتواند برای ما داشته باشد؛ لذا بدون توجه به همکاریهای منطقهای و بینالمللی سخنگفتن از توسعه بیمعناست.
در ایران مدتها اگر کسی از توسعه میگفت، به او پرخاش میکردند. وقتی شما مسائل و واژهها را ایدئولوژیک میکنید، فضا را میبندید تا گفتگو ایجاد نشود. بعد هم این بستهشدن باب گفتوگو، مانع از این میشود که شما بتوانید به نیازهای واقعی جامعه پاسخ دهید. این انشقاقی که در پیرامون کشور به وجود آمده، بیش از هر چیز محصول فقر است. چون توجهی صورت نگرفته، سرمایهگذاری شکل نگرفته و ایجاد شغل نشده است؛ لذا این تفکر و مجموعه فعلی ناتوان از درک مسائل جهانی است و در نتیجه ناتوان از درک مسئله توسعه نیز هست. همین چیزی که تحت عنوان برنامه هفتم توسعه داریم، یک فاجعه است که نابرابریهای اقتصادی را بیشتر میکند و شکافهای اقتصادی هم موجب شکافهای اجتماعی، فرهنگی، روانی و سیاسی میشود.
حالا که بحث برنامه هفتم توسعه مطرح شد، میخواهم این سؤال را بپرسم که این برنامه از منظر شما تا چه میزان در زمینه آمایش سرزمینی، توجه به ظرفیتهای قومی و کاهش نابرابری توجهاتی داشته است؟
راغفر: این برنامه اصلاً اینگونه دیده نشده است. من تا به حال برنامهای از این مغشوشتر ندیدهام. مهمتر از هر چیز، برنامههای جامع است؛ یعنی اینکه همه حوزههای اجتماعی، اقتصادی و... را بخواهید توسعه دهید. این نگاه دهههاست که شکست خورده و تمام شده است. دیگر کسی برنامهریزی جامع انجام نمیدهد. برنامهریزیها باید محدود و مشخص باشد. برای مثال چین، سنگاپور، مالزی و... از همین منطق پیروی کردند. باید پنج یا شش حوزه را مشخص کنید به همراه دلایل و شاخصها و بعد با نگاهی به آینده، اهداف پیش پای آنان را ترسیم کنید و بعد از سرریز این حوزهها، دیگر بخشها هم منتفع خواهند شد.
در این سبک برنامهریزی، نگاه رو به آینده بسیار مهم است. باید توجه کنید که بسیاری از فناوریهای امروزی منسوخ شده یا خواهند شد؛ لذا در آینده جواب نخواهند داد. ملاحظه مهم دیگر، مسئله امنیت است. این فناوریهای نوظهور مانند رباتیک، هوش مصنوعی و... چه اثراتی بر امنیت شما خواهد داشت؟ اینها دلهرهآور است. من سال قبل میخواندم که قایقهای هوش مصنوعی درست کردهاند؛ اینها برای امنیت کشور یک تهدید است؛ لذا بیان کردم که برنامه باید نگاهی به آینده و فنّاوری آن داشته باشد.
ما با بیتوجهی به نخبگان، آنها را در بهترین دانشگاههای خود تربیت میکنیم و بعد به خارج صادر میشوند. هیچکس هم غمی ندارد که چرا به این جوان کار نمیدهند یا چرا از کشور در حال مهاجرت است.
ما با بیتوجهی به نخبگان، آنها را در بهترین دانشگاههای خود تربیت میکنیم و بعد به خارج صادر میشوند. هیچکس هم غمی ندارد که چرا به این جوان کار نمیدهند یا چرا از کشور در حال مهاجرت است. وقتی انقلاب صنعتی شد، کشورهای جهان خیلی با هم فاصله نداشتند، بعد که نظامیگری با انقلاب صنعتی پیوند خورد، کشورهای اروپایی همه جای دنیا را به استعمار خود درآوردند. کشور کوچک پرتغال، بخشهای زیادی از دنیا را به تصرف خود درآورد. امروز این اتفاق با شدت بسیار بیشتری که اصلاً قابلمقایسه با گذشته نیست، در حال رخدادن است و ما ایرانیها در خواب هستیم؛ بنابراین، ما نمیفهمیم که توسعه و پیامدهای آن چیست. تا ما از خواب بیدار شویم، فاصله هم بسیار بیشتر شده است. ما باید مجموع نخبگان قومی و جوان کشور را جذب کنیم و مورداستفاده قرار دهیم. این شکاف، بهخاطر نوع تصمیمگیری است که بر نظام حاکمیت کشور ما مستولی شده است. شاخصه این تفکر که به نظر شما بر نظام تصمیمگیری کشور ما مستولی شده و بحران میآفریند، چیست؟ یعنی به چه واسطهای بحرانزا عمل میکند؟
راغفر: هم انحصارگر و هم ایدئولوژیک است. ما باید نهادهای ایدئولوژیک را از اقتصاد کنار بگذاریم تا بخش خصوصی فعال شود. در غیر این صورت، همین میشود که شاهدش هستیم؛ یعنی بخش خصوصی سرمایههای خود را از کشور خارج میکند. در این ده سال گذشته، سرمایهگذاری خالص در کشور منفی بوده است؛ یعنی حجم سرمایهگذاری ما نتوانسته استهلاک سرمایههای موجود را جبران کند و این یعنی ما ده سال است که از کیسه میخوریم. چنین سیستمی قادر به درک مسئله توسعه نیست. امروزه اصلیترین محور توسعه، نیروی انسانی است نه منابع طبیعی.
انسانهای نخبه امروزه در آزمایشگاه موادی میسازند که از فولاد سبکتر و مستحکمتر است. اینها را دیگر از زیر زمین استخراج نمیکنند، بلکه نیروی انسانی خلاق آن را ایجاد میکند. این یعنی یک نیروی انسانی نخبه از دهها معدن سنگآهن و کارخانه ذوب هم مهمتر است. این بیتوجهی به مسائل تحول و توسعه در دنیا، امروزه اصلیترین مشکل ما است.
توسعه بدون مشارکت بومی ناکام است
بهعنوان سؤال آخر میخواهم به این مسئله بپردازیم که مقوله مشارکت شهروندان بومی مناطق مختلف در طرحهای مختلف توسعه تا چه میزان است؟ آیا شکست طرحهای توسعه ما ریشه در همین موضوع دارد؟ برخی معتقدند علت عدم توسعهیافتگی مناطق قومی، جلوگیری از مشارکت مردم در برنامههای توسعه است. از منظر این افراد، تا خود مردم بومی متولی امر توسعه نشوند، برنامهها به اهداف خود نخواهد رسید.
راغفر: این مسئله که ذکر میکنید درست است و ریشه آنهم به همین مسئله بیاعتمادی نسبت به اقشار مختلف باز میگردد. نگاه ما در مدیریت، نگاهی مرکزگراست و بسیار هم نگاه خطرناکی است. یکی از دلایل رخدادن اختلافات قومی، این است که شما به ظرفیتهای بومی اجازه رشد ندادهاید. باید اجازه مشارکت در توسعه را به مردم آن بوم بدهید و دولت در این بین، تنها باید به مردم کمک کند. بهواسطه همین اصل، یکی از الگوهای توسعه، توسعه دولتهای محلی است. برای مثال، شهرداریها میتوانند دولت محلی شوند. الان در انگلیس اینگونه است. شهرداریها به دولت محلی تبدیل شدهاند؛ یعنی مالیات جمع میکنند، خدمات حمایتی میدهند، امنیت را تأمین میکنند و آموزشوپرورش را هم پوشش میدهند؛ بنابراین، کل کار به دست آن شورای شهر وابسته است که مردم آن را شکل میدهند؛ لذا اگر مردم ببینند که کسی کار نمیکند، بعد از دو سال تصمیم میگیرند که دیگر به او اعتماد نکنند؛ بنابراین، حضور مردم اصلیترین محرک توسعه است.
مسئله بعد هم این است که چگونگی این مدیریت باید با حضور نیروهای بومی باشد. این نیروهای بومی هستند که میتوانند تصمیم بگیرند برنامههایی که از مرکز تدارک میشود، چقدر برای آنها اهمیت داشته باشد. شما از تهران برنامهریزی میکنید که فلان جاده را بکشید، درحالیکه مردم بومی اولویت دیگری دارند. ضمن اینکه یکی از دلایل اصلی انحصار آفرینی، همین است و تعارض منافع ایجاد کرده و باعث میشود که بودجهها به جاهایی برود که نفع برخی گروههای خاص یا نهادهای وابسته در آن قرار گرفته باشد.
/انتهای پیام/